
مار،خطر يا دشمن خانگي است. خطري که بدون اطلاع قبلي و بي آنکه انتظارش را داشته باشيد و حدس بزنيد چه مي شود و چه کسي در کمين شماست به سراغتان مي آيد و دشمني است زيبا و قشنگ و خوش نقش و نگار و دل فريب که که زير سر يا در خانه شما هست و از وجودش بي اطلاع عيد اما اين دشمن اگر فرصت بيابد نيش زهر آلود خودش را در تن شما فرو مي برد. برخي نوشته اند، مار ثروت است و دارائي نهفته و موجود که در اين مورد نيز شما از وجودش بي خبريد. اين تعبير از آنجا ريشه مي گيرد که در افسانه ها گفته اند و خوانده ايم که دفائن و خزائن گنجينه هاي نهفته در زير خاک و ويرانه هاي قصور کهن و باستاني را مارها و اژدها و افعي ها حراست و پاسداري مي کنند و چون اين باور در اعماق ذهن ما هست ديدن مار مي تواند به پول اندوخته و نهفته اشاره اي باشد که ما از وجودش بي اطلاع هستيم.گفتم که مار دشمني است زيبا و خوش نقش و نگار و دل فريب و آرام که بي صدا مي آيد و زهرش را مي ريزد و مي رود. چنين موجودي مي تواند يک زن زيبا نيز باشد. زني که در عين دولت داشتن خطرناک است و در عين خطرناک بودن دوست داشتني است. در خواب خيره نگريستن به چشم مار را ميمون ندانسته اند. چندين حيوان و جانور هستند که در خواب به چشم آنها خيره شدن خوب نيست از آن جمله است مار. اگر ديديد ماري را کشتيد بر دشمني پيروز مي شويد ولي به زودي ندامت و پشيماني به سراغ شما مي آيد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
مسوول ستاد پردازش و ساماندهي نامههاي مردمي به رياست جمهوري بردسکن گفت: در دور دوم سفر هيات دولت به خراسان رضوي، مردم بردسکن 6 هزار و 850 نامه به رياست جمهوري نوشتند که اين ميزان نامه نسبت به دور اول سفر هيات دولت به اين شهرستان بيش از 2 هزار نامه افزايش پيدا کرده است.
خبرگزاري دانشجويان ايران - بردسكن
سرويس: سياسي
حسن بدري در گفتوگو با خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) _ منطقه خراسان، با اشاره به اينكه اين نامهها به صورت بستههايي به مسوولان مربوطه در شهرستان تحويل داده شده که ظرف چند روز آينده پاسخ نامههاي مردم به درب منزل آنها ارسال خواهد شد، افزود: عمدهترين درخواستهاي مردم بحث کمک مالي و مساعدت در رابطه با سرمازدگي باغات و مزارع و خشکسالي بود.
مسوول ستاد پردازش و ساماندهي نامه هاي مردمي به رياست جمهوري بردسكن افزود: از اين تعداد نامه 220 مورد شکايت از ادارات بود که توسط نماينده نهاد رياست جمهوري مورد بررسي قرار گرفت و به صورت بسته بندي به مسوولان استان ارجاع داده شد.
بدري در عين حال ميزان نامههايي را كه در دور اول سفر هيات دولت به بردسكن خطاب به رييس جمهور ارسال شده بود، بيش از 4500 نامه عنوان كرد و گفت: به 95 درصد اين نامهها پاسخ داده شده است.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت
الهم صل علی محمد وال محمد
نیز در غیبت نعمانی از ابراهیم بن عبدالله بن علا ازپدرش از
امام جعفر صادق ع و ازپدربزرگوارش و ان حضرت از
امیر مومنان علی ع روایت میکند که انحضرت پاره ای از چی
زهائی که بعد از وی تا قیام قائم خواهد بود اطلاع داد دران
میان امام حسین ع عرضکرد یا امیرالمومنین چه وقت خداوند
زمین را از لوث وجود بیدادگران پاک میگرداند فرمود :خداوند
زمین را از لوث وجود بیدادگران پاک نمیگرداند مگر بعد از اینکه
خون محترمی ریخته شود انگاه از بنی امیه و بنی عباس به
تفصیل سخن گفت سپس فرمود : قیام قائم ما هنگامی
است که یک نفر از خراسان قیام کند و بر کوفه و ملتان
غالب گردد و از جزیره بنی کاوان بگذرد و شخصی از
ما در گیلان قیام نماید و مردم ابر و گیلان بوی بگروند و
پرچمهای ترک برای فرزندم اشکار شود در حالیکه در اطراف
پراکنده اند و پیش ازان در میان زشتیها قرار داشتند
هنگامیکه بصره خراب شود و پیشوای امرا قیام کند ......
بحارالانوار باب سی ام صفحه ۱۰۱۶
نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:23 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
الهم صل علي محمد و آل محمد
از امام محمد باقر ع سئوال شد يابن رسول الله
قائم شما كي خواهد آمد ؟فرمود : هنگاميكه
مردها مانند زنان و زنها شبيه مردان گردند
و مردان به مردان و زنها به زنها اكتفا كنند
.زنها بر زينها سوار شوند وشهادتهاي ناحق
قبول و گواهي عادلان رد شود و مردم ريختن خون
يكديگر و عمل زنا و خوردن ربا را آسان شمارند
بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۶۱
نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:23 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اوضاع عمومی آخرالزمان
الهم صل علی محمد و ال محمد قبل از ظهور امام زمان و بعد ازان نیز در تفسیر عیاشی از جابربن جعفی روایت میکند که امام محمد باقر ع فرمود درجای خود بنشین و حرکتی از خود نشان مده تا انگاه که علائمی را که در سال طاق (فرد )روی میدهد و من اکنون برای تو ذکر میکنم ببینی و ان اینکه کسی از دمشق صدا میزند و در یکی از دهات ان فرو رفتگی پدید میاید و قسمتی از مسجد ان فرو میریزد و میبینی که طایفه ترک از انجا (دمشق )میگذرند و در جزیره موصل فرود میایند رومیان هم در رمله فرود میایند و ان سالی است که در تمام سر زمین عرب اختلافات روی میدهد اهل شام بر گرد ۳ پرچم جمع میشوند یکی زرد و دیگری سفید و سومی پرچم سفیانی است سفیانی با دائیانش که از قبیله کلب میباشند خروج کرده و بر قبیله ذنب الحمار از قبیله مضر حمله میبرند و جنگی میکند که تا انروز چنان جنگی بوقوع نپیوسته است سپس مردی از بنی ذنب بدمشق میاید و با همراهانش طوری کشته می شود که کسی را بدانگونه نکشته باشند معنی ایه شریفه فاختلف الاحزاب ...................یوم عظیم یعنی طوایفی ازمیان مردم بجان هم میافتند وای بر کفاری که در ان روز بزرگ در ان جنگ شر کت میجویند سفیانی و یروانش خروج میکنند و قصدی جز کشتن و ازار اولاد پیامبر و شیعیان ندارند او یک لشکر به کوفه میفرستد و جمعی از شیعیان انجا را میکشد و گروهی را بدار میزند و لشکری از خراسان امده در ساحل شط دجله فرود میایند
نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:22 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
![]()
دوستان عزيزم كيفيت پايين عكس ها بعلت قديمي بودن اوناست اميدوارم ازشون لذت ببريد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:12 موضوع | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
یا مهدی کمکم کن
*************************
دوستان ارجمند و بزرگوار با نظرات خود
مارا در بهتر نمودن وبلاگ یاری فرمایید
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
و باز بخاطر آورید وقتیکه خدا اعلام فرموده که شما بندگان اگر
شکر نعمت بجای آرید بر نعمت شما می افزائیم و اگر کفران
کنید بعذاب شدید گرفتار میکنیم
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع آيات الهي | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
به داد ستم دیدگان رسیدن و دل غم زدگان را
شاد کردن بهترین کفاره ی گناهان بزرگ است
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
محبت به من و اهل بیتم در هفت جا که
خواهش ها بزرگ میباشد سودمند است
۱- هنگام مرگ۲-در قبر ۳- زمان برانگیخته شدن از قبر ۴-وقت نوشتن اعمال
۵- هنگام حساب رسی عمل ۶- نزد میزان ۷-هنگام عبور از صراط
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
15200 88.19% 635 3.68% 196 1.13% 162 0.93% 125 0.72% 110 0.63% 90 0.52% 58 0.33% 54 0.31% 53 0.3% 51 0.29% 41 0.23% 36 0.2% 35 0.2% 30 0.17% 27 0.15% 26 0.15% 22 0.12% 21 0.12% 20 0.11% 20 0.11% 18 0.1% 17 0.09% 15 0.08% 14 0.08% 12 0.06% 11 0.06% 10 0.05% 10 0.05% 9 0.05% 9 0.05% 8 0.04% 6 0.03% 6 0.03% 5 0.02% 5 0.02% 5 0.02% 5 0.02% 5 0.02% 5 0.02% 4 0.02% 44 0.25% 17235 100%
آمار کشور بازديدکننده ها
رتبه
کشور
تعداد ورودی
درصد
نمودار
1
ج. ا. ايران
2
آمريکا
3
انگلستان
4
کانادا
5
کويت
6
آلمان
7
امارات
8
افغانستان
9
مالزي
10
پاکستان
11
سوئد
12
نروژ
13
استرالیا
14
هند
15
هلند
16
اتريش
17
ترکيه
18
برزيل
19
عراق
20
بلژيک
21
قطر
22
يونان
23
ايتاليا
24
ژاپن
25
فرانسه
26
لهستان
27
چين
28
جمهوري چك
29
دانمارک
30
عربستان
31
فنلاند
32
اوکراين
33
هنگ کنگ
34
زلاند نو
35
فلسطين اشغالی
36
تايلند
37
فيليپين
38
سوريه
39
اندونزی
40
لوکزامبورگ
41
روسيه
بقيه کشورها
مجموع
نوشته شده توسط حسن در ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
رسول خدا فرمود : امت من در روز قیامت ۱۰گروه میشوند
اما خداوند این ۱۰ صنف را از جمله مسلمانان جدا میکند
و صورتشان را تغییر میدهد
گروهی بشکل میمون (نمام و سخن چینان )
گروهی بشکل خوک (خورنده حرام )
انکه سرنگون محشور میشود (ربا خوار )
انکس که زبانش را میجود و چرک از دهانش بیرون میاید (عالم بیعمل )
انکه دست و پا بریده وارد محشر میشود(ازار رساننده به همسایه )
انکس که کور وارد محشر میشود (حاکم ستمگر و ظلم کننده و ناحق است )
انکس که گنگ و کر وارد محشر میشود (خودپسند )
انرا که به شاخه ای از اتش میبندند (سعایت کنندگان نزد سلاطین که مایه اسباب زحمت مردم و ازار رساندن به انان را فراهم میکنند
انانکه از مردار گندترند (شهوترانان از راه حرام و انان که حق واجب الهی را که مال انها بود نمیدادند )
انانکه جبه های اتشین برانها پوشانده شده (متکبران )
نوشته شده توسط حسن در ساعت 20:20 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
و نیز از انحضرت روایت کرده که فرمود در شب بیست و سوم به نام امام قائم ع ندا شود و در روز عاشورا قیام کند و ان روزی است که حسین بن علی ع در ان کشته شده است گویا انجناب را مینگرم که در روز شنبه دهم محرم در میان رکن و مقام ایستاده و جبرئیل در سمت راست او فریاد میزند بیعت برای خدا! پس شیعیان انحضرت از اطراف زمین به سویش رهسپار شوند و زمین زیر پایشان به سرعت پیچیده شود تا خدمتش رفته با او بیعت کنند و خدا بوسیله او زمین را از عدل و داد پرکند چنانچه از جور و ستم پرشده باشد
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:0 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
دوستان عزیزی که مایل بدریافت کپی حدود ۴۰۰ صفحه از بحارالانوار جلد ۱۳ (قسمت علائم ظهور و اخرالزمان )هستند به ادرس ذیل مراجعه فرمایند این حقیر برای دسترسی سریع به بحارالانوار صفحاتی خواندنی و مفید از کتاب ارزشمند بحارالانوار جلد ۱۳ را اسکن و در قسمت البومها ی ادرس ذیل گذاشتم امیدوارم مورد بهر برداری تان قرار گیرد برای استفاده مقید باشید حتما حداقل ۳ صلوات برای سلامتی اقا امام زمان عج هدیه فرمایید باتشکر مدیر وبلاگ لطفا از نظراتتان مارا محروم نفرمایید
http://hassanbadry.blogfars.com/blog.html?page=album&member=hassanbadry
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:50 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
تنها عاقلانند که هم به عهد خدا وفا میکنند و هم پیمان حق را نمیشکنند
و هم انچه را خدا امر به پیوند ان کرده (مانند صله رحم - دوستی پدر و مادر و محبت اهل ایمان و علم و حفظ عهد و پیمان با خدا و خلق )اطاعت میکنند و از خدا میترسند و از سختی هنگام حساب واهمه دارند و هم در طلب رضای خدا راه صبر پیش میگیرند و نماز بپا میدارند و از انچه نصیبشان کردیم بفقرا پنهان و اشکار انفاق میکنند و در عوض بدیهای مردم نیکی میکنند اینان هستند که عاقبت منزلگاه نیکو یافتند
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:52 موضوع آيات الهي | لینک ثابت
صفات و حالات زشت مردم آخرالزمان
اصبغ بن نباته گويد: اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود:
زمانى بر مردم مى آيد كه عمل زشت برترى (كامل ) پيدا كند و خودسازى نموده جلوه گرى نمايد. پرده از روى محرمات برداشته شود، زنا آشكار مى گردد و مال يتيمان را حلال دانسته مى خورند، كم فروشى نمايند و شراب را به جاى آب انگور حلال دانند و رشوه را به عنوان هديه حلال شمرند. خيانت در امانت را جايز مى دانند، مردها شبيه به زنها و زنها شبيه به مردها شوند.
(در لباس يا همجنس گرائى ، با اينكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم لعنت نمود مردانى كه شبيه زنها و زنانى كه شبيه مردها شوند).
به حدود و احكام نماز اعتنا نمى كنند، در آن زمان براى غير خدا (سياحت ، تجارت ، ريا، سياست و غيره ) حج كنند.
در آن زمان گاهى ماه شب اول آنقدر بزرگ (ديده ) شود كه به نظر دو شب آيد و گاهى در شب اول ديده نشود، پس چون ماه ديده نشود روز اول ماه رمضان را روزه نگيرند و روز عيدفطر را روزه بگيرند.
در آن زمان مراقب باشيد، مراقب باشيد، مبادا خداوند ناگهان انتقام گيرد، همانا در پس آن زمان مرگ سريع و عجيبى خواهد بود به گونه اى كه مرد، هنگام صبح سالم است و شب به خاك سپرده مى شود، شب زنده است و صبح مرده .
در آن زمان پيش از آنكه به بيمارى مرگ مبتلا شوند واجب است وصيت خود را بكنند و نماز را در اول وقت به جا آورند مبادا تا آخر وقت اجل مهلت ندهد.
هر كدام از شما كه آن زمان را درك كند شب نخوابد مگر با طهارت (وضو) و اگر بتواند در تمام احوال با طهارت باشد انجام دهد زيرا نمى داند ملك الموت چه وقت به سراغ او مى آيد.
من شما را ترساندم اگر بترسيد و فهماندم اگر بفهميد و پند دادم اگر پند بگيريد، در نهان و آشكار از خدا بترسيد و (سعى كنيد) مسلمان بميرد چه هر كس غير از اسلام ، دينى قبول كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است .(419)
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت
الهم صل علي محمد وآل محمد
گويا مردمي را مي بينم كه در شرق براي طلب نمودن حق {خلافت}
قيام كرده اند ولي اين حق را به آنها نميدهندباز آنها قيام ميكنند ولي
به آن نميرسند وقتي كه چنين ديدند شمشيرهاي خود را حمايل ميكنند
و آنگاه آنچه را كه ميخواهند به آنها ميدهند ولي آنها نمي پذيرند تا آنكه
كارشان سامان پيدا ميكند اما باز اين حق (دولت جهاني آل محمد)
رابه آنها نميدهند جز به صاحب شما ؛ مقتولين آنها از جمله شهيدانند
؛ آگاه باشيد اگر من آنروز را درك ميكردم خود را براي صاحب الامر
ذخيره ميكردم بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۱۰۲۴
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:15 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد و ال محمد
و درارشاد شیخ مفید و غیبت شیخ از جابرجعفی از امام محمد
باقر ع روایت نموده که فرمود:درجای خود بنشین و حرکت مکن
تا گاهی که علائمی را که برای تو ذکر میکنم ببینی تورا نمیبینم
که این علائم را ببینی و ان اختلاف بنی فلان (بنی عباس ) و
صدای آسمانی و صدائی که از جانب دمشق میرسد که آنجارا
فتح کرده اند و قریه ای از شام بنام جابیه بزمین فرو رود
برادران ترک در جزیره فرود می آیند خارجیان رومی هم آمده در
رمله پیاده می شوند
درآنسال اختلافات بسیاری در هر سرزمین از
ناحیه غرب روی میدهد
نخستین جائی که خراب میشود شام است سه دسته در
آنجا پرچم برافرازند :پرچم مرد سرخ وسفید و پرچم مرد سیاه
و سفید و پرچم سفیانی
بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۸۷
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:15 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
فرو رفتن لشكر دشمن در زمين بيداء
ونيز در تفسير علي بن ابراهيم است كه ابوالجارود گفت امام محمد باقر در تفسير قل ارايتكم ان اتاكم عذابه بياتا او نهارا يعني بگو :بمن بگوئيد اگر عذاب خدا شبي يا روزي براي شما بيايد (ماذا يستعجل منه امجرمون )گناهكاران براي چه شتاب ميكنند فرمود اين عذابي است كه در اخرالزمان بر فاسقان اهل قبله فرود ميايد در حاليكه منكر اين هستند كه عذاب بر انها فرود خواهد امد نيز در تفسير مزبور ابوالجارود از انحضرت روايت كرده كه در تفسير ايه و لو تري اذ فزعوا فلا فوت و اخذو ا من مكان قريب يعني اگر انها را درهنگامي كه وحشت ميكنند ببيني بدون فوت وقت از جاي نزديكي گرفته ميشوند فرمود وحشت انها از صداي اسماني و گرفته شدن بدينگونه است كه زمين زير پايشان فرو ميبرد
زمخشري در كشاف در تفسير اين ايه از ابن عباس روايت نموده كه (خسف بيداء )يعني فرورفتن بيابان نازل شده است امين الدين طبرسي روايت نموده از ابو حمزه ثمالي كه گفت از امام سجاد ع و حسن مثني پسر امام حسن ع شنيدم كه گفتند انها لشكري در سر زمين بيداء هستند كه زمين زير پاي انها فرو ميرود و انها را در كام خود فرو ميبرد و هم ابو حمزه از عمربن مره و حمران بن اعين روايت كرده كه ان دو نفر از مهاجر مكي شنيد ند كه ميگفت از ام سلمه همسر پيامبر شنيدم ميگفت پيامبر ص فرمود شخصي از بيم جان خود بخانه خدا پناه ميبرد لشكري براي گرفتن او فرستاده ميشود موقعي كه لشكر به بيدا ء واقع در بيابان مكه ميرسند در زمين فرو ميروند و نيز طبرسي ميگويد از حذيفه بن اليمان روايت شده كه گفت پيامبر ص از آشوبي كه ميان مردم شرق و غرب پديد ميايد سخن بميان اورد و فرمود در اثنائي كه انها سر گرم كشمكش هستند سفياني از يابس بر انها حمله ميبرد تا انكه وارد دمشق ميشود
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:14 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم
ثعلبه ازدی گوید :امام باقر ع فرمود دو نشانه است
که پیش از ظهور حضرت قائم ع خواهد بود
۱- گرفتن خورشید در نیمه ماه رمضان و گرفتن ماه در
اخر ان گوید عرض کردم چگونه خورشید در اخر ماه
میگیر دو ماه درنیمه ان )زیرا گرفتن ماه در اخر خلاف
معمول و قاعده است فرمود من داناتر به انچه میگویم
ان دو نشانه ای است که از روز هبوط ادم چنین اتفاقی
نیفتاده است
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:13 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
بخشی از نامه امام زمان عج
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
مردمي كه از اسلام خارج شده اند بر عراق مسلط ميگردند و
بواسطه سوء اعمال انها اهل عراق دچار ضيق معيشت ميشوند
سپس اين محنت با مرگ يكي از اشرار از ميان ميرود و از مردن او
پرهيز گاران خيرانديش خشنود ميگردند و مردمي كه از اطراف
عالم ارزوي حج بيت الله دارند به ارزوي خود ميرسند و به حج
ميروند
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:12 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد
رسول اکرم ص میفرماید :
به زودی زمانی برامت من میرسد که پنج چیز را دوست
دارند و پنج چیز را فراموش میکنند
۱- دنیا را دوست میدارند و آخرت را فراموش میکنند
۲- مال را دوست میدارند و حساب روز قیامت
را فراموش میکنند
۳-زن ها را دوست میدارند و حورالعین را
فراموش میکنند
۴-قصرهای دنیا را دوست میدارند و قبرها
را فراموش میکنند
۵-نفس خودشان را دوست میدارند و خداوند
خویش را فراموش میکنند
این امت از من پیغمبر بیزارند و من هم از
چنین امتی بیزارم
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:11 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
الخطبه اميزالمومنين واوضاع آخرالزمان
اي مردم پيش از آنكه مرا ازدست دهيد هر چه ميخواهيد ازمن بپرسيد دراين وقت
صعصعه بن صوحان از جا برخاست و گفت يا اميرالمومنين دجال كي خواهد آمدامام
فرمود خداوند سخن تورا شنيد و دانست مقصودت چيست بخدا قسم دراين باره سائل
و مسئول (نوومن)يكسان هستيم (يعني اين اسرار رافقط خداوند ميداند ) ولي اين را
بدان كه آمدن دجال علاماتي دارد علامات اين است دجال در وقتي ميآيد كه مردم نماز
را بميرانند و امانت را ضايع كنند و دروغ گفتن را حلال شمارند و ربا بخورند و رشوه ب
گيرند و ساختمانها را محكم بسازند و دين را بدنيا بفروشند و موقعيكه سفيهان را بكار
گماشتند و با زنان مشورت كردند و پيوند خويشان را پاره نمودند و هوا پرستي پيشه
ساختند و خون يكديگر را بي ارزش دانستند و………………………وزنها بواسطه ميل چ
شاياني كه به امور دنيا دارند در امر تجارت با شوهران خود شركت جويند ………… زنها
بر زينها سوار شوند و زنان به مردان و مردان به زنان شباهت پيدا كنند
بحارالانوار جلد 13 صفحه 962
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:10 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
الهم صل علي محمد وآل محمد
مفضل عرض كرد : اقا ؛ در آنروز دارالفاسقين
( بغداد) چه وضعي دارد ؟
فرمود : مشمول لعنت و غضب خداوند است فتنه هاو آشوبها آنرا ويران
ميسازدو بكلي متروك مينمايد ،اي واي بر بغداد و مردم آن از خطر لشكري
كه باپرچمهاي زرد و لشكري كه با پر چمهاي خود از مغرب زمين مي ايند و
كسيكه جزيره را جلب ميكند و لشكري كه از دور و نزديك به آنجا مي
رودبخدا قسم همه گونه عذاب كه بر امتهاي متمرد و سركش از اول خلقت
تا اخرعالم رسيده بر بغداد فرود مي ايد عذابهايي به بغداد ميرسد كه هيچ
چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده است طوفانشمشير آنها را فرا ميگيرد
واي بر كسي كهانجا را مسكن خود قرار دهد زيرا هركس در انجا مقيم شود
با حالت شقاوت باقي ميماند هركس هجرت كند در پرتو خدا بسر ميبرد بخدا
مردم بغداد چنان در ناز ونعمت و عيش ونوش ميشوند كه ميگويند زندگي
حقيقي دنيا همين و خانه هاوكاخهاي ان قصر هاي بهشت است و دختران
ان( در زيبايي حورالعين) و جوانانان جوانان بهشت است و چنين پندارند كه
خداوند تمام روزي بندگانش را به بغدادارزاني داشته است افتراء به خداوند و
پيغمبر ص و حكم كردن بر خلاف قران وشهادت دروغ و شرابخواري و زنا
كاري و خوردن پليدي ها و خونريزي چنان در بغداد شيوع يابد كه فجايع تمام
دنيا به پاي ان نرسد آنگاه خداوند همين بغداد را بوسيله آآن اشوبها و آآن
لشكرها چنان ويران ميسازد كه وقتي رهگذري از انجا ميگذرد ميگويد :شهر
بغداد اينجا بوده است
بحارالانوار علامه مجلسي جلد 13 صفحه 1163
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:9 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
الهم صل علي محمد وآل محمد
سپس صد هزار نفر مشرك و منافق از شهر كوفه خارج شده و به
دمشق كه محل بهشت شداد است مي آيند بدون اينكه كسي از
انها ممانعت كندو پرچمهايي بدون علامت كه نه از پنبه و نه
كتان و نه حرير است از مشرق زمين مي آيند در سر نيزه
هاي آنها مهر سيد اكبر (پيامبر ) زده شده قائد آنها مردي
از خاندان پيامبر است
آن پرچمها در شرق پديد مي آيد و بوي آن مانند مشك معطر به
غرب ميرسد ترس و رعب آنها يكماه پيش از آمدنشان همه جا در
دل مردم قرار ميگيرد آنگاه در كوفه فرود مي آيند و اولاد ابوطالب به
خونخواهي پدران خود قيام ميكنند بحارالانوار جلد 13 صفحه 1059و1060
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:8 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
ابوبصیر گوید :امام صادق ع فرمود آنگاه که حضرت قائم ع قیام کند مسجدالحرام را خراب کند تا به اساس و پایه های اصلی آن باز گرداند و مقام ابراهیم ع را به جای اولی خود که در آن بوده باز گرداند و دستهای قبیله بنی شیبه را که کلید هایکعبه نزد آنان است ببرد و به کعبه بیاویزد و به ان دستها بنویسد اینهایند دزدان کعبه
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:7 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
سید کائنات پیامبر عظیم الشان ص فرمودند
هرکه از شر شکم و فرج خود محفوظ ماند از همه بدیها محفوظ است
و همچنین فرمودند
بیشتر چیزی که امت من بواسطه ان داخل جهنم خواهند شد
شکم و فرج است
وفرمودند
دشمن ترین شما در نزد خدا کسانی هستند که بسیار
میخوابند و بسیار میاشامند
معراج السعاده ص ۳۱۰
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:59 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و اگر شما روی از دین حق بگردانید خدا قومی غیر شما که مانند شما
بخیل نیستند بلکه بسی ازشما بهتر و فداکارترند به جای شما پدید ارد
از رسول اکرم ص سئوال شد که مراد از ان قوم کیستند حضرت دست
بر شانه سلمان فارسی زد و فرمود این مرد که اگر علم در ثریا باشد
رجال فارس بران دست یابند
نوشته شده توسط حسن در ساعت 11:3 موضوع آيات الهي | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
عباس عموی پیغمبر گفت یا رسول الله :
ابتدای خلقت شما چگونه بود پیامبر ص فرمودند
زمانی که خداوند تصمیم گرفت ما را بیافریند تکلم به کلمه ای کرد و نوری آفرید آنگاه تکلم به کلمه ای دیگر کرد و از ان روحی آفرید نور را با روح ممزوج کرد من برادرم علی و فاطمه و حسن و حسین را افرید ما او را تسبیح کردیم هنگامیکه تسبیحی وجود نداشت و تقدیسی مینمودیم زمانی که تقدیسی نبود زمانی که خداوند اراده نمود جهان را بیافریند نور مرا شکافت و عرش را ازان افرید عرش از نور من است و نور من از نور خدا ست نور من از عرش والاتر است و نور برادرم علی را شکافت از ان ملائکه را افرید پس ملائکه از نور علی و نورعلی از نور خداست پس علی افضل از ملائکه است سپس نور دخترم فاطمه را شکافت و از ان اسمان ها و زمین را افرید اسمانها و زمین از نور دخترم فاطمه است و نور دخترم از نور خداست پس دخترم فاطمه از اسمانها و زمین بهتر میباشد انگاه نور پسرم حسن را شکافت از ان خورشید و ماه را افرید خورشید و ماه از نور پسرم حسن و نور فرزندم حسن از نور خداست و حسن افضل از خورشید و ماه است بعد نور فرزندم حسین را شکافت و ازان بهشت و حورالعین را افرید بهشت و حورالعین تز نور فرزندم حسین است نور فرزندم حسین از نور خداست و فرزندم بهتر از بهشت و حورالعین میباشد
انگاه عباس عموی پیغمبر برخواست و پیشانی علی ع را بوسید و گفت والله علی تو حجت بالغه و برحق خدا هستی برای کسی که ایمان به خدا وروز قیامت دارد
ازازل تاقیامت ص ۹۵و۹۶
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
*************************
رازهای آخر الزمان پیشگوئی های نوسترآداموس
هنگامى كه پل ترنر (Paul Turner) تهيه كننده معروف استراليايى در طى برنامهاى ماهوارهاى تحت عنوان: نوستر آداموس: مردى كه فردا را پيشبينى مىكند. خطر روزافزون ايران وانقلاب اسلامى ايران براى غرب و تمدن غربى مطرح كرد و در طى اين برنامه تمام آنچه را كه نوسترآداموس در بيش از 390 سال پيش از آن تاريخ »آگوست 1989م« پيشگوئى كرده بود منتسب به ايران كرد؛ هيچ سياستمدارى حرف وى را چندان جدى نگرفت؛ چرا كه موقعيت ايران در سال 1989، نه تنها به هيچ وجه مناسب نبود؛ بلكه به واسطه جنگ تحميلى و عواقب ناشى از آن و تحريمهاى شديد اقتصادى بسيار شكننده و
http://endmonjy.blogfa.com/post-40.aspx
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت
الهم صل علي محمد و آل محمد
از امام محمد باقر ع سئوال شد يابن رسول الله قائم شما كي
خواهد آمد ؟فرمود : هنگاميكه مردها مانند زنان و زنها شبيه مردان
گردند و مردان به مردان و زنها به زنها اكتفا كنند .زنها بر زينها سوار
شوند وشهادتهاي ناحق قبول و گواهي عادلان رد شود و مردم
ريختن خون يكديگر و عمل زنا و خوردن ربا را آسان شمارند
بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۶۱
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت
اگر تمام عالم را جست و جو کنی، دوستی همچون امام عصر علیه السّلام نمی یابی
که:
هرچند به یادش نباشی، تو را از یاد نبرد؛
هرچند او را رها کنی، تو را رها نکند؛
هرچند بر او جفا کنی، از عطا دریغ نورزد؛
هرچند در حقش دعا نکنی، به درگاه خداوند برایت دعا می کند؛
هرچند از او گریزان باشی، از تو روی برنگرداند؛
هرچند موجبات رنجش او را فراهم کنی، رنجوری تو را برنتابد؛
هرچند به او سربلندی نیفزایی، او سبب افتخار و بزرگی تو باشد؛
اگر از حال او بی خبر باشی، از احوال تو بی خبر نماند؛
اگر تو حضور او را درک نکنی، همیشه و هز جا همراه تو باشد؛
اگر از ارتباط با وی خودداری کنی، خود به تو پیغام دهد؛
اگر از او دفاع نکنی، تو را بی پناه مگذارد؛
اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشی، باز عذرت را بپذیرد؛
اگر بارها زیاد نقض میثاق کرده باشی، راه بازگشت به سویت نبندد؛
اگر تو او را دوست نداری، او تو را دوست داشته باشد؛
اگر تو امانت داری شایسته برایش نباشی، او امین و راز نگهدار تو باشد؛
اگر تو او را یاری نرسانی، او پشتیبان و یاور تو باشد؛
اگر کوچک ترین خدمتش را به رخش کشی، بزرگ ترین لطفش را به رویت نیاورد؛
اگر تو حریمش را پاس نداشتی، او تو را حمایت و محافظت کند؛
اگر تو او را طرد کنی، او پناه گاه امن تو باشد؛
اگر سهم او را از مالت نپردازی، باز هم روزی خویش را مدیون او باشی؛
اگر تو فرزندی خطاکار و سر به هوا گشتی، او پدری بزرگوار و شفیق باقی بماند؛
اگر تو او را در سختی ها تنها گذاشتی، او در تنگنا ها و شداید، رهایی بخش تو
باشد؛
... و این ها همه در حالی است که هیچ نیازی به تو ندارد و به عکس، تو سراپا نیاز و
احتیاج به اویی!!!!!!
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت
در این میان، شیعیان ایران در قبال آن حضرت وظیفه ای سنگین و بزرگ تر دارند؛ چرا
که به اذعان و اقرار همگان، این آب و خاک، سرزمین امام زمان ارواحنافداه است و در
سایه ی الطاف و عنایات آن بزرگوار است که شرور و فتنه و کید و مکر بدخواهان دامن
گیر خود آنان شده و مارا از پا در نیاورده است. در داستان توسّل و تشرّف شیخ
اسماعیل نمازی شاهرودی رحمةالله به محضر آقا امام زمان علیه السّلام ـ که بسیار
مفصلّل و آموزنده استـ چندین بار سخن از نعمت های ایران به میان می آید و آن
حضرت می فرمایند:
" کُلُّ مِن برکاتِ الأئمَّة"
گاهی هم فرموده اند:
" کُلُّ مِن برکاتنا."
و تأکید کرده اند:
"همه جای ایران نعمت وافر و فراوان است و همه از برکات ما اهل بیت است"
در دوران جنگ جهانی اوّل و اشغال ایران توسّط قوای انگلیس و روس که حملات و
هجوم به ملت شیعه اوج گرفته بود ـ مرحوم آیةالله میرزای نائینی رحمةالله خیلی
پریشان بود و نگران از این که: وضع به کجا خواهد انجامید؟!نکند که این کشور محبّ و
دوستدار امام زمان أرواحنا فداه از بین برود و سقوط کند! در همان زمان ها، شبی به
آستان مقدّس امام عصر أرواحنا فداه متوسّل شد و در حال توسّل و گریه و ناراحتی به
خواب رفت. در عالم خواب، دید دیواری است به شکل نقشه ی ایران و این دیوار
شکست برداشته و خم شده ودر حال افتادن است. در زیر این دیوار، یک عدّه زن و بچّه
نشسته اند و دیوار در حال فرو ریختن روی سر آن هاست.
وقتی مرحوم نائینی رحمةالله این صحنه را می بیند، به قدری نگران می شود که فریاد
می زند و می گوید: خدایا! این وضع به کجا خواهد انجامید؟ در این حال می بیند که
حضرت ولی عصر علیه السّلام تشریف آوردند. انگشت مبارکشان را به طرف دیواری که
خم شده و در حال افتادن بود گرفتند و فرمودند:
"این جا، شیعه خانه ی ماست. می شکند؛ خم می شود؛ خطر هست؛... ولی ما
نمی گذاریم سقوط کند ما نگهش می داریم."
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:18 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
فقها؛ حجت امام بر مردم
اسحاق بن يعقوب ، نامه اى براى حضرت ولىّ عصر عليه السّلام مى نويسد و از مشكلاتى كه برايش رخ داده ، سؤ ال مى كند و محمد بن عثمان عمرى - نماينده ى آن حضرت - نامه را مى رساند. جواب نامه به خط مبارك صادر مى شود كه ... در حوادث و پيش آمدها به راويان حديث ما رجوع كنيد؛ زيرا آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدايم .....(?)
فقها از طرف امام عليه السّلام حجت بر مردم هستند.(?)
ولايت فقيه همان ولايت فقيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است . قضيه ى ولايت فقيه يك چيزى نيست كه مجلس خبرگان ايجاد كرده باشد. ولايت فقيه يك چيزى است كه خداى تبارك و تعالى درست كرده است ، همان ولايت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است و اين ها از ولايت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم مى ترسند.(?)
روحانيون با هم بايد باشند. اين ها همه لشكر امام زمان عليه السّلام هستند.(?)
اگر خداى نخواسته ، روحانيونى كه مدعى اين هستند كه ، الا ن نماينده ى امام زمان عليه السّلام در بين مردم هستند، اگر خداى نخواسته از يكى شان يك چيزى صادر بشود كه برخلاف اسلام باشد، اين طور نيست كه فقط خودش را از بين برده باشد. اين ، حيثيت روحانيت را لكه دار كرده است .
اين كه اين نماينده ، يعنى مدّعاى نمايندگى از طرف امام زمان عليه السّلام و اسلام دارد، نماينده ى امام زمان عليه السّلام اگر خداى نخواسته يك قدمى كج بردارد، اين اسباب اين مى شود كه مردم به روحانيت بدبين بشوند. بدبين شدن به روحانيت و شكست روحانيت ، شكست اسلام است . آن كه حفظ كرده تا حالا اسلام را، اين طبقه بوده و اگر در اين طبقه ، شخصى يا اشخاصى پيدا بشود كه برخلاف مصالح اسلام خداى نخواسته عمل بكند، جرمى است كه از آدم كشى بدتر است . جرمى است كه از همه ى معاصى بدتر؛ براى اين كه جرم صادر مى شود از كسى كه آبروى يك روحانيت را از بين مى برد و آن هايى كه غافل هستند از اسلام ، گاهى وقت ها برمى گرداند، اين ، اين طور نيست كه وارد شده است كه اگر چنان چه عالِم فاسد بشود، عالَم فاسد مى شود. براى اين كه عالِم /نماينده / به حسب ظاهر، نماينده ى امام است .(?)
