تبليغاتX
عصرانتظاربروایت بحارالانوار جلد 13

تعبیر خواب دیدن مار در خواب

مار،خطر يا دشمن خانگي است. خطري که بدون اطلاع قبلي و بي آنکه انتظارش را داشته باشيد و حدس بزنيد چه مي شود و چه کسي در کمين شماست به سراغتان مي آيد و دشمني است زيبا و قشنگ و خوش نقش و نگار و دل فريب که که زير سر يا در خانه شما هست و از وجودش بي اطلاع عيد اما اين دشمن اگر فرصت بيابد نيش زهر آلود خودش را در تن شما فرو مي برد. برخي نوشته اند، مار ثروت است و دارائي نهفته و موجود که در اين مورد نيز شما از وجودش بي خبريد. اين تعبير از آنجا ريشه مي گيرد که در افسانه ها گفته اند و خوانده ايم که دفائن و خزائن گنجينه هاي نهفته در زير خاک و ويرانه هاي قصور کهن و باستاني را مارها و اژدها و افعي ها حراست و پاسداري مي کنند و چون اين باور در اعماق ذهن ما هست ديدن مار مي تواند به پول اندوخته و نهفته اشاره اي باشد که ما از وجودش بي اطلاع هستيم.گفتم که مار دشمني است زيبا و خوش نقش و نگار و دل فريب و آرام که بي صدا مي آيد و زهرش را مي ريزد و مي رود. چنين موجودي مي تواند يک زن زيبا نيز باشد. زني که در عين دولت داشتن خطرناک است و در عين خطرناک بودن دوست داشتني است. در خواب خيره نگريستن به چشم مار را ميمون ندانسته اند. چندين حيوان و جانور هستند که در خواب به چشم آنها خيره شدن خوب نيست از آن جمله است مار. اگر ديديد ماري را کشتيد بر دشمني پيروز مي شويد ولي به زودي ندامت و پشيماني به سراغ شما مي آيد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت


خبرگزاري دانشجويان ايران - بردسكن

خبرگزاري دانشجويان ايران - بردسكن
سرويس: سياسي

مسوول ستاد پردازش و ساماندهي نامه‌هاي مردمي به رياست جمهوري بردسکن گفت: در دور دوم سفر هيات دولت به خراسان رضوي، مردم بردسکن 6 هزار و 850 نامه به رياست جمهوري نوشتند که اين ميزان نامه نسبت به دور اول سفر هيات دولت به اين شهرستان بيش از 2 هزار نامه افزايش پيدا کرده است.

حسن بدري در گفت‌وگو با خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) _ منطقه خراسان، با اشاره به اينكه اين نامه‌ها به صورت بسته‌هايي به مسوولان مربوطه در شهرستان تحويل داده شده که ظرف چند روز آينده پاسخ نامه‌هاي مردم به درب منزل آن‌ها ارسال خواهد شد، افزود: عمده‌ترين درخواست‌هاي مردم بحث کمک مالي و مساعدت در رابطه با سرمازدگي باغات و مزارع و خشکسالي بود.

مسوول ستاد پردازش و ساماندهي نامه هاي مردمي به رياست جمهوري بردسكن افزود: از اين تعداد نامه 220 مورد شکايت از ادارات بود که توسط نماينده نهاد رياست جمهوري مورد بررسي قرار گرفت و به صورت بسته بندي به مسوولان استان ارجاع داده شد.

بدري در عين حال ميزان نامه‌هايي را كه در دور اول سفر هيات دولت به بردسكن خطاب به رييس جمهور ارسال شده بود، بيش از 4500 نامه عنوان كرد و گفت: به 95 درصد اين نامه‌ها پاسخ داده شده است.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


علامات ظهور

علامات ظهور

الهم صل علی محمد وال محمد

 

نیز در غیبت نعمانی از ابراهیم بن عبدالله بن علا ازپدرش از

 

 امام جعفر صادق ع و ازپدربزرگوارش و ان حضرت از

 

امیر مومنان علی ع روایت میکند که انحضرت پاره ای از چی

 

زهائی که بعد از وی تا قیام قائم خواهد بود اطلاع داد دران

 

میان امام حسین ع عرضکرد یا امیرالمومنین چه وقت خداوند

 

 زمین را از لوث وجود بیدادگران پاک میگرداند فرمود :خداوند

 

زمین را از لوث وجود بیدادگران پاک نمیگرداند مگر بعد از اینکه

 

 خون محترمی ریخته شود انگاه از بنی امیه و بنی عباس به

 

تفصیل سخن گفت سپس فرمود : قیام قائم ما هنگامی

 

است که یک نفر از خراسان قیام کند و بر کوفه و ملتان

 

 غالب گردد و از جزیره بنی کاوان بگذرد و شخصی از

 

ما در گیلان قیام نماید و مردم ابر و گیلان بوی بگروند و

 

پرچمهای ترک برای فرزندم اشکار شود در حالیکه در اطراف

 

 پراکنده اند و پیش ازان در میان زشتیها قرار داشتند

 

هنگامیکه بصره خراب شود و پیشوای امرا قیام کند ......

 

بحارالانوار  باب سی ام صفحه ۱۰۱۶

 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:23 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


نشانه های ظهور

نشانه های ظهور

الهم صل علي محمد و آل محمد

 

از امام محمد باقر ع سئوال شد يابن رسول الله

 

 قائم شما كي خواهد آمد ؟فرمود : هنگاميكه

 

مردها مانند زنان و زنها شبيه مردان گردند

 

 و مردان به مردان و زنها به زنها اكتفا كنند

 

 .زنها بر زينها سوار شوند وشهادتهاي ناحق

 

 قبول و گواهي عادلان رد شود و مردم ريختن خون

 

يكديگر و عمل زنا و خوردن ربا را آسان شمارند

 

بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۶۱


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:23 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


اوضاع عمومی آخرالزمان

اوضاع عمومی آخرالزمان 

 

الهم صل علی محمد و ال محمد

 

قبل از ظهور امام زمان و بعد ازان

    

     نیز در تفسیر عیاشی از جابربن جعفی روایت میکند که امام محمد باقر ع فرمود

 

 درجای خود بنشین و حرکتی از خود نشان مده تا انگاه که علائمی را که

 

در سال طاق (فرد )روی میدهد و من اکنون برای تو ذکر میکنم ببینی

 

و ان اینکه کسی از دمشق صدا میزند و در یکی از دهات ان فرو رفتگی

 

پدید میاید و قسمتی از مسجد ان فرو میریزد و میبینی که طایفه ترک از

 

انجا (دمشق )میگذرند و در جزیره موصل فرود میایند  رومیان هم در

 

رمله فرود میایند و ان سالی است که در تمام سر زمین عرب اختلافات

 

روی میدهد   اهل شام بر گرد ۳ پرچم جمع میشوند یکی زرد و دیگری

 

سفید و سومی پرچم سفیانی است سفیانی با دائیانش که از قبیله کلب

 

میباشند خروج کرده و بر قبیله ذنب الحمار از قبیله مضر حمله میبرند و

 

جنگی میکند که تا انروز چنان جنگی بوقوع نپیوسته است سپس

 

مردی از بنی ذنب بدمشق میاید و با همراهانش طوری کشته می

 

شود که کسی را بدانگونه نکشته باشند معنی ایه شریفه فاختلف

 

الاحزاب ...................یوم عظیم یعنی طوایفی ازمیان مردم بجان

 

هم میافتند   وای بر کفاری که در ان روز بزرگ در ان جنگ شر کت

 

 میجویند سفیانی و یروانش خروج میکنند و قصدی جز کشتن و

 

ازار اولاد پیامبر  و شیعیان ندارند   او یک لشکر به کوفه

 

میفرستد و جمعی از شیعیان انجا را میکشد و گروهی

 

 را بدار میزند و لشکری از خراسان امده در

 

 ساحل شط دجله فرود میایند


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:22 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


http://www.rokhsheida.blogfa.com/کربلا در قدیم

كربلا در قديم

گنبد قديم حضرت عباس (ع)

 دوستان عزيزم كيفيت پايين عكس ها بعلت قديمي بودن اوناست اميدوارم ازشون لذت ببريد 

 

باب قديم قبله امام حسين (ع)

 

بين الحرمين

 

 

 

ساعت  حرم حضرت عباس(ع)

 

 

 

ايوان حضرت عباس(ع)

 

خيمگاه قديم



 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 8:12 موضوع | لینک ثابت


کمکم کن

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

 

یا مهدی کمکم کن

*************************

دوستان ارجمند و بزرگوار با نظرات خود

مارا در بهتر نمودن وبلاگ  یاری فرمایید


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت


بسم الله الر حمن الرحیم سوره ابراهیم ایه 7

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

و باز بخاطر آورید وقتیکه خدا اعلام فرموده که شما بندگان اگر

 شکر نعمت بجای آرید بر نعمت شما می افزائیم و اگر کفران

کنید بعذاب شدید گرفتار میکنیم


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع آيات الهي | لینک ثابت


بسم الله الر حمن الرحیم علی ع میفرماید( کفاره گناهان بزرگ)

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

به داد ستم دیدگان رسیدن و دل غم زدگان را

شاد کردن بهترین کفاره ی گناهان بزرگ است


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


پیامبر اکرم ص (ٍٍٍٍٍٍٍٍسودمندی محبت اهل بیت عصمت و طهارت ع

 

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

محبت به من و اهل بیتم در هفت جا که

خواهش ها بزرگ میباشد سودمند است

۱- هنگام مرگ۲-در قبر ۳- زمان برانگیخته شدن از قبر ۴-وقت نوشتن اعمال

۵- هنگام حساب رسی عمل ۶- نزد میزان ۷-هنگام عبور از صراط

 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


آمار کشور بازديدکننده ها

 
آمار کشور بازديدکننده ها
رتبه کشور تعداد ورودی درصد نمودار
1 ج. ا. ايران

15200

88.19%

2 آمريکا

635

3.68%

3 انگلستان

196

1.13%

4 کانادا

162

0.93%

5 کويت

125

0.72%

6 آلمان

110

0.63%

7 امارات

90

0.52%

8 افغانستان

58

0.33%

9 مالزي

54

0.31%

10 پاکستان

53

0.3%

11 سوئد

51

0.29%

12 نروژ

41

0.23%

13 استرالیا

36

0.2%

14 هند

35

0.2%

15 هلند

30

0.17%

16 اتريش

27

0.15%

17 ترکيه

26

0.15%

18 برزيل

22

0.12%

19 عراق

21

0.12%

20 بلژيک

20

0.11%

21 قطر

20

0.11%

22 يونان

18

0.1%

23 ايتاليا

17

0.09%

24 ژاپن

15

0.08%

25 فرانسه

14

0.08%

26 لهستان

12

0.06%

27 چين

11

0.06%

28 جمهوري چك

10

0.05%

29 دانمارک

10

0.05%

30 عربستان

9

0.05%

31 فنلاند

9

0.05%

32 اوکراين

8

0.04%

33 هنگ کنگ

6

0.03%

34 زلاند نو

6

0.03%

35 فلسطين اشغالی

5

0.02%

36 تايلند

5

0.02%

37 فيليپين

5

0.02%

38 سوريه

5

0.02%

39 اندونزی

5

0.02%

40 لوکزامبورگ

5

0.02%

41 روسيه

4

0.02%

بقيه کشورها

44

0.25%

مجموع

17235

100%


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


بسم الله الر حمن الرحیم قیامت و عرصه محشر و اشکال گوناگون حضور در محشر

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

رسول خدا فرمود : امت من در روز قیامت ۱۰گروه میشوند

اما خداوند این ۱۰ صنف را از جمله مسلمانان جدا میکند

و صورتشان را تغییر میدهد

گروهی بشکل میمون (نمام و سخن چینان )

گروهی بشکل خوک (خورنده حرام )

انکه سرنگون محشور میشود (ربا خوار )

انکس که زبانش را میجود و چرک از دهانش بیرون میاید (عالم بیعمل )