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:41 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
الا يا ايها المهدي مدام الوصل ناولها
که در دوران هجرانت بسي افتاد مشکل ها
دل بي بهره از مهرت حقيقت را کجا يابد
حق از آيينه رويت تجلي کرد بر دل ها
اگر دانستمي کويت به سر مي آمدم سويت
خوشا گر بودمي آگه ز راه و رسم منزل ها
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:38 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم
اهل مصر حاکم خودرا میکشند و شام ویران میشود سه لشکر با پرچمهای مشخص در انجا بجان هم می افتند پرچمهای قیس و عرب به مصر درایند و پرچم کنده به حران میرود و لشکری از جانب عرب میاید و در خرابه های حیره منزل میکند پرچمهای سیاه از مشرق به طرف حیره میایند و شکافی در نهر فرات پدید می اید و اب ان کوچه های کوفه را فرا میگیرد شصت نفر دروغگو که همه مدعی پیغمبری هستند خواهند امد و قیام دوازده نفر از نسل ابوطالب که همه مدعی امامت دارند و سوزاندن مردی از بزرگان بنی عباس در بین جلولا و خانقین و بستن پلی در بغداد محله کرخ و بر خاستن باد سیاهی در اول روز در بغداد وهم زلزله ای در انجا می اید که بسیاری از مردم را در زمین فرو میبرد و ترسی براهل عراق و بغداد مستولی میشود و مرگهای سریع انها را از پا در می اورد و افت بجان و مال و محصول انها می افتد و ملخهای بموقع و بیموقع می اید و غله و کشت و زرع انها را میخورد و زراعت انها را تقلیل میدهد دو دسته از مردم عجم بجان هم افتاده خون بسیاری در میان انها ریخته میشود بردگان از فرمانبرداری اقایان خود سر باز زنند و ارباب خود را به قتل برسانند و بعضی از بدعت گزاران در دین از صورت ادمی بیرون می ایند و بصورت خوک و میمون میشوند و بردگان بر شهرهای بزرگ غلبه یابند و صدایی از اسمان می اید بطوریکه همه ساکنان زمین هر کس به زبان خود انرا میشنود و یک صورت و سینه در نور افتاب اشکار میگردد و مردگانی از قبر بیرون امده بدنیا برمیگردند و با مردم معاشرت نموده بملاقات همدیگر میروند انگاه این علائم با امدن ۲۴ باران ختم میشود سپس زمینهای مرده زنده و سرسبز شده برکات ان اشکار میشود و تمام بدبختیها از پیروان حق یعنی شیعیان مهدی ع برداشته میشود درانهنگام متوجه میشوند که او از مکه ظهور میکند و برای یاری او به مکه میروند چنانکه دراخبار امده است سپس شیخ مفید میگوید پاره ای ازاین وقایع حتمی است که باید واقع شود و پاره ای مشروط به شرایطی است خدا بهتر میداند چه خواهد شد
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:52 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
امیرالمومنین علی علیه السلام : در راه خدا با ذستانتان جهاد کنید
، اگر نتوانستید به وسیله زبان و گفتار جهاد کنید ، و اگر قدرت و توان
نداشتید پس با دل هایتان جهاد کنید . / بحارالانوار جلد 100 صفحه
نوشته شده توسط حسن در ساعت 9:4 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
الهم صل علي محمد و آل محمد
از امام محمد باقر ع سئوال شد يابن رسول الله قائم شما كي
خواهد آمد ؟فرمود : هنگاميكه مردها مانند زنان و زنها شبيه مردان
گردند و مردان به مردان و زنها به زنها اكتفا كنند .زنها بر زينها سوار
شوند وشهادتهاي ناحق قبول و گواهي عادلان رد شود و مردم
ريختن خون يكديگر و عمل زنا و خوردن ربا را آسان شمارند
بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۶۱
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:59 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت
تعبير خوابت اين است که :
انواع اتومبيلها مانند اتوبوس و سواري و غيره را زير عنوان اتومبيل مي آوريم
اگر ببيند با اتوبوس به سفر مي رود ، دليل آن باشد که آرزو دارد در اجتماعات حضور يابد و با احترام با او بر خورد شود ، او خواستار زندگي غير منزوي است و در اين راه موفق مي شود
اگر ببيند نتوانست خودش را به اتوبوس برساند ، دليل آنست که جسما و روحا خشته است و توان همپايي با زندگي پر تلاش را ندارد ، او مي خواهد حضوري فعال در زندگي داشته باشد ، اما دلايلي براي دلسرديش وجود دارد
اگر ببيند سوار اتوبوس عوضي شد ، تعبير آنست که دچار ترديد است و کاري را که در پيش دارد به درستي آن اطمينان ندارد ، رفتن راه اشتباه با اتومبيل نيز چنين تعبيري دارد
در توضيح اين قسمت مي توان گفت بخشي از شخصيت خواب بين در زندگي راهي را مي پسندد که بخش ديگر وجودش آن را نمي پسندد
اگر ببيند بر اتوبوس شلوغي سوار است ، به حرفه اي سود آور اما جنجالي مي پردازد که علي رغم سودي که عايد مي آيد از آن راضي نيست ، او در عرصه اي فعاليت خواهد کرد که پر از رقابت خواهد بود
اگر ببيند که مي خواست سوار اتوبوس شود اما پول بيليت را نداشت ، تعبير آنست که به واقعيتهاي زندگي بي توجه است و بايد به حقايق بيشتر بپردازد تا خيالپردازي
اگر ببيند توانست با اتوبوس خودش را به خانه برساند ، نشانه آن است که خواب بين در طلب چيزي است که به آن مي رسد و در حل و فصل مشکلات خود موفق مي شود
اگر درخواب اتومبيل خودش را ببيند ، دليل آنست که آدم خودبيني است و به خودش بيش از ديگران توجه دارد
اگر ببيند جايي از اتومبيلش نقص پيدا کرده است عارضه اي ايجاد مي شود ، مثلا اگر چرخ اتومبيل خراب بود پاي او دچار ناراحتي مي شود
اگر اتومبيل نو وشيکي در خواب ببيند ، چنانچه اتومبيل متعلق به خودش نباشد به خواهر ، همسر و يا معشوقه اي زيبا دلالت مي کند
اگر اتاق اتومبيلش را بي عيب و نقص ببيند ، دليل آنست که دچار کسالت روحي است و از لحاظ جنسي مشکلاتي دارد
اگر ببيند چرخهاي اتومبيلش را پر باد کرد دليلش انست که خواب بين نياز دارد ميل جنسي خود را ارضا کند
اگر ببيند بنزين اتومبيلش تمام شد و ايستاد ، دليل آنست که تحرک لازم را براي زندگي و کارهاي مفيد از دست داده است
و بايد در فکر ايجاد تحرک باشد
اگر ببيند فرمان يا ترمز اتومبيلش خوب کار نمي کند ، روياي بد طالعي است که معناي آن پرو بال گرفتن بيش از حد غرايز حيواني است و خاب بين در مهار غرايز خود نا موفق است
اگر ببيند اتومبيلش را بيش از حد پر از باد کرده است ، تعبير آنست که خواب بين دست به کارهايي مي زند که نمي تواند همه را به سرانجام برساند و اصطلاحا با يک دست مي خواهد چند هندوانه بردارد
اگر اتومبيل کهنه و فرسوده اي را ببيند ، دليل انست که از لحاظ روحي و حتي جسمي ، علي رغم ظاهر ، پير و فرسوده است
اگر ببيند به هنگام رانندگي مقررات راهنمايي را نقص کرد ، تعبير آنست که از عاقبت کارهايي که انجام مي دهد نگران است و با اطمينان خاطر کاري را که به آن دست زده است ادامه نمي دهد
اگر ببيند با اتومبيل خود به سفر مي رود و ديگري را به همراه دارد ، تعبير آنست که قصد تغييراتي در زندگي خود دارد و مي خواهد ازدواج کند ، اگر زن است قصد شوهر کردن دارد
اگر ببيند با اتومبيل در پياده روي رانندگي مي کند ، دليل آنست که ميل به اعمال آزار دهنده دارد و دلش مي خواهد ديگران را بيازارد
اگر ببيند اتومبيلي او را زير گرفت ، تعبير آنست که از مورد تجاوز واقع شدن بيمناک است و اين تصور باعث مي شود در مقابل ديگران جبهه گيري کند
توضيح : چون مدت زيادي نيست که حضور ماشين در زندگي انسان به صورت فعال در امده است و در اين مدت کوتاه همه ابعاد زندگي انسان را تحت تاثير قرار داده است و آن را زير سلطه خود در آورده است ، به طور طبيعي در ناخود آگاه انسان نيز جاي خاصي را اشغال کرده است و در تعابير امروزي از رويا ها مي تواند مورد توجه قرار گيرد ، ماشين در مجموع به هر چيزي مي گوييم که موتوري باعث حرکت ان مي شود و در تعبيرخوابهاي امروزي با اندکي تغيير جاي اسب ، استر و شتر و ... را مي گيرد ، به عنوان مثال تعبير رويايي مانند افتادن از اسب مي تواند با واژگون شدن اتومبيل برابري مند و هم مضمون باشد ...
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:11 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
ديدن ماهي در خواب نيکو است بخصوص اگر آبي که ماهي در آن شنا مي کند صاف و روشن باشد. اگر در خواب ببينيد جائي در کنار آبگير يا حوض و يا دريا و استخر ايستاده ايد و درون آب ماهيان فراوان مي بينيد که شنا مي کنند بسيار خوب است چرا که خواب شما از آينده اي روشن خبر مي دهد ولي شرط اين است که آب صاف و زلال باشد چنان چه آبي که ماهيان در آن شنا مي کنند تيره و گل آلود باشد نشان آن است که جاه و مقام و پول و مال و منال در دسترس شما قرار مي گيرد اما بعد از طي مراحلي بسيار دشوار و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات فراوان و غم و غصه خوردن زياد. اگر آب متعفن باشد و در آن ماهيان خوش رنگ و زيبا شنا کنند خوب نيست چرا که خواب شما مي گويد چيزهائي بدست مي آوريد که به رنج و بدبختي و بيماري در برخورد به آن نمي ارزد. آب متعفن نشان بيماري و حبس و محکوميت است. ماهي سفيد بخت و اقبال است ، ماهي زرد طلائي پول و مال و ثروت است و ماهي سرخ فر و شکوه است. اگر کسي در خواب يک يا چند ماهي درون شيشه يا تنگ آن طور که در مراسم هفت سين نوروز موسوم است به شما بدهد بسيار خوب است چون از جانب او متمتع و بهره مند مي شويد و به آرزوهاي خود مي رسيد و چنان چه شما به کسي ماهي بدهيد او را کمک و ياري مي کنيد که به آرزوهايش برسد. اگر در خواب ببينيد که ماهي را درسته قورت داديد طمع مي کنيد و دچار حرص و آز مي شويد و اگر غذائي بخوريد، به نعمت مي رسيد. اگر ببينيد ماهي شور مي خوريد چه دودي باشد و چه تازه به شرطي که شور باشد به بلا و مصيبت گرفتار مي شويد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:9 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
معبران کهن سنتي که در تعابير خويش به نقش زن در زندگي مرد زياد تکيه مي کرده اند، مجسمه يا تنديس را نيز زن دانسته اند اما از نظر کلي در علم خواب هر عزيز و محبوبي ، اعم از جاندار و بي جان ، انسان يا حيوان ، مي تواند در خواب ما به شکل تنديس ظاهر شود. همه چيزها يا اشخاصي که دوستشان داريم و در زندگي ما جائي خاص خويش دارند خواسته يا ناخواسته در خواب ها تنديس مي شوند. پس تنديس تنها زن نيست. چنانچه در خواب ببينيم تنديسي را مي شکنيم يا به زمين مي افکنيم ( به نيت خرد کردن و از بين بردن) و يا چهره اش را با رنگ مي پوشانيم که شناخته نشود باز تعبير همان است و تنديس در علم خواب به جاي کسي يا چيزي قرار مي گيرد که از آن نفرت داريم. ابن سيرين مي گويد اگر ديديد مجسمه اي داريد يا خريديد زن مي گيرد و يا کنيزکي مي خريد و اگر ديديد مجسمه شما افتاد و شکست زن را طلاق مي دهيد يا مي ميريد و يا کنيزک را مي فروشيد. اين درست مي تواند باشد اما با نحوه زندگي امروز ما تطبيق نمي يابد. تنديس خواست بالاي ما است که زياد به آن توجه داريم حال اگر ديديم مجسمه اي را خودمان مي شکنيم مبارزه با تمايلات نفساني است و اگر ديديم مجسمه اي که داريم شکسته ، شکست و زيان عاطفي است. داشتن چندين تنديس تحير و سرگرداني در ميان هوس ها و تمايلات بي شمار است و گوياي هوسبازي ما است. از امام جعفر صادق عليه السلام نقل مي کنند که تنديس در خواب يا غم و اندوه است يا نقصان در قدر و جاه است و يا بي امانتي در کارها تنديس در خواب غرور و نخوت و خود بيني و انحراف از طريق راست نيز هست بخصوص اگر مجسمه خودمان را در خواب ببينيم يا احساس کنيم که آن مجسمه ما است ابن سيرين نوشته تنديس در خواب غم و اندوه است بخصوص اگر سايه آن بر زمين افتاده باشد و ديدن چندين تنديس کفر و الحاد است
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:8 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
| سگ خدا بنام شیطان |
|
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت
منابع مقاله:
يافتههاى اين پژوهش بيانگر آن است كه حسن صبّاح با ارائهى آموزههاى تازهى مذهبى، ضمن اصلاحات بنيادىِ ساختارِ اين آيين، آن را با مقتضيات سياسى و اجتماعى آن عهد هماهنگ ساخت. اين رويكرد مصلحتجويانه و عميقا مذهبى سبب شد تا تعاليم اين داعى تحت عنوان «دعوت جديد» شهرت پيدا كند. وى به يارى اين انديشههاى تازه، ضمن متحد ساختن نزاريان ايران، نيرو و آرمانهايى تازه بدانان داد و با رهبرى خويش، در مقام «حجت» امام غايب، جامعهى نزارى را به سمت كسب توانمندىهاى سياسى نيز سوق داد.
آيين اسماعيلى از تشيع امامى منشعب شده و در روزگار خلفاى فاطمىِ مصر، كه خود اسماعيلى بودند، رشد و شكوفايى بسيارى پيدا كرده بود. در آن عهد شمار زيادى از دانشمندان اسماعيلى ايرانى در ايران و مصر به كار تأليف آثارى در باب عقايد خويش مشغول بودند. آنان ضمن نشر دعوت و هدايت نوكيشان، به بازسازى و كارآمدى ساختار اين آيين نيز همت گماشتند. داعيان ايرانى در ترقى و توسعهى دعوت فاطمى و سازمان تبليغاتى نيرومند آن نقش انكارناپذيرى داشتهاند. اين كوششها در استحكام خلافت فاطمى در مصر و پيشبردن سياستهاى خارجى آن نيز بسيار مؤثر بود. اما اين پيوندِ تنگاتنگِ ميان اسماعيليان ايران و مصر، در اواخر قرن پنجم قمرى، با بروز تنازع مذهبى بر سر جانشينى خليفه مستنصر فاطمى (487ـ426ق) از هم گسست و در پى آن، فرقهى تازهاى به وجود آمد. سردمدارى اين جريان مذهبى را حسن صباح بر عهده داشت. وى معتقد به حقانيت پسر بزرگ خليفه (نزار) براى قرار گرفتن در جايگاه امامت اسماعيليان پس از مستنصر بود و در اعتراض به غصب مقام نزار كه به دسيسههاى درباريان و توسط برادر كوچكترش (مستعلى) انجام گرفت، خود را از پيكرهى اصلى تشكيلات اسماعيلى در مصر جدا كرد و دعوت مستقل اسماعيلى را در ايران بنيان نهاد. اين گروه مذهبى نو با نام نزارى شهره گشت. اندكى پس از پيدايش اين گروه، محيط مساعدى براى گسترش و تبديل آن به يك جنبش فراهم شد. با آشكار شدن آشفتگى ساختار سياسى حكومت سلجوقى از يك سو و نارضايتى ايرانيان از نابسامانىهاى امور كشور، از سوى ديگر، دعوت نزارى مبناى يكى از مهمترين حركتهاى عدالتخواهانه و بيگانهستيز مردم اين سرزمين شد.
محور اين پژوهش، نقش حسن صباح در تبيين ساختار فكرى جنبش نزارى است. البته نمىتوان تأثير اوضاع سياسى و اجتماعى و اقتصادى ايران در قرن پنجم قمرى و به خصوص سيطرهى سختگيرانهى تركمانان سلجوقىِ سنىمذهب را در شكلگيرى اين جنبش انكار كرد. بدون شك، اين امور بر سازماندهى تازهى اسماعيليان به پيشوايى حسن صباح تأثير فراوان گذاشت، اما حركت گسترده و بنيادگراى نزاريان، مانند بسيارى از جريانهاى سياسى و اجتماعى در ايران، اساسا بر انديشههاى مذهبى استوار بود. اين خصوصيت در جنبش نزارى بسيار حايز اهميت است؛ زيرا ثبات عقيده و صبر و جاننثارى نزاريان، عنصر ممتاز و خصوصيت شاخص آنان و اصل ضرورى فعاليتها و توفيقات شگرف سياسى آنان بود كه نزديك به دو قرن دوام يافت و اسباب شگفتى دشمنان سرسخت و فراوان اين گروه شد و گمان بر آن است كه يك چنين قدرتى بدون وجود اعتقادى راسخ و استوار ممكن نمىگرديد.
آنچه در اين پژوهش مورد نظر قرار گرفته بررسى افكار و انديشههاى حسن صباح و ميزان تأثير او در گسترش اعتماد به نفس و قوت گرفتن جامعهى اسماعيلى ايران است كه در قالب سه پرسش عرضه مىگردد.
1. حسن صباح چه دگرگونىهايى در انديشههاى اسماعيلى ايجاد كرد؟
2. آثار اين انديشهها در ميان اسماعيليان ايران چه بود؟
3. حسن صباح در پى اين دگرگونىها به كدام مرتبه از مراتب تشكيلاتى اسماعيلى دست يافت؟
حسن صباح بسيارى از ساختارهاى دعوت اسماعيلى فاطمى را تغيير نداد. مباحث كيهانشناسى و معرفت و شناختشناسى فلسفى كه از جمله مهمترين بخشهاى منظومهى فكرى اسماعيليان بود،1 اساسا مورد نظر وى نبود. كيش اسماعيلى مبتنى بر مرجعيت امام بود. امام در دعوت فاطميان، معلم اول و مطلع از غيب و وراث علوم نبوى و انسانى فوق بشر و معصوم از خطا بود، اما در دورهاى نزديك به روزگار حسن صباح، فيلسوفان اسماعيلى كه غالبا ايرانى بودند، دگرگونىهايى در سلسله مراتب دينى ايجاد كردند؛ از جملهى اين تحولات، مسأله ارتقاى رتبهى امام بود كه نزد داعيان اسماعيلى، چون: ابوحاتم رازى (ت 322 ق) ابويعقوب سجستانى (ت بعد از 361ق) و حميدالدين كرمانى (ت بعد از 411ق) نيز سابقه داشت. امام كه تا پيش از اين در مرتبهاى پايينتر از مقام «ناطق»2 و «اساس»3 قرار داشت و در عالم جسمانى مظهر «جدّ»4 روحانى بود، اينك نه تنها از مرتبهى «نفس كل» درگذشته، بلكه مظهر «كلمه امر»5 شده بود. معناى اين سخن آن بود كه خداوند به ميانجى امام، جهان را آفريده و، در عين حال، او مظهر و تجلى ذات بارى تعالى بوده است.6 شدت تأكيد بر جايگاه والاى امام سبب بروز برخى افراطكارىها شد تا جايى كه شمارى از اسماعيليانِ نخستين معتقد بودند كه هر كس به امام اعتقاد پيدا كرد، بر هر كارى مجاز است.7
لزوم تعليم از امام ـ كه مورد تأكيد حسن صباح بود و يارانش را بدان رو «تعليميه» مىگفتند8 ـ نيز امرى نوظهور نبود؛ زيرا شيعيان از آغاز تاريخ خويش در برابر اهل سنت، قائل به مرجعيت اشخاص برگزيده و معصوم در حل و فصل مسائل دينى بودند. اين امر به معناى پذيرش اصل «تعليم» بود و بديهى است كه در چنين روندى «امام» همان شخص مورد نظر شيعه است كه معلم و مرجع تعليم است.9 بنابر اعتقادات شيعه، اگر خداوند، براى راهنمايى خلق، پيامبرى را با توانايى و قدرتى كه به وى عطا مىشود بر مىگزيند، چگونه ممكن است از تداوم و نگهداشتن دينش غفلت ورزد؟ به نظر شيعيان، اين بىتوجهى در حكمت الهى محال است. آنان يقين داشتند كه خداوند جانشينى براى پيامبر تعيين كرده و آن فرد برگزيده جز حضرت على عليهالسلام نيست. استدلال شيعيان اساسا بر اين دليل استوار بود كه فقط على عليهالسلام داعيهى جانشينى پيامبر را داشته و بنابر ادعاى على كه او به تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله امام مبين و برگزيده از جانب خداست، اين حق براى آن حضرت ثابت مىگردد؛ لذا ادعاى اهل سنت مبنى بر اين كه اشخاص مىتوانند به اختيار خود خليفهاى برگزينند، نه تنها مخالف و مغاير اين دليل مبين (يعنى ادعاى امامت على عليهالسلام ) بلكه خلاف اظهار صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله در نصب على عليهالسلام به جانشينى خود است.10
اسماعيليان نيز مانند ديگر شيعيان معتقد بودند على عليهالسلام وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله است؛ زيرا به نص موثق و صريح به وصايت و جانشينى برگزيده شده و امام امت اسلامى است و پس از وى هر امامى، امام پس از خود را به نص نام مىبرد.11 امامِ مورد اعتقاد شيعه در تمامى حوزههاى هدايت پيامبر، از جمله قلمرو علم و دانش مذهبى، به اعتبار اين كه باب مدينهى علم پيامبر است، جانشين او مىگردد.12 آنان مىگفتند كه علم، به رأى و قياس براى آدمى حاصل نمىشود، بلكه به تعليمِ معلم صادق حاصل مىگردد.13 بدون ترديد، شيعيانِ نخستين اين نوع تعليم را در حوزهى تكاليف شرعى روا مىشمردند، اما در امور نظرى منكر حصول علم به طريق استدلال نبودند؛14 ولى حسن صباح و گويا برخى از داعيان اسماعيلى، پيش از وى، استدلال را در وصول به علم در اصول عقايد كافى نمىشمردند و مىگفتند به معلم احتياج داريم. احتمالاً اصل تعليم، كمابيش شبيه آنچه حسن صباح عرضه كرد، پيش از اين نزد داعيان ديگر مطرح بود. هاجسن بر اين نظر است كه شايد حسن آن را از داعى پيش از خود (عبدالملك عطاش) اخذ كرده و از عربى به فارسى برگردانده باشد.15
نزاريان اوليه و به خصوص حسن صباح، توجه و علاقهى خاصى به عقيدهى امامت ابراز مىداشتند.16 او از مناديان اعتلاى مقام امام در سلسله مراتب آيين اسماعيلى بود و نظرش را دربارهى اين موضوع، هنگام گفتار در مورد ضرورت تعليم از امام مطرح كرده است.17 انديشهها و تفسيرهاى تازهى حسن صباح و داعيان متقدم بر او در باب عقايد اسماعيلى سبب وضع و ظهور دعوتى نو شد. اين دعوتِ به خصوص به نام حسن صباح شهرت يافت. وى نخستين بار به تبيين دقيق اين دعوت برخاست و فصولى در مورد آن منتشر كرد؛18 از اينرو حسن صباح را بنيانگذار واقعى دعوت جديد اسماعيلى مىدانند. آرا و انديشههاى حسن صباح و تأثير آن در انسجام ذهنى نزاريان انعكاس گستردهاى در ميان مورخان و ناظران سنى داشت و آنان دعوت او را نو و در برابر دعوت فاطميان (الدعوة القديمة) مىدانستند و آن را «الدعوة الجديدة» نام نهادند.19
بنابر گزارشهاى تاريخى، حسن صباح پس از بازگشت از مصر و پيش از دستيابى بر الموت ـ در فاصلهى سالهاى 473ـ483 قمرى برخى از آموزههاى اصلى دعوت جديد را در جريان نشر دعوت به كار گرفت و همانها هم، عامل نفوذ و تأثير سخنان وى بر ياران تازهى وى بود. از جمله اين آموزهها تأكيد و پافشارى حسن بر لزوم تعليم از امام بود و اين كه امام اسماعيلى تنها آموزگار واقعى و شايسته است.20 معرفى جايگاه رفيع امام در نظام هستى و ضرورت انحصار تعليم به وى، مهمترين بخش آموزشهاى حسن بود؛21 افزون بر اين آموزههاى عقيدتى، جذابيت گفتارهاى حسن در طعن وى بر سلجوقيان بود. او از سلجوقيان تركنژاد نفرت نداشت، ولى شيوهى حكومت آنان را ناپسند مىدانست؛ از اينرو، در تعاليمش آنان را طرد مىكرد و نژاد تركان را از جنس جن و پرى مىشمرد؛22 ايرانيان كه در آن روزگار از تركان ستم بسيار مىديدند از اين ظرافتها و نكتهگيرىها به وجد مىآمدند و دعوت حسن صباح را بسيار خوشايند و موافق طبع و ميل درونى خويش مىيافتند.
چنان كه گذشت، اعتقاد به تعليم (از امام) از عقايد اساسى و بنيادى نزاريان نخستين بود؛ اما با توجه به اين كه نياز به تعليم از اشخاص برگزيده در ميان اسماعيليان از آغاز وجود داشت، اين پرسش مطرح مىگردد كه نظريه نزاريان شامل چه پديدهى تازهاى بود و چه تغييرى ايجاد كرده بود؟
پاسخ اين پرسش بر اين فرض استوار است كه دعوت جديد حسن صباح، در واقع، تنظيم مجدد و تفسير جديدى از يك انديشهى كهن شيعى بود. اين تعبير تازه از اصل تعليم، به كاملترين و پروردهترين وجه، به قلم حسن صباح، در رسالهاى كلامى به نام چهار فصل، به زبان فارسى ارائه شده بود كه اكنون در دست نيست، اما معاصر وى، عبدالكريم شهرستانى (ت 548 ق)، خلاصهاى از اين اثر را به عربى در كتاب الملل و النحل خويش كه تنها چهار سال پس از مرگ حسن صباح تأليف شده گزارش كرده است.23 اين خلاصه كاملتر و مشروحتر از گزارشهايى است كه مورخان ايرانى، چون جوينى و رشيدالدين فضلاللّه ارائه كردهاند.24 منبع اصلى پژوهش حاضر در باب آراى حسن و دعوت جديد نيز مبتنى بر گزارش مستوفى و منظم شهرستانى است؛ با اين همه، از گزارشهاى جوينى و مؤلفان ديگر، به رغم اختصار آنها، نيز بهره گرفته شده است.
جوينى در گزارش كوتاه و روشن خويش نوآورى حسن صباح را چنين آورده است:
تغيير او آن بدعت را كه بعد از او همان طايفه آن را دعوت جديده خواندند چنان بود كه... حسن صباح، به كلى درِ تعليم و تعلم دربست و گفت: خداشناسى به عقل و نظر نيست به تعليم امام است؛ چه اكثر خلق عالم عقلااند و هر كس را در راه دين نظريست. اگر در خداشناسى نظر عقل كافى بودى، اهل هيچ مذهب را بر غير خود اعتراض نرسيدى و همگنان متساوى بودندى، چه همه كس به نظر عقل متديناند. چون سبيل اعتراض و انكار مفتوح است و بعضى را به تقليد بعضى احتياج است، اين خود مذهب تعليم است كه عقل كافى نيست و امامى بايد تا در هر دور مردم به تعليم او متعلم و متدين باشند.25
حسن صباح ـ چنان كه شهرستانى بيان داشته است ـ عقيدهى شيعيان در باب تعليم را در چهار فصل به عبارت درآورد. هدف نگاشتن اين فصول، كه صورت انتقاد از نظريهى شيعيان پيشين در باب عقيده به تعليم را دارد، اثبات اين رأى است كه تنها امام اسماعيلى مىتواند آن معلم محق و راستين بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد. شايد از همين روست كه به نقل شهرستانى و جوينى، حسن اين فصول را «الزام» نام نهاد.26 اين فصلها به اختصار حاوى اين مطالب است:
در نخستين قضيه، حسن بر عدم كفايت عقل به تنهايى در فهم و درك حقايق دينى تصريح و تأكيد مىكند. جوينى به تكيهى كلام حسن در اين قضيه اشاره كرده، مىگويد:
دقيقترين آن الفاظ و معانى يكى آن است كه از معترضان مذهب خود سؤال مىكرد كه خرد بس يا نه بس؛ يعنى اگر خرد در خداشناسى كافى است، هر كس كه خردى دارد معترض را برو انكار نمىرسد و اگر معترض مىگويد: خرد كافى نيست، با نظر عقل بهم هر آينه معلمى بايد. اين مذهب اوست.27
و غرض وى رد عقيدهى فلاسفه است؛ چون آنان تنها بر عقل تكيه مىكنند. ديگر شيعيان و اهل سنت با وى در اين نظريه (عدم كفايت عقل و ضرورت وجود معلم) اتفاق دارند.28
در قضيهى دوم، حسن نظريهى اهل سنت را دربارهى صحت اتخاذ علم دين از علما و فقهاى متعدد نفى مىكند و گويد:
چون احتياج به معلم، ثابت شد، يا هر معلمى به اطلاق صلاحيت تعليم دارد يا از معلمى صادق ناگزير است؟ كسى كه قائل به صلاحيت هر معلمى باشد، او را نرسد كه ديگران را انكار كند و اگر كسى ترجيح نهد و معلم خصم را انكار كند، هر آينه پذيرفته است كه به ناچار معلمى صادق و معتمد بايست.29
حسن و ديگر شيعيان در اينجا اتفاق نظر دارند كه تنها يك معلمِ مؤيّد از جانب خداوند مىتواند باشد و آن، امام صادق در هر زمان و دوره است؛ بنابراين اهل سنت نيز بر خطا هستند.
در قضيهى سوم، حسن نظريهى مرسوم شيعه را در باب تعيين امام زير سؤال مىبرد. به گفتهى او، حال كه نياز به معلمى صادق ثابت شد، آيا نبايد نخست وى را شناخت؟ براى شناخت يگانه معلم صادق در هر دوره، بايد صداقت و مرجعيت او اثبات پذيرد.30 با اين استدلال، شيعيان نيز مانند اهل سنت و فيلسوفان در تنگنا مىافتند.
حسن در قضيه چهارم مىكوشد با طرح و تنظيم مجدد تمام مسأله، اين ابهام و سردرگمى را حل كند. او به طور كلى نظر شيعه را داير بر اين كه مردم به امامى صادق نياز دارند، اجمالاً تأييد مىكند.31 به نظر وى، شناخت مرجعيت معلّمِ مورد نياز را نمىتوان از چيزى وراى خود آن به دست آورد. وى گويد: در اين بحث با باريكبينى در ماهيت دانش مىتوان به جواب مناسب رسيد. علم حقيقى از تضاد موجود ميان دو امر متقابل كه تنها از طريق يكديگر شناخته مىشوند حاصل مىگردد. اين اصل اجتماعى، در مورد فردى كه در جستوجوى معلم صادق است و معلم صادق كه بايد شناخته شود، قابل مشاهده است. بدون وجود امام، آنچه از راه خرد براى ما حاصل مىشود، نامفهوم و غير معقول است و از سوى ديگر، بىرهبرىِ عقل هم به امام پى نتوان برد، پس براى شناختن امام از عقل گزيرى نيست؛ اما اين استدلال نمىگويد كه آن معلم كيست و نيز جوينده را به حقيقت غايى رهبرى نمىكند. حسن گويد:
عقل در اين مرحله ما را به نحوى كلى از «احتياج» به امام آگاه مىسازد، بى آنكه ما را به امام برساند.32
او براى گشودن گره اين مشكل به يك عقيده قويم شيعى رجوع مىكند و بدان اعتبار تازهاى مىبخشد. او گويد:
امام حجت خداست؛ يعنى امام بذاته و فى نفسه حجت است. ماهيت ادعاى وى حجت حقانيت اوست.
يا به نقل جوينى از حسن:
دليل او مجرد قول اوست كه مىگويد.33
وى احتياجى را كه مردم به وجود يك امام دارند برآورده مىسازد؛ بنابراين، امام در اثبات ادعاى خويش نيازى به حجت حقانيت و دليلى كه بيرون از ذات او باشد ندارد.34 به نظر حسن، امام صادق راستين با عرضهى خويش براى تعليم محتاجان به كسب حقايق دينى، يك ضرورت عقلى را برآورده مىسازد و او همان امام اسماعيلى است كه صرف وجود و ادعاى او دلايل كافى بر صدق و مشروعيت او هستند و نيازى به آوردن معجزه و ارجاع به اصل و نسب ندارد.35 حسن در پايان استدلالهاى خود بر عبارتى انگشت مىگذارد كه مهمترين سخن او در تعيين امام است. به گزارش جوينى:
حسن صباح صراحتا گفته است: چون اثبات تعليم كردم و غير من قايلى نيست به تعليم، پس تعيين معلم به قول من است. به مانند آنكه كسى گويد: من مىگويم امام فلان كس است و برهان برين آن است كه اين سخن من مىگويم.36
در انديشهى حسن دربارهى امام، به يك نظر شگرف ديگر نيز پى مىبريم. او در بهرهورىهاى زيركانهى خود از آراى ديگران براى اثبات نظريات خود، بر اين نكته تأكيد مىكند كه براى درك مفاهيم عالى قدرى چون وحدانيت خدا و مسائلى از اين دست، در نهايت به تعليم امام نيازمنديم. امام محور همهى امور قرار مىگيرد و نظر دقيق در مسائل عقيدتى، محوريت او را تأكيد مىكند.37 و بنابر آنچه خواجه نصير در رسالهى تصورات از مولانا حسن نقل مىكند:
ميزان دعوت مبارك بر اين نهاد كه حق در هر وقت، آن باشد كه مُحِقّ (امام) لذكره السلام فرمايد، نه آنكه از مُحِقّ (امام) گذشته شنيده باشد حق آن است كه به محق وقت بسته باشد و باطل آنكه از مُحِقّ وقت بازگسسته باشد.38
چنان كه هاجسن نيز نتيجه مىگيرد، امامت مورد نظر حسن در هيچ تركيبى تاريخى و تجربى نمىگنجد.39 آنچه مطلوب حسن صباح است، حقيقت عقلانى امام نيست، اقتدار و مرجعيت محض اوست؛ از همين رو وى بر استقلال و اختيار بى حد امام اصرار مىورزد40 و مرجعيت تعليمى مستقل هر امام را در زمان خويش مورد تأكيد قرار مىدهد.
دعوت جديد حسن صباح مخالفان جدى و سرسختى داشت. گزارشهاى متعددى از مجالس بحث ميان حسن و يارانش با مخالفان نظر او وجود دارد.41 همچنين تأليفات بسيارى كه در رد نزاريان و تعليميان از روزگار حسن صباح نوشته شده و برخى از آنها مانند فضايح الباطنيه و المنقذ من الضلال نگارش غزالى و النقض از عبدالجليل رازى، حاوى آگاهىهاى ارزندهاى است. ضمنا در مجموع رسائل فارسى ضياء الدين جرجانى كه از حدود قرن نهم هجرى است، اطلاعات ارزشمندى در باب تلاش علماى شيعه در رد آراى نزاريان و تعليميان آمده است.
اثبات حقانيت امام اسماعيلى ـ آن چنان كه حسن بيان كرد ـ استقلال مذهبى براى حسن و اصحاب وى فراهم ساخت و نتيجهى آن ـ بنا بر گزارش شهرستانى ـ اين بود كه نزاريان خود را فرقهى ناجيه و برحق قلمداد مىنمودند؛ زيرا بنا بر قول مشهورِ حسن صباح:
آنان داراى امام هستند، ولى ديگران امامى ندارند.42
حسن بر يكپارچگى نهضت نزارى تأكيد بسيار داشت و در اعتقادات نيز بر آن بود كه
كه نشانهى حق وحدت است و علامت باطل كثرت.
سپس وحدت مورد نظر خود را اين گونه تبيين مىكند:
وحدت با تعليم است و تعليم با جماعت و جماعت با امام.43
امام اسماعيلى از نظر وى مظهر حقانيت مذهب و وحدت فرقه است و هموست كه مانع دوگانگى و پراكندگى مىگردد.
عقيدهى تعليم كه حسن با تمام نيرو و توانش در راه اشاعهى آن مىكوشيد، سبب تحول روحى عميق در اسماعيليان ايران شد. حسن و پيروانش بر وحدت جامعهى اسماعيلى نزارى و فداكارىهاى همهى افراد براى اعتلاى آن جامعه و حصول به مقاصد مذهبى تأكيد مىكردند.44 كيش اسماعيلى، نهضتى براى آينده بود و هميشه اميد به پايان شب سياه ظلم و جهالت و طلوع صبح زيباى عدالت و به ثمر نشستن حقيقت داشت. نزاريان خود را براى رسيدن به چنين آرمانى مهيا مىكردند. اسماعيليان ايران در روزگار حسن و ديگر خداوندگاران الموت تلاش گستردهاى را آغاز كردند تا بر تمامى منابع مالى جامعه چيره شوند و بدين وسيله به قدرت دست يابند. از نظر آنان جامعه مظهر قدرت بود و كسب قدرت به معناى پرهيز از هر گونه تفرقه و چنددستگى.45 ظاهرا در تدبير براى پيشگيرى از ايجاد اختلاف آرا در ميان جامعهى اسماعيلى بود كه حسن عوام الناس را به كلى از خوض در علوم منع كرد و شهرستانى خبر مىدهد كه وى حتى علما و دانشمندان اسماعيلى را از مطالعات آزاد فلسفى بازداشت و آن را موكول به ميزان وقوف آنان در هر علم و ارزيابى كتابهاى مورد درخواستشان كرد.46 هاجسن مىگويد اين امر براى آن بود كه اسماعيليان را به تدريج به فراگيرى دانشها ترغيب كند،47 ولى به نظر مىرسد دليل اصلى محدود ساختن مطالعات عميق و فلسفى، اوضاع و احوال سياسى بود. نزاريان درگير مبارزهاى شديد با سلطهگران سلجوقى و همدستان ايرانى مسلمانشان شدند و فرصتها و توجهات فكرشان نيز معطوف به رفع احتياجات ضرورى در اين رويارويىِ خشن و نفسگير بود؛ بنابراين، مجالى براى اسماعيليان نزارى براى پرداختن به مطالعات فلسفى، كه نياز به آرامش و سكون داشت، نبود. اين تدابير حسن، علاوه بر آنكه بر پيشبرد امر دعوت مؤثر بود، با آموزههاى وى دربارهى يكپارچگى مذهبى جامعهى اسماعيلى ايران و مرجعيت تعليمى امام مناسبت تمام داشت.
به هر حال، با تلاش حسن صباح و ديگران، عقيدهى تعليم در انديشهى اسماعيليان ايران چنان نمودى يافت كه آنان را «اصحاب تعليم» يا «تعليميه» ناميدند.48 محور و اساس عقيدهى تعليم حضور امام بود، اما پس از مرگ مستنصر فاطمى در 487 قمرى كه امام مورد اعتقاد همهى فرق اسماعيلى از مصر تا سند بود، نزار، وليعهد و جانشين مستنصر فاطمى به دست برادر كوچكترش مستعلى، به قتل رسيد.49 و سختگيرى و تعقيب بازماندگان نزار سبب شد تا مسألهى امامت پس از نزار در پرده بماند.
اسماعيليان عقيده داشتند كه در زمان غيبت و اختفاى امام، «حجت» نمايندهى تام الاختيار او در ميان مردم است.50 بر اين اساس، نزاريان نيز حسن صباح را نمايندهى تام امام و حجت زندهى او در جامعهى نزارى و پاسدار دعوت نزارى، تا زمانى كه امام دوباره به تن خويش ظهور كند، مىشمردند. در قديمىترين رسالهى موجود نزارى به نام هفت باب بابا سيدنا كه در حدود 596 قمرى مؤلفى ناشناس آن را نوشته، آمده است:
حضرت بابا سيدنا حسن صباح قدس سره و رزقنا عنه حجت اكبر قائم قيامت بود.51
و همان جا تصريح شده كه حسن صباح، آمدن قريب الوقوع قائم را پيش بينى كرده است. تعبيرى شبيه به اين را در كتاب تصورات، يا روضة التسليم مىيابيم كه آن هم اثرى است از دورهى بعد از اعلان قيامت در الموت و آن را از جمله تأليفات اسماعيلىِ خواجه نصيرالدين طوسى مىشمارند.52 در آنجا وى سيدنا را با لقب «حجت اعظم مولانا قائم القيامة» مىخواند.53 افزون بر اين، در اين اثر اسماعيلىِ خواجه نصير مطلب ديگرى راجع به حسن صباح هست كه از جايگاه والاى او نزد نزاريان حكايت مىكند و جاى تأمل بسيار دارد. بدين عبارت كه «نفس حجت اعظم كه به خود هيچ نداند و هيچ نباشد... و در غيبت امام لذكره السلام خليفت او باشد و به قوت قبول فيض... خلق را از امام لذكره السلام بياگاهاند و خلايق را به امام راه نمايد.54 و در آن تصريح شده كه حسن صباح در غيبت امام «خليفهى» او و متصدى راهنمايى مردم به سوى امام است؛ و از آنجا كه در مراتب دعوت اسماعيلى خليفه جايگاهى فروتر از امام دارد و جانشين وى است، اين مطلب مىرساند كه حسن حجت امام و نايب وى در اداره امور پيروان او شد.
به هر حال، رسيدن حسن به جايگاه حجت در دعوت نزارى در روزگار استتار امام، به معناى قرار گرفتن حسن در رهبرى نزاريان است، اما اين مهم تنها پس از آن صورت گرفت كه رهبرى نزاريان با سركوب جنبش نيرومند نزارى در اصفهان به قلعهى الموت منتقل شد. از آنجا كه پس از گريختن عبدالملك عطاش از اصفهان، پسرش، احمد جاى وى را در پيشوايى اسماعيليان در اصفهان گرفت55 و او تا سال قتلش در 500 قمرى هم چنان با قدرت بسيار در اين سمت بود،56 قرار گرفتن حسن در رهبرى دعوت نزارى نيز مىبايست تا سال مذكور به تأخير افتاده باشد؛ ولى در واقع، حسن پس از دستيابى بر الموت در 483 قمرى تا سال 500 قمرى با توفيقات شگرفش در ديلم و ديگر نواحى شمال ايران و گسترش سريع و وسيع دعوت نزارى در قهستان، نشان داد كه مىتواند جامعهى نزاريان ايران را اداره كند و از آن در يورش حوادث محافظت نمايد.
جدا شدن دعوت نزارى از اسماعيليان مصر، يكى از مقاطع مهم در تاريخ اسماعيليه و به خصوص تاريخ اين فرقه در ايران است. استقلال دعوت نزارى بر اساس آرا و انديشههاى حسن صباح بنياد گرفت. وى با تأكيد ويژه بر ارتقاى جايگاه امام و قرار دادن آن در مقام بالاتر از ناطق يا پيامبر صلىاللهعليهوآله عملاً آن را از عينيت تاريخى خارج ساخت و ارزشى نمادين بدان داد. وى، از سوى ديگر، با طرح ضرورت و انحصار تعليم از امام در مسائل اعتقادى، بحث و مناقشه در امور نظرى را محدود و بدين ترتيب، از بروز اختلافات فكرى در ميان نزاريان پيشگيرى كرد. حسن صباح را به خاطر اين انديشههاى مذهبى، بنيانگذار دعوت جديد نزارى مىدانند.
انديشههاى حسن صباح در متحد ساختن جامعهى اسماعيلى ايران تأثيرى شگرف گذاشت. اين اسماعيليان (نزاريان)، به رغم دشوارىهاى فراوان، با اعتقادى استوار و صبرى مثالزدنى در برابر دشمنان فراوانشان پايدارى كردند.
دگرگونىهاى اعتقادى نزاريان و التزام آنان به حفظ خويش در برابر ناملايمات و، از سوى ديگر، غيبت امام و عدم دسترسى نزاريان به او سبب شد تا حسن صباح با عرضهى توانايىهاى خويش به مقام «حجت» برسد و به عنوان جانشين امام، پيشوايىِ مذهبى و اجتماعى و سياسى نزاريان را بر عهده گيرد. بدين ترتيب، جامعهى اسماعيلى در ايران، پس از پشت سر گذاشتن بحرانهاى حاصل از نخستين مرحلهى استقلال، ضمن رسيدن به خودباورى، در راه كسب موفقيتهاى بزرگ گام نهاد.
1. شهرستانى، الملل و النحل، تحقيق محمد سيد كيلانى، ج 1، ص 193.
2. در اعتقاد اسماعيليان، «ناطق» همان نبى است كه مظهر عقل در اين عالم است و شخص كامل بالغ باشد (شهرستانى، همان، ج 1، ص 193).
3. آنان «اساس» را منطبق بر وصى سازند كه مظهر نفس كلى در اين عالم است و او بر مثال كودكى باشد كه رو به كمال دارد (همان، ج 1، ص 194).
4. «جدّ» يكى از حدود عالم روحانى است. جدّ قوت «امر» را از نفس كلى مىپذيرد و به «فتح» مىرساند (ر.ك: ناصر خسرو، روشنايى نامه، 1373 ش، ص 206 ـ 199).
5. امر بارى سبحانه اندر توهم نيايد و انديشه اندرو نرسد، به هيچ روى از روىها (همان، ص 204).
6. ر.ك: فرهاد دفترى، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمهى فريدون بدرهاى، ص 277ـ283 و 422ـ424.
7. اشعرى قمى، المقالات و الفرق، ص 13ـ184؛ حسن نوبختى، فرق الشيعه، ص 69ـ74 و 102ـ113 و محمد حسينى العلوى، بيان الاديان، ص 53ـ56.
8. نظام الملك طوسى، سير الملوك (سياستنامه)، ص 31 و شهرستانى، همان، ص 192.
9. مارشال هاجسن، فرقهى اسماعيليه، ص 68ـ69؛ نيز در باب سلسله مراتب اسماعيلى ر.ك: آندره برتلس، ناصر خسرو و اسماعيليان، ص 242ـ256.
10. ر.ك: دفترى، همان، ص 424ـ423.
11. مارشال هاجسن، همان، ص 69.
12. ر.ك: خواجه نصيرالدين طوسى، تصورات (روضة التسليم)، ص 110ـ125.
13. مارشال هاجسن، همانجا. اسماعيليان معتقد بودند كه تنها از طريق «تاويل» توسط امامان مىتوان به حقايق باطنى دين دست يافت و امام با تعليم حقيقت را براى ياران خاص بيان مىكند (ر.ك: دفترى، «باطنيه»، دانشنامه جهان اسلام، ص 556).
14. ر.ك: كلينى رازى، الاصول من الكافى، ج 1، ص 4ـ7.
15. براى مشاهدهى استدلال ر.ك: مارشال هاجسن، همان، ص 67ـ68.
16. ر.ك: شهرستانى، همان، ج 1، ص 195 و عطاملك جوينى، تاريخ جهان گشا، ج 3، ص 195.
17. ر.ك: قسمت بعدى.
18. ر.ك: شهرستانى، همان، ج 1، ص 192 و 195.
19. ر.ك: شهرستانى، همان، ج 1، ص 192؛ جوينى، همان، ج 3، ص 186 و 195؛ رشيدالدين فضلاللّه همدانى، جامع التواريخ، ص 105ـ106 و جمالالدين كاشانى، زبدة التواريخ، ص 142.
20. شهرستانى، همانجا.
21. رشيدالدين فضل اللّه همدانى، همان، ص 127ـ131 و جمالالدين كاشانى، همان، ص 162 و 165ـ166.
22. هفت باب بابا سيدنا، ص 406.
23. شهرستانى، همان، ص 195ـ197.
24. عطاملك جوينى، همان، ج 3، ص 196ـ199 و رشيدالدين فضلاللّه، همان.
25. عطاملك جوينى، همان، ج 3، ص 195ـ196.
26. شهرستانى، همان، عطاملك جوينى، همان.
27. عطاملك جوينى، همان.
28. شهرستانى، همانجا.
29. همان، ص 196.
30. همانجا.
31. همانجا.
32. همانجا.
33. عطا ملك جوينى، همان، ج 3، ص 197.
34. شهرستانى، همانجا.
35. همانجا.
36. جوينى، همانجا.
37. شهرستانى، همان، ج 1، ص 197.
38. خواجه نصيرالدين طوسى، تصورات، ص 148.
39. مارشال هاجسن، فرقهى اسماعيليه، ص 76.
40. فرهاد دفترى، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ص 422.
41. ر.ك: رشيدالدين فضلاللّه همدانى، همان، ص 127ـ131؛ جمالالدين كاشانى، همان، ص 162 و 165ـ166.
42. شهرستانى، همان، ص 195.
43. همان، ص 197.
44. مارشال هاجسن، همان، ص 78ـ79.
45. همان، ص 78.
46. شهرستانى، همان، ص 197.
47. هاجسن، همان، ص 79.
48. نظام الملك طوسى، همان، ص 311 و ر.ك: شهرستانى، همان، ص 168 و 192.
49. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 8 ، ص 172ـ173.
50. فرهاد دفترى، همان، ص 135، 136 و 403.
51. هفت باب بابا سيدنا، ص 391.
52. مارشال هاجسن، همان، ص 336.
53. ر.ك: خواجه نصيرالدين طوسى، همان، ص 123ـ 148.
54. همان، ص 123.
55. نيشابورى، ص 40؛ راوندى، ص 156.
56. نيشابورى، ص 42؛ حسينى، ص 79؛ ابن اثير، ج 8، ص 242.
ـ ابن اثير، عزالدين ابوالحسن على، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارالفكر، 1398 ق / 1978م).
ـ اشعرى قمى، سعدبن عبداللّه، المقالات و الفرق (تهران، مركزانتشارات علمى و فرهنگى، 1361ش).
ـ برتلس، آندره، ناصر خسرو و اسماعيليان، ترجمه يحيى آرين پور (تهران، بنياد فرهنگ، 1364ش).
ـ جوينى، علاءالدين عطاملك، تاريخ جهانگشا، تصحيح محمد بن عبدالوهاب قزوينى (تهران، ناشر نقش قلم، 1378ش).
ـ حسينى العلوى، ابوالمعالى محمد، بيان الاديان، تصحيح عباس اقبال آشتيانى و محمد تقى دانش پژوه، به اهتمام سيد محمد دبيرسياقى (تهران، انتشارات روزنه، 1376ش).
ـ حسينى، صدرالدين بن على، كتاب اخبار الدوله السلجوقيه، تصحيح محمد اقبال (بيروت، دارالافاق الجديده، 1404 ق / 1984م).
ـ دفترى، فرهاد، «باطنيه»، دانشنامه جهان اسلام (بنياد دايرة المعارف اسلامى، 1373ش).
ـ ــــــــــــــــــــ، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمهى فريدون بدرهاى (تهران، نشر و پژوهش فرزان، 1376ش).
ـ راوندى، محمدبن على، راحة الصدور و آية السرور، تصحيح محمد اقبال و مجتبى مينوى (تهران، انتشارات امير كبير، 1364ش).
ـ شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم، الملل و النحل، تحقيق محمد سيد كيلانى (بيروت، دارالمعرفة، بىتا).
ـ طوسى، نصيرالدين، تصورات يا روضه التسليم، تصحيح و لاديمير ايوانف (تهران، نشر جامى، 1363ش).
ـ طوسى، نظام الملك، سيرالملوك يا سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1372ش).
ـ كاشانى، جمالالدين ابوالقاسم عبداللّه، زبدة التواريخ، (بخش فاطميان و نزاريان)، به كوشش محمد تقى دانش پژوه (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366ش).
ـ كلينى رازى، ابوجعفر محمد، الاصول من الكافى، تصحيح شيخ نجم الدين الاملى و على اكبر غفارى (تهران، مكتبه الاسديه، 1388ق).
ـ نوبختى، ابومحمد حسن، فرق الشيعه نوبختى، ترجمه و تعليقات محمد جواد مشكور (تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361ش).
ـ ناصر خسرو، روشنايى نامه، تصحيح يازىچى و بهمن وحيدى (تهران، انتشارات توس، 1373 ش).
ـ نيشابورى، ظهيرالدين، سلجوقنامه، به اهتمام اسماعيل افشار حميدالملك (تهران، كلاله خاور، 1332ش).
ـ هاجسن، مارشال، گ.س، فرقه اسماعيليه، ترجمهى فريدون بدرهاى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ چهارم، 1378ش).
ـ همدانى، رشيدالدين فضلاللّه، جامع التواريخ، قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان، تصحيح محمدتقى دانش پژوه (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى 1338ش).
ـ هفت باب بابا سيدنا (مؤلف مجهول)، ملحق به فرقه اسماعيليه هاجسن (1378ش).
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت
منابع مقاله:
درباره خواجه نصيرالدين طوسى، فيلسوف، متكلم و دانشمند قرن هفتم، بسيار گفتهاند و نوشتهاند، اما هنوز نقاط ابهامى در زندگى او وجود دارد; از جمله اين ابهامها مذهب وى است: با توجه به اينكه وى حدود سى سال با اسماعيليان زيسته، و نيز تحقيقات و كتابهايى بر طبق مشرب باطنيان نگاشته است، آيا در اين مدت بر مذهب خود (شيعه امامى) باقى بوده يا به كيش اسماعيلى نزارى گرويده است؟ اگرچه كتابها و مقالههاى بسيارى درباره خواجه نوشته شده است، ولى همچنان لازم است در اين زمينه تحقيقات مفصلترى انجام گيرد. در اين مقاله سعى شده تا جايىكه ممكن است ديدگاهها و نظريات مختلف درباره جنبههاى مختلف زندگانى خواجه، از قبيل علت ورود به قلاع اسماعيليه، آيين ومذهب وى در مدت اقامت در نزد باطنيان، كتابها و رسالههاى وى بر طبق مشرب تعليميان، و از همه مهمتر، تاثيرپذيرى وى از اسماعيليه و ميزان انعكاس اين تاثير در نوشتههاى بعدى او، عرضه شود تا امكان جمعبندى نسبتا كاملى فراهم آيد. خواجه نصيرالدين ابوجعفر محمد بن محمد بن حسن طوسى، فقيه، محقق، منجم، رياضيدان، متكلم وحكيم مشهور، در سال 597 ق در خانوادهاى اهل علم در طوس به دنيا آمد. اصل وى از جهرود ساوه است. خواجه پس از تحصيلات ابتدايى، در نيشابور در فقه، اصول و حكمت نزد پدر خود محمد بن حسن طوسى، و در كلام و فلسفه بهويژه اشارات ابنسينا در محضر فريدالدين داماد، و رياضيات در حضور كمالالدين محمد حاسب، به تحصيل پرداخت. وى سپس به بغداد رفت و در آنجا طب و فلسفه را نزد قطبالدين، رياضيات را نزد كمالالدين يونس، و فقه و اصول را نزد معينالدين سالم بن بدران مصرى خواند و پس از مدت زمانى كوتاه، يكى از عالمان مشهور و برجسته قرن هفتم شد و سرانجام در 18 ذىحجه 672 در بغداد درگذشت و در كنار قبر امام موسى بن جعفر كاظم (ع) به خاك سپرده شد. (1) بيشتر تاريخنويسان و دانشمندان قائلاند خواجه طوسى در ابتدا شيعى امامى بوده است. (2) درعينحال، عدهاى از شرقشناسان احتمال دادهاند كه خواجه در يك خانواده شيعى اسماعيلى تولد و رشد يافته باشد. ولاديمير ايوانف (1886- 1970) (3) در مقاله «يك اثر اسماعيلى به قلم خواجه نصيرالدين طوسى» و در مقدمهاى بر روضة التسليم، حدس مىزند كه خواجه در يك خانواده اسماعيلى به دنيا آمده است. (4) البته ايوانف معتقد است كه چون مدارس اثناعشرى در تعليم و تربيت كارآمدتر بودهاند، خواجه به آنجا رفته و در ابتدا خود را از روى تقيه دوازدهامامى وانمود كرده و پس از مدتى واقعا امامىمذهب شده، ولى از ترس اسماعيليان آن را مخفى كرده است. بنابراين، خواجه در باطن شيعى امامى بوده، ولى در ظاهر چون يك اسماعيلى رفتار مىكرده است. (5) مصطفى غالب نيز مىگويد كه خواجه در سال 597 در طوس تولد يافت، و چون مدارس اسماعيلى درآن زمان زياد بودند، در اين مدارس به كسب علوم دينى و فلسفى پرداخت و سپس به الموت رفت. (6) دقيقا معلوم نيست كه خواجه نصير در چه سالى به قلاع اسماعيليان رفته يا برده شده است. محمدتقى دانشپژوه از زايجهاى كه در نهم رجب 632 براى كيخسرو و پسر علاءالدين و برادر ركنالدين خور شاه اسماعيلى كشيده شده و تاريخ رساله معينيه كه در 632 يا 633ق در قهستان انجام گرفته است، چنين نتيجه مىگيرد كه خواجه طوسى ميان سالهاى 619 و 633ق گرفتار اسماعيليان بوده و تا روز جمعه 28شوال 654 در قلاع آنان مىزيسته است. (7) اما فرهاد دفترى مىنويسد خواجه طوسى حوالى سال 624ق بر ناصرالدين عبدالرحيم بن ابىمنصور، محتشم قهستان، وارد شد و به سبب دوستى و الفتخاصى كه با وى پيدا كرد، در سال 633ق تاليف مهم خود را درباره اخلاق، به نام اخلاق ناصرى، كه مقدمهاى اسماعيلى داشته است، به وى اهدا كرد. (8) دانستن سال و تاريخ ورود خواجه به نزد اسماعيليان از آن جهت مهم است كه اگر خواجه در حدود سال 619ق به قلاع رفته باشد، مىتوان ورود وى را به سبب حمله مغولان به خراسان دانست، چون مغولان در حدود 618ق به خراسان و از جمله نيشابور حمله كردند و در سال 621ق خراسان را ترك گفتند. (9) آراى نويسندگان و تاريخنگاران درباره علت ورود خواجه به قلاع مختلف است. عدهاى برآنند كه خواجه به اجبار نزد اسماعيليان رفته است. در مقابل، گروهى قائلاند كه خواجه با ميل و اراده خود به قلاع اسماعيليه رفته است و در عين حال، پس از اين كه تصميم گرفت از پيش آنان برود، به وى اجازه ندادند و وى را محبوس كردند. ظاهرا رشيدالدين فضلالله همدانى (10) نخستين كسى است كه گفته استخواجه طوسى را به اجبار به قلاع اسماعيليان بردهاند: مولاناى سعيد خواجه نصيرالدين طوسى كه اكمل و اعقل عالم بود و جماعتى اطباى بزرگوار رئيسالدوله و موفقالدوله و فرزندان ايشان كه به غيراختيار به آن ملك افتاده بودند... و خاطر ايشان از ملازمت ملاحده ملول و متنفر شده بود و ميل ايشان به هواخواهى هلاكو هرچه تمامتر [بود] . (11) در تاريخ وصافالحضرة آمده است كه خواجه در قلاع اسماعيليه سكونت داشت و براى رهايى از آنجا نامهاى همراه با قصيدهاى در مدح خليفه بغداد بدانجا فرستاد; ولى مؤيدالدين علقمى وزير خليفه بغداد صلاح نديد كه خواجه به آنجا برود و لذا بر پشت همان نامه خواجه قضيه را براى عبدالرحيم بن ابىمنصور محتشم، حاكم قهستان، نوشت و او نيز از كار خواجه طوسى ناراحتشد و وى را زندانى كرد تا زمان هلاكو، كه پس از فروپاشى دولت نزارى اسماعيلى، خواجه آزاد و وزير هلاكو خان مغول شد. (12) اما قاضى نورالله شوشترى نحوه ارتباط خواجه طوسى با قلاع اسماعيليه را بهگونهاى ديگر بيان مىكند: در ابتدا خواجه براى خليفه بغداد نامهاى نوشت، ولى از سوى او جوابى نيامد. در آن زمان، هم اذيت و آزار سنيان متعصب بود و هم بيم فتنه قوم تاتار و چنگيز وجود داشت و از سوى ديگر، حاكم قهستان، ناصرالدين محتشم، كه از افاضل زمان و نزديكان علاءالدين محمد، پادشاه اسماعيليان الموت وقهستان بود، خواجه را با لطايف الحيل، نزد خويش برد، به او احترام فراوان گذاشت و از او استفاده شايان برد. اگرچه خواجه در اصل مذهب با آنان شريك بود و برايش اسباب فراغت و مطالعه فراهم كردند ولى خواجه تا زمان فتح قلاع اسماعيليه به دست هلاكوخان در نزد آنان در رنج و عذاب بود. (13) البته نظريه وى جاى تامل دارد; چرا كه اگر حاكم قهستان از افاضل زمان و انسانى علمدوستبود و به خواجه احترام فراوان مىگذاشت و حتى اسباب فراغت و مطالعهاش را فراهم كرد، پس علت ناراحتى خواجه چه بود؟ از تاريخ سرجان ملكم نقل شده است كه فداييان اسماعيلى خواجه را براى نجات پادشاه اسماعيلى از مريضى و بهعبارت ديگر، نجات دولت نزارى از هرج و مرج و جنگ و خونريزى به اجبار به قلاع اسماعيليه بردند. عبارت وى چنين است: علاءالدين محمد پس از پدرش جلالالدين در سن ده سالگى وارث مسند پدر گشت و چون بر سرير فرمانروايى متمكن گشت جمعى از رؤساى ملت را كه از امناى حضرت بودند، به بهانه مسمومساختن پدر، معدوم ساخت واين عملش موجب شد كه پيروان از او روگردان شوند. به اين سبب، ماليخولياى صعب بر وى طارى گشت. لذا وزرا چنان مصلحت ديدند كه به جهت استخلاص وى از آن حالت، خواجه نصيرالدين طوسى را كه از معاريف حكماى عصر بود و در حكمت و رياضى و سياستسرآمد ابناى روزگار بود به صحبت وى طلب دارند و خواجه در آن اوان در بخارا مىزيست. آنچه كردند به اين امر راضى نشد; لاجرم حكمى از علاءالدين به حاكم قهستان صادر شد كه اين كار را به انجام رساند. روزى خواجه در باغهاى قريب شهر تفرج مىنمود; چند نفر با اسب دور او را گرفته، اشارت كردند كه بر اسب سوار شود و پيش از آنكه كسى مطلع شود از نيمه راه بهطرف قهستان گذشته بود. (14) سيد حسن صدر در تاسيس الشيعه گفته است كه خواجه در قلعه ديلم بهدستور خورشاه قرمطى حبس شده بود. وقتى قوم تاتار به آنجا حمله كردند خواجه را آزاد كردند و او را بهسبب علم نجومش مورد تكريم واحترام قرار داده، وزيرش كردند. با توجه به اينكه خورشاه آخرين حاكم اسماعيلى بوده، بنابراين نظريه، محتملا ارتباط خواجه با اسماعيليان قبل از وى با ميل و رغبت همراه بوده است. در مقابل ديدگاه مذكور، چنانكه پيشتر گفته شد، عدهاى برآنند كه خواجه با ميل و اراده خويش بر اسماعيليان وارد شد. يكى از معتقدان به اين نظريه مجتبى مينوى است. وى بهشدت منكر اين است كه خواجه را به اجبار به نزد اسماعيليان برده باشند. (15) وى دليل پيوستن خواجه به اسماعيليان را علمدوستى آنان دانسته است; زيرا اهل فضل و علم در نظر آنان محترم و معزز بودند و اينان براى وى امكانات لازم را فراهم آوردند و فقط تقاضا مىكردند كه بهتدريج و باحوصله براى ايشان كتاب بنويسد. ولى بعدها، از قرار معلوم ميل و هوس ديگرى به سرش زده و خواسته است آنان را ترك كند كه نگذاشتند. (16) مدرس رضوى هم در احوال و آثار خواجه در همين زمينه، با اندكى تغيير و در واقع با تصحيح ديدگاه مجالس المؤمنين، قائل است كه خواجه طوسى به ميل و اراده خويش نزد اسماعيليان رفته است، ولى از عبارات خواجه در آخر شرح اشارات نتيجه مىگيرد كه خواجه در نزد اسماعيليان در رنج و زحمتبوده و از خود اختيارى نداشته است و لذا از خداوند مىخواهد كه هرچه زودتر از آن حال نجات پيدا كند و از حبس اسماعيليه آزاد شود. (17) ترجمه عبارت خواجه در آخر شرح اشارات چنين است: بيشتر مطالب آن را در چنان وضع سختى نوشتهام كه مشكلتر از آن ممكن نيست و بيشتر آنها را در دورانى همراه با كدورت و تشويش خاطر به رشته تحرير درآوردهام كه هر جزئى از آن زمان حاوى غصه و عذاب دردناكى بود و پشيمانى و حسرت بزرگى همراه داشت. در جاهايى بودم كه آتش جهنم در هر لحظه، در آنها زبانه مىكشيد و آتش گداخته به سرم مىريخت، و زمانى بر من نگذشت كه چشمهايم پر از اشك و خيالم ناراحت و مشوش نباشد و زمانى پيش نمىآمد كه دردم در آن مضاعف نشود و غم و غصهام فزونى نيابد. نمىدانم چرا در دوره زندگانىام به زمانى برنخوردم كه پر از حادثههايى نباشد كه مستلزم پشيمانى دائم است و زندگانى من در بين سپاه غم و عساكر مىگذشت. خداوندا، مرا از تزاحم امواج بلا و توفانهاى مشقت و سختى نجات بده، به حق رسول برگزيدهات و وصى پسنديده او; درود خداوند بر رسول تو و بر وصى او و خانواده آنان باد و مرا به حرمت آنكه خدايى نيست جز تو از آنچه در آن افتادهام فرجى عنايت فرما، و تو ارحم الراحمينى. هانى نعمان فرحات، انزجار و ناراحتى خواجه را در آخر شرح اشارات، يك حالت طبيعى و معمولى قلمداد مىكند و مىگويد اگر هم خواجه ناراحتبوده بهسبب حمله مغول و آن قتل و غارتهاست. مخصوصا آن موقعى كه خواجه ديد كه اسماعيليه در مقابل مغول شكستخوردند، براى نجات خود به حيله جديدى متمسك شد. (18) محمدتقى دانشپژوه منشا ارتباط خواجه و اسماعيليان را سرگذشت علمى و دانشاندوزى خود خواجه مىداند كه وى بهدنبال حق بود - چنانكه در سير و سلوك آمده است - و لذا نخست از شهابالدين باطنى پرسش مىكند و جوابى مىشنود و در فرصتى ديگر هنگام سفر از عراق به خراسان در گرد كوه دو سه روزى نزد او ماند و از زبان او سخن دعوت شنيد و نوشت و پس از خواندن فصول مقدس به مجلس ناصرالدين محتشم وارد شد. (19) فرهاد دفترى نيز دراينباره چنين مىنگارد: هيچ شاهد و مدركى در دست نيست كه نشان دهد اين دانشمندان را علىرغم ميل واراده خودشان در جامعه اسماعيلى نگه داشته يا مجبور به قبول كيش اسماعيلى در طى اقامتشان در ميان نزاريان كرده بودند. اگرچه هنگام حمله مغول خواجه نصيرالدين طوسى و چند تن ديگر كه موقعيتى چون شيخ طوسى داشتند برخلاف اين ادعا كردند، برعكس اين ادعاها، گمان مىرود كه اين ميهمانان دانشمند به ميل و رضاى خود ميهماننوازى نزاريان را پذيرفته بودند و در دوره ستر آزاد بودند كه معتقدات دينى پيشين خود را حفظ كنند. (20) بهنظر مىرسد علل مختلفى كه در اين بحث مطرح شده است همه درست و قابلجمعاند. از يك طرف، حمله مغول و قتل و غارت و خونريزى وجود داشته و اذيت و آزار سنيان متعصب هم به آن اضافه شده است، (21) و از سوى ديگر، علمدوستى طايفه اسماعيليه و بهويژه ناصرالدين محتشم، حاكم قهستان، معروف بوده است، (22) و لذا از خواجه دعوت كردند تا نزد آنان برود; خواجه در آن زمان كمتر از سى سال داشته و در پى علماندوزى بوده است و چنانكه از سير و سلوك (23) بهدست مىآيد، بهدنبال حق بوده و براى رسيدن به حق به نزد باطنيان رفته و به اين نتيجه رسيده است كه هرچند در مسائلى حق با تعليميان است، ولى در اين مدت - حدود سى سال - هميشه اوضاع و احوال موافق طبع وى نبوده است ولذا با ناهموارىها و مشكلات و احيانا نواقصى هم روبهرو بوده است كه از آنها اظهار ناراحتى و انزجار مىكند. يكى از مباحثى كه درباره خواجه مطرح است، مذهب وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان است كه باعث ديدگاههاى مختلفى در نوشتههاى محققان و دانشمندان شده است. در اين بخش، كه مهمترين قسمت مقاله است، بايد تحقيق و بررسى بيشترى كرد كه آيا خواجه طوسى در مدت حدود سى سال سكونت در نزد اسماعيليان به آيين آنان گرويده يا شيعى امامى باقى مانده است. مسلم است كه خواجه عالمى محقق و متفكرى برجسته و حتى در مسائل سياسى - اجتماعى، شخصيتى با كياست و سرآمد روزگار خود بود; لذا درجهان اسلام، بهطور عام، و درتاريخ تشيع، بهطور خاص، سهم عمدهاى دارد. فعاليتهاى علمى متعدد، كتابها و رسالههايى كه وى در زمينههاى مختلف نوشته، و نيز مدت طولانىاى كه با اسماعيليان زندگى كرده و با آنان حشر و نشر داشته است، عامل مهمى در اختلاف آرا و اقوال دانشمندان و نويسندگان درباره وى شده است. اينك به گوشههايى از فعاليت علمى وى مىپردازيم. اولا، اگرچه خواجه نصير در حدود سال 619ق اجازه روايت در علوم فقهى و شرعى را از ابومعينالدين سالم بن بدران مصرى گرفته است (24) ولى در زمينه فقه و حديث، جز شرح اصول كافى تاليف ديگرى ندارد، و بيشتر فعاليتهاى وى در زمينه علوم معقول، اعم از مسائل فلسفى و حكمت و كلام، و مسائل رياضى و نجوم و هيئتبوده است. ثانيا فعاليتهاى علمى وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان، در جهت ترويج مذهب شيعى اسماعيلى - بنابراين فرض كه اين كتابها و رسالهها را نوشته خود خواجه بدانيم - و يا در موضوعات عمومى، بدون ارتباط با مذهبى خاص، بوده است، چون شرح اشارات در فلسفه، تحرير اقليدس در رياضيات، اخلاق ناصرى و اخلاق محتشمى در زمينه مسائل اخلاقى; بنابراين، خواجه در اين مدت در زمينه مذهب اماميه تاليفى ندارد. ثالثا پس از فروپاشى دولت نزارى اسماعيلى، خواجه نيز - دستكم در زمينه فعاليت علمى - دچار تغيير و تحول فكرى و علمى شد و در اين زمان، كليه آثار كلامى و عقلى - مذهبى خواجه رنگ شيعى امامى به خود گرفت، و برخى از آنها چون تجريد الاعتقاد، قواعد العقائد، اعتقادات و رساله امامت صرفا درباره اثبات عقيده شيعه اثناعشرى نوشته شده است. خواجه طوسى، علاوه بر تاليف كتب متعدد، شاگردان مشهور و نامآورى را چون ابومنصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى، ابوالمظفر عبدالكريم بن جمالالدين احمد بن طاووس، ابوالثناء محمود بن مسعود بن مصلحالدين كازرونى مشهور به قطبالدين شيرازى، و ابوالفضائل حسن بن محمد بن شرفشاه علوى استرابادى معروف به سيد ركنالدين تربيت كرد. در اينجا به نقل اقوال درباره مذهب وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان مىپردازيم. فرهاد دفترى درباره مذهب خواجه مىگويد: علماى اثناعشرى كه خواجه را امامى مىدانند مصرانه منكرند خواجه به كيش اسماعيلى درآمده بوده و صحت انتساب رسالات اسماعيلى بدو را كه در ميان اسماعيليان محفوظ مانده است، انكار مىكنند. عدهاى ديگر، چون سرگذشتنامهنويسان ايرانى و معاصر وى، بر اين باورند كه طوسى به عنوان يك شيعه امامى، تقيه به كار بسته و براى حفظ جان خود در دوره اسارت خود در قلاع نزارى به تاليف آن كتب و رسالات پرداخته است. (25) به گفته مدرس رضوى، ظاهرا علامه حلى اولين شخصيتى است كه خواجه نصيرالدين طوسى را شيعى امامى مىداند. (26) مدرسى زنجانى به نقل از مسامرةالاخبار ومسايرة الاخيار درباره مذهب محقق طوسى چنين نگاشته است: «او [خواجه طوسى ] امامى كامل و بقيه سلف و سرآمد خلف علماى جهان بود» . (27) ادامه اين عبارت تصريح دارد كه منظور وى پس از سال 654ق است، يعنى زمانى كه در مراغه بوده است; و اين مورد اتفاق علماى اماميه است. مصطفى حسينى تفرشى درباره خواجه طوسى مىنويسد: طوسى، نصيرالملة والدين، سرآمد محققان، سرور حكما و متكلمان است. در روزگار خويش رياست اماميه را عهدهدار بود. (28) اگرچه نقدالرجال تعبير «انتهت رياسة الامامية فى زمانه اليه» را دارد، ولى عبارت حاكى از آن است كه اين امر مربوط به اواخر عمر وى و زمانى است كه خواجه از قلاع اسماعيليه خارج شده بود. عبارت «تبحره فى العلوم العقلية والنقلية» ظاهرا از كلام علامه حلى گرفته شده است. قاضى نورالله شوشترى نيز خواجه را شيعى امامى مىداند و چنانكه پيشتر ذكر شد، بىآنكه دليلى ذكر كند مىگويد كه وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان در رنج و عذاب بوده است. (29) درعينحال، نويسندگان جديد با استناد به عبارات متقدمان معتقدند كه خواجه مردى شيعىمذهب، پيرو و مروج آيين جعفرى است و دراينباره جاى حرف و ترديدى وجود ندارد. مدرس رضوى مىگويد: در اينكه خواجه طوسى - عليهالرحمه - مسلمانى معتقد و مردى شيعهمذهب و پيرو آيين جعفرى و از مروجين اين طريقه بوده، جاى حرف و محل ترديد نيست، جز عدهاى از علماى اهل تسنن، خصوصا حنبلىهاى متعصب مانند ابن تيميه، ابن القيم الجوزى، عبدالحى حنبلى، مؤلف شذرات الذهب و سبكى كه وى را كافر و ملحد و بىدين دانستهاند... اما علماى شيعه همگى او را به ديانت و ترويج مذهب و وثاقت در نقل حديث توصيف كرده و با تجليل بسيار از او نام برده و رئيس اسلام و مسلمينش خواندهاند و هيچكس از اسماعيلى بودن او و يا تاييد او از آيين باطنى در تاليفاتش سخنى نرانده و همه او را امامى مذهب و از زعماى شيعه اثنى عشريه دانسته و به تعبيرات مختلف، مانند حجة الفرقة الناجية، من انتهت اليه رياسة الامامية، شيخ الثقات والاجلاء، مؤسس اساس دين، او را ستودهاند. (30) وى در قسمتى ديگر، ديدگاه خواجه را نسبتبه مذهب خويش، كه در رساله امامتخود نوشته، ذكر و از آن چنين نتيجهگيرى مىكند: بنابراين، كسانى كه خواجه را باطنى يا اسماعيلى دانسته يا ادعا كردهاند كه او آيين اين گروه را در كتب خويش تاييد كرده، گفته آنها خالى از دليل و تهمتى صرف است كه به آن بزرگ بستهاند و با توجه به تاليفاتش در مورد مذهب خويش اظهارنظر كردن و اسماعيلى خواندن و يا متمايل به اين طايفه دانستن، اجتهاد در مقابل نص و بىارزش است و كتبى هم كه به روش باطنيه ساخته شده و در مقدمه آن نام نصيرالدين طوسى و محمد طوسى ذكر گرديده و بعضى هم از روى غفلتبدو نسبت دادهاند بهطور قطع و يقين از او نيست. (31) بههرحال، از عبارات اين دسته از دانشمندان، امامى بودن خواجه برنمىآيد و اگر هم دلالتى بر اين مطلب هست، مربوط به بعد از سال 654ق است. كسانى كه مىگويند خواجه در مدت حضور در نزد اسماعيليان براى آنان كتاب نوشته است، علت اين امر را تقيه مىدانند. در مقابل اين ديدگاه، مجتبى مينوى معتقد استخواجه در قلاع اسماعيليه محبوس نبوده و بدون تقيه براى آنان كتاب و رساله نوشته است. وى در روزهاى آخر عمر خويش يادداشتى درباره خواجه نصير نوشته كه در مقدمه اخلاق ناصرى به چاپ رسيده است: اين را كه خواجه نصيرالدين گفته باشد كه مرا در دستگاه اسماعيليه مانند محبوس و برخلاف ميلش نگاه داشته باشند، بنده درست نمىدانم، و ناروا مىدانم كه چنين گفتهاى را به او نسبت دهم. نويسندگان پيرو مذهب شيعه اثناعشرى براى اينكه او را از تهمتباطنىگرى تبرئه كنند، اين سخن را ساختهاند تا قلمداد كنند كه به اجبار چندى از آنان پيروى كرده و سخن ايشان را بازگو كرده است. (32) باز در قسمتى ديگر، در طعن كسانى كه مىگويند خواجه در نزد اسماعيليان با تقيه عمل مىكرده، مىنويسد اگر كتابى كه در همين اواخر به نام مطلوب المؤمنين در هندوستان منتشر شده از خواجه طوسى باشد بايد گفت كه وى اسير دست آنان بوده و چارهاى جز تقيه نداشته است، بنابراين سرزنشى متوجه او نيست. (33) از اين نظريه برنمىآيد كه خواجه در مدت حضور در نزد اسماعيليان به كيش ايشان روى خوش نشان داده يا مذهب آنانرا پذيرفته باشد، چنانكه دفترى چنين تصور كرده است. (34) ويلفرد مادلونگ نيز قائل استخواجه طوسى بهطور موقت آيين اسماعيليه را پذيرفت و نقش اساسى را دراينباره