انکه دست و پا بریده وارد محشر میشود(ازار رساننده به همسایه )

انکس که کور وارد محشر میشود (حاکم ستمگر و ظلم کننده و ناحق است )

انکس که گنگ و کر  وارد محشر میشود (خودپسند )

انرا که به شاخه ای از اتش میبندند (سعایت کنندگان نزد سلاطین که مایه اسباب زحمت مردم و ازار رساندن به انان را فراهم میکنند

انانکه از مردار گندترند (شهوترانان از راه حرام و انان که حق واجب الهی را که مال انها بود نمیدادند )

انانکه جبه های اتشین برانها پوشانده شده (متکبران )


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 20:20 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


الارشاد شیخ مفید فی الاخبار المهدی عج صفحه 518

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

و نیز از انحضرت روایت کرده که فرمود در شب بیست و سوم به نام امام قائم ع ندا شود و در روز عاشورا قیام کند و ان روزی است که حسین بن علی ع در ان کشته شده است گویا انجناب را مینگرم که در روز شنبه دهم محرم در میان رکن و مقام ایستاده و جبرئیل در سمت راست او فریاد میزند بیعت برای خدا!   پس شیعیان انحضرت از اطراف زمین به سویش رهسپار شوند و زمین زیر پایشان به سرعت پیچیده شود تا خدمتش رفته با او بیعت کنند و خدا بوسیله او زمین را از عدل و داد پرکند چنانچه از جور و ستم پرشده باشد


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:0 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


دریافت کپی بحارالانوار جلد 13

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

دوستان عزیزی که مایل بدریافت کپی حدود ۴۰۰ صفحه از بحارالانوار جلد ۱۳ (قسمت علائم ظهور و اخرالزمان )هستند به ادرس ذیل  مراجعه فرمایند  این حقیر برای دسترسی سریع به بحارالانوار صفحاتی خواندنی و مفید از کتاب ارزشمند بحارالانوار جلد ۱۳ را اسکن و در قسمت البومها ی ادرس ذیل گذاشتم امیدوارم مورد بهر برداری تان قرار گیرد برای استفاده  مقید باشید حتما حداقل ۳ صلوات برای سلامتی اقا امام زمان عج  هدیه فرمایید باتشکر مدیر وبلاگ  لطفا از نظراتتان مارا محروم نفرمایید

 

http://hassanbadry.blogfars.com/blog.html?page=album&member=hassanbadry


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:50 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


بسم الله الر حمن الرحیم سوره رعد ایات 20-22

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

تنها عاقلانند که هم به عهد خدا وفا میکنند و هم پیمان حق را نمیشکنند

و هم انچه را خدا امر به پیوند ان کرده (مانند صله رحم - دوستی پدر و مادر و محبت اهل ایمان و علم و حفظ عهد و پیمان با خدا و خلق )اطاعت میکنند و از خدا میترسند و از سختی هنگام حساب واهمه دارند و هم در طلب رضای خدا راه صبر پیش میگیرند و نماز بپا میدارند و از انچه نصیبشان کردیم بفقرا پنهان و اشکار انفاق میکنند و در عوض بدیهای مردم نیکی میکنند اینان هستند که عاقبت منزلگاه نیکو یافتند


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:52 موضوع آيات الهي | لینک ثابت


صفات و حالات زشت مردم آخرالزمان

صفات و حالات زشت مردم آخرالزمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته گويد: اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود:
زمانى بر مردم مى آيد كه عمل زشت برترى (كامل ) پيدا كند و خودسازى نموده جلوه گرى نمايد. پرده از روى محرمات برداشته شود، زنا آشكار مى گردد و مال يتيمان را حلال دانسته مى خورند، كم فروشى نمايند و شراب را به جاى آب انگور حلال دانند و رشوه را به عنوان هديه حلال شمرند. خيانت در امانت را جايز مى دانند، مردها شبيه به زنها و زنها شبيه به مردها شوند.
(در لباس يا همجنس گرائى ، با اينكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم لعنت نمود مردانى كه شبيه زنها و زنانى كه شبيه مردها شوند).
به حدود و احكام نماز اعتنا نمى كنند، در آن زمان براى غير خدا (سياحت ، تجارت ، ريا، سياست و غيره ) حج كنند.
در آن زمان گاهى ماه شب اول آنقدر بزرگ (ديده ) شود كه به نظر دو شب آيد و گاهى در شب اول ديده نشود، پس چون ماه ديده نشود روز اول ماه رمضان را روزه نگيرند و روز عيدفطر را روزه بگيرند.
در آن زمان مراقب باشيد، مراقب باشيد، مبادا خداوند ناگهان انتقام گيرد، همانا در پس آن زمان مرگ سريع و عجيبى خواهد بود به گونه اى كه مرد، هنگام صبح سالم است و شب به خاك سپرده مى شود، شب زنده است و صبح مرده .
در آن زمان پيش از آنكه به بيمارى مرگ مبتلا شوند واجب است وصيت خود را بكنند و نماز را در اول وقت به جا آورند مبادا تا آخر وقت اجل مهلت ندهد.
هر كدام از شما كه آن زمان را درك كند شب نخوابد مگر با طهارت (وضو) و اگر بتواند در تمام احوال با طهارت باشد انجام دهد زيرا نمى داند ملك الموت چه وقت به سراغ او مى آيد.
من شما را ترساندم اگر بترسيد و فهماندم اگر بفهميد و پند دادم اگر پند بگيريد، در نهان و آشكار از خدا بترسيد و (سعى كنيد) مسلمان بميرد چه هر كس غير از اسلام ، دينى قبول كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است .(419)


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


علائم ظهور

علائم ظهور

 

      الهم صل علي محمد وآل محمد

 

  گويا مردمي را مي بينم كه در شرق براي طلب نمودن حق  {خلافت}

 

قيام  كرده اند ولي اين حق را به آنها نميدهندباز آنها قيام ميكنند ولي

 

 به آن نميرسند وقتي كه چنين ديدند شمشيرهاي خود را حمايل ميكنند

 

 و آنگاه آنچه را كه ميخواهند به آنها ميدهند ولي آنها نمي پذيرند تا آنكه

 

 كارشان سامان پيدا ميكند اما باز اين حق (دولت جهاني آل محمد)

 

رابه آنها نميدهند جز به صاحب شما ؛ مقتولين آنها از جمله شهيدانند

 

 ؛ آگاه باشيد اگر من آنروز را درك ميكردم خود را براي صاحب الامر 

 

ذخيره ميكردم   بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۱۰۲۴


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:15 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


بسم الله الرحمن الرحیم عصر ظهور بروایت کتاب بحارالانوار جلد 13

 

اللهم صل علی محمد و ال محمد  

و درارشاد شیخ مفید و غیبت شیخ از جابرجعفی از امام محمد

 

باقر ع  روایت نموده که فرمود:درجای خود بنشین و حرکت مکن

 

 تا گاهی که علائمی را که برای تو ذکر میکنم ببینی تورا نمیبینم

 

 که این علائم را ببینی و ان اختلاف بنی فلان (بنی عباس ) و

 

صدای آسمانی و صدائی که از جانب دمشق میرسد که آنجارا

 

فتح کرده اند و قریه ای از شام بنام جابیه بزمین فرو رود

 

برادران ترک در جزیره فرود می آیند خارجیان رومی هم آمده در

 

 رمله پیاده می شوند 

 

 درآنسال اختلافات بسیاری در هر سرزمین از

 

 ناحیه غرب روی میدهد

 

 

نخستین جائی که خراب میشود شام است سه دسته در

 

 آنجا پرچم برافرازند :پرچم مرد سرخ وسفید و پرچم مرد سیاه

 

 و سفید و پرچم سفیانی

 

بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۸۷


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:15 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


علامات ظهورفرو رفتن لشكر دشمن در زمين بيداء

 

فرو رفتن لشكر دشمن در زمين بيداء


ونيز در تفسير علي بن ابراهيم است كه ابوالجارود گفت امام محمد باقر در تفسير قل ارايتكم ان اتاكم عذابه بياتا او نهارا يعني بگو :بمن بگوئيد اگر عذاب خدا شبي يا روزي براي شما بيايد (ماذا يستعجل منه امجرمون )گناهكاران براي چه شتاب ميكنند فرمود اين عذابي است كه در اخرالزمان بر فاسقان اهل قبله فرود ميايد در حاليكه منكر اين هستند كه عذاب بر انها فرود خواهد امد نيز در تفسير مزبور ابوالجارود از انحضرت روايت كرده كه در تفسير ايه و لو تري اذ فزعوا فلا فوت و اخذو ا من مكان قريب يعني اگر انها را درهنگامي كه وحشت ميكنند ببيني بدون فوت وقت از جاي نزديكي گرفته ميشوند فرمود وحشت انها از صداي اسماني و گرفته شدن بدينگونه است كه زمين زير پايشان فرو ميبرد
زمخشري در كشاف در تفسير اين ايه از ابن عباس روايت نموده كه (خسف بيداء )يعني فرورفتن بيابان نازل شده است امين الدين طبرسي روايت نموده از ابو حمزه ثمالي كه گفت از امام سجاد ع و حسن مثني پسر امام حسن ع شنيدم كه گفتند انها لشكري در سر زمين بيداء هستند كه زمين زير پاي انها فرو ميرود و انها را در كام خود فرو ميبرد و هم ابو حمزه از عمربن مره و حمران بن اعين روايت كرده كه ان دو نفر از مهاجر مكي شنيد ند كه ميگفت از ام سلمه همسر پيامبر شنيدم ميگفت پيامبر ص فرمود شخصي از بيم جان خود بخانه خدا پناه ميبرد لشكري براي گرفتن او فرستاده ميشود موقعي كه لشكر به بيدا ء واقع در بيابان مكه ميرسند در زمين فرو ميروند و نيز طبرسي ميگويد از حذيفه بن اليمان روايت شده كه گفت پيامبر ص از آشوبي كه ميان مردم شرق و غرب پديد ميايد سخن بميان اورد و فرمود در اثنائي كه انها سر گرم كشمكش هستند سفياني از يابس بر انها حمله ميبرد تا انكه وارد دمشق ميشود


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:14 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


علامات ظهور از زبان امام باقر ع

 

اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم

 

 

ثعلبه ازدی گوید :امام باقر ع فرمود دو نشانه است

 

 

 که پیش از ظهور حضرت قائم ع خواهد بود

 

 

۱- گرفتن خورشید در نیمه ماه رمضان و گرفتن ماه در

 

 

 اخر ان گوید عرض کردم چگونه خورشید در اخر ماه

 

 

میگیر دو ماه درنیمه ان )زیرا گرفتن ماه در اخر خلاف

 

 

 معمول و قاعده است فرمود من داناتر به انچه میگویم

 

 

 ان دو نشانه ای است که از روز هبوط ادم چنین اتفاقی

 

 

نیفتاده است


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:13 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


بخشی از نامه امام زمان عج به شیخ مفید ره (بحارالانوار جلد 13 )

بخشی از نامه امام زمان عج به شیخ مفید ره

بخشی از نامه امام زمان عج

 

 

 اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

 

 

 

 

مردمي كه از اسلام خارج شده اند بر عراق مسلط ميگردند و


 

 

 

بواسطه سوء اعمال انها اهل عراق دچار ضيق معيشت ميشوند


 

 

 

سپس اين محنت با مرگ يكي از اشرار از ميان ميرود و از مردن او


 

 

 

 

پرهيز گاران خيرانديش خشنود ميگردند و مردمي كه از اطراف


 

عالم ارزوي حج بيت الله دارند به ارزوي خود ميرسند و به حج


 

ميروند


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:12 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


علائم ظهور

علائم ظهور


اللهم صل علی محمد وال محمد

رسول اکرم ص میفرماید :

به زودی زمانی برامت من میرسد که پنج چیز را دوست

دارند و پنج چیز را فراموش میکنند

۱- دنیا را دوست میدارند و آخرت را فراموش میکنند

 