تعاليم اسماعيلى شهرستانى داشته است، چرا كه خود شهرستانى نيز در سده قبل از آن پنهانى به مذهب اسماعيليه نزارى جذب شده بود. بنابراين، او بود كه باعثشد خواجه طوسى به مذهب اسماعيليه بپيوندد. (35) البته وى معتقد است كه خواجه نصير بعدها فرقه اسماعيليه را رها كرد و دوباره به فرقه اثناعشرى برگشت. (36) محمدتقى دانشپژوه در مقدمه اخلاق محتشمى چنين مىنگارد: اگر هم سير و سلوك را از خواجه ندانيم، خود اخلاق ناصرى و رساله جبر و قدر كه در آن از فصول مقدس ياد شده، و آغاز و انجام، و اخلاق محتشمى، و ترجمه ادب وجيز بهخوبى مىرساند كه خواجه در اين مدت دستخوش تحولى فكرى شده بود، و دور هم نيست; چه، او نزديك به سى سالگى يا اندكى كمتر يا بيشتر دچار باطنيان شده و در اصول شيعى امامى هم بهويژه عصمت و اصل تعليم و قاعده تسليم كه از نشانههاى آيين شيعى و در كافى و كتب ديگر به آنها برمىخوريم و روش تاويل باطنى كه در بصائر صفار و مرئاة الانوار و مشكاة الاسرار ابوالحسن شريف عاملى مىبينيم بسيار به آيين اسماعيلى نزديك بوده است، بهخصوص اينكه او فلسفه آموخته بود و با راى افضلالدين كاشانى كه شايد خود از اهل تاويل اسماعيلى يا باطنى صوفى بوده آشنايى داشته است و او بود كه مدارج الكمال الى معارج الوصال كاشانى را خوانده و دوبيتى در ستايش آن بر نسخهاى از كتاب نوشته بود و آيين اسماعيلى هم با فلسفه آميختگى داشته است. پس هيچ دور نمىنمايد كه طوسى به اين آيين روى خوش نشان داده باشد; آن هم خواجه به دربار باطنيان آنگاه رفته بود كه آنها درسياست دينى تجديد كردند وخود را متعبد و پاىبند مناسك مرسوم نشان دادند و در ماه رمضان نماز تراويح خواندند و مادر جلالالدين هم به حج رفته بود. (37) دانشپژوه در قسمتى ديگر، كمالالدين حاسب، حكيم و رياضىدان، شاگرد افضلالدين كاشى، را اولين كسى مىداند كه طوسى را به تعاليم اسماعيليان متوجه كرد; ولى چون ورق برگشت و حقايقى از تعاليم آنان و نقص اين آيين براى خواجه روشن شد، از آلودگىهاى الحاد و باطنىگرى كناره گرفت و آشكارا به مذهب اثناعشرى روى آورد، تا جايى كه اسماعيليان را خارج از دين معرفى كرد و نوشتههايى را كه به سود آنان نوشته بود، چون مقدمهها وخاتمههاى اخلاق ناصرى، معينيه و حل مشكلات آن، تغيير داد. بنابراين، وى يك دوره «مهلة النظر» را گذرانيده و با يك جستوجوى علمى و تحرى به گمان خود به مذهب حق كه آيين خانوادگى او نيز بود، يعنى مذهب امامى روى آورد و بهترين كتابهاى كلامى خود چون تجريد، قواعد العقائد، فصول، امامت را به سود اثناعشريان نگاشت; به همين دليل بود كه دانشمندان شيعى چون علامه حلى، تفرشى، شيخ بهايى، مجلسى، مامقانى، و نورى از وى تجليل كردند. (38) اگرچه ممكن است اين ديدگاه نيز اشكالاتى داشته باشد، با اين همه، از ديدگاههاى ديگر محققانهتر است و در آن دقت و بررسى بيشترى شده است. وى در مقدمه اخلاق محتشمى نحوه ارتباط خواجه با اسماعيليان را بررسى كرده و به فعاليتهاى علمى وى در آنجا و پس از فروپاشى اسماعيليه اشاره كرده است و مطالبى نسبتبه نقد و بررسى كتابهاى خواجه بيان داشته و از همه مهمتر، به تاثيرپذيرى خواجه از اسماعيليه ونحوه ارتباط دوباره خواجه با اماميه اشاره كرده است. فرهاد دفترى هم قائل است كه خواجه طوسى به احتمال زياد در مدت توقفش در قلاع نزارى به آيين اسماعيلى درآمده است و پس از سقوط دولت اسماعيلى دوباره شيعى امامى شده است. وى مىنويسد: به احتمال زياد، طوسى از روى ميل درطى مدت توقفش در قلاع نزارى موقتا به كيش اسماعيلى نزارى درآمده و پس از سقوط دولت نزارى دوباره به كيش شيعه دوازدهامامى برگشته و چند رساله كلامى در تاييد نظريات دوازدهاماميان نوشته بوده است. (39) دليل اساسى وى براى گرايش خواجه به آيين اسماعيليه، رساله سير وسلوك است كه زندگىنامه معنوى خواجه است. برخى نيز از اظهارنظر صريح در اين باره خوددارى كرده و يا بهصورت مبهم نظرى را ارائه دادهاند. برنارد لوئيس (40) از جمله اينان است ومىگويد خواجه در مدت اقامتخود در نزد اسماعيليان چون يك نفر اسماعيلى رفتار مىكرد و چندين رساله نيز به روش آنان نگاشت كه هنوز فرقه اسماعيليه، آنها را از جمله كتابهاى مستند خود مىشمارند، و با آنكه بعدها وى خود را اثناعشرى معرفى كردو رابطه خويش را با اسماعيليه از روى اضطرار دانست اما دقيقا معلوم نيست كه دين اصلى وى چه بوده است. (41) هاجسن هم در ابتدا خواجه را يك شخص فرامذهبى معرفى مىكند و معتقد است چنين شخصى با چنين قدرت انديشهاى را نمىتوان در زمره يكى از عقايد مرسوم گنجانيد. وى سپس درباره آيين و مذهب خواجه چنين نوشته است: عقايد و احساسات خود وى هرچه بوده است، باشد ولى نقش بزرگى در افكار اسماعيلى عهد خود بازى كرده است. دو اثر منتسب به وى به ما مىشناساند كه حداقل به عنوان يك اسماعيلى در جامعه اسماعيليان زيسته و از تمام زير وبمهاى اين مذهب اطلاع داشته است. شايد اصول عقايد مربوط به ستر تا حد زيادى بهوسيله وى در اين دو اثر صورت تحقق يافته باشد، اصولى كه يكى از هنرها وكمالات اسماعيلى نسل او بهشمار مىرود. (42) در پايان اين بخش، پس از يك جمعبندى كلى، به اين نتيجه مىرسيم كه ديدگاههاى هيچيك از سه گروه ياد شده به طور كامل پذيرفتنى نيست.بعضى ازديدگاهها فاقد دليل است و برخى نيز به كتابهاى خواجه بر مشرب باطنيان استناد كردهاند كه در بخش نقل كتابهاى وى بررسى خواهد شد، و برخى نيز ادلهاى ذكر كردهاند كه چندان درستبه نظر نمىرسد. با اين همه، ظاهرا دليل و سند معتبرى وجود دارد كه بهآسانى نمىشود از آن گذشت و آن مقدمه جديد خود خواجه طوسى بر اخلاق ناصرى است كه در حدود سى سال و يا اندكى كمتر (43) پس از نگارش آن نوشته است. خواجه در اين مقدمه تصريح دارد كه به حكم اضطرار بر اسماعيليان وارد شده و مقدمه كتاب را بر طبق عقيده آنان نه اهل شريعت و سنت نگاشته است. مقدمه چنين است: محرر اين مقاله و مؤلف اين رساله احقر العباد محمد بن محمد بن حسن الطوسى المعروف به النصير گويد كه تحرير اين كتاب كه موسوم استبه اخلاق ناصرى در وقتى اتفاق افتاد كه به سبب تقلب روزگار جلاى وطن بر سبيل اضطرار، اختيار كرده بود و دست تقدير او را به مقام قهستان پاىبند گردانيده و چون آنجا به سببى كه در صدر كتاب مسطور است، در اين تاليف شروع پيوست... به جهت استخلاص نفس و عرض از وضع ديباچه بر صيغتى موافق عادت آن جماعت در ثنا و اطراى سادات و كبراى ايشان بپرداخت و اگرچه آن سياقت مخالف عقيده و مباين طريقه اهل شريعت و سنت است چاره نبود. بنابراين، با توجه به اين مقدمه، در صورتى كه واقعا از خود خواجه باشد، امامى بودن ايشان در زمان اقامت در نزد اسماعيليان تقويت مىشود. مسلم است كه خواجه طوسى پس از فروپاشى دولت اسماعيلى نزارى تا پايان عمر شيعى امامى بود و در اين مدت كتابهايى نيز بر طبق اين آيين نوشت; ولى نكته درخور توجه اين است كه از برخى از كتب ايشان كه به روش اماميه نوشته شدهاند برمىآيد كه وى تا حدودى تحت تاثير افكار و عقايد اسماعيليه بوده است و يا دستكم هالهاى از ابهام و تردد وجود دارد كه به چند نمونه آن اشاره مىگردد. الف) مسئله رجعت: اصل مسئله رجعت و اعتقاد به آن يكى از اصول اساسى اعتقادى مسلم شيعه است كه دانشمندان و متكلمان شيعى هم قبل و هم بعد از خواجه بدان پرداخته (44) و درباره آن آثارى نيز نوشتهاند. (45) با اين همه، خواجه طوسى به هيچوجه اين مسئله را در كتب خويش مطرح نكرده است. ممكن است چنين تصور شود كه نياوردن مسئلهاى دليل بر نپذيرفتن آن نيست، ولى توجه به اين مطلب لازم است كه خواجه در تجريدالاعتقاد، كه يك دوره كامل مسائل كلامى شيعى امامى است، حتى مسائلى از جمله اسعار، اصلح، اعواض، آجال و ارزاق را بيان كرده، اما به رجعتحتى اشارهاى نيز نكرده است، و اين البته پرسشبرانگيز است. ب) مسئله بداء: بداء نيز از ديرزمان از مسائل اساسى و مطرح ميان متكلمان و محدثان امامى بوده است. خواجه طوسى به اين مسئله پرداخته است ولى چون فقط يك روايت، كه خبر واحد است، درباره آن نقل شده است، بداء را كنار مىگذارد. خواجه در جواب افتراى حكايتشده از سليمان بن جرير زيدى به واسطه فخر رازى در مسئله بداء و تقيه چنين مىگويد: اماميه قائل به بداء نيستند و قول به بداء، فقط به واسطه يك روايت است كه از امام صادق (ع) نقل شده است و آن اينكه آن حضرت پسرش اسماعيل را قائممقام خويش قرار داد، ولى وى در زمان حضرت فوت كرد و [امام صادق (ع) ] حضرت موسى را جانشين خود فرمود. از ايشان در اين باره سؤال شد; فرمودند: «براى خدا در امر اسماعيل بدا حاصل شد» . در باب بداء همين يك روايت وجود دارد كه آن هم خبر واحد است و خبر واحد موجب علم و عمل بدان نمىشود. (46) خواجه در اينجا اصل مسئله بداء را رد مىكند، در حالى كه بداء، اصل مسلم و مورد اتفاق متكلمان شيعى امامى است. ميرداماد در اين باره ادعاى تواتر كرده است. (47) ج) مسئله تعليم: مسئله ديگرى كه خواجه به آن پرداخته و در كلامش مىتوان گونهاى از تناقض را يافت، قاعده تعليم است. فخر رازى در بحث نظر مسئله تعليم را به ملحدان نسبت مىدهد و مىگويد در شناختخدا (برخلاف نظر ملحدان) به معلم احتياجى نيست. خواجه در جواب مىگويد: اسماعيليه مقدمات اثبات صانع جهت رسيدن به نتيجه را لازم مىدانند، لكن مىگويند مقدمات عقلى به تنهايى كافى نيست و نجات بدون معلم بدست نمىآيد، چرا كه پيامبر (ص) مىفرمايد: به من دستور داده شده مردم را بكشم تا بگويند: لااله الا الله. پس اگر عقول كافى بود عرب مىگفت ما خدا را به واسطه عقول خودمان اثبات مىكنيم و توحيد را مىشناسيم و احتياجى به معلم نداريم. بنابراين، استدلال اينان با بيان كوتاه چنين است: آيا عقل تنها كافى استيا خير؟ اگر عقل تنها كافى باشد، احدى از مردم حتى انبيا نمىتوانند ديگران را هدايت كنند و اگر عقل به تنهايى كافى نباشد.... به تعليم احتياج است. (48) اما خواجه طوسى در رساله ديگر خود به نام امامت، اسماعيليان را بدون استثنا خارج از دين دانسته است و هيچيك از آراى ايشان را، گرچه درستباشد، نمىپذيرد. (49) از عبارات فوق برمىآيد كه گونهاى از تردد و تناقض در سخنان خواجه در اين باره وجود دارد. محمدتقى دانشپژوه نيز به اين دوگانگى در آثارى كه خواجه پس از 654هجرى نوشته، اشاره كرده است. (50) ميانمحمد شريف نيز، به تاثيرپذيرى خواجه از اسماعيليان به صورت بسيار مجمل و بدون دليل اشاره كرده است. (51) در پايان، به آن دسته از محققان و پژوهشگران علاقهمندى كه مايلاند در اين زمينه تحقيقات بيشترى انجام دهند، توصيه مىشود درباره «عقيده ستر» خواجه كه در تجريد الاعتقاد درباره غيبت امام زمان (ع) بيان كرده و قائل است كه «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا» تحقيق كنند. اين عزيزان در تحقيقات خود به اين نكته توجه كنند كه عقيده ستر اولا بازتاب وسيعى در عقايد اسماعيليه ايجاد كرده است و ثانيا در كتب كلامى اماميه قبلايشان نيز چنين ديدگاهى بدينصورت، بررسى نشده است. از مباحث ديگر قابل تحقيق مسئله علم خدا در شرح اشارات و تاثيرپذيرى ايشان از اسماعيليه است. (52) پس از بيان سه آموزهاى كه در آنها خواجه با دانشمندان شيعى اختلاف راى داشت، اختلاف وى را با اين دانشمندان درباره يك شخصيت مشهور، يعنى حسين بن منصور حلاج (244- 308ق) بررسى مىكنيم. هرچند امروزه حلاج را صوفى و عارفى نامى مىدانند، زندگى او در هالهاى از ابهام قرار دارد. آنچه در اينجا مورد توجه ماست جايگاه وى در ميان دانشمندان شيعى و نيز تا حدى مذهب اوست. متكلمان شيعى پيش از خواجه طوسى، مانند شيخ مفيد در المسائل الصاغانيه، (53) شيخ طوسى در الغيبه، (54) و ابننديم در الفهرست، (55) حلاج را طرد و تكفير مىكردند و براى وى هيچگونه منزلتى قائل نبودند. (56) ابنتيميه درباره مذهب حلاج و ارتباط وى با علماى شيعه چنين مىنگارد: حلاج وقتى داخل بغداد شد، مردم صدا مىزدند: اين داعى قرامطه است; به شيعيان كه مىرسيد، اظهار مىداشت كه از آنان است. بر ابن نوبخت رئيس شيعه وارد شد و از ايشان خواست كه از او پيروى بكند. ابن نوبخت از او كراماتى طلب كرد كه او از اظهار آنها عاجز ماند. (57) ماسينيون درباره حلاج چنين مىگويد: حلاج سالهاى 260 تا 284 هجرى با شيوخ صوفيه (تسترى ، عمرو مكى وجنيد) در خلوت گذراند و سپس از آنان جدا شد و وارد اجتماع گرديد. مردم را به زهد و تصوف فرا مىخواند و در اين هنگام، در بلاد خراسان، اهواز، فارس، هند و تركستان داعى قرامطه بود. شاگردان حلاجيه در برگشت از مكه به سمتبغداد در سال 296 به سرعت دور او جمع شدند. در اين هنگام بود كه معتزله او را به شعبدهبازى وساحرى متهم كردند، و به سبب توقيعى كه عالمان امامى صادر كردند و فتواى فرقه ظاهريه، وى خارج از دين و مرتد معرفى شد. (58) مصطفى غالب نيز حلاج را شيعى اسماعيلى مىداند، و مىگويد وى در اهواز با داعى اسماعيلى، حسين اهوازى، ملاقات كرده است. (59) اولين شخصيتى كه منزلتى براى حسين بن منصور قائل شد و نظريه «انا الحق» او را تاويل كرد، خواجه نصيرالدين طوسى است. (60) وى در اوصاف الاشراف مىگويد: همچنانكه دعاى منصور حسين حلاج كه گفته است: «بينى و بينك انى ينازعنى / فارفع بفضلك انى من البين» مستجاب شد و انيت او از ميان برخاست تا توانست گفت: «انا من اهوى ومن اهوى انا» و در اين مقام معلوم شود كه آن كس كه گفت: انا الحق و آن كس كه گفت: سبحانى ما اعظم شانى، نه دعوى الهيت كردند بل دعوى نفسى انيتخود و اثبات انيت غير خود كردهاند، وهو المطلوب. (61) ممكن است گفته شود خواجه طوسى با توجه به كتاب اوصاف الاشراف و رساله آغاز و انجام (62) در مسائل عرفانى صاحب نظر بوده و اناالحق حلاج را از اين حيث درستخوانده است. در پاسخ مىتوان گفت: خواجه هرچند در زمينه عرفان نيز كتاب نوشته است، در آن، برخلاف علوم معقول و حكمت، متخصص نبوده است. بنابراين، طبق روال فقها و متكلمان قبل خود، چون محمد بن على بن بابويه، ابوجعفر طوسى، شيخ مفيد، جمالالدين مطهر حلى، احمدبن فهد حلى، جنيد اسكافى و سيد مرتضى علمالهدى، (63) خواجه نيز بايد يا حلاج را رد و يا دستكم درباره وى توقف مىكرد. البته بعد از خواجه طوسى اين روند تغيير يافت وحتى تعدادى ازمتكلمان وفلاسفه مانند سيدحيدر آملى، ميبدى، ميرداماد، ملاصدرا، شهابالدين سهروردى، و شوشترى، حلاج را تاييد كردند. (64) اين رساله را خواجه در ايام توقف در قهستان به درخواست نجيبالدين حسن به زبان فارسى بر مشرب تعليميان نگاشته است. (65) اين رساله به اهتمام دانشپژوه در آخر اخلاق محتشمى چاپ شده است. وى در توضيح آن چنين مىگويد: اين مسئله در رساله به روش فلسفى و بسيار شيوا و شيرين بحثشده است [... ] خود خواجه طوسى در اخلاق محتشمى همه قواعد دينى را به اين دو برمىگرداند مگر اين كه خواجه در اين رساله از رهگذر فلسفى و روانشناسى و خلقت اين مسئله را روشن ساخته است. [...] از اين رساله راز پرورش فدائيان از خود گذشته و جانباز آشكار مىگردد. (66) ظاهرا ترديدى نيست كه اين رساله در تاييد مذهب اسماعيليه نگاشته شده است; با اين همه، عدهاى در صحت انتساب آن به خواجه ترديد كردهاند. در اين رساله به بيانى مختصر به بحث درباره عقيده ستر پرداخته شده است. ايوانف روسى اين رساله را ويراسته است. (67) خواجه اين كتاب را در بيست فصل نگاشته است. برخى معتقدند كه در اين كتاب به روش عرفانى از آغاز و انجام خلقت و قيامت وبهشت وجهنم وغير آن بحثشده است. (68) ولى برخى ديگر مىگويند روش اين كتاب، روش باطنى و داراى تاويلات اسماعيلى است. سبك و روش تاويلى آن همانند سبك و سياق نوشتههاى ناصرخسرو است. (69) اين كتاب ترجمه طهارة الاعراق ابن مسكويه همراه با اضافاتى از خواجه طوسى است. وى كتاب را به نام علاءالدين خورشاه محمد بن حسن و ناصرالدين ابوالفتح عبدالرحيم بن ابى منصور نخعى اشترى نگاشته است. تاريخ نگارش آن را به سال 633 و يا بين سالهاى 630 و 633 مىدانند. (70) كتاب ابتدا داراى يك مقدمه و خاتمه بوده كه رنگ اسماعيلى باطنى داشته است، ولى نويسنده حدود سى سال بعد اينها را برداشته و مطالب ديگرى را جايگزين آنها كرده است. نقل است كه در ميانه كتاب هم پارهاى از مطالب را تغيير داده است. (71) ناصرالدين عبدالرحيم بن ابى منصور، محتشم قهستان (م655)، نوشتن اين كتاب را آغاز كرد، ولى به دليل اشتغالات مملكتى، نتوانست آن را به پايان ببرد; ناگزير به خواجه طوسى دستور داد كتاب را طبق مصلحتحاكم به پايان برد. در اين كتاب، نخست آيات قرآن و سپس اخبار نبوى، آنگاه خبرهاى علوى و پس از آن سخنان امامان ديگر شيعى به ويژه صحيفه سجاديه و در آخر هم سخنان داعيان اسماعيلى و فيلسوفان آورده شده است. (72) سال نگارش كتاب معلوم نيست. دانشپژوه مىگويد: «اخلاق ناصرى در 633 ساخته شده ولى سال نگارش اخلاق محتشمى معلوم نيست. شايد از سادگى آن بتوان گمان برد كه پيش از اخلاق ناصرى و گويا براى تبليغ و دعوت نوشته شده، و پيداست جنبه عملى و مذهبى آن بيشتر از اخلاق ناصرى است كه فلسفى صرف مىباشد» . (73) خواجه در اين رساله - چنانكه از متن آن بدست مىآيد - شمهاى از اعتقادات و شرح حال خويش را بيان مىكند: «مدتى است تا كمترين بندگان محمدالطوسى مىخواهد كه نمودارى از صورت اعتقاد و شمهاى از شرح حال خود بر راى حقيقتنماى مجلس عالى، سلطان الدعاة والوزراء - دام عاليا - عرضه بدارد» . (74) مدرس رضوى يقين دارد كه كتابهاى منسوب به خواجه كه به روش تعليميان نگاشته شدهاند، از وى نيستند. (75) در مقابل اين نظريه، برخى مىگويند كه اين رساله از خواجه است. (76) اين كتاب توسط ايوانف روسى تصحيح شده و در سال 1950 ميلادى در بمبئى به چاپ رسيده است. كتاب 28 تصور داشته كه اكنون تصور آخر آن مفقود است. عدهاى از نويسندگان اين كتاب را نوشته خود خواجه نصيرالدين طوسى مىدانند. (77) محمدمحيط طباطبايى در مقدمه ترجمه ملل و نحل شهرستانى، روضة التسليم را منسوب به حسن صباح مىداند. وى مىگويد: «اگر از شهرستانى مجالس ديگرى جز مجلسى كه در خوارزم منعقد نموده در دست ما بود و يا آنكه اصل چهار فصل حسن صباح نيز مانند روضةالتسليم منسوب به او از سوختن نجات يافته بود، به ديده بصيرت مىنگريستيم» . (78) مدرس رضوى نيز كتاب را از خواجه نمىداند و در اين باره دلايلى را مطرح مىكند: در مورد كتاب روضة التسليم يا تصورات، كتابى كه راجع به عقايد تعليميان و اسماعيليه نگاشته شده است، نام آن در فهرست تاليفات خواجه نيامده و نسبت آن هم به وى درست نيست; علاوه بر اينكه اسلوب و روش نگارش آن با عبارت خواجه متفاوت است و لغات و تركيبات غلطى در آن ديده مىشود كه نمىتواند از خواجه باشد. ديگر اينكه ذكر برادرى به نام بدرالدين حسين براى خواجه شده كه در هيچ كجا يادى از آن نشده، مسلم مىدارد كه اين كتاب از آن خواجه نيست. (79) درباره اين ديدگاه مىتوان گفت: لغات و تركيبات غلط كتاب ممكن است ناشى از سهو در استنساخ باشد، و نيز ممكن است منظور از برادر در اينجا برادر دينى باشد; اسلوب و روش نگارش آن نيز، چنانكه دانش پژوه نيز گفته است، با اخلاق محتشمى و تولا و تبرا همانند است، مگر اين كه وى اين كتابها را از خواجه نداند. بنابراين بعيد است كه اين كتاب هم از خواجه نباشد مگر در اين باره دلايل قطعىتر و روشنترى ارائه شود. خواجه طوسى بر آن است كه نشان دهد همه سياستها و خطمشىهاى اجتماعى و فكرى هر يك از خداوندان الموت كه بهظاهر متناقض مىنمايند، از يك واقعيت معنوى واحد نشات گرفتهاند، چرا كه هر امام معصومى مطابق با ضروريات روزگار خود عمل مىكرده است. نظريهاى كه ايشان و ديگر انديشمندان مطرح كردند، به نظريه «ستر» معروف گشت. از اين رو، در نظر خواجه، اشكالى نداشت كه در يك دوره، حاكمى چون جلالالدين حسن به شريعت اهل سنت روى بياورد، وعقيده دينى واقعى خود را پنهان كند و در دورهاى ديگر، دور قيامتبرپا گردد (منظور از قيامت رويداد معادى و آخر زمانى در تاريخ بشر نيست، بلكه حالت و وضعى گذران در زندگى است، كه حقيقت در آن آشكار است) . خواجه طوسى در تصور 24، ضمن توضيح معناى امام وقائم به بيان دور ستر و تقيه و دور قيامت مىپردازد. (80) فرهاد دفترى درباره اصطلاح ستر از ديدگاه خواجه چنين مىنگارد: خواجه طوسى اصطلاح ستر را نسبتبه اسماعيليان متقدم در يك معناى متفاوت و در عين حال وسيعترى به كار برد. اسماعيليان متقدم، اصطلاح ستر را براى بيان آن دورههايى از تاريخشان كه امام از انظار عموم يا حتى از انظار پيروانش پنهان است، مانند دوره ميان محمد بن اسماعيل و عبيدالله مهدى در تاريخ قديم اسماعيليه و همچنين در دوره ستر ميان نزار وحسن دوم در تاريخ نزاريه به كار برده بودند. اما خواجه اين اصطلاح را به مفهوم پوشيدگى حقايق دينى و پوشيده بودن واقعيت روحانى حقيقى امام به كار برده است نه به معناى اختفاى غيبت جسمانى امام. بنابراين، علىرغم حضور جسمانى امام، ممكن بود دورى، دور ستر باشد. (81) آنچه گذشت، اشارهاى كوتاه بود به ديدگاههاى مختلف درباره جنبههاى مختلف زندگى خواجه نصيرالدين طوسى، و به ويژه آثارى كه وى بر طبق مشرب اسماعيليان نوشته است. قضاوت نهايى درباره اين ديدگاهها و نيز مذهب خواجه را بر عهده انديشمندان گرامى مىگذاريم.اشاره
زندگانى خواجه
مذهب خواجه قبل از پيوستن به اسماعيليان
سال و علت ورود خواجه به قلاع اسماعيليه
مذهب خواجه طوسى در طى اقامت در قلاع اسماعيليه
تاثيرپذيرى خواجه از اسماعيليه
حسين بن منصور حلاج (244- 308ق) در نگاه خواجه
آثار خواجه بر طبق مشرب اسماعيليان
الف) رساله تولا و تبرا
ب) رساله مطلوب المؤمنين
ج) آغاز و انجام
د) اخلاق ناصرى
ه) اخلاق محتشمى
و) سير و سلوك
ز) روضةالتسليم يا تصورات
عقيده ستر در روضة التسليم
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت
منابع مقاله:
فرقههاى انشعابى و انحرافى براى كسب آبرو و اعتبار نوعا مسلك خود را به امامان و شخصيتهاى مورد قبول عامه، نسبت داده و بعضى از آنان را جز رهبران خود به حساب آوردهاند در حالى كه همان بزرگان در حال حيات خود با آن مسلك انحرافى وپيروان آن به شدت مبارزه مىكردهاند.
مثلا فرقه صوفيه براى جلب عوام سلسله ارشاد خود را به امامان و بعضى از بزرگان صحابه نسبت دادهاند و برخى از آنان را از مشايخ خود شمردهاند در حالى كه نياكانشان در حال حيات ائمه با آنان معارضه مىكردند و به شدت مورد غضب و رد و انكار بودند. فرق اسماعيليه نيز همين روش را به كار برده و خواستهاند اساس مذهب خود را به يكى از معاريف اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام يعنى امامى كه در فضل و شرف متفق عليه عامه و خاصه و علاوه بر آن ابوالائمه خود آن فرقه است، استناد و اتكا داده باشند تقريبا مثل صوفيه كه بعضى از امامان و اصحاب آنها را به خود نسبت دادهاند واين بدترين نوع اختلاس است كه دزدان ايمان در هر زمان به آن مرتكب نمىشوند.
از شخصيتهاى مهمى كه اسماعيليه از شيعه اماميه به سرقتبرده، ميمون قداح و پسرش عبد الله مىباشد. اسماعيليه نام اين دو تن را در شجره نامه ائمه مستودع خود ذكر كردهاند و آنان را از بزرگترين شخصيتهاى مذهب خود به حساب آوردهاند و در اكثر نوشتههاى اهل تسنن و بعد از آنها در نوشتههاى شرق شناسان نيز اين نسبتبه ميمون و پسرش عبد الله داده شده است. (1)
طبق نوشتههاى آنها ميمون قداح و پسرش عبد الله از شخصيتهاى بزرگ دعوت اسماعيليه بودند. ميمون اصلا از مردم خوزستان بود و شغل كحال و چشم پزشكى داشت و آب مرواريد را عمل مىكرد و بدان سبب به «قداح» ملقب گشت، ظاهرا وى ايرانى و احتمالا پدرانش زردشتى بودند.
ابن نديم در كتاب الفهرست از قول عبدالله بن رزام كه كتابى در رد اسماعيليه نوشته مطالبى در باره اسماعيليه آورده است ولى مىگويد كه من عهدهدار صدق وكذب اين گفتهها نيستم، وى مىنويسد:
«عبد الله بن ميمون قداح ازمردم «قوزح العباس» نزديك به شهر اهواز بوده، پدرش ميمون پيروى خود را از دعوت ابو الخطاب محمد بن ابو زينب در خدا بودن على عليه السلام آشكار ساخت، ميمون و پسرش هر دو از ديصانيان بود و عبد الله مدتها دعوى پيامبرى كرد و شعبده كار و نيرنگ باز بود و مىگفت: زمين زير پايم در مىپيچد و به هركجا كه خواهم در كوتاهترين زمان مىروم و خبر از حوادث و شهرهاى دور مىداد. وى جيره خوارانى داشت كه به او يارى مىكردند و كبوترانى با خود داشتند كه از جاهاى مختلف به اقامتگاهش روانه مىنمود و او به اطرافيان خبرهايى را كه به دست مىآورد، داده و آنان را گمراه مىكرد. پس از مدتى به «عسكر مكرم» نقل مكان كرد، سپس از آنجا بگريخت و به بصره رفت و بر گروهى از فرزندان عقيل بن ابى طالب فرود آمد و در آنجا به سختى افتاد وبعد از آن به سلميه نزديك حمص گريخت و كشتزارهايى در آنجا بخريد در اينجا مردى به نام «حمدان بن اشعث» ملقب به «قرمط» كه براى كوتاهى اندام و پاهايش وى را به آن لقب مىخواندند دعوت او را پذيرفت (260ه) سپس عبد الله درگذشت و پسرش محمد جانشين او شد». (2)
در باره تاريخ زندگانى عبدالله بن ميمون در ميان نويسندگان اهل تسنن و مستشرقان اختلاف زياد است. بغدادى گويد كه: ميمون ديصانى معروف به «قداح» غلام جعفر بن محمد صادق و از مردم اهواز بود با محمد بن حسين ملقب به «دندان» در زندان والى عراق آشنا شده با يكديگر همفكرى كرده و كيش باطنيه را بنا نهادند. (3)
قاضى عبد الجبار گويد: مؤسس مذهب باطنيه عبد اللهبن ميمون بن ديصان بن سعيد غضبان بود كه با دندان نامى اين مذهب را بنياد نهادند. (4)
ذهبى مىنويسد: عبد الله بن ميمون قداح محدث بود و از موالى جعفر بن محمد و از ثقات او به شمار مىرفت. (5)
ابو المعالى گزارش مىدهد كه فرقه باطنى بهوسيله سه كافر ايجاد شد كه يكى از آنها ابن ميمون قداح بودكه همراه يكديگر آيينى را ايجاد كردند و دعوت را سر و سامان دادند آنها ابن ميمون را امام اعلام كردند و يك ذريه علوى براى او ساختند. (6)
رشيد الدين پس از اينكه ابو الخطاب را مؤسس باطنيه مىنامد از ميمون و پسر او عبدالله در ميان داعيان صحبت مىدارد كه: «هر دو جزو دانشمندان داعيان اين فرقه محسوب مىشوند». (7)
جوينى نيز مىنويسد: «در ميان ايشان داعيان برخاستند كه يكى از ايشان ميمون قداح بود و پسر او عبد الله بن ميمون كه او را از علماى بزرگ آن طايفه شمرند». (8)
خواجه نظام الملك در سياستنامه مىنويسد: «مردى را از شهر اهواز با مبارك (غلام اسماعيل بن جعفر) دوستى بود نام او عبد الله بن ميمون قداح. روزى به خلوت نشسته بودند او را گفت اين محمد بن اسماعيل با من دوستبود و اسرار خويش با من گفته است مبارك فريفته و حريص بر داشتن آن شد پس عبد الله بن ميمون را سوگند داد كه آنچه من با تو بگويم تو با هيچكس نگويى الا با كسى كه اهل باشد، سخنان چند بر او عرض كرد، آن گاه از او مفارقت كرد مبارك سوى كوفه شد وعبد الله سوى كوهستان وعراق شد. در اين حال اهل شيعه را طلب مىكرد و موسى بن جعفر عليمها السلام محبوس بود و مبارك دعوت خويش پنهان مىورزيد تا در كوفه پراكنده شد، مردم بعضى از ايشان را مباركيه خواندند و بعضى قرمطى، وعبد الله ميمون در كوهستان عراق به همين مذهب، مردمان را دعوت مىكرد، پس خليفتى خويش به مردى داد نام او خلف. او را گفتبه جانب رى رو كه آنجا در رى و آبه (آوه) و قم و كاشان و ولايت طبرستان و مازندران همه رافضى باشند و دعوى شيعيت كنند، دعوت ترا اجابت كنند، خود به جانب بصره رفت پس خلف به رى آمد به ناحيتبشابويه(فشافويه) در ديهى كه او را كلين خوانند مقام كرد...سپس خلف از آنجا بگريختبه شهر رى و در آنجا بمرد.
پسر وى احمد خلف بر جاى پدر بنشست تا از كلين مردى به نام غياث كه آداب نيكو دانستبيامد اورا خليفه خويش كرد، اين غياث اصول مذهب ايشان را با آيات قرآن و امثال عرب وابيات وحكايات بياراست و كتابى ساخت كه كتاب «البيان» نام كرد; چون بدعت او آشكار شد اين غياث بگريخت و به خراسان رفت چون سال 280 هجرى درآمد اين مذهب آشگار گشت و هم در آن سال در شام مردى پديد آمد كه او را صاحب الخال گفتندى بيشتر شام بگرفت اين غياث كه از رى گريخته بود به مرو روذ(مرو رود) شد و امير حسين على مروزى را كيش خود آورد سپس ابو حاتم رازى پديد آمد، امير رى احمد بن على دعوت اورا قبول كرد و باطنى شد...». (9)
ابو العلاء معرى، عبد الله بن ميمون القداح را يك نفر باهلى و يكى از شاگردان محترم امام جعفر صادق عليه السلام مىنامد او بعدها مرتد گرديد، شيعيان على رغم اين مسئله او را به عنوان يك نفر حديثشناس پذيرفتند و چندين حديث درباره مرجعيتش قبل از ارتداد نقل نمودند سپس ابو العلاء چند بيتشعر منسوب به او نقل مىكند و رد او را از سوى امام جعفر صادق عليه السلام اعلام مىدارد. (10)
شهاب الدين بن العمرى در تاريخچه خود راجع به دبيرى، سوگندنامه اسماعيلى را عرضه مىكند كه اسماعيليان بر طبق آن مىگفتند: [قسم ياد مىكنيم كه ] امامت از جعفر بن اسماعيل، رهبر واقعى دعوت رسيده است، من القداح و نخستين داعى را قبول نكرده و ذمش مىكنم...». (11)
غير از اين عبارات، اشارات ديگرى نيز در اين زمينه در آثار ابن خلكان (12) مقريزى (13) سيوطى (14) و ديگران آمده است ولى چيزى كه در اينجا قابل توجه استبيانيه بغداد است كه در سال 402 هجرى توسط گروهى از فقهاى علوى و ديگران انتشار يافت و دروغ بودن شجره نامه فاطميان رااعلام داشت و جد آنها را به نام «ديصان بن سعيد» ناميد كه فرقه ديصانيه از نام او گرفته شده است. در اين بيانيه سخن ازميمون و پسرش عبد الله به ميان نيامده است و اين متن را ابوالفداء (15) و جوينى (17) و ديگران با كمى تفاوت نقل كردهاند. غرض هر كدام از مورخان و نويسندگان اهل تسنن داستان اين پدر و پسر را طورى نوشتهاند كه به افسانه بيشتر شبيه است تا به حقيقت; وتضاد و تناقض نوشتههاى آنان در اين باره قابل حل نمىباشد و رسيدن به يك نتيجه روشن سخت مشكل مىباشد.
ميمون بن قداح و پسرش عبد الله بن ميمون در آثار شيعه اثنى عشرى طورى جلوهگر شدهاند، كه عمر خودشان را در راه تشيع اثنى عشرى صرف كرده و هيچگونه رابطهاى با اسماعيليان نداشتهاند اگر هم در ميان اسماعيليان يك چنين نامهايى وجود داشته، كاملا متفاوت بودهاند و قداح اسماعيلى نيز افسانهاى بيش نبوده كه يا به وسيله خود اسماعيليان و يا توسط بدخواهان آنها جعل شده است; زيرا با ارتباط قداح با نام ائمه معروف و محشور بودن با آنها، بر اعتبار آنان مىافزوده است و از منابع شيعه برمىآيد كه بسيارى از نظريات منابع اهل تسنن درست نيست واقعيات زير غير قابل انكار است.
1. ميمون و پسرش از معاصران امام جعفر صادق عليه السلام بودند; يعنى در قرن دوم نه در قرن سوم هجرى مىزيستند.
2. آنها دست كم در آغاز زندگيشان به عنوان محدث شيعى معروف بودند و ديصانى، ثنوى ويا چيز ديگر نبودند.
و نيز منابع شيعى تاكيد بر عكس بودن ميمون و پسرش دارند اين مسئله با نظريات منابع اهل تسنن متناقض است كه آنها را از اهالى اهواز و ايرانى ثبت كردهاند.
منابع شيعه اطلاع دقيقترى درباره اين پدر و پسر در اختيار ما قرار مىدهد و دامن عبد الله بن ميمون و پدرش را از اين نسبت مبرا مىسازد. در اين باره مرحوم علامه قزوينى تحقيقات ارزشمندى انجام داده كه ما در اينجا خلاصه تحقيقات ايشان را مىآوريم.
وى مىنويسد:
مقدمتا بايد دانست كه مابين شيعه اماميه از طرفى و اسماعيليه و جمعى از مورخان اهل سنت و جماعت از طرف ديگر در خصوص اصل و نسب عبدالله بن ميمون قداح و طريقه ومذهب او و عصر او اختلاف عظيمى از قرار ذيل: در عموم كتب رجال شيعه تقريبا بلا استثناء (18) مانند رجال كشى (19) و فهرست نجاشى (20) وخلاصه علامه حلى (21) و مجالس المؤمنين قاضى نور الله شوشترى (مجلس ششم)و منهج المقال ميرزا محمد استر و نقد الرجال مير مصطفى تفرشى (23) و نضد الايضاح محمد علم الهدى بن محسن الكاشى (24) و منتهى المقال ابو على حائرى (25) ومستدرك الوسائل حاج ميرزا حسين نورى (26) عبد الله بن ميمون قداح را از جمله اصحاب امام جعفر عليه السلام و از زمره روات احاديث از آن حضرت شمردهاند و نسب او را عبد الله بن ميمون بن الاسود القداح المكي از اهل مكه از موالى بنى مخزوم ضبط كرده و گفتهاند كه وى تير گير و تير تراش بوده و به اين مناسبتبه «قداح» معروف شده و چون نقل عبارات جميع كتب رجال شيعه از حوصله گنجايش اين مختصر بيرون است اينك به عنوان نمونه به نقل دو سه تن از قدما و افراد معتبر ايشان اكتفامىكنيم:
1. كشى (قرن چهارم) مىنويسد كه: عبدالله بن ميمون القداح المكى از اصحاب امام باقر عليه السلام بود. امام از او پرسيد: اى پسر ميمون! شما در مكه چند تن هستيد؟ گفت: ما چهار نفريم. امام فرمود: شما نورى در ظلمات زمينيد. (27)
2. نجاشى (450 372) در رجال خود مىنويسد كه: عبد الله بن ميمون الاسود القداح برده آزاد كرده بنى مخزوم بود وآب مرواريد را درمان مىكرد،پدرش از ابى جعفر و از ابى عبدالله عليه السلام روايت كرده و او از عبدالله روايت مىكرد. مردى ثقة بود و كتابهاى «مبعث النبى» و «صفة الجنة والنار» از او است. (28)
3. شيخ طوسى (م/460ه ق) دررجال خود ميمون قداح را گاهى از اصحاب حضرت سجاد (على بن حسين عليمها السلام) و گاهى از اصحاب امام محمد باقر عليه السلام مىشمارد و مىگويد: او مكى و از بندگان آزادكرده بنى مخزوم بود و از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام امامى مذهب شمرده است پسرش عبد الله را نيز از علماى رجال شيعه امامى و ثقه دانستهاند. (29)
ديگر رجال شيعه مانند علامه حلى (30) وابن شهر آشوب (31) در رجال خود از او ياد كرده و وى را از اصحاب اين دو امام شمردهاند و با ثقه دانستن آن دو، رواياتى كه از مصادر سنى نقل شده، مغرضانه تلقى مىشود.
علامه قزوينى پس از نقل عبارات چندتن از علماى رجال شيعه، مىنويسد:
چنان كه ملاحظه مىشود در هيچ يك از كتب رجال شيعه كه عين عبارات آنها نقل شد(و همچنين در ساير كتب رجال آن طايفه كه اسامى آنها در اول اين فصل ذكر گرديد) مطلقا و اصلا ذكرى و اشارهاى از اين كه عبدالله بن ميمون قداح منتسب به فرقه اسماعيليه بوده، نشده استبوجه من الوجوه نه تصريحا و نه تلويحا و نه اشارة ونه كناية و نه حتى به عنوان نقل قول ولو قول ضعيف مرجحى، و بديهى است كه اگر صاحب ترجمه از فرقه اسماعيليه مىبوده اين سكوت مطلق جميع مؤلفان رجال شيعه بلا استثناء از متقدمان و متاخران از ذكر اين فقره از اعجب عجايب خواهد بود و به هيچوجه محملى و تعليلى وعذرى براى آن تصور نمىتوان نمود به خصوص با تقيد شديد علماى رجال آن طايفه به تعرض به ذكر مذهب روات در صورت انتساب راوى به يكى از فرق مخالف يعنى غير شيعه اماميه كه در اين صورت عادت ايشان بر اين جارى است كه حتما بدون استثناء تصريح به مذهب راوى نمايد و گويند مثلا «فلان فطحى» يا «زيدى» يا «بترى» يا «من الواقفه» يا «غال» يا «في مذهبه ارتفاع» و نحو ذلك يا تعبيرات معموله مابين ايشان، پس خود مجرد سكوت ايشان از ذكر مذهب عبد الله بن ميمون قداح وعدم اشاره به اين كه او از غير فرقه شيعه اماميه بوده به نحو قطع و يقين كاشف است از اين كه صاحب ترجمه در نظر ايشان از زمره شيعه اماميه محسوب و اصلا و ابدا و مطلقا ربطى وتعلقى خواه به طايفه اسماعيليه و خواه به غير آن طايفه نداشته است».
مرحوم قزوينى به تقرير ديگر مىگويد: گفتيم كه اجماعى كتب رجال شيعه است كه عبد الله بن ميمون قداح معاصر با امام صادق عليه السلام و از روات احاديث از آن حضرت بوده است. حال گوييم كه علاوه بر تصريح كتب رجال به اين فقره در عموم كتب معتبره احاديثشيعه نيز از قبيل كافى كلينى و من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق و تهذيب شيخ طوسى و غير اينها احاديث كثيره متنوعه موزع بر غالب ابواب، آن كتب از عبد الله بن ميمون قداح با اسانيد متصل صحيح روايت كردهاند كه او خود آن احاديث را بلاواسطه از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده است و فقط در كتاب كافى كلينى از اصول و فروع آن قريب صد و پنجاه حديث كما بيش از اين قبيل موجود است.
مقصود اين است كه معاصر بودن صاحب ترجمه با امام جعفر صادق عليه السلام وبودن وى از جمله روات معروف شيعه از آن حضرت نه فقط اجماعى كتب رجال شيعه استبلكه از عموم كتب احاديث ايشان نيز در كمال صراحت و وضوح اين فقره مستفاد و اين مسئله از مسلمات و قطعيات تاريخ و به كلى محرز است و هيچ محل شك و ترديد وتامل نيست واين اصرار ما در اثبات اين مسئله واضح كه در حقيقت از قبيل توضيح واضحات است، فقط از آن بابت است كه بعضى از مورخان را در خصوص عصر صاحب ترجمه اشتباهات غريبى دست داده و او را از رجال اواسط و بلكه اواخر قرن سوم هجرى شمردهاند و حال آنكه وفات امام جعفر صادق عليه السلام در سنه 148 ه روى داده، پس كسى كه معاصر بوده چگونه ممكن است كه باز صد الى صد و پنجاه سال ديگر بعد از وفات آن حضرت زيست نموده باشد.
قزوينى پس از نقل چند نمونه از احاديثى كه به وسيله عبد الله بن ميمون نقل شده است، نتيجه مىگيرد كه: عبد الله بن ميمون قداح از خلصين شيعه اماميه بوده و به هيچوجه ربطى و انتسابى با طايفه اسماعيليه نداشته. پس اين دعوى اسماعيليان را لابد حمل بر اين بايد نمود كه اين فقره(مانند بسيارى ديگر از مرويات و منقولات آن طايفه) به كلى افسانه است و مدرك تاريخى ندارد وغرض از وضع اين افسانه لابد اين بوده كه خواستهاند اساس مذهب خود را براى مزيد آبرو واعتبار به يكى از معاريف اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام داده باشند.
قزوينى در تاييد اين سخن اخير خود مىگويد: و از قراين قويه بر تاييد اين احتمال آن است كه قدما و مورخين و مؤلفين ملل و نحل كه در حدود سيصد هجرى كم و بيش مىزيستهاند از قبيل حسن بن موسى النوبختى صاحب كتاب «فرق الشيعه» (32) ابو الحسن اشعرى (م/324) معروف و صاحب كتاب «مقالات الاسلاميين » و مسعودى صاحب و «التنبيه والاشراف» (34) به كلى و مطلقا از ذكر اسم عبد الله بن ميمون قداح ساكتاند و اصلا وابدا به هيچ اسمى و رسمى و در تحت هيچ عنوانى نامى از او در كتب نبردهاند. واگر فى الواقع عبد الله بن ميمون قداح نامى در امر تاسيس دعوت اسماعيليه دخالتى داشته و به طريق اولى اگر از مؤسسين عمده و از دعاة بزرگ آن طايفه بوده و آن همه كارهاى عجيب كه در راه تنظيم دعوت بدو نسبت مىدهند، حقيقت ...داشته سكوت جميع اين مؤلفين محقق كنجكاو از ادنى اشاره بدين فقرات و حتى از مجرد ذكر نام او هيچ وجهى و محملى نخواهد داشت و مخصوصا سكوت فرق الشيعه نوبختى كه خود اصل موضوع آن كتاب مقصود بر ذكر تفاصيل فرق مختلفه شيعه است... خلاصه كلام آن كه تقريبا به طور قطع و يقين مىتوان گفت كه سكوت مؤلفين مزبور از اشاره بدين تفصيلات و حتى از بردن مجرد نام عبد الله بن ميمون قداح كاشف از اين است كه تا اواخر قرن سوم هجرى كه زمان تاليف كتب مذكور در فوق است كسى با اين نام و نشان در دو اثر اسماعيليه مشهور نبوده و عبارت آخرى افسانه عبد الله بن ميمون قداح هنوز تا آن وقت اختراع نشده بود يا اگر هم شده بوده هنوز انتشار كاملى نيافته بوده است.
علامه قزوينى سپس مىگويد: و اما آنچه عبد النبى قزوينى در حاشيه خود بر جهانگشا، احتمال داده كه شايد اين عبد الله بن ميمون قداح كه اسماعيليه او را از دعات خود مىدانند غير عبد الله بن ميمون قداحى باشد كه در كتب رجال اماميه و اسانيد احاديث ايشان مذكور است، احتمال فوق العاده بعيدى است; زيرا بنابر اين بايد فرض نمود كه در آن واحد مابين اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام دو نفر بودهاند هر دو موسوم به عبد الله بن ميمون قداح يكى از آنها شيعى امامى و ديگرى از دعاة اسماعيليه و ضعف اين احتمال و غرابت آن بر احدى پوشيده نيست.
وهمچنين اين كه ابو العلاء معرى كه در «رساله الغفران» مىگويد كه عبد الله بن ميمون پيش از آنكه مرتد شود شيعه از وى روايت مىكردند و به وى وثوق داشتند (35) اين نظريه غير قابل قبول است، زيرا كه شيعيان از او نه به عنوان يك نفر «مرتد» بلكه به عنوان يك نفر محدث مورد وثوق نام مىبرند، علامه قزوينى نظر ابو العلاء را با شگفتى تلقى نموده و مىنويسد:
«در خاتمه اين مقاله بى مناسبت نمىدانيم كه اشاره به قول عجيب در خصوص عبد الله بن ميمون قداح كه ابو العلاء معرى در رساله الغفران خود استطرادا تعريضى به ذكر آن كرده بنماييم به مقتضاى اين قول عبد الله بن ميمون قداح در ابتداى امر شيعه و از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام بوده ولى بعدها مرتد گشته و اشعارى در حسب خود سروده ...وحاجت نيست علاوه شود كه اين حكايت و اين اشعار مانند غالب حكايات و روايات آن كتاب كه موضوع آن سير ابو العلاء ست در عالم رؤيا در بهشت و دوزخ و صحراى محشر به كلى مصنوعى و خيالى و قصه سرايى است نه قضاياى واقعى تاريخى. مقصود اين است كه نبايد به مندرجات رساله الغفران ابو العلاء از لحاظ صدق و كذب مطالب اهميتى داد و در آن كتاب به نظر تاريخى نگريستبلكه فقط از نقطه نظر فكاهت و تفريح ادبى مضامين آن كتاب را بايد تلقى نمود و ما نيز فقط به همين ملاحظه است كه اين فقره را از آن رساله نقل مىكنيم». (36)
پىنوشتها:
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت
منابع مقاله:
سير تطور فرقه اسماعيليه و انشعابات درونى آن، راهگشاى مطالعه مناسبات اسماعيليان با مخالفان است. اوج اين مناسبات در قرن پنجم و ششم هجرى كه مصادف با جنگهاى صليبى است تعريف مىشود.
دشمنى تشيع با اين فرقه بيشتر در چارچوب اعتقادى قابل بررسى است، اما مناسبات خصمانه جريان عمومى اهل سنتبا آنها علاوه بر توجيه مكتبى و اعتقادى، بيشتر در بستر سياسى قابل تامل است و اين بدان علت است كه دو جريان فراگير حامى اهل سنتيعنى «خلافت عباسى» و «سلطنتسلجوقى» از دو سو تهديد مىشوند: يكى دولت ريشهدار و مقتدر مستعلوى مصر و ديگرى دولتسياسى و نظامى الموت; اولى رقيب عباسيان در خلافتبوده و دومى بر هم زننده كيان سلجوقى در چند دهه.
موضعگيرى اسماعيليان نزارى نسبتبه جنگ صليب هم در اين رهگذر شكل مىگرفت. نزاريان شام به عنوان يك اقليتسياسى نظامى براى حفظ موقعيتخود در منطقه، مناسبات خود را با طرفين صليبى و سلجوقى تعريف مىكردند.
اگر چه اسماعيليان نخستين، خود را «الدعوة الهادية» (1) ناميده و اين نام را بر هر اسم ديگرى ترجيح دادهاند، اما ما اين فرقه را كمتر به اين نام مىشناسيم و بر اين گروه دينى، اسامى ديگرى نيز در منابع تاريخى اطلاق شدهاست. اسماعيليان كه قائل به نص امامت اسماعيل بن جعفر هستند در يك تقسيمبندى كه به دوره آغازين شكلگيرى آنان برمىگردد به سه گروه تقسيم مىشوند: گروه اول معتقدند كه مرگ اسماعيل از روى تقيه اعلام شده (2) و او مهدى موعود است. از نظر نوبختى (3) و قمى (4) اين گروه به اسماعيليه خالصه و خطابيه و از ديدگاه شهرستانى (5) به اسماعيليه واقفه مشهورند چون در اسماعيل متوقف شدهاند.
گروه دوم به مرگ اسماعيل در زمان پدر يقين دارند و معتقدند محمد فرزند اسماعيل از سوى امام صادقعليه السلام تعيين شدهاست. اين گروه بر خود، مباركيه نام نهادهاند. (6) البته بعضى از پژوهشگران و خاورشناسان اسماعيلىشناس، مانند ايوانف به استناد نظر ابويعقوب سجستانى (7) در كتاب «اثبات النبوات» براين نظرند كه مبارك نام خود اسماعيل بوده است. در نامه عبيدالله المهدى مؤسس دولت فاطميان مصر به اسماعيليان يمن كه در كتاب «الفرائض و حدود الدين» تاليف جعفر بن منصور يمن درج شده نيز براين نظر تاكيد شدهاست. (8) از ميان اين گروه، دسته سومى در امامت محمدبن اسماعيل توقف كردند كه در تاريخ سبعيه مشهورند (9) و قرمطيان كه به اعتقاد بسيارى از نويسندگان قديم و جديد، همان اسماعيليان هستند، از گروه سوم مىباشند.
قرمطيان داعيان بسيارى را به نقاط مختلف گسيل و هر يك از اين داعيان سنت جديدى را پىريزى كردند، لذا هر يك به نامهاى مختلف مشهورند; مثلا برايناساس كه مامون برادر عبدان، شوهر خواهر حمدان قرمطى - رهبر قرامطه - داعى اسماعيليان در فارس بوده، اسماعيليان فارس «مامونيه» خوانده شدهاند. يا در اواخر قرن سوم، داعى قرمطيان در كوفه شخصى به نام ابو حاتم زطى بود. او خوردن سبزيجات و ذبح حيوان را قدغن كرد، لذا به «بقليه» (10) معروف شدند و از آن پس قرمطيان جنوب عراق را بقليه مىخواندند. (11) از ميان بقليون گروهى به رهبرى فردى به نام عيسىبن موسى منشعب شده و به ابوطاهر جنابى پيوستند. اينان كه بيشترشان ايرانى بوده و در بحرين مقيم بودند به «اجميون» شهرت يافتند. (12)
آنچه در اين بيان گفتنى است زمينه شكلگيرى قرامطه است. تاريخنگاران متقدم معتقدند زمانى كه عبيدالله المهدى مدعى امامتشد و دولت فاطميان را در شمال افريقا تاسيس كرد، حمدان قرمط از او جدا شد و قرامطه را شكل داد، (13) زيرا آنان معتقد بودند كه امام اصلى محمدبن اسماعيل بن جعفر و در پرده غيبت است. قرمطيان پس از انشعاب و تاسيس يك دولت مستقل اسماعيلى در بحرين كه در ادامه فعاليتهاى سياسى و اجتماعى، و نيز زندگى فرديشان افراطىتر شدند، هيچگاه با اسماعيليان ديگر روابط دوستانهاى نداشتهاند. عبيدالله المهدى در اولين فرصت عليه قرامطه قيام كرد و حمدان قرمط را از داعىگرى منطقه عراق عزل و به جاى او شخصى به نام ابوالحسين را در حمات منصوب كرد. مكاتبه عبيدالله با ابوالحسين در رساله «استتار الامام» آمدهاست. (14) نظر دوخويه خاورشناس معروف هلندى مبنى بر روابط دوستانه قرمطيان و فاطميان، امروز رد شده است. ريشه اين ناسازگارى همانطور كه گفته شد ظهور عبيدالله المهدى به عنوان امام فاطميان بود و علت آنكه قرمطيان بحرين به آسانى به سوى افسانه مهدى ايرانى كشيده شدند همين بود. (15)
انشعاب بزرگتر در درون فرقه اسماعيليه پس از مرگ المستنصربالله، هشتمين خليفه فاطمى مصر، پديد آمد. افضل بن بدر جمالى وزير خليفه، از رسيدن نزار فرزند ارشد المستنصر به حق قانونى ولايتعهدى ممانعت كرد و برادر كوچكتر او المستعلى را كه شوهر خواهرش بود به قدرت رساند. (16)
پس از اين زمان، گروهى مدعى امامت و خلافت مشروع نزار شدند كه در اسكندريه و با لقب المصطفى لدينالله (17) خود را خليفه مىدانست. اينان از آن پس به نزاريان مشهور شدند و در ايران و سپس شام و هند به فعاليتخود ادامه دادند. گروه ديگر با نام مستعلويان در مصر و بخشهايى از شام برجاى ماندند. پايگاه نزاريان ايران بود كه با رهبرى جديد حسن صباح توسعه يافت.
در گروه نزاريه يكى از بحثانگيزترين مسائل، جانشينى نزار بود. نزار اگر هم فرزند ذكورى داشته، مسلم است كه هيچ يك از پسران خود را به جانشينى برنگزيده، لذا نزاريان پس از مرگ او به دستبرادرش المستعلى، بدون امام ماندهاند. البته مورخانى چون جوينى، خواجه رشيدالدين فضلالله، ابن قلانسى دمشقى و حتى غزالى در كتاب «المنقذ من الضلال» مىنويسند: عدهاى بر اين عقيده بودند كه پسر يا نوادهاى از نزار به طور پنهانى از مصر به الموت برده شد. (18)
البته اين نظر اساس و پايه ندارد و ادامه راه اسماعيليان نزارى را بايد در مكتب و انديشه حسن صباح و جانشينان او جستوجو كرد.
الآمر باحكامالله (19) جانشين المستعلى دو رساله عليه نزاريان نوشت كه نخستين آن به نام «الهداية الآمرية» (20) در رد امامت نزار است. نوشته دوم به نام «ايقاع صواعق الارغام» در واقع رد رديه الهداية الامريه، نوشته نزاريان شام است كه در سال 516ه توسط الآمر باحكام الله تدوين شد. ظاهرا در همين رساله دوم است كه براى نخستين بار نزاريان به حشيشيه ملقب شدهاند (21) و پس از آن ماركوپولو جهانگرد ونيزى، نزاريان ايران را حشيشيه ناميد. (22) از اين زمان است كه اروپاييان تحت تاثير اين نامگذارى، انگيزه ترورهاى فداييان اسماعيلى را در مصرف داروى بيهوش كننده بنگ يا حشيش جستوجو مىكنند. البته قابل ذكر است كه در منابع اهل سنت اين فرقه با نامهاى ديگر آمده است. رشيدالدين فضلالله مىنويسد:
به خاطر نسخ شريعت توسط حسن دوم، فرزند محمدبن بزرگ اميد بود كه نزاريان را از آن پس ملاحده خواندند. (23)
غزالى انديشمند معروف اهل سنت كه در مخالفت و معارضتبا اسماعيليان نيز شهرت ويژه دارد، آنان را به جهت اعتقاد به باطن آيات قرآنى و روايات «باطنيه» (24) ناميده است. قرامطه، (25) خرميه، (26) سبعيه (27) و تعليميه (28) نامهاى ديگرى است كه غزالى بر اين فرقه نهاده است.
اسماعيليان مصر هشتاد سال پس از انشعاب بزرگى كه بعد از مرگ هشتمين خليفه رخ داد، به حيات سياسى خود ادامه دادند و با انقراض دولتشان به دست صلاح الدين ايوبى به نقاط ديگر، از جمله يمن و سپس هند، مهاجرت كردند. اما اسماعيليان ايران با ظهور شخصيتى بزرگ همچون حسن صباح در فعاليتهاى سياسى - اجتماعى خود كه تا آن زمان مخفيانه عمل مىكردند، وارد مرحله جديدى شدند. از اين تاريخ اسماعيليان ايران رسما سياستستيز با سلجوقيان را در پيش گرفتند. با فتح قلعه الموت اولين ضربه به بر پيكر دولت مركزى ايران - سلجوقيان - وارد شد.
هر چند مخالفين اصلى دولت و انديشه اسماعيلى، خلافت عباسى، سلطنتسلجوقى و همپيمانان آن دو بودند، اما در مكتب تشيع و دولتهاى شيعى غير اسماعيلى نيز جلوه اين خصومت را مىتوان ديد. در تفكر شيعى بعد از امام صادقعليه السلام و بنا به نص، امامت در صلب فرزندش موسىبن جعفر قرار داده شدهاست. در اين منظر هر ادعاى ديگرى همانند آنچه در سقيفه شكل رفتباطل و بىاساس است. رواياتى كه در اين زمينه از امام صادق نقل شده فراوان است، به طور كلى اين روايات كه در اصول كافى گرد آمده در دو گروه دستهبندى مىشود:
1- تاكيد بر اصالت امامت موسى بن جعفر;
2- هشدار به شيعيان از گرويدن به اسماعيل و فرزندش محمد.
با اين نگرش بود كه عالمان شيعه عليه اسماعيليان موضعگيرى مىكردند.
ظاهرا قديمىترين رديه شناخته شده ضد اسماعيلى را فضل بن شاذان (29) دانشمند بزرگ شيعه نوشته است. (30)
عبدالجليل قزوينى صاحب كتاب «النقض» هم رساله عمدهاى در رد اسماعيليان نزارى نوشته كه اينك مفقود است. (31) اما در كتاب معروف خود النقض به اسماعيليان مكرر حمله مىكند و آنان را ملحد مىداند. (32)
در ادامه همين نگرش، دولتهاى شيعى ايران مانند آل باوند در طبرستان با اسماعيليان رابطهاى خصمانه داشتند; خصوصا وقتى فرزند رستمبنعلى معروف به شاه غازى (33) در سال 537ه . بهدست نزاريان ترور شد، به گفته ظهيرالدين مرعشى شاهغازى از كله كشتگان اسماعيلى منارها ساخت. (34)
عبدالجليل قزوينى هم در اين مورد مىنويسد:
و در همه بسيط زمين و دايره مسلمانى، كدام سنى است كه با ملحدان، آن كرده كه شاه شاهان، رستم بن على بن شهريار شيعى، از قلعه گشادن و ملحد گرفتن و قتل و نهب و مانند آن كه اظهر منالشمس است. (35)
رابطه دولتبزرگ سنى مذهب سلجوقيان با اسماعيليان نيز براساس نگرش مكتب فقهى عالمان سنت و جماعتشكل مىگرفت. زمانى خواجه نظامالملك طوسى، تئوريسين دولتسلجوقى، اين انديشه را القا و ترويج مىكند كه «هيچ گروهى نيستشومتر و بد دينتر و بد فعلتر از اين قوم.. كه از پس ديوارها بدى اين مملكت مىگسالند و فساد دين مىجويند... و هر چند ممكن باشد كه از فساد يا قيل و قال و بدعت چيزى باقى نگذارند». (36)
و پيش از او عبدالقادر بغدادى زيان باطنيه را بيشتر از زيان يهود، ترسايان، مجوس، دهريه و ديگر كافران مىپندارد (37) و رسوايىهاى آنان را بيشتر از ريگهاى بيابان و قطرات باران (38) . با اين القائات طبعا دولت نظامى سلجوقى نيز برخوردى خصمانه را دنبال مىكند.
اولين اثر اين نگاه عالمان اهل سنت، قتل همين تئورى پردازان بود، به قول زكرياى قزوينى، ابوالمحاسن رويانى نخستين فقيهى بود كه اسماعيليان را خارج از دين دانست و در رويان ترور شد. (39) يا خواجهنظامالملك همين كه با شمشير ابوطاهر ارانى بر زمين افتاد، (40) اسماعيليان آغاز سعادت خود را جشن گرفتند. (41) ظاهرا گسترش همين ترورها بودهاست كه بعدها برجان سنجر وحشت انداخت و او را به مصالحه با اسماعيليان واداشت. (42) همچنين بحرانى كه در مركز خلافت عباسى - بغداد - با قيام ارسلان بساسيرى صورت گرفت از آثار و انديشه سياسى و مبارزه جويى اسماعيليان بود.
ابوالحارث ارسلان بساسيرى در اصل، غلام تركنژادى بود كه در طى سالهاى واپسين حكمرانى آل بويه در عراق به مقام اميرى لشكر ارتقا يافته بود. او در بغداد رقيب نيرومندى همچون ابن مسلمه وزير داشت. ابن مسلمه كه پنهانى با طغرل اتحاد برقرار كرده و مانند خليفه عباسى آمدن سلجوقيان را به بغداد پذيرفته بود، بساسيرى را به داشتن اتحاد با فاطميان متهم ساخت. بساسيرى كه گرايشهاى شيعى داشت و مجبور شده بود بغداد را پيش از فرا رسيدن سلجوقيان ترك گويد، اينك از مستنصر براى فتح بغداد به نام او كمك طلبيد. در اين ميان، شورش و بلوا در پايتخت عباسيان، در اعتراض به ويرانگرى سپاهيان طغرل، به راه افتاده بود. اكنون معلوم شده كه داعى معروف فاطمى مؤيد شيرازى، نقشى عمده در ايجاد اين بىنظمىهاى ضد سلجوقى و در رهبرى اقدامات بساسيرى داشته است. در 448ه . تبليغات فاطميان همراه با اقدامات نظامى تحت رهبرى كلى مؤيد شيرازى، تشديد شد. بساسيرى پس از دريافت مبالغ هنگفتى هداياى پولى و نيز سلاح از قاهره، كه بهوسيله داعى مؤيد به او تحويل شده بود، و به كمك برادر زنش، دبيس، حكمران مزيدى و تعداد زيادى از قبيله مردان عرب، شكستى سنگين بر سلجوقيان در ناحيه سنجار در 448ه . وارد ساخت. پس از اين شكست، عقيليان موصل باز فرمانبردارى از فاطميان را پذيرفتند. اندكى بعد، طغرل موصل را گرفت، اما در نتيجه قيام برادر ناتنى خود، ابراهيم اينال كه آرزو داشتبه كمك بساسيرى و فاطميان، سلطنتسلجوقى را براى خود به دست آورد، از انجام اقدامات بيشتر عليه بساسيرى باز ماند.
عزيمت طغرل به مغرب ايران براى سركوبى اينال، موقعيت مناسبى براى بساسيرى فراهم ساخت تا به بساط فعاليتهاى خود بپردازد. اندكى بعد، در ذوالقعده 450، بساسيرى همراه قريش عقيلى به آسانى به بغداد آمد. در بغداد خطبه به نام خليفه فاطمى، مستنصر، خواندند و اذان به شيوه شيعيان گفتند. بساسيرى كه مورد پشتيبانى عامه مردم از شيعه و سنى كه به علت نفرت از سربازان ترك با هم متحد شده بودند، قرار گرفته بود، به قصر عباسيان حمله برد، اما موافقت كرد كه قائم عباسى را تحتحفاظت قريش عقيلى قرار دهد، و اين امر مايه ناراحتى مستنصر شد كه انتظار داشتخليفه اسير عباسى را در قاهره تحويل گيرد. اما بساسيرى نشانههاى خلافت عباسيان را به پايتخت فاطميان فرستاد. بعد از آن بساسيرى واسط و بصره را فتح كرد، اما توانستخوزستان را به نام فاطميان تسخير كند.
هنگامى كه بساسيرى در اوج قدرت خود بود، قاهره او را رها كرد و به اين ترتيب پيروزى او اجبارا به درازا نكشيد. ابن مغربى، وزير فاطمى، كه جانشين يازورى شده بود، اينك از ادامه كمك بيشتر به بساسيرى سرباز زد. در اين ميان، طغرل طغيان اينال را فرو كوبيده بود، و خود را براى بازگشتبه بغداد آماده مىكرد. وى پيشنهاد كرد كه حاضر استبساسيرى را در بغداد بگذارد، به شرط آنكه بيعتبا فاطميان را بشكند و قائم را بر مسند خلافتبرگرداند. بساسيرى اين پيشنهاد را رد كرد، و در ذوالقعده 451 بغداد را ترك گفت. چند روز بعد طغرل وارد بغداد شد و با استقبال خليفه آزاد شده عباسى روبهرو گرديد. اندكى بعد سلجوقيان بساسيرى را تعقيب كرده، در نزديكى كوفه او را كشتند; همچنانكه به شدت شيعيان عراق را به سياست رسانيدند. به اين ترتيب جاهطلبىهاى فاطميان در عراق و داستان بساسيرى كه به مدت يك سال پايتخت عباسيان را مطيع فاطميان كرده بود، به پايان رسيد. (43)
سلجوقيان نيز پس از تسلط بر بحران بغداد، بر بخشهايى از جزيره العرب كه در سلطه اسماعيليان مصر بود، مسلط شدند. در سال 462ه شريف مكه به نام محمدبن جعفر كه تا آن زمان از مستنصر فاطمى تبعيت مىكرد، نمايندهاى نزد آلب ارسلان فرستاد و از اقامه نماز و خطبه به نام عباسيان به او خبر داد، بدين ترتيب حجاز از سلطه اسماعيليان مصر خارج شد. (44)
گرفتن قلعه الموت در 483ه مرحله جديدى را در فعاليتهاى اسماعيليان و مناسبات آنها با سلجوقيان شكل داد. از اين تاريخ دعوت اسماعيلى سياست قيام آشكار عليه دولتسلجوقى را در پيش گرفت و فتح الموت اولين ضربه اين قيام اسماعيلى بر پيكره آن دولتبه شمار مىرفت.
پس از تصرف قلعه الموت و بيرون راندن حاكم علوى آن، حسين قاينى به فرمان رهبر و پيشوايش حسن صباح، مامور فتح قهستان گرديد تا كار دعوت را در زادگاهش سامان دهد. قهستانيان با تعاليم اسماعيليان چندان ناآشنا نبودند و از ديرباز با آمدن داعيان پيشين اسماعيلى با اين مذهب آشنايى داشتند.
به احتمال زياد اهالى قهستان از عصر بنىسيمجور با فرقه اسماعيلى آشنا شده بودند، زيرا جوزجانى مىنويسد: ابوعلى سيمجور در نيشابور به نام المستنصر فاطمى خطبه نمود و نام خلفاى عباسى را از خطبه انداخت و در موقعى كه بين وى و سبكتكين در حدود طالقان خراسان نبردى روى داد، باطنيان و قرامطه به كمك وى شتافتند و او را كمك فراوانى نمودند. (45)
پس از قتل خواجه و نيز مرگ ملكشاه، هرج و مرج عظيمى سراسر امپراتورى ناهمگون و وسيع سلجوقى را فرا گرفت و اسماعيليان توانستند با استفاده از احساسات عدالتخواهى بوميان، مناطق مختلفى را در قهستان اشغال نمايند. از جمله با تصرف قلعه بزرگ مؤمن آباد كه مقدر بود در آينده شاهد بزرگترين مراسم مذهبى اسماعيليان باشد، سراسر قهستان جنوبى در دسترس اسماعيليان قرار گرفت و آنان توانستند با استفاده از آن، به زودى بر ساير مناطق همجوار مسلط شوند.
با توافق سنجر و بركيارق در سال 495ه عمليات مشتركى عليه اسماعيليان آغاز شد. سلطان سنجر سپاهى بزرگ به قهستان فرستاد.
سلطان سنجر در نامهاى كه به وزير مسترشد خليفه عباسى مىنويسد، تلفات اسماعيليان را در اين جنگ حدود ده هزار نفر ذكر مىكند. (46)
دو سال بعد از نخستين حمله، فرمانده سلجوقى با سپاهى بزرگ از خراسان به جنگ اسماعيليان قهستان اعزام شد. سپاه اعزامى پس از ترك مرو راه قهستان را در پيش گرفت و در سر راه خود قلعهها و آبادىهاى مجاور طبس را ويران كرد و بسيارى از ساكنان مناطق را كشت. (47) ولى اين حمله به علت فساد و آلودگى سپاه موفق نبود و سپاه سنجر مجبور شد با شرايط ذيل با صاحبان قلعهها مصالحه كند:
1- اسماعيليان دژى بنا نكنند;
2- سلاح نسازند و خريدارى نكنند;
3- مردم را به عقايد خويش دعوت ننمايند. (48)
اين مصالحه در حقيقتبه نفع اسماعيليان تمام شد و به آنها فرصت داد كه به جبران ويرانىها بپردازند و تجديد قوا نمايند. ولى در ميان پيروان اهلسنت، نفرت فراوانى عليه سنجر برانگيخت. سلطان از سوى افكار عمومى تحت فشار قرار گرفته بود و براى توجيه اعمال خود در نامهاى به خليفه بغداد چنين نوشت:
ليكن آن مفسدان از فتك و قتل غيله و انواع مكر و حيله فرو نمىايستادند و چندين امام و اسفهسلار بزرگ از خيار امت هلاك مىكردهاند و راههاى ناايمن مىداشتند و مسلمانان را گمراه مىكرده و اهل چند ناحيت چون «سبزوار و زوزن و بيژن آباد و ديهها خواف و باخزر» به فرو مىگرفتند و مىكشتند و كاروانها مىزدند و هم از جهت رعايا و عامه اسلام و ائمه خروش برآمد و بهدرخواست ايشان بود كه آن سگان را امان داده شد. (49)
از جانب ديگر، با توجه به رشد روز افزون اسماعيليان، حسن صباح با زيركى و درايتخود سعى نمود روابط خود را با دربار سلطان سنجر در حد تعادل نگهدارد. به همين جهتبا اعزام سفرا به دربار سلطان، سعى در حفظ حرمتسلطان مىنمود و از جانبى ديگر، سلطان را از هر نوع اقدام افراطى برحذر مىداشت. بهقول رشيدالدين:
از خادمان او با يكى مواضعه كرد تا در شبى كه سلطان مستخفته بود كاردى پيش تختش در زمين نشاند. چون سلطان بيدار شد و كارد را ديد، انديشناك شد. چون اين تهمتبر كسى درست نمىشد به اخفاى آن اشارت فرمود. سيدنا پيغام داد اگر نه به سلطان ارادت خير و اميد نيكويى بودى آن كارد را كه در شب در زمين درشت مىنشاندند در سينه نرم او استوار كردندى. (50)
اين مدارا تا آخر عصر سلطان سنجر با اسماعيليان برقرار بود. اسماعيليان تا حدود سالهاى 511ه توانستند بر بسيارى از مناطق قهستان، عراق عجم، و گرجستان و گيلان مسلط شوند و با خاندانهاى محلى آن دم از يگانگى زنند. (51)
پس از درگذشتسلطان محمد سلجوقى در ذى الحجه 511، سلطان سنجر كه همه كاره آل سلجوقى شده بود، نمايندهاى را براى تاكيد صلح و تجديد پيمان به الموت فرستاد (52) و از حسن صباح كه قدرتش به خارج مرزها كشيده شده بود درخواست صلح نمود.
هر چند پديده مهم جنگهاى صليبى در خارج از حوزه جغرافيايى اسلام و در صفحات شرقى مديترانه رخ نمودهاست، اما حضور نزاريان شام در آن صفحات و موضعگيرى ايشان نسبتبه صليبىها، بيانگر تاثيرپذيرى از انديشه سياسى اسماعيليان و جلوهاى از خصومت آنان با خلافتبغداد و هم پيمانان آن است.
در ابتدا اسماعيليان شام تحت تاثير بينش دينى مخدومان خود در الموت و قهستان، روابط خويش را با سلجوقيان شام و ساير اميران تنظيم مىكردند. همانطور كه «ژاك دو ويترى» روحانى فرانسوى كه در روزگار جنگ صليب به مقام اسقفى شهر عكا رسيده بود گفته است:
در ايالت فنيقيه، نزديك مرزهاى آنتارادنيا كه اكنون طرطوشه خوانده مىشود، طايفهاى سكونت دارند كه از همه طرف در ميان كوهها و صخرهها محصورند، و ده قلعه دارند كه به علت راههاى تنگ و صخرههاى غير قابل عبور بسيار محكم و دسترسناپذير هستند، و حومهها و درههاى حاصلخيزى كه به انواع ميوهها و غلات گرانبارند، و به خاطر فضاى فرحبخشى كه دارند بسيار مطبوع و دلپذير هستند. گويند تعداد اين مردم كه اساسين خوانده مىشوند از 40000 تن بيشتر است. آنها براى خود رئيسى دارند كه منصبش موروثى نيست، بلكه به خاطر فضيلتبيشترش برگزيده مىشود و او را پير يا شيخ مىگويند و اين تنها به خاطر زيادى سن او نيست، بلكه به خاطر مناعت و تقدم او در حزم و دور انديشى است. خاستگاه و سرمنشا اين طايفه وجايى كه از آنجا به شام آمدهاند، و نخستين رئيس و پيشواى دين نا فرخنده آنها از ناحيه دور افتادهاى در مشرق، نزديك شهر بغداد، و بخشهايى از ولايت ايران است. اين طايفه ميان لاهوت و ناسوت فرقى قائل نيستند، و معتقدند كه اطاعت و فرمانبردارى ايشان از رئيسشان كافى است كه به فيض آن به زندگى جاويد برسند. از اين رو، وابسته و سرسپرده رهبر و پير خود هستند كه او را شيخ مىنامند. با چنين سرسپردگى و انقياد و فرمانبردارى است كه هيچ دشوار يا خطرناكى در دنيا وجود ندارد كه آنها از انجام دادنش ترس داشته باشند يا نتوانند با حدث ذهن و اراده قوى، به فرمان پيشواى خود، آن را انجام دهند. (53)
نزاريان شام در عصر بزرگترين و قدرتمندترين پيشواى خود يعنى راشدالدين سنان هر چند با صليبىها درگيرىهايى داشتهاند و حتى در سال 588ه پادشاه صليبى اورشليم بهنام «ماركى كونراد» را كشتند (54) ، اما به طور كلى با ظهور دولت ايوبى و شخص صلاح الدين ايوبى كه دولت اسماعيلى مصر را برچيده بود، نزاريان شام عموما با صليبىها روابط صميمانه برقرار كرده و به جنگ با دولتسنى مذهب ايوبى همت گماردند و حتى سنان يكبار در جمادى الثانى سال 570 و بار ديگر در ذوالقعده 511 فداييانى را براى ترور صلاحالدين ايوبى به درون اردوى او فرستاد، اما موفق نشد. (55)
برخورد ايوبىها و همپيمانان آنان يعنى زنگيان موصل عليه اسماعيليان شام را مىتوان در تاريخهاى عمومى اسلام يا تاريخهاى اختصاصى شامات خواند. پيمان اسماعيليان نزارى شام با سن لويى پادشاه فرانسه نيز جلوه ديگرى از خصومت مورد اشاره است.