۲- مال را دوست میدارند و حساب روز قیامت

را فراموش میکنند

 

۳-زن ها را دوست میدارند و حورالعین را

فراموش میکنند

 

۴-قصرهای دنیا را دوست میدارند و قبرها

 

 را فراموش میکنند

 

۵-نفس خودشان را دوست میدارند و خداوند

 

 خویش را فراموش میکنند

 

این امت از من پیغمبر بیزارند و من هم از

 

چنین امتی بیزارم


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:11 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


بحارالانوار جلد 13 صفحه 962 زنها بر زین سوار شوند

الخطبه اميزالمومنين واوضاع آخرالزمان

الخطبه اميزالمومنين واوضاع آخرالزمان

 

اي مردم پيش از آنكه مرا ازدست دهيد هر چه ميخواهيد ازمن بپرسيد دراين وقت

 

صعصعه بن صوحان از جا برخاست و گفت يا اميرالمومنين دجال كي خواهد آمدامام

 

فرمود خداوند سخن تورا شنيد و دانست مقصودت چيست بخدا قسم دراين باره سائل

 

و مسئول (نوومن)يكسان هستيم (يعني اين اسرار رافقط خداوند ميداند ) ولي اين را

 

بدان كه آمدن دجال علاماتي دارد علامات اين است دجال در وقتي ميآيد كه مردم نماز

 

را بميرانند و امانت را ضايع كنند و دروغ گفتن را حلال شمارند و ربا بخورند و رشوه ب

 

گيرند و ساختمانها را محكم بسازند و دين را بدنيا بفروشند و موقعيكه سفيهان را بكار

 

گماشتند و با زنان مشورت كردند و پيوند خويشان را پاره نمودند و هوا پرستي پيشه

 

ساختند و خون يكديگر را بي ارزش دانستند و………………………وزنها بواسطه ميل چ

 

شاياني كه به امور دنيا دارند در امر تجارت با شوهران خود شركت جويند ………… زنها

 

بر زينها سوار شوند و زنان به مردان و مردان به زنان شباهت پيدا كنند

 

بحارالانوار جلد 13 صفحه 962


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:10 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


بحارالانوار علامه مجلسي جلد 13 صفحه 1163

 

 

الهم صل علي محمد وآل محمد

 

مفضل عرض كرد : اقا ؛ در آنروز دارالفاسقين

 

 ( بغداد) چه وضعي دارد ؟

 

فرمود : مشمول لعنت و غضب خداوند است فتنه هاو آشوبها آنرا ويران

 

ميسازدو بكلي متروك مينمايد ،اي واي بر بغداد و مردم آن از خطر لشكري

 

كه باپرچمهاي زرد و لشكري كه با پر چمهاي خود از مغرب زمين مي ايند و

 

كسيكه جزيره را جلب ميكند و لشكري كه از دور و نزديك به آنجا مي

 

رودبخدا قسم همه گونه عذاب كه بر امتهاي متمرد و سركش از اول خلقت

 

تا اخرعالم رسيده بر بغداد فرود مي ايد عذابهايي به بغداد ميرسد كه هيچ

 

چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده است طوفانشمشير آنها را فرا ميگيرد

 

واي بر كسي كهانجا را مسكن خود قرار دهد زيرا هركس در انجا مقيم شود

 

با حالت شقاوت باقي ميماند هركس هجرت كند در پرتو خدا بسر ميبرد بخدا

 

مردم بغداد چنان در ناز ونعمت و عيش ونوش ميشوند كه ميگويند زندگي

 

حقيقي دنيا همين و خانه هاوكاخهاي ان قصر هاي بهشت است و دختران

 

ان( در زيبايي حورالعين) و جوانانان جوانان بهشت است و چنين پندارند كه

 

خداوند تمام روزي بندگانش را به بغدادارزاني داشته است افتراء به خداوند و

 

پيغمبر ص و حكم كردن بر خلاف قران وشهادت دروغ و شرابخواري و زنا

 

كاري و خوردن پليدي ها و خونريزي چنان در بغداد شيوع يابد كه فجايع تمام

 

دنيا به پاي ان نرسد آنگاه خداوند همين بغداد را بوسيله آآن اشوبها و آآن

 

لشكرها چنان ويران ميسازد كه وقتي رهگذري از انجا ميگذرد ميگويد :شهر

 

بغداد اينجا بوده است

     بحارالانوار علامه مجلسي جلد 13 صفحه 1163


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:9 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


الهم صل علي محمد وآل محمد پرچم

الهم صل علي محمد وآل محمد

 

سپس صد هزار نفر مشرك و منافق از شهر كوفه خارج شده و به

 

دمشق كه محل بهشت شداد است مي آيند بدون اينكه كسي از

 

انها ممانعت كندو پرچمهايي بدون علامت كه نه از پنبه و نه

 

كتان و نه حرير است از مشرق زمين مي آيند در سر نيزه

 

 هاي آنها مهر سيد اكبر (پيامبر ) زده شده قائد آنها مردي

 

از خاندان پيامبر است

 

آن پرچمها در شرق پديد مي آيد و بوي آن مانند مشك معطر به

 

غرب ميرسد ترس و رعب آنها يكماه پيش از آمدنشان همه جا در

 

دل مردم قرار ميگيرد آنگاه در كوفه فرود مي آيند و اولاد ابوطالب به

 

خونخواهي پدران خود قيام ميكنند بحارالانوار جلد 13 صفحه 1059و1060


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:8 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


الارشاد شیخ مفید فی الاخبار المهدی عج صفحه 525

 

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

ابوبصیر گوید :امام صادق ع فرمود آنگاه که حضرت قائم ع قیام کند مسجدالحرام را خراب کند تا به اساس و پایه های اصلی آن باز گرداند و مقام ابراهیم ع را به جای اولی خود که در آن بوده باز گرداند و دستهای قبیله بنی شیبه را که کلید هایکعبه نزد آنان است ببرد و به کعبه بیاویزد و به ان دستها بنویسد اینهایند دزدان کعبه


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:7 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


بسم الله الر حمن الرحیم (شکم فرج )(معراج السعاده ص 310

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

سید کائنات پیامبر عظیم الشان ص  فرمودند

 

هرکه از شر شکم و فرج خود محفوظ ماند از همه بدیها محفوظ است

 

و همچنین فرمودند

 

بیشتر چیزی که امت من بواسطه ان داخل جهنم خواهند شد

 

 شکم و فرج است

 

وفرمودند

 

دشمن ترین شما در نزد خدا کسانی هستند که بسیار

 

 میخوابند و بسیار میاشامند

 

معراج السعاده ص ۳۱۰

 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:59 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


بسم الله الر حمن الرحیم سوره محمد ص ایه 38

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

و اگر شما روی از دین حق بگردانید خدا قومی غیر شما که مانند شما

بخیل نیستند بلکه بسی ازشما بهتر و فداکارترند به جای شما پدید ارد

از رسول اکرم ص سئوال شد که مراد از ان قوم کیستند حضرت دست

 بر شانه سلمان فارسی زد و فرمود این مرد که اگر علم در ثریا باشد

 رجال فارس بران دست یابند


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 11:3 موضوع آيات الهي | لینک ثابت


عباس عموی پیغمبر گفت یا رسول الله ص ابتدای خلقت شما چگونه بود فرمودند

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

عباس عموی پیغمبر گفت یا رسول الله :

 ابتدای خلقت شما چگونه بود  پیامبر ص فرمودند

زمانی که خداوند تصمیم گرفت ما را بیافریند تکلم به کلمه ای کرد و نوری آفرید آنگاه تکلم به کلمه ای دیگر کرد و از ان روحی آفرید نور را با روح ممزوج کرد من برادرم علی و فاطمه و حسن و حسین را افرید ما او را تسبیح کردیم هنگامیکه تسبیحی وجود نداشت و تقدیسی مینمودیم زمانی که تقدیسی نبود زمانی که خداوند اراده نمود جهان را بیافریند نور مرا شکافت و عرش را ازان افرید عرش از نور من است و نور من از نور خدا ست نور من از عرش والاتر است و نور برادرم علی را شکافت از ان ملائکه را افرید پس ملائکه از نور علی و نورعلی از نور خداست پس علی افضل از ملائکه است سپس نور دخترم فاطمه را شکافت و از ان اسمان ها و زمین را افرید اسمانها و زمین از نور دخترم فاطمه است و نور دخترم از نور خداست پس دخترم فاطمه از اسمانها و زمین بهتر میباشد انگاه نور پسرم حسن را شکافت از ان خورشید و ماه را افرید خورشید و ماه از نور پسرم حسن و نور فرزندم حسن  از نور خداست و حسن افضل از خورشید و ماه است بعد نور فرزندم حسین را شکافت و ازان بهشت و حورالعین را افرید بهشت و حورالعین تز نور فرزندم حسین است نور فرزندم حسین از نور خداست و فرزندم بهتر از بهشت و حورالعین میباشد

انگاه عباس عموی پیغمبر برخواست و پیشانی علی ع را بوسید و گفت والله علی تو حجت بالغه و برحق خدا هستی برای کسی که ایمان به خدا وروز قیامت دارد

ازازل تاقیامت ص ۹۵و۹۶

 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:0 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


رازهای آخر الزمان پیشگوئی های نوسترآداموس http://endmonjy.blogfa.com/post-40.aspx

تعبیر خواب کامل

*************************

 

 

رازهای آخر الزمان پیشگوئی های نوسترآداموس

رازهای آخرالزمان

 

هنگامى كه پل ترنر (Paul Turner) تهيه كننده معروف استراليايى در طى برنامه‏اى ماهواره‏اى تحت عنوان: نوستر آداموس: مردى كه فردا را پيش‏بينى مى‏كند. خطر روزافزون ايران وانقلاب اسلامى ايران براى غرب و تمدن غربى مطرح كرد و در طى اين برنامه تمام آنچه را كه نوسترآداموس در بيش از 390 سال پيش از آن تاريخ »آگوست 1989م« پيشگوئى كرده بود منتسب به ايران كرد؛ هيچ سياستمدارى حرف وى را چندان جدى نگرفت؛ چرا كه موقعيت ايران در سال 1989، نه تنها به هيچ وجه مناسب نبود؛ بلكه به واسطه جنگ تحميلى و عواقب ناشى از آن و تحريمهاى شديد اقتصادى بسيار شكننده و

 http://endmonjy.blogfa.com/post-40.aspx


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت


نشانه های ظهور

نشانه های ظهور

الهم صل علي محمد و آل محمد

 

از امام محمد باقر ع سئوال شد يابن رسول الله قائم شما كي

 

خواهد آمد ؟فرمود : هنگاميكه مردها مانند زنان و زنها شبيه مردان

 گردند و مردان به مردان و زنها به زنها اكتفا كنند .زنها بر زينها سوار 

شوند وشهادتهاي ناحق قبول و گواهي عادلان رد شود و مردم

 ريختن خون يكديگر و عمل زنا و خوردن ربا را آسان شمارند

 

بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۶۱


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


امام زمان عج http://www.nushin110.blogfa.com/

اگر تمام عالم را جست و جو کنی، دوستی همچون امام عصر علیه السّلام نمی یابی

که:

هرچند به یادش نباشی، تو را از یاد نبرد؛

هرچند او را رها کنی، تو را رها نکند؛

هرچند بر او جفا کنی، از عطا دریغ نورزد؛

هرچند در حقش دعا نکنی، به درگاه خداوند برایت  دعا می کند؛

هرچند از او گریزان باشی، از تو روی برنگرداند؛

هرچند موجبات رنجش او را فراهم کنی، رنجوری تو را برنتابد؛

هرچند به او سربلندی نیفزایی، او سبب افتخار و بزرگی تو باشد؛

اگر از حال او بی خبر باشی، از احوال تو بی خبر نماند؛

اگر تو حضور او را درک نکنی، همیشه و هز جا همراه تو باشد؛

اگر از ارتباط با وی خودداری کنی، خود به تو پیغام دهد؛

اگر از او دفاع نکنی، تو را بی پناه مگذارد؛

اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشی، باز عذرت را بپذیرد؛

اگر بارها زیاد نقض میثاق کرده باشی، راه بازگشت به سویت نبندد؛

اگر تو او را دوست نداری، او تو را دوست داشته باشد؛

اگر تو امانت داری شایسته برایش نباشی، او امین و راز نگهدار تو باشد؛

اگر تو او را یاری نرسانی، او پشتیبان و یاور تو باشد؛

اگر کوچک ترین خدمتش را به رخش کشی، بزرگ ترین لطفش را به رویت نیاورد؛

اگر تو حریمش را پاس نداشتی، او تو را حمایت و محافظت کند؛

اگر تو او را طرد کنی، او پناه گاه امن تو باشد؛

اگر سهم او را از مالت نپردازی، باز هم روزی خویش را مدیون او باشی؛

اگر تو فرزندی خطاکار و سر به هوا گشتی، او پدری بزرگوار و شفیق باقی بماند؛

اگر تو او را در سختی ها تنها گذاشتی، او در تنگنا ها و شداید، رهایی بخش تو

باشد؛

... و این ها همه در حالی است که هیچ نیازی به تو ندارد و به عکس، تو سراپا نیاز و

احتیاج به اویی!!!!!! 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


وظیفه ی سنگین شیعیان ایران: http://www.nushin110.blogfa.com/

در این میان، شیعیان ایران در قبال آن حضرت وظیفه ای سنگین و بزرگ تر دارند؛ چرا

که به اذعان و اقرار همگان، این آب و خاک، سرزمین امام زمان ارواحنافداه است و در

سایه ی الطاف و عنایات آن بزرگوار است که شرور و فتنه و کید و مکر بدخواهان دامن

گیر خود آنان شده و مارا از پا در نیاورده است. در داستان توسّل و تشرّف شیخ

اسماعیل نمازی شاهرودی رحمةالله به محضر آقا امام زمان علیه السّلام ـ که بسیار

مفصلّل و آموزنده استـ چندین بار سخن از نعمت های ایران به میان می آید و آن

حضرت می فرمایند:

                                            " کُلُّ مِن برکاتِ الأئمَّة"

گاهی هم فرموده اند:

                                               " کُلُّ مِن برکاتنا."

و تأکید کرده اند:

"همه جای ایران نعمت وافر و فراوان است و همه از برکات ما اهل بیت است"

در دوران جنگ جهانی اوّل و اشغال ایران توسّط قوای انگلیس و روس که حملات و

هجوم به ملت شیعه اوج گرفته بود ـ مرحوم آیةالله میرزای نائینی رحمةالله خیلی

پریشان بود و نگران از این که: وضع به کجا خواهد انجامید؟!نکند که این کشور محبّ و

دوستدار امام زمان أرواحنا فداه از بین برود و سقوط کند! در همان زمان ها، شبی به

آستان مقدّس امام عصر أرواحنا فداه متوسّل شد و در حال توسّل و گریه و ناراحتی به

خواب رفت. در عالم خواب، دید دیواری است به شکل نقشه ی ایران و این دیوار

شکست برداشته و خم شده ودر حال افتادن است. در زیر این دیوار، یک عدّه زن و بچّه

نشسته اند و دیوار در حال فرو ریختن روی سر آن هاست.

وقتی مرحوم نائینی رحمةالله این صحنه را می بیند، به قدری نگران می شود که فریاد

می زند و می گوید: خدایا! این وضع به کجا خواهد انجامید؟ در این حال می بیند که

حضرت ولی عصر علیه السّلام تشریف آوردند. انگشت مبارکشان را به طرف دیواری که

خم شده  و در حال افتادن بود گرفتند و فرمودند:

"این جا، شیعه خانه ی ماست. می شکند؛ خم می شود؛ خطر هست؛... ولی ما

نمی گذاریم سقوط کند ما نگهش می داریم."


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:18 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


فقها؛ حجت امام بر مردم {http://amamreza110.blogfa.com/page/e9.aspx

فقها؛ حجت امام بر مردم
اسحاق بن يعقوب ، نامه اى براى حضرت ولىّ عصر عليه السّلام مى نويسد و از مشكلاتى كه برايش رخ داده ، سؤ ال مى كند و محمد بن عثمان عمرى - نماينده ى آن حضرت - نامه را مى رساند. جواب نامه به خط مبارك صادر مى شود كه ... در حوادث و پيش آمدها به راويان حديث ما رجوع كنيد؛ زيرا آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدايم .....(?)
فقها از طرف امام عليه السّلام حجت بر مردم هستند.(?)
ولايت فقيه همان ولايت فقيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است . قضيه ى ولايت فقيه يك چيزى نيست كه مجلس خبرگان ايجاد كرده باشد. ولايت فقيه يك چيزى است كه خداى تبارك و تعالى درست كرده است ، همان ولايت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است و اين ها از ولايت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم مى ترسند.(?)
روحانيون با هم بايد باشند. اين ها همه لشكر امام زمان عليه السّلام هستند.(?)
اگر خداى نخواسته ، روحانيونى كه مدعى اين هستند كه ، الا ن نماينده ى امام زمان عليه السّلام در بين مردم هستند، اگر خداى نخواسته از يكى شان يك چيزى صادر بشود كه برخلاف اسلام باشد، اين طور نيست كه فقط خودش را از بين برده باشد. اين ، حيثيت روحانيت را لكه دار كرده است .
اين كه اين نماينده ، يعنى مدّعاى نمايندگى از طرف امام زمان عليه السّلام و اسلام دارد، نماينده ى امام زمان عليه السّلام اگر خداى نخواسته يك قدمى كج بردارد، اين اسباب اين مى شود كه مردم به روحانيت بدبين بشوند. بدبين شدن به روحانيت و شكست روحانيت ، شكست اسلام است . آن كه حفظ كرده تا حالا اسلام را، اين طبقه بوده و اگر در اين طبقه ، شخصى يا اشخاصى پيدا بشود كه برخلاف مصالح اسلام خداى نخواسته عمل بكند، جرمى است كه از آدم كشى بدتر است . جرمى است كه از همه ى معاصى بدتر؛ براى اين كه جرم صادر مى شود از كسى كه آبروى يك روحانيت را از بين مى برد و آن هايى كه غافل هستند از اسلام ، گاهى وقت ها برمى گرداند، اين ، اين طور نيست كه وارد شده است كه اگر چنان چه عالِم فاسد بشود، عالَم فاسد مى شود. براى اين كه عالِم /نماينده / به حسب ظاهر، نماينده ى امام است .(?)


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:41 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


یامهدی عج

الا يا ايها المهدي مدام الوصل ناولها

که در دوران هجرانت بسي افتاد مشکل ها

دل بي بهره از مهرت حقيقت را کجا يابد

 حق از آيينه رويت تجلي کرد بر دل ها

اگر دانستمي کويت به سر مي آمدم سويت

خوشا گر بودمي آگه ز راه و رسم منزل ها


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:38 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


عکس هایی از پشت صحنه مناظره

 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


اهل مصر حاکم خودرا میکشند (بحارالانوار جلد 13 صفحه 997)

اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم

اهل مصر حاکم خودرا میکشند و شام ویران میشود سه لشکر با پرچمهای مشخص در انجا بجان هم می افتند پرچمهای قیس و عرب به مصر درایند و پرچم کنده به حران میرود و لشکری از جانب عرب میاید و در خرابه های حیره منزل میکند پرچمهای سیاه از مشرق به طرف حیره میایند و شکافی در نهر فرات پدید می اید و اب ان کوچه های کوفه را فرا میگیرد شصت نفر دروغگو که همه مدعی پیغمبری هستند خواهند امد و قیام دوازده نفر از نسل ابوطالب که همه مدعی امامت دارند و سوزاندن مردی از بزرگان بنی عباس در بین جلولا و خانقین و بستن پلی در بغداد محله کرخ و بر خاستن باد سیاهی در اول روز در بغداد وهم زلزله ای در انجا می اید که بسیاری از مردم را در زمین فرو میبرد و ترسی براهل عراق و بغداد مستولی میشود و مرگهای سریع انها را از پا در می اورد و افت بجان و مال و محصول انها می افتد و ملخهای بموقع و بیموقع می اید و غله و کشت و زرع انها را میخورد و زراعت انها را تقلیل میدهد  دو دسته از مردم عجم بجان هم افتاده خون بسیاری در میان انها ریخته میشود بردگان از فرمانبرداری اقایان خود سر باز  زنند و ارباب خود را به قتل برسانند و بعضی از بدعت گزاران در دین از صورت ادمی بیرون می ایند و بصورت خوک و میمون میشوند و بردگان بر شهرهای بزرگ غلبه یابند و صدایی از اسمان می اید بطوریکه همه ساکنان زمین هر کس به زبان خود انرا میشنود و یک صورت و سینه در نور افتاب اشکار میگردد و مردگانی از قبر بیرون امده بدنیا برمیگردند و با مردم معاشرت نموده  بملاقات همدیگر میروند انگاه این علائم با امدن ۲۴ باران ختم میشود سپس زمینهای مرده زنده و سرسبز شده برکات ان اشکار میشود و تمام بدبختیها از پیروان حق یعنی شیعیان مهدی ع برداشته میشود درانهنگام متوجه میشوند که او از مکه ظهور میکند و برای یاری او به مکه میروند چنانکه دراخبار امده است سپس شیخ مفید میگوید پاره ای ازاین وقایع حتمی است که باید واقع شود و پاره ای مشروط به شرایطی است خدا بهتر میداند چه خواهد شد


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:52 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


امیرالمومنین علی علیه السلام : در راه خدا با ذستانتان جهاد کنید ، اگر نتوانستید به وسیله زبان و گفتا

امیرالمومنین علی علیه السلام : در راه خدا با ذستانتان جهاد کنید

 ، اگر نتوانستید به وسیله زبان و گفتار جهاد کنید ، و اگر قدرت و توان

 نداشتید پس با دل هایتان جهاد کنید . / بحارالانوار جلد 100 صفحه


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 9:4 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


نشانه های ظهور

نشانه های ظهور

الهم صل علي محمد و آل محمد

 

از امام محمد باقر ع سئوال شد يابن رسول الله قائم شما كي

 

خواهد آمد ؟فرمود : هنگاميكه مردها مانند زنان و زنها شبيه مردان

 گردند و مردان به مردان و زنها به زنها اكتفا كنند .زنها بر زينها سوار 

شوند وشهادتهاي ناحق قبول و گواهي عادلان رد شود و مردم

 ريختن خون يكديگر و عمل زنا و خوردن ربا را آسان شمارند

 

بحارالانوار جلد ۱۳ صفحه ۹۶۱


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:59 موضوع علائم ظهور مهدی عج | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن ماشین در خواب

تعبير خوابت اين است که :

انواع اتومبيلها مانند اتوبوس و سواري و غيره را زير عنوان اتومبيل مي آوريم

اگر ببيند با اتوبوس به سفر مي رود ، دليل آن باشد که آرزو دارد در اجتماعات حضور يابد و با احترام با او بر خورد شود ، او خواستار زندگي غير منزوي است و در اين راه موفق مي شود

اگر ببيند نتوانست خودش را به اتوبوس برساند ، دليل آنست که جسما و روحا خشته است و توان همپايي با زندگي پر تلاش را ندارد ، او مي خواهد حضوري فعال در زندگي داشته باشد ، اما دلايلي براي دلسرديش وجود دارد

اگر ببيند سوار اتوبوس عوضي شد ، تعبير آنست که دچار ترديد است و کاري را که در پيش دارد به درستي آن اطمينان ندارد ، رفتن راه اشتباه با اتومبيل نيز چنين تعبيري دارد

در توضيح اين قسمت مي توان گفت بخشي از شخصيت خواب بين در زندگي راهي را مي پسندد که بخش ديگر وجودش آن را نمي پسندد