محقق معاصر اسماعيلى در اين مورد مىنويسد: «لويى به دنبال شكست اوليهاش در جنگ صليبى كه خود به راه انداختهبود و نشانگر اوج كوششهاى جهان مسيحيتبراى پس گرفتن سرزمين قدس بود، با دادن خونبها خويشتن را از اسارت در مصر باز خريد و براى مدت چهار سال (1250-1254م) در عكا اقامت گزيد، لويى نهم يا سن لويى، هنگامى كه در عكا بود، به مبادله سفير و هدايا با رهبر جامعه نزارى شام پرداخت، و نيز اطلاعاتى درباره معتقدات آنها كسب كرد. شرح مفصل اين رويدادها به قلم يكى از مشهورترين مورخان و وقايعنگاران فرانسه، ژان دو ژوئنويل، كه خانواده او در خدمت كنتهاى شامپانى بودهاند، براى ما باقى ماندهاست. ژوئنويل در جنگ صليبى(هفتم) همراه پادشاه فرانسه بود، و به عنوان دوست نزديك و منشى او با وى در عكا باقى ماند. وى در 1254م با سنلويى به فرانسه بازگشت، ولى از همراهى پادشاه در جنگ صليبى تونس در 1270م امتناع ورزيد; و اين جنگ اخير حتى از لشكركشى به مصر مصيبتبارتر از كار درآمد. ژوئنويل در فرانسه تاريخ گرانبهايى درباره لويى به نام تاريخ سنلويى نوشت، و در آن به رويدادهاى نافرخنده جنگ صليبى آن پادشاه و عمليات وى در ماوراى دريا مفصلا اشاره كرد.
ژوئنويل كه از نزاريان به عنوان اساسين و نيز بدويان نام مىبرد، مىگويد كه در دوره اقامت پادشاه در عكا، احتمالا در 1250-1251م، نيز فرستادگانى از جانب امير بدويان، كه شيخ الجبل ناميده مىشد، به نزد او آمدند... و از پادشاه پرسيدند كه آيا با رهبر آنها آشناست؟ و شاه پاسخ داد كه آشنا نيست و هرگز او را نديده است، هر چند درباره او سخن بسيار شنيده است.
آنگاه نمايندگان به شاه گفتند كه وى بايد به رهبر آنها خراج بپردازد، به همان نحو كه امپراتور آلمان، پادشاه مجارستان، سلطان مصر(بابل)، و بسيارى از اميران ديگر سالانه مىپردازند، زيرا آنان به خوبى مىدانند كه اگر وى از آنها خرسند نباشد، آنها مجال زيستن و حكومت كردن نخواهند داشت. ژوئنويل همچنين اضافه مىكند كه نمايندگان اعلام داشتند رهبرشان همچنين خرسند مىشود اگر شاه آنها را از خراجى كه سالانه به استاد اعظم شهسواران معبد يا مهماننواز مىپردازند معاف بدارد.
ژوئنويل سپس حكايت مىكند كه شاه قول داد در ديدار دوم پاسخ آنها را بدهد، و اين ديدار دوم بعدا در همان روز با حضور استادان اعظم شهسواران مهماننواز و معبد صورت گرفت; اما به جاى آنكه به قول خويش وفا كند، اينك استادان اعظم، رژينالد دوويشيه و ويليام دو شاتونف، نمايندگان (شيخ الجبل) را تحت فشار قرار دادند و تقاضاى پيشينن خود را تكرار كردند. ژوئنويل توضيح مىدهد كه در ضمن ملاقات سوم كه روز بعد صورت گرفت، استادان اعظم نمايندگان نزارى را به باد سرزنش گرفتند كه چرا پيامى اينچنين گستاخانه به شاه فرانسه عرضه داشتهاند، و به نمايندگان دستور دادند كه به نزد رهبر خود بروند و طى پانزده روز با نامهاى از جانب امير و رهبر خود باز آيند تا پادشاه از او رضايتحاصل كند. بنابر گفته ژوئنويل كه امكان دارد در بعضى از اين ديدارها حضور مىداشته است، فرستادگان نزارى در موعد مقرر به عكا بازگشتند، و هداياى گرانبهايى از جمله يك فيل بلورين و چند تنديس ساخته شده از عنبر و ديگر زينتآلات مرصع به طلا، و نيز پيراهنى و انگشترىاى به هديه آورند. در ارتباط با اين دو قلم اخير (يعنى پيراهن و انگشترى) ژوئنويل مىنويسد كه نمايندگان پادشاه گفتند كه: اعليحضرتا! ما از نزد رهبر خويش باز آمدهايم، او به اطلاع شما مىرساند كه همچنان كه پيراهن، بخشى از جامه است كه به تن نزديكتر است، وى اين پيراهن خود را به عنوان هديه يا به علامت اينكه شما پادشاهى هستيد كه وى بيشترين محبت را به شما دارد و سخت مايل است كه اين محبت افزونى يابد، براى شما مىفرستد، و براى اطمينان بيشتر، اين هم انگشترى اوست كه براى شما مىفرستد كه از طلاى خالص است و نامش بر آن حك شدهاست، و با اين انگشترى خداوندگار ما پشتيبانى خود را از شما اعلام مىدارد و از آن پس شما را به سان يكى از انگشتان دستخود مىشمارد.
سن لويى كه مشتاق بود روابط دوستانه با اسماعيليان نزارى ايجاد كند، به پيشنهاد صلح آنها با فرستادن هدايا و نمايندگان خويش به نزد شيخ الجبل پاسخ داد. (56)
متقابلا خلافت عباسى، سلطنتسلجوقى و عالمان و فقيهان همراه آنان، دشمنى با اسماعيليان را بر جنگ عليه صليبىها ترجيح مىدادند و اسماعيليان را نسبتبه صليبىها دشمن بزرگتر مىدانستند; مثلا غزالى كه سرسختانه عليه اسماعيليان قلم به دست گرفت و فرمان قتل آنان را صادر كرد، به رغم حضور در شام به هنگام حمله مسيحيان، فتوايى عليه آنان صادر نكرد.
دكتر عمر فروخ (57) در كنگره بزرگداشت غزالى در دمشق در سال 1961م در خطابهاى اعلام داشت كه علتسكوت غزالى در جنگهاى صليبى، بيمارى روحى او و رويكرد او به تصوف بوده است. اين نظر كه بسيارى از پژوهشگران معاصر جهان عرب هم بدان معتقدند صحيح نيست، چرا كه بسيارى از آثار، به خصوص كتابهاى جنجال آفرين خود را در همين دوره عزلت و گوشهنشينى يا نقاهت روحى نوشته است. ذكر اين نكته در اينجا ضرورى است كه مجتبى مينوى طى مقالهاى (58) رسالهاى مختصر را از غزالى با نام «تحفةالملوك» معرفى مىكند. اين رساله در يازده باب و بنا به درخواست محمدبن ملكشاه نوشته شد و در باب يازدهم با عنوان «در حثبر جهاد» مسلمانها و سلاطين و اسيرها را به جنگ عليه صليبىها فرا مىخواند. او مىنويسد: «بدان كه چون شهرى يا ولايتى از ديار اسلامى را كافران برگفتند، بر همه مسلمانها واجب شود در وقت، نيت جهاد كردن و به جهاد رفتن چون استطاعتيابند.»
همچنين اضافه مىكند: «... از اين بهتر كه عمر در رضاى خداى تعالى نفقه كنى و بيتالمقدس كه قبله انبياعليهم السلام است از كافران باز ستانى; و تربتخليل كه خوك خانه كافران كردهاند، از دستانشان بيرون آرى.» ولى به نظر مىآيد اولا صحبت انتساب اين رساله به امام محمد غزالى جاى بحث دارد، چون برخلاف روش معهود در آثار غزالى نام اين رساله در ساير آثار او نيامده است و ديگر اينكه غزالى، شافعى متعصب، غالبا در اين رساله به مذهب ابوحنيفه تكيه مىكند. اگر براى دو علت فوق هم جوابى بيابيم، موضعگيرى غزالى نسبتبه جنگهاى صليبى در مقايسه با موضعگيرى عليه شيعيان، اسماعيليان و فاطميان مصر و شام بسيار محدود است و ترديدى نيست كه از نظر غزالى، دشمن بزرگتر، آنها هستند، نه صليبىها.
يكى ديگر از عالمان و فقيهان معاصر جنگهاى صليبى، شرف الدين ابو سعد عبدالله بن محمد بن هبةالله نعيمى معروف به ابن ابى عصرون(492-585ه / 1098-1189م) است و از فقيهان و قاضيان شافعى مذهب در عراق و شام و معاصر اتابكان موصل و ايوبىها مىباشد. (59) همچنين از اساتيد عمادالدين كاتب اصفهانى مورخ مشهور به حساب مىآيد از افتخارات او اين است كه بعد از انحلال دولت فاطمى در مصر به دست صلاح الدين، وى به همراه هيئتى در سال 567ه به بغداد نزد خليفه عباسى رفت و سلطه مجدد خلافت عباسى بر قاهره را به او تبريك گفت. (60) خشنودى و خرسندى جامعه اهل سنت از برچيده شدن حكومت فاطمى به حدى است كه ابنجوزى مورخ معروف و صاحب «المنتظم» كتابى در اين مورد تاليف كرده و نامش را «النصر على مصر» گذاشتهاست. (61)
حتى پس از آنكه بيتالمقدس در سال 492ه /1099م به دست صليبىها سقوط كرد، قاضى شهر دمشق به نام زيدالدين ابوسعد هروى، به بغداد رفت تا يارى خليفه و سلطان سلجوقى را طلب كند، اما دستخالى بازگشت. (62) حتى اعتراض و تظاهرات مردم بغداد به رهبرى علماى شهر نيز خليفه و سلطان را بيدار و عليه صليبيون تحريكشان نكرد (63) و بدين جهتبود كه دشمن متحد و منسجم صليبى قريب دو قرن صفحات شرقى درياى مديترانه را در اشغال خود داشت و سرانجام در عصر مماليك با درايت و فداكارىهاى سردارانى چون فخرالدين يوسف جوينى كه خراسانى الاصل بود، آن مناطق آزاد شد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت
منابع مقاله:
بر پايه مندرجات كتابهاى معتبر شيعه، عبدالله بن ميمون يكى از ياران و راويان امامصادق(ع) - و احتمالا امام باقر(ع) نيز - و مؤلف چند كتاب و از موالى بنى مخزوم و اهل مكهبوده (1) و هيچ رابطهاى با اهواز و تشكيلات اسماعيليان نداشته است. اعتماد ما به صحتاظهارات عامه رجال نويسان شيعى - از قديم و جديد - در معرفى او وقتى بيشتر مىشود كهبدانيم: اولا، آنان وقتى در باب هر يك از راويان حديثبه تحقيق مىپردازند، اگر منتسب به هرمذهبى باشد، اين نكته را در سرگذشت او يادآور مىشوند; و در كتب رجال شيعه، بارها بهاين گونه تعبيرات بر مىخوريم: از رجال اهل سنت، كيسانى، زيدى، بترى، متهم بهغالىگرى، فطحى، واقفى، غالى، معتقد به واگذارى امر آفرينش و روزى دهى به ائمه، ناووسىو... (2) ،كه اين تعيين مذهب راويان، به خاطر تاثير مذهب هر راوى در مقام ارزش گذارىروايات اوست; علاوه بر اين، آنان حتى يك گزارش را كه حاكى از كوچكترين نقطه ضعفى دريكى از رجال حديثباشد، در پرونده او ثبت و درباره آن گفتوگو مىكنند و سرانجام آن رارد يا توجيه يا قبول مىنمايد; و در اين مورد، حتى روايات وارده در نكوهش رجال بزرگشيعه مانند عبدالله بن عباس، زراره، يونس بن عبدالرحمن، هشام بن حكم و محمد بنمسلم را ناديده نمىگيرند; (3) و بر همين مبنا، از موثق نشمردن ميمون وبعضا او را ملعون شمرده (5) و پسرش عبدالله نيز - كه اشارهاى به رابطه او با اسماعيلياننكردهاند - هرگز احترامى بيش از نامبردگان نداشته است كه لازم باشد اين نقطه ضعف يا هرنقطه ضعف ديگرى را در او بپوشانند; چنان كه حتى خبر ضعيفى را كه احتمال ارتباط او بازيديه را مىرساند، از نظر دور نداشتهاند، و نيز از ايراد خدشه به روايتى كه حاكى از جلالتمقام اوستخوددارى نكردهاند - با اشاره به اينكه آنچه خود در ستايش خويش نقل كرده، درخور استناد نيست - و برخى حتى در جرح وى كوشيده و او را به افزودن كلمات و مطالبى درمتن احاديث متهم كرده و روايات او را بى ارج شمردهاند. (6) ثانيا، عبدالله بن ميمون، براى شيعه ناشناخته نبوده كه از پيوندهاى فكرى و تشكيلاتىاو با اسماعيليان بى خبر بمانند، بلكه محدثان اقدم شيعه، روابط بس استوارى با او داشته واحاديثبسيارى با اسانيد متصل و صحيح از او روايت كردهاند و بسيارى از آنان، مستقيما ازاو حديث فراگرفتهاند و از آن ميان: 1. جعفر بن محمد اشعرى كه روايات فراوان او از عبدالله بن ميمون در ابواب مختلف كافى وتهذيب آمده است. 2. حسن بن على بن فضال م. 224 (7) كه روايات او از عبدالله در دو كتاب فوق و در استبصارطوسى آمده است. 3. حماد بن عيسى كه روايات فراوان او از عبدالله در سه كتاب مذبور و در من لا يحضرهالفقيه صدوق آمده است. 4. احمد بن اسحاق بن سعد كه روايت او از عبدالله در من لا يحضره الفقيه آمده است. 5. محمد بن حسن بن جهم كه روايت او از عبدالله در تهذيب و استبصار آمده است. 6. عبدالله بن مغيره كه روايت او از عبدالله در تهذيب آمده است. (8) 7 و 8. ابراهيم بن هاشم قمى و ابوطالب عبدالله بن صلت قمى، كه طوسى به روايت آن دو ازعبدالله اشاره كرده است. 9. ابو خالد صالح قماط كه كشى روايت او از عبدالله را آورده است. (9) بارى كثرت روايات شيعه از ابن ميمون با اسانيد پيوسته و درست را از اينجا مىتواندريافت كرد كه مرحوم آيت الله خويى نزديك هفتاد مورد از روايات وى را كه تنها در كتبچهارگانه شيعه آمده، ياد كرده است. (10) با عنايتبه آنچه گفتيم، اين كه محدثان شيعه با تمام پيوند استوار با عبدالله بن ميمونو نقل اين همه روايت از وى، با وجود التزام به ذكر گرايشهاى مذهبى هر يك از راويان، هيچاشارهاى به رابطه عبدالله با اسماعيليان نكردهاند، قرينهاى استوار بر نفى اين رابطه است. گذشته از آنكه روايات فراوان وى كه از طريق شيعه رسيده، كمترين نشانى از گرايش بهاسماعيليان و آراى آنان - چه رسد به وابستگى به ايشان - ندارد. اما اينكه يكى از خاور شناسان، در برابر همه اقوال روشن علماى مورد اعتماد شيعه كهدر قرنهاى نزديك به تكوين و ظهور فرقه اسماعيليه مىزيستهاند، به كتاب عوامانه و مجهولالمؤلف تبصرة العوام (كه صدها سال پس از آن تاريخ و در محيطى مالامال از تبليغات كينهتوزانه نسبتبه اين فرقه تاليف شده) استناد جسته، و آن را «حاوى توصيف شيعى از عبداللهبن ميمون اسماعيلى، و قابل توجه» پنداشته، (11) شگفت آور است; زيرا مؤلف عامى و گمنامتبصره، (12) اگر كمترين آشنايى با مهمترين كتب شيعه در حديث و رجال داشت، نام عبداللهبن ميمون را در سلسه سند صدها روايت در كافى و كتب ديگر مىديد، و احوال و آثار او را دركتابهاى كشى و نجاشى و... ملاحظه مىكرد، و او را آن گونه معرفى نمىنمود، و اگر هم باآگاهى از برخوردهاى پيشينيان شيعه با وى، مىخواست نظريه جديدى درباره او اظهارنمايد، به نظرات قبلى و مردود بودن آنها - گر چه به اختصار - اشاره مىكرد; و به هر حال،مندرجات تبصرةالعوام حاكى از آن است كه مؤلف بدون هيچ اطلاعى از جايگاه عبدالله بنميمون در ميان محدثان و رجاليان شيعه، تنها شايعات بىاساسى را كه در ميان جامعه سنىو ضد اسماعيلى آن روز بر سر زبانها بوده، بازگو كرده، و آنچه در اينباره نوشته، به اندازهاىبىپايه است كه محدث نورى را به شگفت آورده و احتمال جعلى بودن روايت تبصره را براىاو مطرح كرده (13) و خاورشناس ياد شده نيز، ضمن تصريح به مشكوك بودن نويسنده، بهمردود بودن نوشته وى اعتراف كرده است. (14) همچنين آنچه يكى از مؤلفان اسماعيلى درروزگار ما به مورخان شيعه نسبت داده - كه به عقيده ايشان، عبدالله بن ميمون امامت را ازكف فرزندان محمد بن اسماعيل ربوده و مردم را به امامتخود و فرزند خود فرا خوانده و ازآغاز سده سوم نقش مهمى در تاريخ اسماعيليان ايفا كرده، (15) - دور از حقيقيت است، و بانظريه ديگرى كه خود به ايشان منسوب مىدارد و بر اساس آن، عبدالله از معاصران امامباقر(متوفاى حدود 114) بوده، (16) نيز سازگار نيست. محدثان و محققان علماى سنت كه بسيارى از ايشان در اعصار نزديك به عصر عبدالله بنميمون مىزيسته يا با او معاصر بوده و حتى با وى رابطه داشته و مستقيما، يا با اسانيدمتصل، از او حديث فراگرفتهاند، هيچ اشارهاى به ارتباط او با اسماعيليان نكردهاند; اينكداوريهاى محدثان و رجال شناسان بزرگ سنتى در دست است - از آن ميان است: بخارى(م.256)، ابوزرعه (م.264)، ابوحاتم (م.277)، ترمذى (م.279)، نسائى (م.303)، ابوجعفرعقيلى (م.322)، ابن ابى حاتم (م.327)، ابن حبان (م.354)، ابن عدى (م.365)، حاكم(م.405)، ابونعيم (م.430)، ابن جوزى (م.597)، ذهبى (م.748)، ابن حجر عسقلانى(م.852) و... - و خلاصه اظهارات همه آنان اين كه: عبدالله بن ميمون، از موالى بنى مخزوم، واصحاب امام صادق(ع)، مقيم مكه و در جرگه محدثان بوده، از برخى محدثان سنى حديثآموخته و به برخى ديگر از آنان حديث آموخته، و اينكه: از چه كسانى روايت مىكند و چهكسانى از او روايت مىكنند و مرويات وى چقدر اعتبار دارد؟ و با اينكه اكثر نامبردگان - ظاهرابه دليل گرايشهاى شيعى عبدالله بن ميمون - منقولات وى را صد در صد در خور اطميناننمىدانند، ولى هيچ يك از نسبتهايى را كه رديه نويسان بر اسماعيليان به وى دادهاند، به اوندادهاند، و حتى اشارهاى به اينكه او از غاليان يا اهل بدعت و اسماعيليان بوده نكردهاند، (17) باآنكه خصوصا برخى از ايشان مانند ذهبى، كوشيدهاند كه هر چند نقطه ضعف در راويانىمثل وى - با گرايشهاى شيعى - بيايند مطرح كنند تا بى اعتبارى روايات وى هر چه بيشترآشكار گردد، و آن گاه حتى يكى از اتهاماتى كه رديه نويسان بر اسماعيليان، به عبدالله بنميمون مىزنند، كافى بود كه او را نه تنها از جرگه راويان حديث، بلكه از جرگه مسلمانانخارج كند و در صف دشمنان سرسخت اسلام درآورد، در حالى كه بسيارى از محدثان اهلسنت، روايات وى را نقل و بدان استناد جستهاند - از جمله ترمذى يكى از شش محدثبزرگ سنى كه حديث وى را آورده (18) - و نيز كثيرى از آنان، مستقيما از وى حديثشنيده ودر اين رشته بر وى شاگردى كرده و احاديثى را كه بىواسطه از زبان وى فراگرفتهاند، بهديگران آموختهاند و از آن ميان: 1. عبدالجباربن علاء مكى (م.248) كه ابن حبلان از راوى شناسان بزرگ سنى، احاديث وىرا سخت مورد و ابن صاعد (م.318) كه از امامان و حافظان بزرگحديث در نزد اهل سنتبوده، (20) تاسف مىخورده كه روايت عبدالجبار از عبدالله بنميمون را از خود عبدالجبار فرا نگرفته است. (21) 2. ابراهيم بن منذر حزامى (م.236) كه از حافظان و مشايخ ائمه سنت، از او روايت كردهاند (22) و روايت وى از عبدالله بن ميمون را ابن عدى آورده است. (23) 3. احمد بن ازهر نيشابورى (م.261) كه ذهبى، محدث و رجال شناس بزرگ سنى، وى راصدوق (بسيار راستگو) شمرده (24) و روايت وى از عبدالله بن ميمون را ابنعدى آوردهاست. (25) 4. حسين بن منصور نيشابورى (م.238) كه نسائى (يكى از شش محدث بزرگ سنى)مرويات او را سخت مورد اعتماد شمرده، و بخارى (نامىترين محدث سنى) حديث او راآورده; (26) و روايت وى از عبدالله بن ميمون را ذهبى ياد كرده است. (27) 5. احمد بن شبيان رملى (م.270) كه ابن حاتم از حافظان بزرگ حديث و از راوى شناساننامى اهل سنت، وى را صدوق خوانده و از او حديث فرا گرفته (28) و به روايت وى از عبداللهبن ميمون تصريح كرده است. (29) 6. مؤمل بن اهاب (م.254) كه ابو داود و نسائى (دو تن از شش محدث بزرگ اهل سنت)حديث وى را آورده; و نسائى وى را ثقة (مورد اعتماد) خوانده، و ابو حاتم (از رجالشناسان نامى سنى) وى را صدوق شمرده، و حديث وى از عبدالله بن ميمون را ذهبىآورده است. (30) 7. زياد بن يحيى (م.254) كه بخارى از او روايت كرده و ابن ابى حاتم و ابن حجر - ازبزرگترين رجال شناسان اهل سنت - وى را از گزارشگران بسيار مورد اعتماد شمردهاند; وابن حجر به روايت وى از عبدالله بن ميمون اشاره كرده است. (31) در مورد برخوردهاى محققان اهل سنتبا عبدالله بن ميمون، سه نكته ديگر نيز در خوريادآورى است: الف) ابن جوزى در كتاب رجال خود - الضعفاء و المتروكين - كه بر پايه اقوال محققان اهلسنت نگاشته، عبداللهبن ميمون را محدثى مىشناسند كه گزارشهاى او ضعيف است و اگر ازطرق ديگر روايت نشود، نبايد بدان استناد كرد، (32) - بىآنكه هيچ گونه فعاليت اجتماعى وانحراف دينى در وى نشان دهد - و در اثرى ديگر مىنويسد: «باطنيان به پندار خودسركردهاى داشتند كه نامش عبدالله بن عمر... قداح شعبده باز دروغزن بود و. .. » (33) كه اينتعبير نيز، بر خلاف تعبيرات برخى ديگر از مخالفان اسماعيليان، حاكى از بىاعتمادى بهادعاى اين فرقه در انتساب به عبدالله بن ميمون است. ب) عقيلى در مقدمه كتاب الضعفاء و المتروكين، تعبيرات اهلسنت درباره مراتب ضعفراويان حديث را - از ضعيف و ضعيفتر و ضعيفترين - آورده، و از تغبيرات و مصطلحاتكتاب وى برمىآيد كه عبدالله را در خفيفترين مراتب ضعف مىديده، در حالى كه اگرنسبتهايى كه اسماعيليان و رديه نويسان بر آنان به عبدالله مىدهند درستبود، بايد وى رابدترين مراتب ضعف مىشمرد. ج) برخى از خاور شناسان كه اصرار دارند عبدالله بن ميمون را نه به عنوان يك محدثاهل مكه بلكه پايه گذار مذهب اسماعيليه معرفى كنند، چون گواهى ذهبى رجال شناسبزرگ سنى را بر خلاف نظر خود ديدهاند، مدعى شدهاند كه ذهبى تحت تاثير منابع شيعى،عبدالله را به عنوان يك محدث و اهل مكه معرفى كرده; (34) و اين سخنى بس واهى است; زيرااولا آشنايى علماى سنتبا عبدالله بن ميمون به عنوان يك محدث اهل مكه، نه از طريقشيعه و به صورت غير مستقيم، بلكه مستقيما و بدون واسطه بوده; و از روزگار ذهبى در سدههشتم آغاز نشده، و پيشينه آن به روزگار حيات ابن ميمون در سده دوم مىرسد; و از آنهنگام تا روزگار ما ادامه داشته است; (35) و ما بسيارى از محدثان بزرگ سنى را كه از زبان وىحديثشنودهاند معرفى كرديم; ثانيا هر كس ذهبى را بشناسد، مىداند كه وى در سنىگرىبسيار متعصب، و از شيعه و گرايشهاى شيعى و منابع شيعه بسيار دور است، و حتى به خاطرتلاشهاى مكرر براى ايراد به روايات وارده در مناقب على(ع) و آل او و تاييد دشمنان آنها،بارها از سوى علماى شيعه مورد انتقاد و نكوهش واقع شده، (36) علاوه بر آنكه اكثر رجالشناسان شيعه، ابن ميمون را موثق و روايات او را صحيح و مقبول مىانگارند (37) و ذهبى به تبعمحدثان اقدم سنى، از توثيق كامل او و حكم به اينكه روايات وى صد در صد صحيح است، ابادارد. (38) از مجموع آنچه گفتيم، مىتوان دريافت كه اگر هم فرض كنيم رجال شناسان شيعه،براى هر چه بيشتر منسوب كردن عبدالله بن ميمون به خويش، از رابطه او با اسماعيليانسخنى نگفتهاند و اين موضوع را با تقدس اين مرد در ميان خود و اهميتى كه به وىمىدهند، منافى انگاشته، و بدين دليل، از ذكر آن پرهيز كردهاند، راوى شناسان اقدم سنىكه از تاييد مطلق ابن ميمون خوددارى كردهاند، هيچ دليلى بر مسكوت گذاشتن اين قضيهنداشتهاند; و بلكه به دليل اهميت ابن ميمون در ميان مخالفان مذهبى خويش (شيعيان)،براى طرح و عرضه آن ماجراها كه هر يك نقطه ضعفى قوى براى او بوده، انگيزهاى قوىداشتهاند. و همين كه آنان نيز مانند شيعيان، به چنين نسبتهايى نپرداختهاند، حاكى ازنادرستى اين نسبتهاست. تاريخنگاران شيعه و سنى كه نزديك به روزگار عبدالله بن ميمون مىزيستهاند، به نقشعظيمى كه ادعا شده او در تكوين و ظهور مذهب اسماعيليه داشته، كمترين اشارهاىنكردهاند، از جمله يعقوبى در تاريخ خود، ابن اعثم در الفتوح، ابوحنيفه دينورى در اخبارالطوال، ابن مسكويه در تجارب الامم، و نيز... . امام مورخان اهل سنت طبرى، كه بسى حوادث كم اهميتتر را نيز ذكر مىكند و كتاب اوبه قول سنيان «اصح التواريخ» (39) است و در آن، از آغاز دعوت اسماعيليان در سال 278. درعراق، و وقفه انقلاب قرمطيان در سال 294. در سوريه و پيشوايان ايشان در آن ديار سخنرانده، و نكاتى چند از عقايد آنان را با اشاره به كتابى منسوب به قرمطيان آورده است. (40) - عريب بن سعد قرطبى (م.369) در ذيل خود بر تاريخ طبرى، كه آن را با ذكر اخبارقرامطه آغاز كرده; و در باب جنگهاى آنان و برخوردهاى مخالفان با ايشان، گاهى به اجمال وگاهى به تفصيل سخن گفته است. (41) - مسعودى كه در مروج الذهب گزارش فعاليتهاى قرامطه (از شاخههاى اسماعيليه) راآورده و از پارهاى اشارههاى او معلوم مىشود كه بيشتر مطالب وى از گفت و گوهاى مستقيمبا قرمطيان به دست آمده است. (42) ثابتبن سنان صابى كه در كتاب خود، تاريخ قرامطه را در بحرين، سوريه و بينالنهرين،از آغاز تا سال مرگ خود عرضه كرده; و گزارشى مفصل از جنگ بين خليفه فاطمى و قرامطهآورده، كه نشان مىدهد از رابطه اين دو طرف، آگاه و با آنها معاصر بوده، و كتاب وى رافضلاى اهل سنتستوده و بارها به آن مراجعه كرده و از آن سودها برگرفتهاند. (43) - حمزه اصفهانى كه نيز به كارهاى جنگى قرمطيان پرداخته، و تصويرى از بغداد ارائهكرده كه ما را تا حد زيادى در شناخت محيطى كه جنبش آنان در آن رشد كرد و بارور شد،يارى مىكند. (44) همچنين كسانى كه در قرن سوم به معرفى فرقههاى شيعه يا فرق اسلامى پرداختهاند، وبرخى در معرفى شاخههاى اسماعيليه به تفصيل سخن راندهاند، همچون: حسن بن موسىنوبختى مؤلف فرق الشيعه، كه مردى فيلسوف و متكلم و شيعه مذهب و بسيار معتدل بوده ومترجمان كتابهاى فلسفى در نزد وى گرد مىآمدند و كتاب وى كه بارها چاپ و به زبانفرانسه ترجمه شده، (45) پژوهشى است در باب شيعه و فرقههاى منسوب به آن، از آغاز تا غيبتامام دوازدهم; و به اسلوبى بىطرفانه نوشته شده، و حاوى اطلاعات بسيارى از آغاز تاريخاسماعيليان است; و نويسنده آن ماخذهاى سنى و شيعه به يك اندازه بهره گرفته (46) و بهتصديق محققان، غنىترين و موثقترين گزارش را در باب ابن ابى الخطاب عرضه كردهاست. (47) و نبودن هيچ نامى از عبدالله بن ميمون در كتاب وى - با آن همه اهميتى كه به رابطهابنميمون با اسماعيليه و ابنابىالخطاب دادهاند - شاهد ديگرى بر نبود چنان رابطهاى است. - سعد بن عبدالله اشعرى، مؤلف كتاب المقالات و الفرق كه مطالب كتاب نوبختى را باافزودههاى فراوان گرد آورده است. (48) - ابوالحسن اشعرى پيشواى بزرگترين فرقه اهل سنت و مؤلف مقالات الاسلاميين كهدرباره ابن ابى الخطاب و آراى وى، و نيز قرمطيان و مباركيه و ديگر شاخههاى اسماعيليه، بهتفصيل سخن گفته; و محشى كتاب وى كه از معاصران ماست، چون ملاحظه كرده كه اشعرىبا اينكه نزديك به عصر عبدالله بن ميمون بوده، كمترين نقشى براى ابن ميمون در تكوين وترويج مذهب اسماعيليه قائل نشده، بدون توجه به علت اين امر، به زعم خود در صددجبران اين نقيضه برآمده، و شمهاى از افسانههايى را كه در اعصار پس از اشعرى براىعبدالله بن ميمون ساختهاند، در حاشيه «مقالات الاسلاميين» آورده و آن را تكميل كردهاست. (49) - در اعلاميهاى هم كه در آغاز سده پنجم، عليه فاطميان در بغداد انتشار يافت، هيچسخنى از انتساب ايشان به عبدالله بن ميمون نبود (50) و ديگر مورخان و محققان نزديك بهروزگار تكوين و ظهور اسماعيليان نيز، هيچ يك اشارهاى به نقش عبدالله بن ميمون در تاريخاين فرقه نكردهاند. در قديمىترين منابع اسماعيليان، هيچگونه ذكرى از عبدالله بن ميمون به عنوان پيشواىاين فرقه و از ياران امام صادق(ع) نيست; اينك كتاب افتتاح الدعوة تاليف قاضى ابو حنيفهنعمان (م.363) در دست است كه در آن، از آغاز دعوت فاطميان در يمن در سال 268، تاپديد آمدن يك سازمان عقيدتى سياسى در آفريقا و تاسيس خلافت فاطمى و حوادثروزگار مهدى (م.322) را نسبتا با تفصيل به گفت و گو نهاده; و چون مؤلف از بزرگتريندانشوران اين فرقه بوده; و در تشكيلات آنان به مناصب مهمى همچون قاضى القضاتىرسيده، و با وقايعى كه به گزارش آن پرداخته، فاصله زمانى چندانى نداشته، كتاب وى ازمعتبرترين منابع در موضوع خود به شمار آمده; و غالب مورخان و محققان بعدى، بسيارى ازآنچه را در اينباره نوشتهاند، از او گرفتهاند; و با در نظر گرفتن اين مقدمات، نمىتوانپذيرفت كه عبدالله بن ميمون و پدر و فرزندش احمد، نقشهاى بسيار مهمى در جنبشاسماعيليان داشتهاند و از نظر نگارنده مزبور پنهان مانده، پس نپرداختن وى به اين موضوع،قرينهاى بر عدم صحت آن است; چه رسد كه ديگر مؤلفان اسماعيلى هم كه در روزگار ابنميمون يا نزديك به عصر او مىزيستهاند، و همه در اين مورد سكوت كردهاند. آرى قاضىنعمان، در رساله نامبرده از فردى به نام عبدالله بن ميمون (بدون لقب قداح) نام مىبرد كهظاهرا اهل قالمه (شهرى در الجزاير) بوده، و صولات بن قاسم سكتانى، از داعيان اسماعيلى وسرداران زيردست ابوعبدالله شيعى (م.298)، دستوراتى در مورد او و كسانى ديگر از مرداناين شهر داده است. (51) همچنين حميد الدين كرمانى (م.411) از بزرگترين رجال و دانشوران اسماعيليه، بااينكه منتهى شدن نسب حاكم خليفه فاطمى به عبدالله بن ميمون قداح را رد مىكند، بهاينكه عبدالله در ميان اسماعيليان جايگاهى داشته هيچ اشارهاى نمىنمايد، (52) اما پاسخ اينكهچگونه نام اين مرد و پدر و اخلاقش با فرقه مزبور پيوند خورده؟ شايد اين باشد كه به دليلرابطه استوار عبدالله و پدرش با امامين باقر و صادق(ع)، از همان سده چهارم، برخى ازاسماعيليان شايعاتى مبنى بر ارتباط ميان خود با اين پدر و پسر بر سر زبانها انداختند وكوشيدند كه آن دو را از قهرمانان و پيشوايان خود معرفى كنند; و چنان بنمايند كه از طريقآن دو، با امام پنجم و ششم رابطهاى بس استوار دارند. اينان از فعاليتهاى عبدالله بن ميمونو پدرش در نشر مبادى اسماعيليان، گزارشهايى و بلكه قصههايى شايع كردند كه نه در اخبارشيعيان و نه در روايات سنيان، كوچكترين قرينهاى بر صحت آنها نبود; و به همين دليلمورد توجه نخستين مؤلفان اسماعيليه قرار نگرفت; و المعز لدين الله، خليفه فاطمى،هنگامى كه به نفى دعوى مخالفان در اتصال نسب او به عبدالله بن ميمون مىپرداخت، ازنقش وى و پدرش در جنبش اسماعيليان سخنى به ميان نياورد; (53) اما در اعصار بعدى، اينداستانها به كتابهاى اسماعيليان نيز راه يافت و از آن ميان: 1. دستور المنجمين كه اصلا در نجوم است و پارهاى گزارشهاى تاريخى و داستانى هم در آنمىتوان يافت و نگارنده ناشناس آن، از اسماعيليان نزارى بوده كه در حدود سال 500 ازتاليف آن فراغتيافته است. (54) 2. غاية المواليد، از خطاب بن حسن اسماعيلى (م.533). (55) 3. عيون الاخبار، از داعى ادريس عماد الدين قرشى (م.872). (56) 4. هفتباب از ابو اسحاق قهستانى (معاصر مستنصر سوم) (م.904). 5. كلام پير از خيرخواه هراتى در گذشته پس از 960، كه هفتباب نامبرده را انتحال كرد وپارهاى مطالب بر آن افزود و به اين نام ناميد و به ناصر خسرو (م.481) نسبت داد. (57) 6. پارهاى از آثار دروزيان (58) كه على القاعده قديمىتر از منابع ياد شده نيست. مندرجات اين كتابها در باب عبدالله بن ميمون و نقش او در جنبش اسماعيليان، نه تنهابا مسلمات تاريخ سازگار نيست، بلكه در ميان خود آنها نشانههايى از تضاد و عدم صحتمشهود است. چنانكه در پارهاى از آنها، ميمون از اصحاب امام باقر(ع) و راويه او (كسى كهاحاديثبسيارى از آن حضرت روايت كرده) معرفى شده (59) و بر اين اساس، بايد هنگامدرگذشت امام در فاصله سالهاى 117 - 113 (60) دست كم 35 تا 40 سال داشته باشد; و ازسوى ديگر پارهاى از گزارشهاى آنها حاكى است كه امام صادق(ع) نواده خويش محمد بناسماعيل را به ميمون سپرد و او را حجاب و ستر محمد قرار داد و او محمد را پنهان داشت وتربيت كرد و خود در اواخر سده دوم درگذشت. (61) كه عمرى به اين درازى را به سادگىنمىتوان پذيرفت. همچنين اينكه اسماعيل - متولد سال 110 - (62) به دستور امام صادق(ع)عبدالله بن ميمون را حجتخود و فرزندش محمد قرار داده (63) و همين عبدالله دررويدادهاى پس از سال 265 نقش داشته و در سال 270 درگذشته; و حجت دو اماماسماعيلى: عبدالله بن محمد (م.212) و پسرش احمد بن عبدالله (م.229) بوده باشد، (64) معقول نيست; علاوه بر اينكه نخستين مؤلفان اسماعيلى تصريح كردهاند كه اسماعيل درزمان حيات امام صادق(ع) درگذشت و با حضور امام او را به قبرستان بقيع بردند و در آنجا بهخاك سپردند و مدفن او در آنجا مشهور است و او پيش از درگذشت، با اطلاع امام، فرزندخود محمد را به جانشينى برگزيد و كار را به او واگذاشت، (65) ولى مؤلفان بعدى كه احساسمىكردهاند وفات اسماعيل در زمان پدر، ممكن استبا امامت او و اخلافيش منافات داشتهباشد، اين امر را منكر شده و درگذشت او را پس از امام صادق دانستهاند. (66) مؤلفان متاخراسماعيلى نيز براى حل تناقضهاى موجود در داستان عبدالله بن ميمون، به دو گونه عملكردند: الف - برخى مراد از ميمون و قداح را همان محمد بن اسماعيل دانستهاند، (67) كه اينعجيب است; زيرا آنچه در سرگذشت ميمون و قداح آوردهاند، قابل تطبيق با سرگذشتمحمد نيست; و بعضى از نويسندگان معاصر اسمعيلى نيز اين ناسازگارى را يادآور شده وگفتهاند كه در منابع اسماعيلى، ميمون از نسل سلمان و محمد از نسل امام على(ع) شمردهشدهاند. (68) همچنين عبدالله بن ميمون بر طبق اين فرضيه با عبدالله بن محمد بن اسماعيليكى انگاشته شده، با اينكه به گفته اسماعيليان، اولى در سال 270 درگذشت و دومى درسال 212. (69) گاهى نيز در استدلال بر يكى بودن ميمون و محمد بن اسماعيل گفتهاند: - معز خليفه فاطمى، در ضمن يك گفتوگو، عنوان ميمون و قداح را برخليفه فاطمى نهادهاست; - فرقه اسماعيليه گاهى به عنوان ميمونيه خوانده شده است. (70) ولى اين مقدمات تمام نيست; زيرا در گفتوگويى كه مورد استناد قرار گرفته، معز درپاسخ كسانى كه نسبت علوى او را نفى مىكردند و نسب او را به عبدالله بن ميمون قداحمىرساندند، تنها به اين نكته اشاره مىكند كه «ان صاحب الحق لهو الميمون المبارك السعيدقادح ز نادالحق و مورى نارالحكمة فان ذهب من ذهب الى هذا نعم» و از اين عبارت برمىآيدكه اگر ميمون و قداح را نه اسم و لقب براى شخص خاص، بلكه وصف جد خليفه فاطمىبگيريم، اتصال نسب معز به ميمون و قداح درست است; اما از اين جمله استنباط نمىشودكه فرد خاصى، با اين نام و لقب نبوده است. چه رسد به اينكه در همين گفتوگو آمده است:«كيف ينبغى ان يقطع القول فيه بانه سار بالحقيقة الى الابعدين من ميمون قداح و غيره» واين مىرساند كه در نظر معز، «ميمون القداح و غيره» كسانى بودهاند كه به لحاظ پيوند نسبى،در برابر امامان اسماعيلى، از ابعدين (دورترينها) شمرده مىشدهاند و نه از خود ايشان. نيزوصف قداح براى خليفه فاطمى به معنى قادح ز نادالحق و مورى نارالحكمة (برانگيزنده آتشحكمت و حقيقت)، و لقب قداح براى عبدالله بن ميمون به معنى تيرگر يا درمانكنندهچشم (71) است. همچنين پاسخهاى خلفاى فاطمى، به اين پرسش كه عنوان ميمون به چهكسى از روى تقيه اطلاق شده؟ - محمد بن عبدالله (يعنى محمد بن اسماعيل) يا فرزندشعبدالله ابن محمد (يعنى عبدالله بن ميمون) - متناقض است. از نامه خليفه مهدى به اهليمن برمىآيد كه وى اين عنوان را از محمد بن عبدالله بن جعفر مىداند، در حالى كه خليفمعز از محمد بن اسماعيل سخن مىگويد. (72) در باب شهرت اسماعيليان نيز به ميمونيه نيز: اولا، معلوم نيست كه اين عنوان را خود اسماعيليان براى خويش برگزيدهاند يادشمنانشان براى نفى انتساب آنان به امامان علوىتبار، به ايشان دادهاند. اينك داعى علىبن الوليد از دانشوران نامى اسماعيليان، در كتاب دامغ الباطل عناوينى را كه به اسماعيلياندادهاند ياد كرده و در خصوص هر كدام توضيحاتى داده، ولى هيچ اشارهاى به «ميمونيه»نكرده، و در مورد همه عناوين مزبور نيز مىنويسد: «از ميان تمامى آنها تنها نام اسماعيليه بهما مربوط است، و نام باطنيه نيز اگر به اين معنى باشد كه ما براى هر يك از ظواهر قرآن،قائل به باطنى هستيم، آرى اين عقيده ماست; و اگر مراد، نفى تكاليف ظاهرى است، اين كفرآشكار است و ما از آن بيزاريم»; (73) اما اينكه ابن النديم، از اسماعيليه به نام ميمونيه ياد كرده،ماخذ وى نوشته ابن رزام، يكى از دشمنان سرسخت اين فرقه است، (74) كه در جاى ديگر،بىاعتبارى منقولات او را باز خواهيم نمود. ثانيا، بر فرض كه ميمونيه از نامهاى اصيل و قديم اسماعيليه باشد، اين امر دلالتى بريكى بودن ميمون و محمد بن اسماعيل ندارد; زيرا با توجه به نقش عظيمى كه - البته بهنادرست - هم اسماعيليان و هم مخالفان ايشان، براى عبدالله بن ميمون و پدرش در نشرمذهب اسماعيليه قائل بودهاند، تسميه اين فرقه به نام وى عجيب نيست; چنانكه فرقهشيخيه نيز اصرار دارند كه خويش را با همين نام بشناسانند، (75) و اين نه از باب اعتقاد بهامامتشيخ احسايى يا يكى بودن او با امام، بلكه به دليل نقش وى در ترويج هر چه بيشترمناقب امامان است. ب - برخى نيز رابطه عبدالله بن ميمون با امام صادق(ع) را انكار كرده و ضمن تاكيد برنقش وى در تكوين و ظهور مذهب اسماعيليه، بر آن رفتهاند كه «وى در اواخر سده دوم - و نهدر آغاز آن - تولد يافته و حجت دو تن از امامان اسماعيلى - عبدالله بن محمد بن اسماعيل(فرزند امام صادق) و فرزند او احمد بن عبدالله - بوده، و در سال 270 درگذشته و اينكگويند وى با امامين باقر و صادق(ع) در يك روزگار مىزيسته، درست نيست». (76) ولى اينسخنان نيز مشكل را حل نمىكند; زيرا اولا كسانى از محققان سنى كه سالها پيش از تاريخ270 يا اندكى پس از آن درگذشتهاند، از عبدالله بن ميمون صرفا به عنوان يك محدث و ازراويان امام صادق(ع) ياد كردهاند و از لحن ايشان هم برمىآيد كه درباره يكى از درگذشتگانسخن مىرانند و نه يكى از زندگان - كسانى مانند بخارى (م.256) بزرگترين محدث اهلسنت، (77) ابوزرعه (م.264)، ابو حاتم (م.277) و نيز ترمذى (م.279) كه يكى از شش محدثبزرگ اهلسنت است و در كتاب خود كه يكى از شش كتاب معتبر حديث در نزد سنياناست، روايت عبدالله را آورده است. (78) همچنين بسيارى از محدثان بزرگ سنى كه پيش از سال 270 درگذشتهاند، عبدالله بنميمون را به عنوان محدث - و نه سلسله جنبان يك حركت تند و تيز اجتماعى و مذهبى -شناخته و از زبان او حديث فراگرفتهاند (79) و به هر حال، مجموع اين شواهد نشان مىدهد كهارتباط عبدالله بن ميمون با امام صادق(ع) مستند به مآخذ بسيار نزديك به عصر وى است،و اگر به دليل اينكه قول به معاصر بودن اين دو، با اقدامات عبدالله در سده سوم تضاد دارد،ناچار باشيم تنها يكى از آن دو را بپذيريم و ديگرى را تكذيب كنيم، بايد ارتباط عبدالله بااسماعيليان را نفى كنيم كه در منابع نخستين سخنى از آن نيست، نه ارتباط وى با امامصادق(ع) را، كه تمام منابع شيعى و سنى و كثيرى از منابع اسماعيلى بدان تصريح كردهاند.گذشته از اينكه نتيجهگيرىهاى خود اين مؤلفان، خالى از تناقض نيست; مثلا گاهىمىنويسد ابن ميمون در سال 270 درگذشته (80) و گاهى سال درگذشت او را 266 ضبطمىكنند. (81) برخى از علماى شيعه، براى جمع ميان گفتههاى شيعيان و اسماعيليان در باب عبدالله بنميمون قداح، احتمال دادهاند كه دو تن به اين نام بودهاند، (82) ولى اين احتمال وجهى ندارد;زيرا به طورى كه ديديم، در متون تاريخى بسيار قديمى و منابع معتبر شيعه و سنى و حتىدر منابع اوليه اسماعيليان، هيچ اشارهاى به رابطه عبدالله بن ميمون با اسماعيليان نيستكه ناگزير باشيم به واقعيت تاريخى فردى با چنين ويژگى گردن نهيم و سپس به وجودى جدااز عبدالله بن ميمون، يار امام صادق(ع) براى وى قائل شويم; علاوه بر اينكه ميمون و لقبقداح در ميان عرب چندان زياد نيست كه فرض تعدد را تقويت كند. در كتابهاى شيعه
در منابع سنتيان
با تاريخنگاران و ملل و نحلنويسان
در منابع اسماعيليان
تعدد عبدالله بن ميمون قداح؟
نوشته شده توسط حسن در ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت
منابع مقاله:
اسماعیلیه، یکی از فرق شیعه که در اواسط قرن 2ق/8م پدیدار گشت و سپس به شاخهها و گروههایی چند منقسم شد. اسماعیلیان، همچون شیعیان امامی، امامت را به نص میدانستند، اما درباره سلسله امامان پس از امام صادق (ع) ، با دیگر پیروان آن امام دچار اختلاف گشتند. این فرقه نام خود را از اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (ع) گرفته است.