اگر ببيند بر اتوبوس شلوغي سوار است ، به حرفه اي سود آور اما جنجالي مي پردازد که علي رغم سودي که عايد مي آيد از آن راضي نيست ، او در عرصه اي فعاليت خواهد کرد که پر از رقابت خواهد بود

اگر ببيند که مي خواست سوار اتوبوس شود اما پول بيليت را نداشت ، تعبير آنست که به واقعيتهاي زندگي بي توجه است و بايد به حقايق بيشتر بپردازد تا خيالپردازي

اگر ببيند توانست با اتوبوس خودش را به خانه برساند ، نشانه آن است که خواب بين در طلب چيزي است که به آن مي رسد و در حل و فصل مشکلات خود موفق مي شود

اگر درخواب اتومبيل خودش را ببيند ، دليل آنست که آدم خودبيني است و به خودش بيش از ديگران توجه دارد

اگر ببيند جايي از اتومبيلش نقص پيدا کرده است عارضه اي ايجاد مي شود ، مثلا اگر چرخ اتومبيل خراب بود پاي او دچار ناراحتي مي شود

اگر اتومبيل نو وشيکي در خواب ببيند ، چنانچه اتومبيل متعلق به خودش نباشد به خواهر ، همسر و يا معشوقه اي زيبا دلالت مي کند

اگر اتاق اتومبيلش را بي عيب و نقص ببيند ، دليل آنست که دچار کسالت روحي است و از لحاظ جنسي مشکلاتي دارد

اگر ببيند چرخهاي اتومبيلش را پر باد کرد دليلش انست که خواب بين نياز دارد ميل جنسي خود را ارضا کند

اگر ببيند بنزين اتومبيلش تمام شد و ايستاد ، دليل آنست که تحرک لازم را براي زندگي و کارهاي مفيد از دست داده است

و بايد در فکر ايجاد تحرک باشد

اگر ببيند فرمان يا ترمز اتومبيلش خوب کار نمي کند ، روياي بد طالعي است که معناي آن پرو بال گرفتن بيش از حد غرايز حيواني است و خاب بين در مهار غرايز خود نا موفق است

اگر ببيند اتومبيلش را بيش از حد پر از باد کرده است ، تعبير آنست که خواب بين دست به کارهايي مي زند که نمي تواند همه را به سرانجام برساند و اصطلاحا با يک دست مي خواهد چند هندوانه بردارد

اگر اتومبيل کهنه و فرسوده اي را ببيند ، دليل انست که از لحاظ روحي و حتي جسمي ، علي رغم ظاهر ، پير و فرسوده است

اگر ببيند به هنگام رانندگي مقررات راهنمايي را نقص کرد ، تعبير آنست که از عاقبت کارهايي که انجام مي دهد نگران است و با اطمينان خاطر کاري را که به آن دست زده است ادامه نمي دهد

اگر ببيند با اتومبيل خود به سفر مي رود و ديگري را به همراه دارد ، تعبير آنست که قصد تغييراتي در زندگي خود دارد و مي خواهد ازدواج کند ، اگر زن است قصد شوهر کردن دارد

اگر ببيند با اتومبيل در پياده روي رانندگي مي کند ، دليل آنست که ميل به اعمال آزار دهنده دارد و دلش مي خواهد ديگران را بيازارد

اگر ببيند اتومبيلي او را زير گرفت ، تعبير آنست که از مورد تجاوز واقع شدن بيمناک است و اين تصور باعث مي شود در مقابل ديگران جبهه گيري کند

توضيح : چون مدت زيادي نيست که حضور ماشين در زندگي انسان به صورت فعال در امده است و در اين مدت کوتاه همه ابعاد زندگي انسان را تحت تاثير قرار داده است و آن را زير سلطه خود در آورده است ، به طور طبيعي در ناخود آگاه انسان نيز جاي خاصي را اشغال کرده است و در تعابير امروزي از رويا ها مي تواند مورد توجه قرار گيرد ، ماشين در مجموع به هر چيزي مي گوييم که موتوري باعث حرکت ان مي شود و در تعبيرخوابهاي امروزي با اندکي تغيير جاي اسب ، استر و شتر و ... را مي گيرد ، به عنوان مثال تعبير رويايي مانند افتادن از اسب مي تواند با واژگون شدن اتومبيل برابري مند و هم مضمون باشد ...


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:11 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن ماهی در خواب

ديدن ماهي در خواب نيکو است بخصوص اگر آبي که ماهي در آن شنا مي کند صاف و روشن باشد. اگر در خواب ببينيد جائي در کنار آبگير يا حوض و يا دريا و استخر ايستاده ايد و درون آب ماهيان فراوان مي بينيد که شنا مي کنند بسيار خوب است چرا که خواب شما از آينده اي روشن خبر مي دهد ولي شرط اين است که آب صاف و زلال باشد چنان چه آبي که ماهيان در آن شنا مي کنند تيره و گل آلود باشد نشان آن است که جاه و مقام و پول و مال و منال در دسترس شما قرار مي گيرد اما بعد از طي مراحلي بسيار دشوار و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات فراوان و غم و غصه خوردن زياد. اگر آب متعفن باشد و در آن ماهيان خوش رنگ و زيبا شنا کنند خوب نيست چرا که خواب شما مي گويد چيزهائي بدست مي آوريد که به رنج و بدبختي و بيماري در برخورد به آن نمي ارزد. آب متعفن نشان بيماري و حبس و محکوميت است. ماهي سفيد بخت و اقبال است ، ماهي زرد طلائي پول و مال و ثروت است و ماهي سرخ فر و شکوه است. اگر کسي در خواب يک يا چند ماهي درون شيشه يا تنگ آن طور که در مراسم هفت سين نوروز موسوم است به شما بدهد بسيار خوب است چون از جانب او متمتع و بهره مند مي شويد و به آرزوهاي خود مي رسيد و چنان چه شما به کسي ماهي بدهيد او را کمک و ياري مي کنيد که به آرزوهايش برسد. اگر در خواب ببينيد که ماهي را درسته قورت داديد طمع مي کنيد و دچار حرص و آز مي شويد و اگر غذائي بخوريد، به نعمت مي رسيد. اگر ببينيد ماهي شور مي خوريد چه دودي باشد و چه تازه به شرطي که شور باشد به بلا و مصيبت گرفتار مي شويد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:9 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن تندیس در خواب

معبران کهن سنتي که در تعابير خويش به نقش زن در زندگي مرد زياد تکيه مي کرده اند، مجسمه يا تنديس را نيز زن دانسته اند اما از نظر کلي در علم خواب هر عزيز و محبوبي ، اعم از جاندار و بي جان ، انسان يا حيوان ، مي تواند در خواب ما به شکل تنديس ظاهر شود. همه چيزها يا اشخاصي که دوستشان داريم و در زندگي ما جائي خاص خويش دارند خواسته يا ناخواسته در خواب ها تنديس مي شوند. پس تنديس تنها زن نيست. چنانچه در خواب ببينيم تنديسي را مي شکنيم يا به زمين مي افکنيم ( به نيت خرد کردن و از بين بردن) و يا چهره اش را با رنگ مي پوشانيم که شناخته نشود باز تعبير همان است و تنديس در علم خواب به جاي کسي يا چيزي قرار مي گيرد که از آن نفرت داريم. ابن سيرين مي گويد اگر ديديد مجسمه اي داريد يا خريديد زن مي گيرد و يا کنيزکي مي خريد و اگر ديديد مجسمه شما افتاد و شکست زن را طلاق مي دهيد يا مي ميريد و يا کنيزک را مي فروشيد. اين درست مي تواند باشد اما با نحوه زندگي امروز ما تطبيق نمي يابد. تنديس خواست بالاي ما است که زياد به آن توجه داريم حال اگر ديديم مجسمه اي را خودمان مي شکنيم مبارزه با تمايلات نفساني است و اگر ديديم مجسمه اي که داريم شکسته ، شکست و زيان عاطفي است. داشتن چندين تنديس تحير و سرگرداني در ميان هوس ها و تمايلات بي شمار است و گوياي هوسبازي ما است. از امام جعفر صادق عليه السلام نقل مي کنند که تنديس در خواب يا غم و اندوه است يا نقصان در قدر و جاه است و يا بي امانتي در کارها تنديس در خواب غرور و نخوت و خود بيني و انحراف از طريق راست نيز هست بخصوص اگر مجسمه خودمان را در خواب ببينيم يا احساس کنيم که آن مجسمه ما است ابن سيرين نوشته تنديس در خواب غم و اندوه است بخصوص اگر سايه آن بر زمين افتاده باشد و ديدن چندين تنديس کفر و الحاد است


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:8 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


علی مدد

 عدالت اجتماعی حضرت علی علیه السلام 
 لا فتی الا علی، لا سیف الا ذوالفقار 
 شکست نظام طبقاتی در حکومت حضرت علی(علیه‎السلام) 
 علم بهتر است یا ثروت؟! 
 احترام به شخصیت انسان‎ها 
 کَننده درِ خیبر 
 خنداندن یتیمان 
 چگونگی امان از عذاب الهی 
 پرچمداری بی مثال 
 ارزش ضربه شمشیر حضرت علی(علیه‎السلام) در خندق 
 نابود کننده سران شرک و کفر 
 منظومه احساس(شعر) 
 راهی برای علی شناسی 
 در محضر خوبان (سخنرانی) 
 طواف حرم عشق (کلیپ) 
 داستانهای شگفت از آیة الله دستغیب(ره) در مورد حضرت علی علیه‎السلام(انیمیشن) 
 مناقب امیرالمومنین علی علیه‎السلام (انیمیشن) 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت


علم بهتر است یا ثروت؟!

علم بهتر است یا ثروت؟!
امام علی(ع) در نگاه جرج جرداق

گواهى كمیل بن زیاد به گستردگى علوم امام على(علیه‎السلام)

ابوحمزه ثمالى از عبدالرّحمن بن جلدب روایت كرد كه كمیل بن زیاد نَخَعى گفت:

على بن ابیطالب(علیه‎السلام) دست مرا گرفت و به ناحیه جبّان برد. چون به صحرا رسید، نَفَسِ بلندى كشید و فرمود:

یا كُمِیلُ، اِنَّ هذِهِ القُلُوبَ اوْعِیَةٌ فَخَیْرُها اوعاها یا كُمیلُ اِحْفِظ عَنّى ما اقُولُ:

النّاسُ ثِلاثِةٌ، عالِمٌْ رَبّانى، و مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبیلِ نَجاةٍ، وَ هَمَجٌ رَعاعٌ، لِكُلِّ ناعِقٍ اتْباعٌ یَمیلُونَ مَعَ كُلِّ رِیحٍ، لَمْ یَسْتَضیئُوا بِنُورِ العِلْمِ، وَ لَمَ یَلْجَوؤا اِلى رُكْنٍ وَثیقٍ.(1)

«اى كمیل: این دل‎ها مانند ظرف‎هاست و بهترین آنها نگهدارنده‎ترین آنهاست. اى كمیل، حفظ كن آنچه را كه مى‎گویم: مردم سه دسته اند:

عالم ربّانى، آموزنده‎اى كه بر راه نجات و رهایى است، و مگسان كوچك و ناتوان كه از هر آواز كننده‎اى پیروى مى‎نمایند و با هر بادى مى‎روند. از نور دانش روشنایى نگرفته‎اند و به پایه‎اى استوار پناه نبرده‎اند.»

یا كُمِیْلُ: اَلْعِلْمُ خَیْرُ الْمالِ.

اَلْعِلْمُ یَحْرِسُكَ، وَ اَنْتَ تَحْرُسُ الْمالَ وَ الْمالُ تَنْقُصُهُ النَّفَةُ، وَ الْعِلْمِ یَزْكُوا عَلَى الاْنْفاقِ.

یا كُمِیْلُ: مَعْرِفَةُ العِلْمِ دَیْنٌ یَدانُ بِهِ یَكْسِبُهُ الطّاعَةَ فِى حَیاتِهِ وَ جَمیلَ الاْحدُوثَةِ بَعْدَ وَفاتِهِ وَ مَنْفَعَةُ الْمالِ تَزُولُ بِزَوالِهِ. وَالْعِلْمُ حاكِمٌ وَالْمالُ مَحْكُومٌ عَلَیْهِ.

یا كُمِیْل: ماتَ خُزّانُ الْمالِ، وَ الْعُلَماءُ باقُونَ ما بَقِىَ الدَّهْرُ. اعْیانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ اَمْثالُهُم فى الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ.

«اى كمیل، دانش بهتر از مال است. علم تو را حراست مى‎كند و تو مال را نگهبانى . مال از انفاق نقصان مى‎پذیرد و دانش با انفاق افزون مى‎گردد. آشنایى با دانش دینى است كه بدان در روز قیامت پاداش داده مى‎شود و این امر براى انسان اطاعت در زندگى و یاد نیكو را پس از مرگش به دست مى‎آورد.

اى كمیل، دانش بهتر از مال است. علم تو را حراست مى‎كند و تو مال را نگهبانى . مال از انفاق نقصان مى‎پذیرد و دانش با انفاق افزون مى‎گردد. آشنایى با دانش دینى است كه بدان در روز قیامت پاداش داده مى‎شود و این امر براى انسان اطاعت در زندگى و یاد نیكو را پس از مرگش به دست مى‎آورد.

منفعت مال با زوالش از میان مى‎رود. علم فرمانرواست و مغلوب .

اى كمیل، اندوزندگان دارایى از میان مى‎روند و حال آن كه دانشمندان باقى هستند تا زمانى كه روزگار پا برجاست. وجودهاى دانشمندان گم شده و صورت‎هاى آنها در دل‎ها موجود است.»

ثُمَّ قالَ: ها اِنَّ هیهُنا عِلْما وَ اشارَ اِلى صَدْرِهِ لَوْ اصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى اصَبْتُ لَقِنا غَیْرَ مَامُونٍ یَسْتَعْمِلُ آلَةَ الدِّینِ فى طَلَبِ الدُّنْیا وَ یَسْتَظْهِرُ بِحُجَجِ اللهِ عَلى اَوْلِیائِهِ وَ بِنِعَمِ اللهِ عَلَى مَعاصِیهِ، اوْ مُنْقادالِحَمَلَةِ الْعِلْمِ، لا بَصیرَةَ لَهُ فى انْحائِهِ .

یَنْقَدِحُ الشَّكُّ فى قَلْبِهِ بَاوَّلِ نْاعِقٍ مِنْ شُبْهَةٍ. اِلاّ لا ذا وَ لا ذاكَ. فَمَنْ هُوَ مَنْهُومٌ بِاللذَّاتِ، سَلِسُ الْقِیادِ اِلى الشَّهَواتِ وَ مُغْرَمٌ بِالْجَمْعِ وَ الادِّخارِ وَ لَیْسَ مِنْ دُعاةِ الدّینِ اقْرَبُ شَبَها بِهِ الانْعامُ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمُوتِ حامِلِیهِ.

آنگاه فرمود:

«هان: اینجا علم فراوانى است "با دست خویش به سینه‎اش اشاره فرمود" اگر براى آن، حاملان و آموزندگانى مى‎یافتم .

بلى مى‎یابم تیزهوش و زیركى را كه ابزار دین را براى كسب دنیا به كار مى‎بندد و با حجّت‎ها و براهین خداوند بر دوستانش برترى مى‎جوید و با نعمت‎هاى پروردگار بر گناهان خود مى‎افزاید، و یا مى‎یابم فرمانبردارى را كه از اصحاب و حاملان دانش فرمان مى‎برد ولى در پهلوانش بصیرتى به علم ندارد، با نخستین كسى كه به ندا در مى‎دهد شك و تردید در دل او زبانه مى‎كشد.

پس نه اهل امانت است و نه آن. یا كسى است كه آزمند لذت‎ها و فرمانبردار شهوات است و یا كسى است كه به مال اندوزى شیفته مى‎باشد و از دعوت كنندگان به دین نیست و شبیه‎ترین چیز به چهار پایان است، آرى دانش این چنین با مرگ صاحبانش از میان مى‎رود.»

ثُمَ قالَ: اللَّهُمَّ لا تَخْلُو الاَْرْضَ مِنْ قائِمِ بِحُجَّةٍ إمّا ظاهِرا مَشْهُورا وَ اِمّا خائِفًا مَغْمُورا، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهُ وَ میثاقُهُ، كَمْ وَ ایْنَ؟ اولئِكَ الاَْقلُّونَ عَدَدا، وَ الاعْظَمُونَ قَدَرا، بِهِمْ یَحْفَظُ اللهُ حُجَجَهُ حَتّى یُودِعُها فى اَشْباهِهِم، هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقائِقِ الاُْمُورِ.

اى كمیل، اندوزندگان دارایى از میان مى‎روند و حال آن كه دانشمندان باقى هستند تا زمانى كه روزگار پا برجاست. وجودهاى دانشمندان گم شده و صورت‎هاى آنها در دل‎ها موجود است.

فَباشِرُوا رُوحَ الْیَقینِ، وَاسْتَلانُوا ما آسْتَوْعَرَ الْمُتْرَفُونَ و انِسُوا بِما اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلُونَ، صَحِبُوا الدُّنْیا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالَْمحَلِّ الاَْعْلى، یا كُمِیْل، اولئِكَ خُلَفاءُ اللهِ فى ارْضِهِ، وَ الدُّعاةِ اِلى بدینِهِ، آه، آه، شَوْقا اِلَیْهِمْ وَ اِلى رُؤْیَتِهِمْ، وَاسْتَغْفِرُوا اللهَ لَناوِلَهُمْ .

آنگاه فرمود:

«پروردگارا، زمین تهى نمى‎ماند از كسى كه حجّت و دین خدا را برپا دارد و آن كس یا آشكار و مشهور است و یا ترسان "بر اثر تبهكارى" و پنهان است .

تا این كه حجّت‎ها و پیمان خداوند باطل نگردد. اینان چقدرند و كجایند.

آنان از لحاظ شماره اندكند و از جهت قدر و منزلت با عظمتند. پروردگار با آنها حجّت‎هاى خویش را حفظ مى‎كند تا این كه آنها این حجّتها را در مانندهاى خود بسپارد.

دانش و بصیرت با هم براى حقایق امور به آنها روى آورده. پس آنها روح الیقین را لمس كرده‎اند و آنچه را كه ناز پروردگار به نعمت دشوار مى‎دانند آسان شمرده‎اند و به آنچه كه از آن نادان‎ها وحشت كرده‎اند، خوى گرفته‎اند و با بدن‎هایى كه روح‎هاى آنها به جاى بسیار بلند آویخته است در دنیا زندگى مى‎كنند.

اى كمیل، اینان جانشینان پروردگار در روى زمین هستند و دعوت كنندگان به دین او مى‎باشند. آه، آه، بسیار اشتیاق به آنها و به دیدار آنها دارم.»

 

پی‎نوشت:

1- نهج البلاغه، حكمت 147.

 

                                                                                                                             گروه دین و اندیشه تبیان

                                                                                                                                    مهری هدهدی


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت


سگ خدا بنام شیطان

سگ خدا بنام شیطان
شیطان

 

• صاحبخانه به سگ پاسبان که برای ممانعت از ورود بیگانگان کنار در بسته است می گوید به او کاری نداشته باشد و بگذارد که داخل شود. شیطان سگ درگاه خداست. بر داشتن موانع از قبیل شیطان بر عهده‌ی صاحبخانه است. شما یک کار بیشتر ندارید و آن توجه کامل به وقتی است که برای میهمانی دعوت شده باشد و برای ملاقات صاحبخانه بخواهد وارد شود وظیفه صاحبخانه است (که مانع را از سر راه بردارد).

کان حقاً علینا نصر المؤمنین : بر ما حق و واجب است که مؤمنان را یاری کنیم.

ان عبادی لیس لک علیهم سلطان : ای شیطان هر آینه تو بر بندگانم تسلط نداری

• شیطان مثل سگ پاسبان خانه خداست. هرکس با صاحبخانه کار داشته باشد، حق تعالی چون ضامن راهش است، به شیطان می گوید :  این از خود ماست و بگذار داخل شود اما اگر کسی ریگی توی کفشش باشد و قصد دزدی داشته باشد، شیطان نمی گذارد. خود شیطان گفت: فبعزتک لا غوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین : خداوندا به عزت تو سوگند که همه انسانها جز بندگان خالص شده ات را گمراه و اغوا می کنم.

• خداوند شیطان را هم برای تکامل انسان قرارداده است تا ناخالص ها را از بهشت دور و خالص ها را به بهشت داخل کند.

• به شما بشارت می دهم که می توان بر شیطان غالب شد: ان کید الشیطان ضعیف : همانا کید و مکر شیطان ضعیف است .

خداوند شیطان را هم برای تکامل انسان قرارداده است تا ناخالص ها را از بهشت دور و خالص ها را به بهشت داخل کند.

• کسی که در کارهایش بسم الله بگوید شیطان از او غافل می شود و او می تواند به راهش را ادامه دهد . وقتی وجود خودش بسم الله شود اجنه و شیاطین از او فرار می کنند.

• انسان وقتی به ولایت و محبت راه پیدا می کند شیطانش تسلیم او می شود.

• شیطان وجودش اعتباری است، می توان به خود گفت اصلاً نیست.

• گر چه شیطان از خدا تا روز قیامت عمر تقاضا کرد ولی خداوند به او فرمود تا یوم الوقت المعلوم به تو مهلت دادم. از کجا که آن وقت معلوم یک ساعت بعد نبوده است؟ شاید شیطان اصلاً نابود شده باشد بنابراین از شیطان حرف نزن، از خوبان حرف بزن.

• در جلسه ای، دو نفر با هم بحث می کردند، یکی از وجود شیطان و حیله های او صحبت می کرد و دلیل می آورد و به دلیل ثابت می کرد که شیطان عدمی است و حیله های او ضعیف است. بعد که نظر مرا خواستند، من فکر کردم، هر قدر هم که کم عقل باشم، باید کمک کسی باشم که شیطان را ضعیف و نابود می کند.

 

سخنانی که گفته شد برگرفته از سخنان مرحوم دولابی است اما آنچه که قابل اعتماد است سخنان امام خمینی در کتاب چهل حدیث می باشد که  برگرفته از درس های اخلاق مرحوم آیت الله شاه آبادی است و چون آن شیخ عارف کامل مجتهدی بلند مرتبه و عارفی کامل  بوده است کلام او بهتر در دل می نشیند و البته مرحوم دولابی نیز درس های اخلاق این عارف کامل را درک کرده بود و شاید سخنان مذکور نیز برگرفته از بیانات مرحوم شاه آبادی باشد به هر حال امام خمینی در چهل حدیث چنین فرموده است : «به قول شیخ بزرگوار ما روحی فداه : «شیطان، سگ درگاه خداست . اگر کسی با خدا آشنا باشد، به او عوعو نکند و او را اذیت نکند .» سگ در خانه، آشنایان صاحب خانه را دنبال نکند . شیطان نمی‏گذارد کسی که آشنایی با صاحب خانه ندارد، وارد خانه شود . پس اگر انسانی با صاحب خانه در ارتباط است، می‏تواند از او بخواهد که شر سگ خانه‏اش را از او کم کند و از صاحب خانه بخواهد که صدای آن سگ را بخواباند . (سردبیر)

 

بر گرفته از سخنان مرحوم حاج آ قای دولابی
تنظیم برای تبیان :رضاسلطانی


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت


انديشه‏هاى حسن صبّاح در باب امامت و حجّت

انديشه‏هاى حسن صبّاح در باب امامت و حجّت

منابع مقاله:

مجله تاريخ اسلام، شماره 15، رجایی، عبدالله؛


اين پژوهش ضمن بررسى نوآورى‏هاى مذهبى حسن صبّاح، به نقش وى در بنيان نهادن دعوت جديد اسماعيلى و بحث از آراى او درباره‏ى جايگاه امام در سلسله مراتب اين آيين و ضرورت تعليم از امام، هم‏چنين تأثير اين اصلاحات مذهبى در جامعه‏ى اسماعيلى ايران و چگونگى قرار گرفتن اين داعى اسماعيلى در رهبرى جنبش نزاريان مى‏پردازد.