اسماعیلیان و نخستین تشکلهای فرقهای: با رحلت امام جعفر صادق (ع) در 148ق/765م، پیروان آن حضرت از میان شیعیان امامی به گروههایی منقسم شدند که دو گروه از آنها را میتوان به عنوان نخستین گروههای اسماعیلی شناخت. طبق برخی روایات، امام صادق (ع) ابتدا فرزند ارشد خود اسماعیل را به جانشینی برگزیده، و نص امامت را بر او قرار داده بود، ولی طبق روایت اکثر منابع، اسماعیل چند سال قبل از پدر، وفات یافته بوده است.
یکی از دو گروه مورد بحث، مرگ اسماعیل را انکار کردند و در انتظار رجعت او به عنوان امام قائم و مهدی موعود باقی ماندند. این گروه را اسماعیلیه خالصه یا واقفه نامیدهاند .
گروه دوم از اسماعیلیان نخستین، مرگ اسماعیل بن جعفر در زمان پدرش را پذیرفته بودند و پس از وفات امام صادق (ع) ، فرزند ارشد اسماعیل، محمد را به امامت شناختند. این گروه به «مبارکیه» معروف شدند.
معاصران اسماعیلیان نخستین، غالبا آنان را باطنیه یا ملاحده یا قرامطه خطاب میکردند، ولی خود اسماعیلیان نخستین نهضتشان را «دعوت» یا «دعوت هادیه» مینامیدند.
اسماعیل و محمد بن اسماعیل: اطلاعات موجود درباره اسماعیل بسیار محدود است. منابع اسماعیلی مطالب مشروح و دقیقی درباره شرح حال او ذکر نمیکنند. از سوی دیگر، منابع اثنا عشری که به اسماعیل اشاره دارند، به علت جانبداری از امامت حضرت موسی کاظم (ع) ، نسبت به اسماعیل، منابعی بیطرف شناخته نمیشوند.
تاریخ ولادت اسماعیل نامعلوم است، ولی گفته شده که وی حدود 25 سال از برادر ناتنیش امام موسی کاظم (ع) بزرگتر بوده است. تاریخ وفات اسماعیل نیز روشن نیست؛ میتوان گفت که وفات او بین سالهای 132ـ145ق اتفاق افتاده است.
درباره محمد بن اسماعیل، هفتمین امام اسماعیلیه، نیز اطلاعات چندانی در دست نیست. محمد فرزند ارشد اسماعیل بوده که بنا بر روایات، هنگام فوت پدر 26 سال داشته است و تولد او به احتمال قوی باید در حدود سال 120ق/738م واقع شده باشد. وی اندکی پس از 148ق/765م که اکثر شیعیان امامی حضرت موسی کاظم (ع) را به امامت شناختند، از محل سکنای خانوادگی خود مدینه به عراق مهاجرت کرد و زندگی پنهانی خود را آغاز نمود و به همین سبب به «مکتوم» اشتهار یافت. این مهاجرت مبدأ «دوره ستر» در تاریخ اسماعیلیان نخستین است که تا هنگام تأسیس خلافت فاطمیان و ظهور امام اسماعیلی به طول انجامیده است.
سلسله امامان نزد اسماعیلیان نخستین: به نظر میرسد که با وفات محمد بن اسماعیل، مبارکیه به دو شاخه منشعب شدهاند و تنها گروه بسیار کوچکی تداوم امامت را در اخلاف محمد بن اسماعیل پذیرفتند. گروه دیگر، شامل اکثر مبارکیه، مرگ محمد بن اسماعیل را انکار کردند و در انتظار رجعت وی به عنوان امام قائم و مهدی موعود باقی ماندند. این گروه بعدها به طور اخص به نام قرامطه شهرت یافتند.
در فهرست امامان که بعدا مورد قبول اسماعیلیان فاطمی قرار گرفت، حضرت علی (ع) مقام مهمتری به عنوان «اساس الامامه» یافت و در نتیجه، فهرست با نام امام حسن (ع) آغاز میگردید و نام اسماعیل بن جعفر نیز همواره به عنوان ششمین امام در فهرست جای داشت. این ترتیب برای شمارش نخستین امامان اسماعیلیه، هنوز مورد قبول اسماعیلیان مستعلوی است، حال آنکه اسماعیلیان نزاری که معتقد به برابری و یکسان بودن مقام تمام امامان هستند، فهرست خود را با نام حضرت علی (ع) آغاز میکنند و سپس امام حسین (ع) را به عنوان دومین امام خود میآورند. نزاریان نام امام حسن (ع) را در فهرست خود ذکر نمیکنند.
از تاریخ بعدی این گروههای اسماعیلی نخستین که مرکزشان در کوفه بود و اعضای معدودی داشتند، تا زمانی که اسماعیلیان با برپایی نهضت واحد اندکی پس از اواسط قرن 3 ق/9م ناگهان در صحنه تاریخ اسلام ظاهر گردیدند، اطلاعات قابل ملاحظهای در دست نیست. به نظر میرسد که طی این یک قرن، رهبرانی در خفا و به استمرار برای ایجاد یک نهضت واحد و پویا در میان گروههای اسماعیلی نخستین فعالیت داشتهاند. این رهبران احتمالا امامان همان دستهای بودهاند که با مرگ محمد بن اسماعیل از مبارکیه منشعب شده، و تداوم امامت را پذیرفته بودند.
کوششهای پنهانی این رهبران، عاقبت پس از نزدیک به یک قرن در حدود سال 260ق/874م به نتیجه رسید و از همان موقع شبکهای از داعیان اسماعیلی ناگهان در بلاد مختلف اسلامی پدیدار گشتند و فعالیت گستردهای را برای بسط دعوت اسماعیلیه آغاز کردند. در آن تاریخ دعوت اسماعیلیه همچنان تحت هدایت رهبری مرکزی مستقر در سلمیه قرار داشته، و هویت واقعی این رهبران نیز هنوز به گونههای مختلف کتمان میشده است. برای جلب حمایت بیشترین شمار از اسماعیلیان نخستین، رهبران مرکزی اسماعیلیه تا مدتها به نام محمد بن اسماعیل دعوت میکردند که اعتقاد به امامت و مهدویت وی نظریه اصلی مبارکیه و مهمترین گروه منشعب از آنها بوده است. به عبارت دیگر، نظر به اینکه اکثر اسماعیلیان نخستین در انتظار رجعت محمد بن اسماعیل به عنوان مهدی و گسترش حکومت عدل او بودهاند، رهبران مرکزی نیز بر همین نظریه تأکید داشته، و نهضت واحد اسماعیلیه را در قرن 3ق بر اساس همین نظریه درباره امامت استوار کرده بودند.
گسترش سریع دعوت در سده 3ق/9م: بر اساس منابع، نکات اصلی دعوت اسماعیلیه در قرن 3ق را میتوان بدین شرح خلاصه کرد: در 261ق/875م، حمدان قرمط فرزند اشعث که از اهالی سواد کوفه بوده، دعوت اسماعیلیه را در نواحی اطراف کوفه و سایر نقاط جنوب عراق آغاز، و سازماندهی کرده، و داعیانی نیز برای نواحی مهم آن منطقه معین کرده است. حمدان به زودی پیروان زیادی پیدا کرد که به قرامطه (جمع قرمطی، منسوب به قرمط) اشتهار یافتهاند. در اندک مدتی واژه قرامطه به گروههای اسماعیلی دیگر بلاد نیز که ارتباطی با حمدان قرمط نداشتهاند، اطلاق شد.
اندکی بعد، معتضد خلیفه عباسی، سیاست قاطعتری در مقابل اسماعیلیان اتخاذ کرد و با سرکوبی شدید شورشهای بعدی آنان در طول سالهای 287ـ289ق/900ـ902م از پیروزی احتمالی قیام اسماعیلیه در عراق جلوگیری کرد.
دعوت در یمن که همواره یکی از پایگاههای مهم اسماعیلیه بوده، و از ابتدا ارتباطات نزدیکی با رهبران مرکزی نهضت داشته است، توسط دو داعی به نامهای ابن حوشب، معروف به منصور الیمن و علی بن فضل بنیان گذارده شد که از 270ق دعوت اسماعیلیه را به طور علنی در آنجا ترویج نمودند.
دعوت به تدریج از یمن به مناطق مجاور، مانند یمامه، در شبه جزیره عربستان نیز بسط یافت . دعوت اسماعیلیه در سرزمین بربرهای شمال افریقا نیز اشاعه پیدا کرد و مقدمات تأسیس خلافت فاطمیان فراهم گردید. در حدود سال 281ق/894م دعوت اسماعیلیه در منطقه بحرین در شرق عربستان آغاز گردید و ابو سعید جنابی از جانب حمدان به بحرین فرستاده شد تا دعوت را در آنجا سازماندهی و رهبری کند. ابو سعید سرانجام موفق شد که تا 286ق/899م، قسمت اعظم بحرین را تحت نفوذ خود در آورد و دولت مستقلی را در آنجا بنیان نهد.
اندکی پس از 260 ق دعوت اسماعیلیه در قسمتهایی از مرکز و شمال غربی ایران، منطقهای که اعراب آن را جبال میخواندند، آغاز گردید و سپس به خراسان و ماوراء النهر نیز بسط یافت. در ناحیه ری که مرکز دعوت در جبال بوده، داعی خلف حلاج آغازگر نهضت اسماعیلیه شد. پس از خلف پسرش احمد رئیس دعوت در جبال شد و سپس دستیار اصلی احمد به نام غیاث از اهل کلین، به ریاست دعوت در جبال رسید.
در خراسان و نیز ماوراء النهر، پس از فعالیتهای مقدماتی غیاث، دعوت در آخرین دهه قرن 3ق رسما توسط داعی ابو عبدالله خادم افتتاح شد. داعی بعدی در خراسان و مناطق مجاور، امیر حسین بن علی مرو رودی بود که خود به طبقه اشراف تعلق داشت. داعی امیر حسین محمد بن احمد نسفی را به جانشینی خود برگزید. نسفی همچنین نخستین مؤلف و فیلسوف اسماعیلی بود که تفکر مذهبی این فرقه را با نوعی فلسفه نو افلاطونی رایج در جهان اسلام در هم آمیخت.
اسماعیلیان نخستین بین ظاهر و باطن نوشتههای مقدس و احکام شرعی تمایز قائل میشدند و اعتقاد داشتند که هر معنای ظاهری و لفظی منعکس کننده یک معنای باطنی و حقیقی است. در نتیجه، در نظام مذهبی اسماعیلیه، معنای ظاهری و باطنی قرآن مجید و شرع مقدس اسلام نیز از یکدیگر کاملا متمایز بوده است. بنا بر عقیده اسماعیلیان نخستین، ظاهر دین تغییر کرده ولی باطن دین تغییر ناپذیر میمانده است. با اهمیت خاصی که اسماعیلیان برای باطن و حقایق مکتوم در باطن دین قائل بودند، به «باطنیه» شهرت یافتند.
اسماعیلیان نخستین معتقد بودند که تاریخ مذهبی بشر از 7 دوره تشکیل میشده، و هر دوره را یک پیامبر شارع آغاز میکرده است. آنها پیامبران شارع را ناطق مینامیدند. در اصل، شریعت هر دوره منعکس کننده پیام ظاهری ناطق آن دوره بوده است. در 6 دوره اول تاریخ، «نطقا» ، یعنی همان پیامبران اولوالعزم عبارت بودند از آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی (ع) و محمد (ص). هر یک از این نطقا برای تأویل و تعبیر حقایق نهفته در باطن شریعت آن دوره جانشینی داشته است که اسماعیلیان وی را وصی، اساس، یا صامت میخواندهاند. در هر دوره، بعد از وصی آن دوره، 7 امام وجود داشته است و وظیفه اصلی آنان حراست از معانی ظاهری و باطنی شریعت آن دوره بوده است. هفتمین امام هر دوره به مقام ناطق دوره بعدی ارتقا مییافته که با آوردن شریعتی نو، شریعت ناطق دوره قبل را نسخ میکرده است. این الگو تنها در دوره هفتم، یعنی آخرین دوره تاریخ، تغییر میکرده است.
بر پایه اعتقادات اسماعیلیان نخستین، هفتمین امام در ششمین دوره، یعنی دوره حضرت محمد (ص) و اسلام، محمد بن اسماعیل بوده که اسماعیلیان مرگش را انکار کرده، و در انتظار ظهورش به عنوان قائم و مهدی بودهاند. وظیفه اصلی محمد بن اسماعیل به عنوان آخرین ناطق و اساس، بیان و وصف کامل معانی باطنی و حقایق مکتوم در تمام شریعتهای قبلی بوده است. محمد بن اسماعیل به عنوان قائم و آخرین ناطق، حکومت عدل را در پهنه جهان خواهد گسترد و سپس دنیای جسمانی برچیده خواهد شد.
تدریجا اسماعیلیان فاطمی با پذیرفتن امامت اعقاب محمد بن اسماعیل شمار امامان خود را در دوره اسلام از 7 فزونی دادند در نتیجه این اصلاحات، اسماعیلیان فاطمی دیگر نقش خاصی برای محمد بن اسماعیل به عنوان قائم متصور نشدند و او را صرفا به عنوان هفتمین امام خود شناختند.
در این دوره اسماعیلیان خلافت و دولت مستقل و نیرومندی از خود یافتند و دعوت و تفکر و ادبیات اسماعیلیه را به اوج شکوفایی رسانیدند. در همین دوره بود که داعیان اسماعیلی رسالههای بسیاری تألیف کردند. پس از انتقال مرکز حکومت فاطمیان از افریقیه به مصر، فاطمیان به طور کلی در زمینه ترویج فرهنگ و هنر و علوم اسلامی نیز نقش مهمی ایفا کردند .
تنها در زمان چهارمین خلیفه فاطمی المعز لدین الله فاطمیان از صلح و امنیت داخلی کافی برخوردار شدند تا بتوانند سیاست توسعه طلبانهای را برای بسط حدود قلمرو خود در سرزمینهای شرق دنیای اسلام دنبال کنند. در تعقیب این سیاست که با تصرف مصر و سپس حجاز آغاز شد، معز اقدامات مختلفی برای جلب حمایت جوامع قرمطی سرزمینهای شرقی انجام داد و به ویژه برخی از نظریات آنها را رسما وارد تعالیم دعوت اسماعیلیان فاطمی کرد.
معز فاطمی از یک سو امید داشت که بتواند از نیروی قرمطیان در پیشبرد سیاستهای توسعه طلبانهاش استفاده کند، و از سوی دیگر از نفوذ برخی از عقاید قرمطی در میان اسماعیلیان فاطمی سرزمینهای شرقی دنیای اسلام بیمناک بود. اکنون روشن شده است که معز فاطمی خود آثاری در اصول عقاید اسماعیلیه تألیف کرده، و همه رسالات قاضی نعمان مشهورترین فقیه فاطمی، را نیز به دقت مطالعه میکرده، و در حقیقت اصلاحاتی در تعالیم اسماعیلیان فاطمی وارد کرده بوده است.
کوششهای معز فاطمی برای جلب حمایت قرمطیان موفقیت آمیز بود. در نتیجه، اکثر قرمطیان خراسان و سیستان و مکران به جناح اسماعیلیان فاطمی پیوستند.
با انتقال مقر دولت فاطمیان به مصر، اسماعیلیان مغرب به عنوان یک اقلیت تحت فشار قرار گرفتند و در407ق پس از به حکومت رسیدن معز ابن بادیس زیری در افریقیه، اکثریت سنی مذهب افریقیه، این اقلیت را در قیروان و دیگر نقاط افریقیه قتل عام کردند و تا چندی پیش از 440 ق که بنی زیری برای همیشه در خطبه نام عباسیان را جایگزین فاطمیان کردند، دیگر تقریبا هیچ گروه اسماعیلی در افریقیه باقی نمانده بود. حتی مصر پایگاه دوم فاطمیان نیز مأمنی دائمی برای اسماعیلیان نبود و در زمان مستنصر هشتمین خلیفه فاطمی، صحنه بحرانهای سیاسی و نظامی و اقتصادی متعددی شد که آغازگر انحطاط دولت فاطمیان بود، در حالی که در همین زمان، خلافت فاطمی به موفقیتهای مهم در مناطق شرقی دست یافته، و حتی توانسته بود در کوتاه زمانی عراق را نیز تحت سیطره خود گیرد.
معروفترین داعی فاطمی در آن زمان در سرزمینهای شرقی، حمید الدین احمد بن عبدالله کرمانی (د 411 ق) فیلسوفی برجسته بود که با زبانها و اصول عقاید مسیحیان و یهودیان، و مکتوبات مقدس آنان آشنایی کامل داشت و در مناظرات بین ادیان، متکلمی توانا بود.
از دیگر داعیان مهم فاطمی در این دوره ناصر خسرو (دح481ق) شاعر و فیلسوف و سیاح معروف است که به مقام والایی در سلسله مراتب دعوت رسید و دعوت فاطمی را در خراسان رهبری کرد . ناصر خسرو که دعوت را از مقر اولیه فعالیتش در بلخ به نیشابور و دیگر نواحی خراسان گسترش داد، برای مدتی نیز به طبرستان رفت و در طبرستان و دیگر نواحی دیلم، جماعتی پر شمار را به مذهب اسماعیلی درآورد که آنها نیز امامت مستنصر فاطمی را پذیرفتند.
در یمن، پس از مرگ ابن حوشب، فعالیتهای دعوت، به طور محدود ادامه داشت. در 429ق داعی علی بن محمد صلیحی که با مرکز دعوت اسماعیلیه در قاهره در تماس بود، در منطقه کوهستانی مسار خروج کرد و سلسله اسماعیلی صلیحیون را بنیان نهاد. صلیحیون که ریاست دعوت اسماعیلیه را در یمن بر عهده داشتند، حدود یک قرن، تا 532ق، بر بخشهای مهمی از آن سرزمین به نیابت از فاطمیان حکومت کردند و اقتدار خود را تا اندازهای به مناطق مجاور، مانند عمان و حضر موت و بحرین نیز بسط دادند. صلیحیون نقش مؤثری در بسط دعوت اسماعیلیه به هندوستان نیز ایفا کردهاند. جماعت اسماعیلی جدیدی در کجرات پیدا کشت که در قرون بعدی پایگاه اصلی اسماعیلیان مستعلویـطیبی (بهرهها) گردید که هنوز در آنجا حائز اهمیتند.
در اثر فعالیتهای حمید الدین کرمانی و دیگر داعیان فاطمی، شماری از امرای عرب در عراق که به تشیع گرایش داشتند، مانند معتمد الدوله قرواش عقیلی حاکم موصل و کوفه و مدائن، به مذهب اسماعیلی گرویدند. این موفقیتهای دعوت فاطمی حتی در نزدیکی مقر حکومت عباسیان، خصومت خلیفه عباسی قادر را بیش از پیش برانگیخت؛ وی در 402 ق شماری از علمای سنی و شیعی را به بغداد فراخواند و از آنان خواست تا در بیانیهای رسما نسب علوی خلفای فاطمی را باطل اعلام کنند. افزون بر آن، به درخواست خلیفه عباسی شماری از متکلمان، از جمله علی بن سعید اصطخری به تألیف رسالاتی در رد اسماعیلیه پرداختند.
موفقیتهای دعوت اسماعیلیه در زمان مستنصر موج جدیدی از واکنشهای ضد اسماعیلی را از جانب عباسیان و سلجوقیان سنی مذهب برانگیخت؛ چنانکه برخی از سلسلههای محلی مانند قراخانیان ماوراء النهر، به قلع و قمع اسماعیلیان پرداختند. در همین زمینه، در 444ق، خلیفه عباسی قائم، سندی دیگری را تنظیم کرد که به امضای شماری از علما و فقهای عصر رسید و مجددا نسب علوی فاطمیان را ادعایی بیاساس و باطل اعلام کرد. اسماعیلیان در ایران، با دشمنی سرسختانه خواجه نظام الملک، وزیر مقتدر سلجوقی رو به رو شدند. نظام الملک که از بسط نهضت اسماعیلیه در حیطه قلمرو سلاجقه آگاه و بیمناک بود، فصل مهمی از کتاب خود، سیاستنامه را به رد اسماعیلیه اختصاص داد.
عباسیان نیز همچنان تألیف رسالات ضد اسماعیلی را تشویق میکردند و در میان این نوع آثار مهمترین اثر را ابوحامد غزالی به درخواست خلیفه عباسی مستظهر به نام فضائح الباطنیه تنظیم کرد.
اسماعیلیان فاطمی به طور کلی چارچوب تعالیم اعتقادی اسماعیلیان نخستین را حفظ کردند و همانند اسلاف خود بین ظاهر و باطن دین تمایز قائل بودند؛ ولی بر خلاف اسماعیلیان نخستین که تأکید بر باطن و حقایق مکتوم در آن داشتند، اسماعیلیان فاطمی ظاهر و باطن را مکمل یکدیگر میدانستند و مراعات تعادل بین آن دو را واجب میشمردند. از این رو، نزد اسماعیلیان فاطمی دسترسی به «حقیقت» بدون «شریعت» امکان پذیر نبود و حقایق نیز همیشه با شرایع یا ظواهر دین مرتبط بودند در نتیجه، دعوت فاطمی رسما مواضع اباحی قرامطه را که تأکید بر باطن داشتند، و ظاهر (شریعت) را نفی میکردند، باطل میدانست.
علمای فاطمی آثار بسیاری در زمینههای علوم ظاهری و علوم باطنی، و علم تأویل تألیف کردند، ولی اسماعیلیان فاطمی به علم تفسیر هیچگونه توجهی نداشتند و در آن زمینه تنها به تعالیم امامان خود اکتفا میکردند.
فقه اسماعیلیه، تشابهات بسیاری با فقه امامیه دارد، ولی اختلافاتی نیز بین این دو مذهب شیعی، خاصه در زمینههای توارث و نحوه اجرای بعضی از فرایض دینی، پدیدار گشته است.
اسماعیلیان فاطمی بینش ادواری اسماعیلیان نخستین را درباره تاریخ مذهبی بشر حفظ کردند، ولی به علت آنکه فاطمیان مدعی امامت بودند، به تدریج تغییراتی در نظریه اسلاف خود در زمینه امامت پدید آوردند. به طور خاص، آنها طول دوره ششم تاریخ، یعنی دوره اسلام، شمار امامان آن دوره را مورد تجدیدنظر قرار دادند، به طوری که تداوم نامحدود در امامت و وجود بیش از 7 امام در دوره اسلام امکانپذیر گردد. اسماعیلیان فاطمی معتقد بودند که در آخرالزمان یکی از امامان اسماعیلی از اعقاب محمد بن اسماعیل و مستنصر فاطمی به عنوان قائم و ناطق هفتم، آغازگر آخرین دوره تاریخ بشر خواهد بود همانطور که پیشتر یاد شد، داعی نسفی مبتکر نوعی جهان شناسی نوافلاطونیـاسماعیلی (قرمطی) بود این جهان شناسی بعدا توسط ابو یعقوب سجستانی تکامل یافت و از قرن 4 ق/10 م مورد پذیرش تمام گروههای قرمطی سرزمینهای شرقی واقع شد.
در این جهان شناسی نوافلاطونیـاسماعیلی، پروردگار که هستی بخش عالم و مبدع همه چیزهاست، متعالی و ناشناختنی است. موضع کلامی درباره صفات الهی در اینجا ضد تشبیهی و ضد تعطیلی بوده است.
فلسفه نوافلاطونی در رسائل اخوان الصفا نیز به وضوح انعکاس یافته است. ارتباط گروه مؤلفان موسوم به اخوان الصفا (ه م) و مجموعه 52 رساله معروف آنها با نهضت اسماعیلیه اکنون دیگر قابل تردید نیست، اگر چه ماهیت خاص این ارتباط هنوز مبهم مانده است.
جهان شناسی اخوان الصفا نیز همانند نظامهای نسفی و دیگر داعیان قرمطی آن زمان، مبتنی بر فلسفه نو افلاطونی بوده است. رسائل اخوان الصفا هیچ گونه تأثیری بر ادبیات دوره فاطمی بر جا نگذاشت و مؤلفان اسماعیلی آن دوره نیز اشارهای به این اثر عظیم ندارند؛ ولی از حدود دو قرن بعد از زمان تألیف، این رسائل اهمیت ویژهای در آثار اسماعیلیان طیبی در یمن پیدا کرد.
آغاز افتراقات و پایان خلافت فاطمی: پس از مرگ خلیفه مستنصر، افضل پسر بدر الجمالی که در مقام وزارت، اقتداری تمام داشت، توانست به قصد مستحکم ساختن موقعیت خود و با اعمال نفوذ، نزار فرزند ارشد مستنصر را که نص امامت و خلافت بر او قرار گرفته بود، از حقوق خود محروم کند و در عوض جوانترین برادر او ابوالقاسم احمد را با لقب المستعلی بالله جایگزین وی سازد. افضل به سرعت مقامات عالی رتبه دولت و دعوت فاطمیان را وادار کرد تا با مستعلی بیعت کنند و او را به جانشینی مستنصر بشناسند. این اقدام بیسابقه، نهضت اسماعیلیه را با بحران شدیدی مواجه ساخت و اسماعیلیان که تا آن زمان نهضت واحدی را تشکیل میدادند، به زودی به دو شاخه اصلی مستعلویه و نزاریه منقسم شدند. در اواخر سال 488 ق نزار همراه یکی از پسرانش به دستور مستعلی در زندان به قتل رسید.
افتراق در جماعت اسماعیلیه به دو شاخه که از همان ابتدا رقبای متخاصم یکدیگر شدند، به تضعیف کلی و غیر قابل جبران دعوت اسماعیلیه انجامید. اکثر اسماعیلیان مصر و تمامی جماعت اسماعیلی یمن و گجرات و بسیاری از اسماعیلیان شام امامت مستعلی را پذیرفتند، ولی گروه بزرگی از اسماعیلیان شام و تمامی اسماعیلیان عراق و ایران و احتمالا بدخشان و ماوراء النهر به نص اول مستنصر وفادار ماندند و نزار را به عنوان نوزدهمین امام خود و جانشین به حق پدرش قبول کردند. در قرون بعدی، مستعلویان و نزاریان به ترتیب در قسمتهای غربی و شرقی دنیای اسلام به بسط دعوتهای مستقل خود پرداختند و مسیرهای مذهبیـسیاسی کاملا مجزایی را طی کردند. در این میان، اکثر اسماعیلیان در مصر و بسیاری در شام و تمامی جماعت اسماعیلی در یمن مستعلی را به جانشینی مستنصر قبول کرده بودند. با قتل جانشین مستعلی، الآمر باحکام الله در 524 ق مستعلویان با بحران جدیدی مواجه شدند که منجر به انشعاب مستعلویه به دو شاخه حافظیه و طیبیه گردید. آمر چند ماه پیش از مرگش صاحب فرزندی به نام طیب شده بود که تنها پسر او بوده است، اما در وقایع پس از مرگ آمر، عملا نامی از طیب در میان نیست. عموزاده آمر، ابو المیمون عبدالمجید که عضو ارشد خانواده فاطمیان، و مدعی قدرت بود، پس از یک سال کشمکش با مخالفان، بر مسند حکومت قرار گرفت. او که ابتدا با عنوان ولیعهد زمام امور را در دست گرفته بود، در ربیع الآخر 526، مدعی خلافت و امامت شد و لقب الحافظ لدین الله را برای خود برگزید.
امامت حافظ مورد تأیید رسمی مرکز دعوت مستعلویه در قاهره قرار گرفت و اکثر اسماعیلیان مستعلوی در مصر و شام، و گروهی از مستعلویان یمن که حافظ و جانشینانش را به عنوان امامان خود شناختند، با نامهای حافظیه و مجیدیه اشتهار یافتند. از طرف دیگر، گروههایی از مستعلویان مصر و شام، و شمار کثیری از مستعلویان یمن ادعاهای حافظ را باطل دانستند و امامت طیب را پذیرفتند که ابتدا با نام آمریه، و پس از تأسیس دعوت مستقل طیبی در یمن، به طیبیه شهرت یافتند.
دعوت ناپایدار مستعلویـحافظی: سلسله فاطمیان رسما در محرم 567/سپتامبر 1171 به دست صلاح الدین ایوبی، منقرض شد و صلاح الدین بیدرنگ مذهب اهل سنت را به مصر بازگردانید؛ وی اسماعیلیان آن دیار را سخت قلع و قمع کرد و تشکیلات مرکزی دعوت حافظی برچیده شد و عاضد آخرین خلیفه فاطمی نیز چند روز پس از شکست، در پی بیماری کوتاهی درگذشت. تا حدود یک قرن پس از مرگ او، شماری از اخلاف وی مدعی امامت حافظیه بودند و هر چند گاه یک بار حرکت و شورشی را در مصر سامان میدادند؛ ولی از آن پس بساط مذهب اسماعیلیه و سازمان پنهان دعوت آن کلا از مصر برچیده شد و در همان زمان، در شام نیز اثری از اسماعیلیان حافظی یافت نمیشد.