يافته‏هاى اين پژوهش بيانگر آن است كه حسن صبّاح با ارائه‏ى آموزه‏هاى تازه‏ى مذهبى، ضمن اصلاحات بنيادىِ ساختارِ اين آيين، آن را با مقتضيات سياسى و اجتماعى آن عهد هماهنگ ساخت. اين رويكرد مصلحت‏جويانه و عميقا مذهبى سبب شد تا تعاليم اين داعى تحت عنوان «دعوت جديد» شهرت پيدا كند. وى به يارى اين انديشه‏هاى تازه، ضمن متحد ساختن نزاريان ايران، نيرو و آرمان‏هايى تازه بدانان داد و با رهبرى خويش، در مقام «حجت» امام غايب، جامعه‏ى نزارى را به سمت كسب توانمندى‏هاى سياسى نيز سوق داد.

واژه‏هاى كليدى: حسن صباح، دعوت جديد، مقام امام، تعاليم امام، اسماعيليان ايران، جنبش نزارى، حُجّت.

مقدمه

آيين اسماعيلى از تشيع امامى منشعب شده و در روزگار خلفاى فاطمىِ مصر، كه خود اسماعيلى بودند، رشد و شكوفايى بسيارى پيدا كرده بود. در آن عهد شمار زيادى از دانشمندان اسماعيلى ايرانى در ايران و مصر به كار تأليف آثارى در باب عقايد خويش مشغول بودند. آنان ضمن نشر دعوت و هدايت نوكيشان، به بازسازى و كارآمدى ساختار اين آيين نيز همت گماشتند. داعيان ايرانى در ترقى و توسعه‏ى دعوت فاطمى و سازمان تبليغاتى نيرومند آن نقش انكارناپذيرى داشته‏اند. اين كوشش‏ها در استحكام خلافت فاطمى در مصر و پيش‏بردن سياست‏هاى خارجى آن نيز بسيار مؤثر بود. اما اين پيوندِ تنگاتنگِ ميان اسماعيليان ايران و مصر، در اواخر قرن پنجم قمرى، با بروز تنازع مذهبى بر سر جانشينى خليفه مستنصر فاطمى (487ـ426ق) از هم گسست و در پى آن، فرقه‏ى تازه‏اى به وجود آمد. سردم‏دارى اين جريان مذهبى را حسن صباح بر عهده داشت. وى معتقد به حقانيت پسر بزرگ خليفه (نزار) براى قرار گرفتن در جايگاه امامت اسماعيليان پس از مستنصر بود و در اعتراض به غصب مقام نزار كه به دسيسه‏هاى درباريان و توسط برادر كوچك‏ترش (مستعلى) انجام گرفت، خود را از پيكره‏ى اصلى تشكيلات اسماعيلى در مصر جدا كرد و دعوت مستقل اسماعيلى را در ايران بنيان نهاد. اين گروه مذهبى نو با نام نزارى شهره گشت. اندكى پس از پيدايش اين گروه، محيط مساعدى براى گسترش و تبديل آن به يك جنبش فراهم شد. با آشكار شدن آشفتگى ساختار سياسى حكومت سلجوقى از يك سو و نارضايتى ايرانيان از نابسامانى‏هاى امور كشور، از سوى ديگر، دعوت نزارى مبناى يكى از مهم‏ترين حركت‏هاى عدالت‏خواهانه و بيگانه‏ستيز مردم اين سرزمين شد.

طرح مسأله

محور اين پژوهش، نقش حسن صباح در تبيين ساختار فكرى جنبش نزارى است. البته نمى‏توان تأثير اوضاع سياسى و اجتماعى و اقتصادى ايران در قرن پنجم قمرى و به خصوص سيطره‏ى سخت‏گيرانه‏ى تركمانان سلجوقىِ سنى‏مذهب را در شكل‏گيرى اين جنبش انكار كرد. بدون شك، اين امور بر سازمان‏دهى تازه‏ى اسماعيليان به پيشوايى حسن صباح تأثير فراوان گذاشت، اما حركت گسترده و بنيادگراى نزاريان، مانند بسيارى از جريان‏هاى سياسى و اجتماعى در ايران، اساسا بر انديشه‏هاى مذهبى استوار بود. اين خصوصيت در جنبش نزارى بسيار حايز اهميت است؛ زيرا ثبات عقيده و صبر و جان‏نثارى نزاريان، عنصر ممتاز و خصوصيت شاخص آنان و اصل ضرورى فعاليت‏ها و توفيقات شگرف سياسى آنان بود كه نزديك به دو قرن دوام يافت و اسباب شگفتى دشمنان سرسخت و فراوان اين گروه شد و گمان بر آن است كه يك چنين قدرتى بدون وجود اعتقادى راسخ و استوار ممكن نمى‏گرديد.

آنچه در اين پژوهش مورد نظر قرار گرفته بررسى افكار و انديشه‏هاى حسن صباح و ميزان تأثير او در گسترش اعتماد به نفس و قوت گرفتن جامعه‏ى اسماعيلى ايران است كه در قالب سه پرسش عرضه مى‏گردد.

1. حسن صباح چه دگرگونى‏هايى در انديشه‏هاى اسماعيلى ايجاد كرد؟

2. آثار اين انديشه‏ها در ميان اسماعيليان ايران چه بود؟

3. حسن صباح در پى اين دگرگونى‏ها به كدام مرتبه از مراتب تشكيلاتى اسماعيلى دست يافت؟

پيشينه

حسن صباح بسيارى از ساختارهاى دعوت اسماعيلى فاطمى را تغيير نداد. مباحث كيهان‏شناسى و معرفت و شناخت‏شناسى فلسفى كه از جمله مهم‏ترين بخش‏هاى منظومه‏ى فكرى اسماعيليان بود،1 اساسا مورد نظر وى نبود. كيش اسماعيلى مبتنى بر مرجعيت امام بود. امام در دعوت فاطميان، معلم اول و مطلع از غيب و وراث علوم نبوى و انسانى فوق بشر و معصوم از خطا بود، اما در دوره‏اى نزديك به روزگار حسن صباح، فيلسوفان اسماعيلى كه غالبا ايرانى بودند، دگرگونى‏هايى در سلسله مراتب دينى ايجاد كردند؛ از جمله‏ى اين تحولات، مسأله ارتقاى رتبه‏ى امام بود كه نزد داعيان اسماعيلى، چون: ابوحاتم رازى (ت 322 ق) ابويعقوب سجستانى (ت بعد از 361ق) و حميدالدين كرمانى (ت بعد از 411ق) نيز سابقه داشت. امام كه تا پيش از اين در مرتبه‏اى پايين‏تر از مقام «ناطق»2 و «اساس»3 قرار داشت و در عالم جسمانى مظهر «جدّ»4 روحانى بود، اينك نه تنها از مرتبه‏ى «نفس كل» درگذشته، بلكه مظهر «كلمه امر»5 شده بود. معناى اين سخن آن بود كه خداوند به ميانجى امام، جهان را آفريده و، در عين حال، او مظهر و تجلى ذات بارى تعالى بوده است.6 شدت تأكيد بر جايگاه والاى امام سبب بروز برخى افراط‏كارى‏ها شد تا جايى كه شمارى از اسماعيليانِ نخستين معتقد بودند كه هر كس به امام اعتقاد پيدا كرد، بر هر كارى مجاز است.7

لزوم تعليم از امام ـ كه مورد تأكيد حسن صباح بود و يارانش را بدان رو «تعليميه» مى‏گفتند8 ـ نيز امرى نوظهور نبود؛ زيرا شيعيان از آغاز تاريخ خويش در برابر اهل سنت، قائل به مرجعيت اشخاص برگزيده و معصوم در حل و فصل مسائل دينى بودند. اين امر به معناى پذيرش اصل «تعليم» بود و بديهى است كه در چنين روندى «امام» همان شخص مورد نظر شيعه است كه معلم و مرجع تعليم است.9 بنابر اعتقادات شيعه، اگر خداوند، براى راه‏نمايى خلق، پيامبرى را با توانايى و قدرتى كه به وى عطا مى‏شود بر مى‏گزيند، چگونه ممكن است از تداوم و نگه‏داشتن دينش غفلت ورزد؟ به نظر شيعيان، اين بى‏توجهى در حكمت الهى محال است. آنان يقين داشتند كه خداوند جانشينى براى پيامبر تعيين كرده و آن فرد برگزيده جز حضرت على عليه‏السلام نيست. استدلال شيعيان اساسا بر اين دليل استوار بود كه فقط على عليه‏السلام داعيه‏ى جانشينى پيامبر را داشته و بنابر ادعاى على كه او به تصريح پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله امام مبين و برگزيده از جانب خداست، اين حق براى آن حضرت ثابت مى‏گردد؛ لذا ادعاى اهل سنت مبنى بر اين كه اشخاص مى‏توانند به اختيار خود خليفه‏اى برگزينند، نه تنها مخالف و مغاير اين دليل مبين (يعنى ادعاى امامت على عليه‏السلام ) بلكه خلاف اظهار صريح پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در نصب على عليه‏السلام به جانشينى خود است.10

اسماعيليان نيز مانند ديگر شيعيان معتقد بودند على عليه‏السلام وصى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است؛ زيرا به نص موثق و صريح به وصايت و جانشينى برگزيده شده و امام امت اسلامى است و پس از وى هر امامى، امام پس از خود را به نص نام مى‏برد.11 امامِ مورد اعتقاد شيعه در تمامى حوزه‏هاى هدايت پيامبر، از جمله قلمرو علم و دانش مذهبى، به اعتبار اين كه باب مدينه‏ى علم پيامبر است، جانشين او مى‏گردد.12 آنان مى‏گفتند كه علم، به رأى و قياس براى آدمى حاصل نمى‏شود، بلكه به تعليمِ معلم صادق حاصل مى‏گردد.13 بدون ترديد، شيعيانِ نخستين اين نوع تعليم را در حوزه‏ى تكاليف شرعى روا مى‏شمردند، اما در امور نظرى منكر حصول علم به طريق استدلال نبودند؛14 ولى حسن صباح و گويا برخى از داعيان اسماعيلى، پيش از وى، استدلال را در وصول به علم در اصول عقايد كافى نمى‏شمردند و مى‏گفتند به معلم احتياج داريم. احتمالاً اصل تعليم، كمابيش شبيه آنچه حسن صباح عرضه كرد، پيش از اين نزد داعيان ديگر مطرح بود. هاجسن بر اين نظر است كه شايد حسن آن را از داعى پيش از خود (عبدالملك عطاش) اخذ كرده و از عربى به فارسى برگردانده باشد.15

شكل‏گيرى انديشه‏ى دعوت جديد نزد حسن صباح

نزاريان اوليه و به خصوص حسن صباح، توجه و علاقه‏ى خاصى به عقيده‏ى امامت ابراز مى‏داشتند.16 او از مناديان اعتلاى مقام امام در سلسله مراتب آيين اسماعيلى بود و نظرش را درباره‏ى اين موضوع، هنگام گفتار در مورد ضرورت تعليم از امام مطرح كرده است.17 انديشه‏ها و تفسيرهاى تازه‏ى حسن صباح و داعيان متقدم بر او در باب عقايد اسماعيلى سبب وضع و ظهور دعوتى نو شد. اين دعوتِ به خصوص به نام حسن صباح شهرت يافت. وى نخستين بار به تبيين دقيق اين دعوت برخاست و فصولى در مورد آن منتشر كرد؛18 از اين‏رو حسن صباح را بنيان‏گذار واقعى دعوت جديد اسماعيلى مى‏دانند. آرا و انديشه‏هاى حسن صباح و تأثير آن در انسجام ذهنى نزاريان انعكاس گسترده‏اى در ميان مورخان و ناظران سنى داشت و آنان دعوت او را نو و در برابر دعوت فاطميان (الدعوة القديمة) مى‏دانستند و آن را «الدعوة الجديدة» نام نهادند.19