دعوت حافظیه در یمن نیز پیروانی پیدا کرده، و برای مدتی از حمایت رسمی بعضی از حکام و امرای محلی آن گوشه از جنوب عربستان، خاصه بنیزریع و همدانیان برخوردار شده بود، ولی با انقراض این حکومتها در یمن و با ظهور صلاح الدین ایوبی، دعوت حافظیه و پیروانش در آن دیار نیز دوامی نیافت.
در هند به نظر نمیرسد که حافظیان هرگز توانسته بوده باشند پایگاهی به دست آورند و مستعلویان هند که با صلیحیون روابط نزدیک خود را حفظ کرده بودند، مانند آنها، کلا به جناح طیبی دعوت مستعلویه پیوسته بودند. با توجه به از بین رفتن کامل جماعت حافظی در بلاد اسلامی، از آثار اسماعیلیان مستعلویـحافظی هیچگونه نمونهای بر جای نمانده است.
پایگیری و دوام دعوت مستعلویـطیبی: دعوت مستعلویـطیبی پایگاه اصلی و همیشگی خود را در یمن و سپس در شبه قاره هندوستان پیدا کرد. به هنگام انشعاب حافظیـطیبی در دعوت مستعلویه پس از مرگ آمر، ملکه سیده که زمام امور دولت صلیحی در یمن به دست داشت، اسماعیلیان مستعلویـطیبی معتقدند که امامت آنها در اعقاب طیب که همچنان در استتار ماندهاند، تداوم یافته است و سرانجام، در پایان دوره فعلی ستر در تاریخ مذهبی بشر، یکی از همین امامان ظهور خواهد کرد و آغازگر دوره کشف خواهد گردید.
در زمینه اصول عقاید و تفکر، مستعلویان طیبی ادامه دهنده تعالیم و سنن اسماعیلیان فاطمی بودهاند. برای ظاهر و باطن دین و احکام شرعی اهمیت یکسانی قائل بودهاند، ولی طیبیان اصلاحاتی نیز در تعالیم مذهبیـفلسفی خود وارد نمودند که به نظام حقایق آنها ویژگیهای خاصی میبخشید.
از هنگام ورود نخستین داعیان اسماعیلی به گجرات جماعت اسماعیلی در غرب شبه قاره هند به تدریج گسترش یافت و این جماعت از هندیان اسماعیلی که عمدتا اصل و نسب بومی داشتند، به زودی با نام «بهره» شهرت یافتند.
جماعت طیبی خود از انشعابات فرقهای مصون نماند و با مرگ داعی مطلق داوود بن عجب شاه، مستعلویان طیبی بر سر جانشینی وی اختلاف پیدا کردند و به دو شاخه داوودیه و سلیمانیه منشعب شدند.
اکنون کل جمعیت داوودی جهان در حدود نیم میلیون نفر است که چهار پنجم آنها در هندوستان سکنی دارند.
جمعیت سلیمانیان در یمن نیز، در حال حاضر حدود 70 هزار نفر است که عمدتا در نواحی شمالی، خاصه حراز و مرز عربستان سعودی، متمرکز هستند. گروههای کوچکی از بهرههای سلیمانی نیز در هندوستان، خاصه شهرهای بمبئی، بروده، احمدآباد و حیدرآباد یافت میشوند.
در دوره 171 ساله الموت، اسماعیلیان نزاری توانستند با رهبریهای اولیه حسن صباح، دعوت مستقل خود را که دیگر هیچگونه ارتباطی با قاهره و حکومت فاطمی و دعوت مستعلویه نداشت، بنیان گذاری کنند و در نواحی مختلف، خاصه ایران و عراق و شام، بسط دهند. در زمینه تفکر و نظام نظری، نزاریان کمتر از مستعلویان ادامه دهنده سنن و تفکر اسماعیلیان فاطمی بودند . در واقع، اسماعیلیان نزاری ایران که از فارسی به عنوان زبان مذهبی خود نیز استفاده میکردند، رفته رفته با آثار دوره فاطمی بیگانه شدند.
به رغم فشارها و حملات ممتد سلجوقیان به قلاع و پایگاههای نزاریان، دعوت نزاریه با موفقیت کم و بیش در شهرها و نواحی کوهستانی ایران اشاعه میگردید و دامنه نفوذ آن گاه تا اصفهان، مقر حکومت سلجوقیان گسترش مییافت.
حسن صباح که مؤسس دولت و دعوت مستقل نزاریه بود و سیاستها و شیوههای کلی مبارزاتی نزاریان را شخصا طراحی میکرد، متفکر برجستهای نیز بود و آثار مهمی در زمینه تعالیم این شاخه از اسماعیلیه تألیف کرده بود.
حسن صباح خود رسالهای به زبان فارسی به نام فصول اربعه تألیف کرده بود که اکنون نایاب است.
نزاریه پس از سقوط الموت: امامت و کل جماعت اسماعیلیان نزاری در ایران به دست مغولان منهدم نگردید؛ بلکه گروههای پراکندهای از نزاریه همچنان در دیلم و قهستان باقی ماندند و شمار بسیاری از نزاریان خراسانی که از تیغ مغول رهایی یافته بودند، نیز به نواحی مجاور در افغانستان و سند مهاجرت کردند. جماعت نزاریه برای حفظ بقای خود مجبور بوده است تا به شدیدترین وجهی تقیه کند و به تدریج هویت واقعی خود را در پوشش ظاهری تصوف کتمان نماید .
با مرگ شمس الدین محمد، بیست و هشتمین امام نزاری که در حدود 710 ق اتفاق افتاد، اولین انشعاب در جماعت نزاریه پدیدار گشت. مؤمن شاه و قاسم شاه، فرزندان شمس الدین محمد بر سر جانشینی پدر اختلاف پیدا کردند و امامت هر یک از آنها مورد پذیرش گروههایی از نزاریان قرار گرفت و در نتیجه جماعت نزاریه به دو شاخه مؤمن شاهی (یا محمد شاهی) و قاسم شاهی منقسم گردید.
اکنون جماعت چند میلیونی اسماعیلیان نزاریـقاسم شاهی عمدتا در کشورهای آسیایی، مانند هند، پاکستان، بنگلادش، چین (در یارکند و کاشغر) ، افغانستان، ایران، سوریه و تاجیکستان (خاصه بدخشان) ، و در کشورهای افریقایی، خاصه کنیا و تانزانیا، به صورت اقلیتهای کوچک مذهبی پراکنده هستند.
در شبه قاره هند خوجههای نزاری عمدتا در نواحی سند، کاچ (1) ، گجرات و بمبئی زندگی میکنند و گروههای دیگری از نزاریان قاسم شاهی در نواحی چیترال (2) ، گلگیت (3) و هونزا (4) در شمال جامو و کشمیر، و شمال غرب پاکستان یافت میشوند که در منطقه با نام محلی مولایی شهرت دارند. افزون بر آن، از حدود سال 1970 م، شمار بسیاری از خوجههای نزاری از هند و پاکستان و نیز افریقا به کشورهای غربی، خاصه آمریکای شمالی و انگلستان مهاجرت کردهاند در نتیجه، اسماعیلیان نزاری پیرو آقاخان اکنون متعلق به یک جامعه بین المللی و بسیار پراکنده با نژادها و زبانهای مختلفند که تنها از لحاظ اصول عقاید مذهبی و میراث تاریخی فرقهای صاحب وجوه مشترکی هستند.
پینوشتها:
نوشته شده توسط حسن در ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت
اگر در خواب ببينيد انگشتر يا تسبيحي از مرجان داريد خوب است چرا که خواب شما مي گويد صاحب پسر خواهيد شد. و اگر پسران بزرگ داريد يکي از فرزندانتان موجب سرفرازي شما مي شود. اگر ديديد مرجان را از بازار خريديد مالي بدست مي آوريد يا زني خواهيد گرفت. اگر مردي ببيند که انگشتري از مرجان داشته که آن را گم کرده همسرش را طلاق مي دهد اگر ببيند تسبيح مرجان او پاره شده و دانه هايش به زمين ريخته بين او و افراد خانواده اش نفاق مي افتد و متفرق مي شوند.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:8 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
اگر در خواب جسد حيوانات را ببينيم خوب است بدانيم که جسد به کدامين حيوان متعلق است. اگر خواب گنگ و مبهم باشد و ندانيم که اجساد چه حيواناتي را ديده ايم تعبيرش اين است که غمگين مي شويم. رنجي به ما نمي رسد فقط غمي هست که مي رسد و زود هم مي گذرد. اگر در خواب خود جسد حيوان حلال گوشت را ببينيم خوابي است نيکو بخصوص اگر مذبوح باشد. به هر حال ديدن جسد حيوان مذبوح حلال گوشت خوب است. اما اگر جسد حيوانات مکروه و حرام گوشت در خواب ببينيد خوب نيست چون خواب شما از غم و رنج خبر مي دهد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 22:12 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
مرغ آبي در خواب ديدن خبري است غم انگيز که کانون خبر در دوردست قراردارد. اگر ببينيم يک مرغ آبي بر بام خانه نشسته خبري به ما مي رسد که مي تواند از يک مسافر باشد. مرغ آبي سفيد خبري است خوش و مرغ آبي سياه خبري است نامطلوب و بد. اما مرغابي نعمت است و روزي. اگر ببينيم مرغابي در خانه داريم مالي به ما مي رسد. اگر ببينيم مرغابي از خانه ما پرواز کرد و رفت زيان مي کنيم و مالي را از دست مي دهيم. اگر ببينيم مرغابيان در آسمان يا روي زمين صدا مي کنند حادثه اي اتفاق مي افتد براي ساکنان جائي که مرغابيان ديده مي شوند که بهتر است در خانه بيننده خواب نباشد. اگر ديديد با مرغابي حرف مي زنيد از زني ثروتمند سود مي بريد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 22:10 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
مرواريد زن خوب است ، مرواريد فرزند برومند است. مرواريد بخصوص علم و خرد و دانش اکتسابي است و هوش غريزي و فطري.چنان چه در خواب ببينيد مرواريدي بدست آورده ايد صاحب پسربرجسته و ممتاز مي شويد يا با زني خوب روي و صاحب شخصيت ازدواج مي کنيد. اگر در خواب ببينيد که مرواريدي را به گوش آويخته ايد صاحب دختر مي شويد و چنان چه ببينيد به سينه و گردن آويخته ايد صاحب پسر خواهيد شد. اگر ديديد مرواريد را مي فروشيد زيان هنگفت مي کنيد. اگر در خواب ببينيد که مرواريد را به سينه و لباس خود دوخته ايد با همسر خود روابط صميمانه و خوب خواهيد داشت.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:20 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
مژگان عزيزان و نزديکان شما هستند. کساني که به شما خيلي نزديکند و دوستشان داريد و شب و روز و بيداري و خواب را با ايشان مي گذرانيد. اين ها در خواب به صورت مژگان ظاهر مي شوند. اگر در خواب ببنيد که هر دو چشم شما مژه ندارد منزوي و تنها مي شويد و نزديکانتان از اطراف شما پراکنده مي گردند و اگر در خواب ببينيد مژگان پرپشت و انبوهي داريد اطرافتان شلوغ مي شود و خانه و خانواده اي انبوه و پر ازدحام خواهيد داشت. اگر در خواب ببنيد چشم راستتان مژه دارد و چشم چپ شما فاقد مژه است از جانب برادر و خواهر و پدر و مادر بي محبتي خواهيد ديد و اهل خانه يعني همسر و فرزندانتان نسبت به شما صميمي و وفادار مي مانند وچنانچه ببينيد چشم چپ شما مژه دارد ولي چشم راستتان فاقد مژگان مي باشد تعبير بر عکس است
نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:8 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
مس اگر در خواب سرخ به نظر آيد خوب است و فرو شکوه و مال و منال تعبير مي شود و چنانچه زرد باشد بيماري و رنجوري و ابتلا و گرفتاري است. اگر در خواب ببينيد مس را با چکش روي سندان مي کوبيد و به آن شکل مي بخشيد کار مشکلي به دست شما آسان مي شود. اين در صورتي است که مس شکل بگيرد ولي اگر شکل نپذيرد کار شما لاينحل باقي مي ماند. اگر در خواب ببينيد ظرفي از مس داريد به رنگي متمايل به سرخي درخشنده و براق ، مالي به دست مي آوريد که هم زياد است و هم ممتاز. اگردر خواب ببينيد ظرفي از مس داريد که زرد رنگ و کثيف است و جلا ندارد بيمار و رنجور مي شويد. ديگ و قابلمه را قبلا نوشته ام.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:7 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
مسجد خير و صلاح و تقوي و پرهيزگاري است و تقرب به اهل علم و دانش. چنان چه در خواب ببينيد در مسجد هستيد و نماز مي گذاريد کاري بزرگ و خوب انجام مي دهيد. اگر وامداري يا محبوسي يا بيماري در خواب ببيند که در مسجد نماز مي گذارد و اين مبنا بر مبناي صدق گذاشته مي شود از سختي و بدبختي نجات مي يابد. اگر کسي ببيند در مسجد نماز مي گذارد يا در وضو خانه وضو مي گيرد که بعدا نماز را اقامه کند زن مي گيرد و زن او پارسا و اهل دين خواهد بود. اگر بيننده خواب رو به قبله در خواب نماز مي گذارد کاري بر مبناي درست انجام مي دهد و اين کاري است خوب و خداپسندانه و اگر ببيند در جهتي غير از قبله نماز مي خواند کاري خلاف انجام مي دهد و اين کاري است که او را خسران دنيا و عاقبت نصيب مي کند. اگر ببينيد خانه شما مسجد شده به بزرگي و مجد و عظمت مي رسيد و اگر ببينيد در مسجد خانه گزيده و اقامت کرده ايد از بزرگي حمايت مي طلبيد و او شما را مورد عنايت و حمايت قرار مي دهد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:5 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
مسواک هميشه با دندان است و چنان چه در خواب تنها ديده شود باز هم دندان ها را به خاطر مي آورد. اگر در خواب ببينيد دندان ها را مسواک مي کنيد به خويشان و فرزندان و اهل خانه خود محبت، ياري و کمک مي کنيد و در واقع بزرگتري خانه و خانواده را به خوبي انجام مي دهيد. اگر در شرايط سني مقتضي براي بزرگتري خانواده نيستيد از جانب ولي و بزرگتر مورد عنايت قرار مي گيريد چون مسواک زدن دندان رعايت متقابل اهل خانه است. زني اگر ببيند دهان و دندانش را مسواک مي کند و دندان هايش سفيد و براق شده و ظايف خانوادگي را خوب انجام مي دهد و نزد شوهر عزيز و محترم مي شود. اگر در خواب ببينيد که مسواک در جيب داريد يا مسواک خريده ايد نسبت به خانواده خود بي توجه هستيد که ذهن شما اين بي توجهي را با تجسم مسواک متذکر مي شود. اگر ببينيد با مسواک کار ديگري غير از شستن دندان ها انجام مي دهيد نشان آن است که نيازمند يهاي خانواده را رفع نمي کنيد و حتي حق آن ها را در جاي ديگري به مصرف مي رسانيد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:4 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
اگر در خواب ببينيد که چلاق شده ايد و قادر به برخاستن نيستيد نشان آن است که رازي داريد، بزرگ و مخاطره آميز که مي ترسيد مردم از آن آگاه شوند و بهتر هم اين است که راز خود را از مردم بپوشانيد و حفظ کنيد. ابن سيرين نيز از جابر مغربي نقل مي کند که در اين صورت خوب است تماس خود را با ديگران کم کنيد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:2 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
پشه حشره اي است بي مقدار و ضعيف اما مزاحم وزيان آور که گاه موجب بروز بيماري مي شود. پشه در خواب هاي ما سمبل انسان هايي قرار مي گيرد که بر مبناي جهل و ناداني يااز طريق دوستي و يا از راه دشمني زحمت و رنج فراهم مي آورند و بسا موجب تباهي انسان مي گردند.ما معمولا يک پشه در خواب نمي بينيم مگر در شرايط خاص. گاه مي بينيم که اتاق محل زندگي ما پشه دارد يا پشه ها در فضاي خانه ما وزوز مي کنند. اين نشان دهنده بيم و هراسي است که از بد دهني و کج انديشي مردم کوچه بازار داريم. پشه انبوه تجسمي است از قضاوت سطحي جاهلان و بي خردان که قدرت ندارند اما با سخن ياوه خويش موجبات گرفتاري ما را فراهم مي آورند يا کدورت و ملال مي دهند. اگر ديديم پشه يا پشه ها ما را مي گزند نشان آن است که کسي يا کساني درباره ما بد مي گويند يا بد قضاوت مي کنند چه در گفتار خود صديق باشند و چه بر خلاف واقع بد بگويند. اگر ببينيم پشه اي وارد بيني ما شده از مردي احمق و ضعيف زيان مي بينيم و حرف شخصي غير مسئول موجب دردسر ما مي شود. اگر پشه به گوش ما وارد شد و در خواب حس کرديم که پشه اي دم گوش ما پرواز مي کند يا وارد سوراخ گوش شده نشان آن است که کسي سعايت مي کند و عمل او موجب ناراحتي مي شود. اگر پشه اي را کشتيد دشمني ضعيف را از خود دور کرده ايد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت
اگر در خواب ببينيم مگسي در چاي يا شربت يا غذاي ما افتاده در روزهاي آينده کراهتي در ما پديد مي آيد. کمتر اتفاق مي افتد که يک مگس را تنها در خواب ببينيم غالبا دسته مگس ها در فضاي خانه و اتاق پرواز و وز وز مي کنند. شنيدن صداي مگس در خواب نشان آن است که آدم هاي بي شخصيت و ولنگار درباره شما داوري مي کنند و ياوه مي گويند و سعايت آن ها چنان فاقد ارزش و اعتبار است که گوئي وزوز مگس شنيده مي شود. اگر در خواب ديديد مگسي گرد سر شما پرواز مي کند مزاحمي در زندگي شما پيدا مي شود و اگر آن مگس صدا داشت کسي از ديگري نزد شما بد مي گويد و رغبت مي کند و مي خواهد آبروي شخص ثالث غايبي را خدشه دار کند. اگر دسته اي از مگس ها را ديديد که در اتاق يا در اطراف شما هستند جمعي مردم دون و پليد گرد شما را مي گيرند و ضمن اين که نيت سو استفاده دارند مزاحمت ايجاد مي کنند. اگر ديديد لاشه گوسفندي هست و مگس هاي بسياري بر آن نشسته اند جمعي مفتخور مگس صفت در صدد تصاحب مالي هستند. اگر لاشه و گوشت متعلق به شما باشد مال شما در معرض تجاوز است، روي هم رفته مگس ها در خواب مزاحم و مفتخور و بي ارزش هستند در ضمن لجباز و سمج.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:0 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
ملخ يکي از آفات نباتي است. ملخ چون انبوه و فراوان باشد به هر کجا که فرود آيد اثري از حيات رستني ها باقي مي گذارد. لذا در خواب هاي ما نيز آفت مالي شناخته شده چه يکي باشد و چه بسيار که اهميت آن به تعداد و کوچکي و بزرگي ملخ ها بستگي دارد اگر ديديد جائي که نشسته ايد ملخي جست و فرود آمد يا ملخي جست و بر لباس شما نشست مردي طماع و پرخوار و مزاحم و بيکاره مزاحم شما خواهد شد و به مال شما چشم مي دوزد و طمع مي بندد. اگر ديديد دسته اي ملخ پرواز مي کنند در آن منطقه که ملخ ها را ديده ايد مشکل عمومي پيش مي آيد به طوري که همه زيان مي کنند و آسيب مي بينند. اگر در حياط خانه خود بوديد و ديدديد دسته اي ملخ بر بالاي خانه شما پرواز مي کند گرفتاري تنها براي شما پيش مي آيد ولي اگر در آسمان شهر و محله و کوچه پرواز ملخ ها را ديديد گرفتاري و مشکل براي همه اهالي آن حدود است.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 9:59 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
ملخ يکي از آفات نباتي است. ملخ چون انبوه و فراوان باشد به هر کجا که فرود آيد اثري از حيات رستني ها باقي مي گذارد. لذا در خواب هاي ما نيز آفت مالي شناخته شده چه يکي باشد و چه بسيار که اهميت آن به تعداد و کوچکي و بزرگي ملخ ها بستگي دارد اگر ديديد جائي که نشسته ايد ملخي جست و فرود آمد يا ملخي جست و بر لباس شما نشست مردي طماع و پرخوار و مزاحم و بيکاره مزاحم شما خواهد شد و به مال شما چشم مي دوزد و طمع مي بندد. اگر ديديد دسته اي ملخ پرواز مي کنند در آن منطقه که ملخ ها را ديده ايد مشکل عمومي پيش مي آيد به طوري که همه زيان مي کنند و آسيب مي بينند. اگر در حياط خانه خود بوديد و ديدديد دسته اي ملخ بر بالاي خانه شما پرواز مي کند گرفتاري تنها براي شما پيش مي آيد ولي اگر در آسمان شهر و محله و کوچه پرواز ملخ ها را ديديد گرفتاري و مشکل براي همه اهالي آن حدود است.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 9:58 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
مورچه و موريانه نيز از حشرات مزاحم و زيانکار هستند و تعبيري در حدود ملخ دارند. روي هم رفته ديدن آن ها هم در خواب خوب نبست و زيان است و آسيب و گزند و شايد آفت و بلا و مصيبت البته اگر تعدادشان فراوان باشد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:54 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
همان طور که قبلا نيز نوشتم موش دزد است و يک دزد خانگي است و معبران آن را به زني دزد و خائن و زيانکار و غير قابل اعتماد تشبيه کرده اند. ابن سيرين نوشته موش زني به ظاهر مستوره اما در باطن مفسده. اگر بيننده خواب موشي ببيند با چنين زني سر و کار پيدا مي کند و اگر اين موش در خانه خودش باشد نوشته اند زني با اين پليديها در خانه اش هست يا حضور پيدا خواهد کرد. اگر سوراخ موشي ببينيد مالي از شما برده مي شود که مي دانيد چه کسي برده ولي نمي توانيد ثابت کنيد که او ربوده و سارق مال شما يک زن خائن است. اگر موش در اتاق شما باشد زني دزد اهل خانه شماست که نبايد به او اعتماد داشته باشيد. اگر در خواب موشي از پاچه شلوار شما افتاد و گريخت و رفت زني فاسد و فاجر را از خود مي رانيد و دور مي کنيد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:53 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
موم از عسل حاصل مي شود و عسل نيز در خواب هاي ما خوب است و پول و مال تعبير شده. موم را به هر رنگ و شکلي در خواب ببينيد خوب است به شرطي که جسمي که مي بينيد از موم خالص ساخته شده باشد. موم زرد غم و اندوه تعبير مي شود ولي در اين که باز هم پول و مال است ترديدي وجود ندارد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:51 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
بوزينه در خواب هاي ما نماينده انواع ميمون ها است غير از گوريل و ارانگوتان. بوزينه در خواب دشمني است چابک و هزار رنگ و پر مکر و فريب که دشمني او از روي حسابگري نيست بل که بر مبناي سرشت و طينت بد خود با همه دشمني مي کند بخصوص با بيننده خواب. اگر ديديد بوزينه اي در خانه داريد کسي در محدوده خانه شما يا محلي که کار مي کنيد با شما دشمني و خصومت دارد و عداوت مي ورزد و توطئه و سعايت مي کند. چنان چه ديديد بوزينه اي را با ريسمان يا زنجير بسته ايد و به دنبال خود مي کشيد و مي بريد بر دشمني که داريد پيروز مي شويد. اگر بوزينه از مقابل شما گريخت امنيت خواهيد يافت اما بايد هوشيار باشيد زيرا از گزند مجدد او در امان نخواهيد بود. اگر در خواب ديديد که به دنبال بوزينه اي مي دويد و مي خواهيد او را بگيريد و بوزينه از درخت به ديوار و از ديوار به حياط مي جهد و شما را با خود مي کشاند کسي هست که با فريب و نيرنگ، امري را به شما مشتبه مي کند و مدتي شما را سرگردان و معطل نگه مي دارد. اگر بوزينه اي به دنبال شما مي دويد و شما از مقابلش مي گريختيد به قدر دوري و نزديکي بوزينه مورد تهديد يک بيماري هستيد. چنان چه بوزينه اي در خانه داشتيد که در عالم خواب احساس کرديد به شما هديه داده فريب خواهيد خورد.اگر هديه گرفتيد کسي دشمني خودش را با شما ظاهر مي کند و اگر بوزينه اي هديه داديد شما با کسي که بوزينه را گرفته دشمني مي کنيد. بوزينه ماده زني است مفسده جو و فتنه انگيز که بايد مراقب او باشيد و چنان چه اين بوزينه ماده به آغوش شما جست و دست به گردنتان حلقه نمود زني در صدد اغواي شما بر مي آيد. اگر ديديد بوزينه شما را گاز گرفت بيمار مي شويد يا با همسرتان اختلاف پيدا مي کنيد. با بوزينه هم غذا شدن ارتکاب گناهي است بزرگ در رديف گناهان کبيره.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:49 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
ديدن ميوه به طور عام در خواب خير و برکت و نعمت است ولي ميوه ها يک تعبير خاصي دارند که در جاي خود نوشته شده مثل انگور، آلو، سيب، گلابي و غيره اما اگر در خواب سبدي ميوه ديديد بي آن که تشخيص دهيد چه نوع ميوه اي است نعمت و خير و برکت است چه شما به ديگري بدهيد يا از کسي بگيريد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:49 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
وقتي در خواب ، خويشتن را نابينا مي بينيم و احساس مي کنيم کور شده ايم نشان آن است که چيزهائي را نمي خواهيم ببينيم. کاري مي کنيم يا کاري قبلا انجام داده ايم که از ديدن بازتاب آن شرم داريم يا انتظار واقعه اي را مي کشيم که مشاهده اش ما را مي ترساند. در مورد کوري ديگران نيز اين نکته صادق است. شخصي که در خواب او را نابينا مي بينيم سمبول يا جانشيني است از شخص يا طبقه اي از مردم که فکر مي کنيم مصلحت نيست شاهد کارهاي ما باشند. کسي که خودش را نابينا ببيند دليل است که گمراه است و اگر يک چشم او نابينا بود نيم دين او تباه شده اين هم مي تواند درست باشد و تعريفي است از همان استدلال زيرا کساني که واقعا مومن نيستند و به دين داري تظاهر مي کنند نمي پسندند ديگران ازاين راز آگاه شوند لذا مردم را نابينا مي بينند و چون از رسوائي خودشان شرم دارند خويشتن را کور مشاهده مي کنند. نابينائي يک چشم گوياي خوف و رجا است.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:48 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
نارگيل برکت و نعمتي است که تحصيل آن به دشواري انجام پذير است و تجسم ـ دست ما کوتاه و خرما بر نخيل ـ مي باشد. نارگيل درسته و با پوست توشه و انبان سفر است و نشان دهنده اين که دارنده اش در خواب به سفري دور مي رود يا آرزوي سفر به مناطق بعيد را دارد. نوشته اند تعداد زياد نارگيل مال التجاره است که فرضا کاميوني از راهي بس دور آورده باشد. اين در صورتي است که بيننده خواب ببيند انبوهي نارگيل درسته دارد. نارگيل پوست کنده نعمت و برکت است به خصوص اگر چربي روغن آن را حس کنيد فراخي و وسعت معيشت است. شير نارگيل نوش است و کامروايي و استغناي مالي. روي هم رفته ديدن نارگيل در خواب خوب است. اگر ببينيد نارگيلي بر درخت است و شما مي خواهيد آن را بکنيد پيشنهاد کار پر سودي به شما عرضه مي شود و اگر کنديد اين سود عايدتان مي شود.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:47 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
در تقسيم بندي خاصي ه معبران دارند گل ها و ميوه هاي پاييزي يا زرد رنگ را خوب نمي دانند مگر در مواردي استثنايي. از دانيال نبي عليه السلام نقل شده که اگر چه نارنج زرد است و نبايد ميوه خوبي باشد اما بوي خوش دارد و از جمله ميوه هاي بهشت است لاجرم ديدن آن به تاويل نيکو بود در خواب نامه هاي غربي نيز انواع مرکبات و نارنج را خوب دانسته و از ميوه هايي قلمداد کرده اند که ارباب انواع از ماوراي دنياي محسوسات ما و از بهشت به زمين آورده و در اختيار انسان خاکي قرار داده اند. از امام صادق عليه السلام نيز روايت مي کنند که نارنج دوست خوب و منفعت است در اين صورت از نظر آن امام که استاد علم تعبير بودند نارنج ميوه خوبي است. ابن سيرين مي گويد تعداد اندک نارنج فرزند است و تعداد زياد و انبوه نارنج مال و نعمت و خود او از ابراهيم نقل مي کند که هر کس در خواب نارنج به خروار داشت مال تمام حاصل کند. مولف نفايس الفنون هم نوشته نارنج نام نيک است. به هر حال ديدن نارنج در خواب خوب است ولي اگر نارنج را بشکافيم و ترشي آن را بچشيم غم و غصه و اندوه است.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:46 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
ناف مجراي تغذيه جنين است و جنين تا در شکم مادر است از آن راه به مدد خون مادر غذا مي خورد ليکن چون به دنيا آمد آن مسير بسته مي شود و نوزاد لاجرم از دهان خود براي سير کردن شکم سود مي برد لذا در خواب هاي ما ناف منبع معيشت ماست و چيز يا کاري است که به کمک آن خود و خانواده را معاش مي رسانيم. اگر در خواب ببينيد ناف شما متورم و بزرگ شده معاش شما گسترده و فراخ مي شود و رزق و روزي بيشتري مي يابيد و چنانچه ببينيد لاغر و فرو رفته شده از نظر تامين معاش دچار مضيقه و تنگي مي شويد. معبران غربي ناف را با مسائل جنسي ارتباط داده اند که معقول به نظر نمي رسد زيرا ناف نقشي در روابط احساسي و عاطفي و طبيعي و در تولد نمي تواند داشته باشد. اگر در خواب ببينيد دو ناف داريد منبع درآمد ديگري پيدا مي کنيد و اگر ببينيد شکم شما صاف است و ناف نداريد در کار و حرفه اي که داريد به بن بست مي رسيد. ديدن ناف ديگري تعبيري ندارد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:45 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
ناقوس در خواب ديدار و برخورد در آينده است با مردي پر سر و صدا و در عين حال پر مهابت. او کسي است که به ظاهر آرام به نظر مي رسد اما چنانچه خشمگين شود و به خروش آيد جنجال مي آفريند. ديدن ناقوس برخورد با چنين آدمي است اما اگر در خواب ديديد که خودتان ناقوس را به صدا در آورده ايد خود شما جنجال و هياهو ايجاد مي کنيد و از زشت يا زيبا عملي مرتکب مي شويد که اثر آن تا دوردست مي رسد و همه از آن مطلع و آگاه مي شوند و نظرهاي به سوي شما که بيننده خواب و به صدا در آوردنده ناقوس هستيد برمي گردد. اگر صداي ناقوس را شنيديد خبري از يک واقعه مهم مي شنويد. واقعه اي که جنبه مخصوصي ندارد و همه را شامل مي شود.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:44 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
نامه به هر حال حامل پيغام و خبر و سلام است چه در بيداري و چه در خواب ولي در خواب واکنش شما که بيننده خواب هستيد نسبت به دريافت آن و مطالبي که در نامه نوشته شده تعبير را متفاوت مي کند. اگر در خواب نامه اي دريافت داشتيد و از دريافت آن مسرور و خوشحال شديد در روزهاي آينده يک شادي براي شما مي رسد و به موفقيت مي رسيد يا به ديدار دوستي عزيز توفيق مي يابيد يا بالاخره مهماني دوست داشتني و گرامي برايتان مي رسد. چنان چه در خواب ببينيد نامه اي به دوستان مي نويسيد اميدي در شما ايجاد مي شود و حالت انتظار در شما پيدا خواهد شد. اگر ديديد نامه اي اداري مي نويسيد و از نوشتن آن خوشحال هستيد، گره اي از کارهايتان باز مي شود و چنان چه نژند باشيد مشکلي برايتان پيش مي آيد.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 21:24 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
ديدن نان در خواب خوب است و نعمت و برکت تعبير مي شود. ديدن و خوردن نان تازه فراخي روزي است ولي اگر در خواب ببينيد نان خشک مي خوريد گرفتار تنگي معاش مي شويد. نان گرم و تازه عيش و خوشي و لذت است. اگر کسي نان به شما داد نعمت مي رساند و خدمت مي کند اما نوع و کيفيت نان چگونگي خدمت و محبت او را تعيين مي نمايد. اگر نان تازه است خوب است. نان گندم نيز خوب است به شرطي که تازه باشد و نان جو تنگ نظري و بي رغبتي دهنده نان را بازگو مي کند. اگر ناني را که دوست داريد از جلوي شما بر دارند يا از دستتان قاپ بزنند و بگيرند حق شما را سلب مي نمايند.
نوشته شده توسط حسن در ساعت 21:14 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم : حُسن از من است
و من از اویم . هر که او را دوست بدارد ، خداوند دوستش دارد .
/ بحارالانوار جلد 43 صفحه 306
نوشته شده توسط حسن در ساعت 18:50 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
امام جواد علیه السلام : مومن نیازمند سه خصلت است ؛
توفیقی از خداوند ، پندگویی از درون خویش و پذیرشی از آن
کس که وی را نصیحت کند . / بحارالانوار جلد 78 صفحه 358
نوشته شده توسط حسن در ساعت 17:17 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت
امام حسين (ع )
ابراهيم بن جعفر بن ابى طالب (ع )
ابراهيم بن حسين (ع )
ابراهيم بن حصين اسدى
ابراهيم بن عقيل
ابراهيم بن على بن ابى طالب (ع )
ابراهيم و محمّد پسران مسلم بن عقيل
ابوسعيد بن عقيل
ابوالشعثاء كِنْدِى
ابوالفضل العباس (ع )
ابوبكر بن حسن (ع )
ابوبكر بن حسين (ع )
ابوبكر بن على (ع )
ابوحتوف بن حارث انصارى
ابودجانه
ابوعبداللّه بن مسلم بن عقيل
ابوعبيداللّه بن مسلم بن عقيل
ابوعمرو نهشلى
ابوعمره ، زياد بن عريب
احمد بن حسن (ع )
احمد بن عقيل
احمد بن محمّد بن عقيل
احمد بن محمد الهاشمى
احمد بن مسلم بن عقيل
اَدْهَم بن اُميّه
اسحاق بن مالك اشتر
اسد بن ابى دجانه
اسد كلبى
اسلم بن عمرو
اسلم بن كثير
اسماعيل بن عبداللّه بن جعفر
اشعث بن سعد
اشعث بن قيس
اُمِّحسن
اُمِّ وَهَبْ
اُميّة بن سعد طائى
انس بن حارث كاهلى
اَنيس بن معقل اصبحى
بدر بن رقيط
بُرير بن خُضَيْر هَمْدانى
بِشْرِ بنِ حسن (ع )
بشير بن عمر
بكر بن حَىّ تيمى
بكر بن على (ع )
بكير بن حر رياحى
جابر بن حارث سلمانى
جابر بن حجّاج تيمى
جابر بن عُروه غفارى
جَبَلَةِ بن عبداللّه
جَبَلَةِ بْنِ على شيبانى
جُريْرِ بن يزيد رياحى
جعفر بن حسين (ع )
جعفر بن عقيل بن ابى طالب
جعفر بن على بن ابى طالب (ع )
جعفر بن محمّد بن عقيل (ع )
جعفر بن مسلم بن عقيل (ع )
جنادة بن عمرو بن خالد صيداوى
جنادة بن كعب انصارى
جندب بن حُجَيْر
جندب حضرمى
جَوْنِ بْنِ حُوَىِّ
جوين بن مالك
حارث بن امرؤ القيس كندى
حارث بن سريع
حباب بن عامر
حبشى بن قيس نهمى
حبيب بن مظاهر اسدى
حجّاج بن بدر
حجّاج بن بكر
حجّاج بن مسروق جعفى
حجر بن جندب
حجر بن حرّ
حُجَيْر بن جندب
حرب بن ابى الا سود
حرّ بن يزيد رياحى
حرث بن نبهان
حسين بن عبداللّه بن جعفر(ع )
حصين بن مالك
حطيمة بن وهّاد
حلاّ س بن عمرو راسبى
حَمّاد بن اءنس
حمّاد بن حماد خزاعى
حمّاد (غلام امام حسين (ع ))
حمزة بن حسين (ع )
حميده بنت مسلم
حنظلة بن اسعد شِبامى
حنظلة بن عمرو شيبانى
خالد بن عمرو اَزْدى
خزيمه
خلف بن مسلم بن عوسجه
داود بن طِرِمّاح
دُرَّةُ الصَّدف
ذيان بن ضريب صائدى همدانى
رافع بن عبداللّه
ربيعة بن حَوْط
رشيد
رُمَيْث بن عَمْرو
زائدة بن مُهاجِر
زاهِر بن عَمرو كندى
زُهَير بن بِشْر خَثْعَمىّ
زهير بن حسان اسدى
زهير بن سليم اءزدى
زُهَيْر بْنِ سليمان
زهير بن سيّار
زُهَيْر بن قَيْن بَجَلىّ
زيد بن حسين (ع )
زيد [سَعيد] بن كَرْدَم
زيد بن مَعْقِل
سالِم بن عَمرو
سالم مولى بنى مدينه كلبى
سالم مولى عامر بن مسلم
سَعْد بن بِشْر بن عُمَر حَضْرَمىّ
سعد بن حارث انصارى
سعد بن حرث خزاعى
سعد بن حنظله تميمى
سعد بن عبداللّه
سعيد بن عبداللّه حنفى
سعيد بن عقيل
سَلْم بن عمرو
سلمان بن مضارب
سليمان ، (غلام امام حسين (ع ))
سليمان بن ربيعة
سليمان بن سليمان اَزْدى
سليمان بن عوف حَضْرَمى
سليمان بن كثير
سُوَيْد بن عمرو
سيف بن حارث جابرى
سيف بن مالك عبدى
سيف بن مالك نُمَيْرى
شَبيب بن جَراد
شبيب بن حارث
شبيب بن عبداللّه نهشلى
شُريح بن عبداللّه
شُريح بن عبيد
شريف بن حارث
شعبة بن حنظله تميمى
ضباب بن عامر
ضبيعة بن عمرو
ضرْغامة بن مالك تغلبى
عائد بن حرب سلانى
عائذ بن مجّمع مَذْحِجى
عابس بن اءبى شُبيب شاكرى
عامر بن جُلَيْدة
عامر بن حسّان طائى
عامر بن مالك
عامر بن مسلم عبدى
عبّاد بن مهاجر
عبادة بن حرث انصارى
عباس اصغر
عباس بن جَعْده جَدَلى
عبدالا على بن زيد بن شجاع كلبى
عبدالا على بن يزيد كلبى
عبدالرحمن بن عبداللّه اَرْحَبى
عبدالرحمن بن عبداللّه يَزَنى
عبدالرحمن بن عبد ربّ خزرجى
عبدالرحمن بن عرزة
عبدالرحمن بن عروه غفارى
عبدالرحمن بن