بنابر گزارش‏هاى تاريخى، حسن صباح پس از بازگشت از مصر و پيش از دست‏يابى بر الموت ـ در فاصله‏ى سال‏هاى 473ـ483 قمرى برخى از آموزه‏هاى اصلى دعوت جديد را در جريان نشر دعوت به كار گرفت و همانها هم، عامل نفوذ و تأثير سخنان وى بر ياران تازه‏ى وى بود. از جمله اين آموزه‏ها تأكيد و پافشارى حسن بر لزوم تعليم از امام بود و اين كه امام اسماعيلى تنها آموزگار واقعى و شايسته است.20 معرفى جايگاه رفيع امام در نظام هستى و ضرورت انحصار تعليم به وى، مهم‏ترين بخش آموزش‏هاى حسن بود؛21 افزون بر اين آموزه‏هاى عقيدتى، جذابيت گفتارهاى حسن در طعن وى بر سلجوقيان بود. او از سلجوقيان ترك‏نژاد نفرت نداشت، ولى شيوه‏ى حكومت آنان را ناپسند مى‏دانست؛ از اين‏رو، در تعاليمش آنان را طرد مى‏كرد و نژاد تركان را از جنس جن و پرى مى‏شمرد؛22 ايرانيان كه در آن روزگار از تركان ستم بسيار مى‏ديدند از اين ظرافت‏ها و نكته‏گيرى‏ها به وجد مى‏آمدند و دعوت حسن صباح را بسيار خوشايند و موافق طبع و ميل درونى خويش مى‏يافتند.

چهار فصلِ حسن صباح، بيانيه‏ى دعوت جديد

چنان كه گذشت، اعتقاد به تعليم (از امام) از عقايد اساسى و بنيادى نزاريان نخستين بود؛ اما با توجه به اين كه نياز به تعليم از اشخاص برگزيده در ميان اسماعيليان از آغاز وجود داشت، اين پرسش مطرح مى‏گردد كه نظريه نزاريان شامل چه پديده‏ى تازه‏اى بود و چه تغييرى ايجاد كرده بود؟

پاسخ اين پرسش بر اين فرض استوار است كه دعوت جديد حسن صباح، در واقع، تنظيم مجدد و تفسير جديدى از يك انديشه‏ى كهن شيعى بود. اين تعبير تازه از اصل تعليم، به كامل‏ترين و پرورده‏ترين وجه، به قلم حسن صباح، در رساله‏اى كلامى به نام چهار فصل، به زبان فارسى ارائه شده بود كه اكنون در دست نيست، اما معاصر وى، عبدالكريم شهرستانى (ت 548 ق)، خلاصه‏اى از اين اثر را به عربى در كتاب الملل و النحل خويش كه تنها چهار سال پس از مرگ حسن صباح تأليف شده گزارش كرده است.23 اين خلاصه كامل‏تر و مشروح‏تر از گزارش‏هايى است كه مورخان ايرانى، چون جوينى و رشيدالدين فضل‏اللّه‏ ارائه كرده‏اند.24 منبع اصلى پژوهش حاضر در باب آراى حسن و دعوت جديد نيز مبتنى بر گزارش مستوفى و منظم شهرستانى است؛ با اين همه، از گزارش‏هاى جوينى و مؤلفان ديگر، به رغم اختصار آنها، نيز بهره گرفته شده است.

جوينى در گزارش كوتاه و روشن خويش نوآورى حسن صباح را چنين آورده است:

تغيير او آن بدعت را كه بعد از او همان طايفه آن را دعوت جديده خواندند چنان بود كه... حسن صباح، به كلى درِ تعليم و تعلم دربست و گفت: خداشناسى به عقل و نظر نيست به تعليم امام است؛ چه اكثر خلق عالم عقلااند و هر كس را در راه دين نظريست. اگر در خداشناسى نظر عقل كافى بودى، اهل هيچ مذهب را بر غير خود اعتراض نرسيدى و همگنان متساوى بودندى، چه همه كس به نظر عقل متدين‏اند. چون سبيل اعتراض و انكار مفتوح است و بعضى را به تقليد بعضى احتياج است، اين خود مذهب تعليم است كه عقل كافى نيست و امامى بايد تا در هر دور مردم به تعليم او متعلم و متدين باشند.25

حسن صباح ـ چنان كه شهرستانى بيان داشته است ـ عقيده‏ى شيعيان در باب تعليم را در چهار فصل به عبارت درآورد. هدف نگاشتن اين فصول، كه صورت انتقاد از نظريه‏ى شيعيان پيشين در باب عقيده به تعليم را دارد، اثبات اين رأى است كه تنها امام اسماعيلى مى‏تواند آن معلم محق و راستين بعد از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باشد. شايد از همين روست كه به نقل شهرستانى و جوينى، حسن اين فصول را «الزام» نام نهاد.26 اين فصل‏ها به اختصار حاوى اين مطالب است:

در نخستين قضيه، حسن بر عدم كفايت عقل به تنهايى در فهم و درك حقايق دينى تصريح و تأكيد مى‏كند. جوينى به تكيه‏ى كلام حسن در اين قضيه اشاره كرده، مى‏گويد:

دقيق‏ترين آن الفاظ و معانى يكى آن است كه از معترضان مذهب خود سؤال مى‏كرد كه خرد بس يا نه بس؛ يعنى اگر خرد در خداشناسى كافى است، هر كس كه خردى دارد معترض را برو انكار نمى‏رسد و اگر معترض مى‏گويد: خرد كافى نيست، با نظر عقل بهم هر آينه معلمى بايد. اين مذهب اوست.27

و غرض وى رد عقيده‏ى فلاسفه است؛ چون آنان تنها بر عقل تكيه مى‏كنند. ديگر شيعيان و اهل سنت با وى در اين نظريه (عدم كفايت عقل و ضرورت وجود معلم) اتفاق دارند.28

در قضيه‏ى دوم، حسن نظريه‏ى اهل سنت را درباره‏ى صحت اتخاذ علم دين از علما و فقهاى متعدد نفى مى‏كند و گويد:

چون احتياج به معلم، ثابت شد، يا هر معلمى به اطلاق صلاحيت تعليم دارد يا از معلمى صادق ناگزير است؟ كسى كه قائل به صلاحيت هر معلمى باشد، او را نرسد كه ديگران را انكار كند و اگر كسى ترجيح نهد و معلم خصم را انكار كند، هر آينه پذيرفته است كه به ناچار معلمى صادق و معتمد بايست.29

حسن و ديگر شيعيان در اينجا اتفاق نظر دارند كه تنها يك معلمِ مؤيّد از جانب خداوند مى‏تواند باشد و آن، امام صادق در هر زمان و دوره است؛ بنابراين اهل سنت نيز بر خطا هستند.

در قضيه‏ى سوم، حسن نظريه‏ى مرسوم شيعه را در باب تعيين امام زير سؤال مى‏برد. به گفته‏ى او، حال كه نياز به معلمى صادق ثابت شد، آيا نبايد نخست وى را شناخت؟ براى شناخت يگانه معلم صادق در هر دوره، بايد صداقت و مرجعيت او اثبات پذيرد.30 با اين استدلال، شيعيان نيز مانند اهل سنت و فيلسوفان در تنگنا مى‏افتند.

حسن در قضيه چهارم مى‏كوشد با طرح و تنظيم مجدد تمام مسأله، اين ابهام و سردرگمى را حل كند. او به طور كلى نظر شيعه را داير بر اين كه مردم به امامى صادق نياز دارند، اجمالاً تأييد مى‏كند.31 به نظر وى، شناخت مرجعيت معلّمِ مورد نياز را نمى‏توان از چيزى وراى خود آن به دست آورد. وى گويد: در اين بحث با باريك‏بينى در ماهيت دانش مى‏توان به جواب مناسب رسيد. علم حقيقى از تضاد موجود ميان دو امر متقابل كه تنها از طريق يكديگر شناخته مى‏شوند حاصل مى‏گردد. اين اصل اجتماعى، در مورد فردى كه در جست‏وجوى معلم صادق است و معلم صادق كه بايد شناخته شود، قابل مشاهده است. بدون وجود امام، آنچه از راه خرد براى ما حاصل مى‏شود، نامفهوم و غير معقول است و از سوى ديگر، بى‏رهبرىِ عقل هم به امام پى نتوان برد، پس براى شناختن امام از عقل گزيرى نيست؛ اما اين استدلال نمى‏گويد كه آن معلم كيست و نيز جوينده را به حقيقت غايى رهبرى نمى‏كند. حسن گويد:

عقل در اين مرحله ما را به نحوى كلى از «احتياج» به امام آگاه مى‏سازد، بى آن‏كه ما را به امام برساند.32

او براى گشودن گره اين مشكل به يك عقيده قويم شيعى رجوع مى‏كند و بدان اعتبار تازه‏اى مى‏بخشد. او گويد:

امام حجت خداست؛ يعنى امام بذاته و فى نفسه حجت است. ماهيت ادعاى وى حجت حقانيت اوست.

يا به نقل جوينى از حسن:

دليل او مجرد قول اوست كه مى‏گويد.33

وى احتياجى را كه مردم به وجود يك امام دارند برآورده مى‏سازد؛ بنابراين، امام در اثبات ادعاى خويش نيازى به حجت حقانيت و دليلى كه بيرون از ذات او باشد ندارد.34 به نظر حسن، امام صادق راستين با عرضه‏ى خويش براى تعليم محتاجان به كسب حقايق دينى، يك ضرورت عقلى را برآورده مى‏سازد و او همان امام اسماعيلى است كه صرف وجود و ادعاى او دلايل كافى بر صدق و مشروعيت او هستند و نيازى به آوردن معجزه و ارجاع به اصل و نسب ندارد.35 حسن در پايان استدلال‏هاى خود بر عبارتى انگشت مى‏گذارد كه مهم‏ترين سخن او در تعيين امام است. به گزارش جوينى:

حسن صباح صراحتا گفته است: چون اثبات تعليم كردم و غير من قايلى نيست به تعليم، پس تعيين معلم به قول من است. به مانند آن‏كه كسى گويد: من مى‏گويم امام فلان كس است و برهان برين آن است كه اين سخن من مى‏گويم.36

در انديشه‏ى حسن درباره‏ى امام، به يك نظر شگرف ديگر نيز پى مى‏بريم. او در بهره‏ورى‏هاى زيركانه‏ى خود از آراى ديگران براى اثبات نظريات خود، بر اين نكته تأكيد مى‏كند كه براى درك مفاهيم عالى قدرى چون وحدانيت خدا و مسائلى از اين دست، در نهايت به تعليم امام نيازمنديم. امام محور همه‏ى امور قرار مى‏گيرد و نظر دقيق در مسائل عقيدتى، محوريت او را تأكيد مى‏كند.37 و بنابر آنچه خواجه نصير در رساله‏ى تصورات از مولانا حسن نقل مى‏كند:

ميزان دعوت مبارك بر اين نهاد كه حق در هر وقت، آن باشد كه مُحِقّ (امام) لذكره السلام فرمايد، نه آن‏كه از مُحِقّ (امام) گذشته شنيده باشد حق آن است كه به محق وقت بسته باشد و باطل آن‏كه از مُحِقّ وقت بازگسسته باشد.38

چنان كه هاجسن نيز نتيجه مى‏گيرد، امامت مورد نظر حسن در هيچ تركيبى تاريخى و تجربى نمى‏گنجد.39 آنچه مطلوب حسن صباح است، حقيقت عقلانى امام نيست، اقتدار و مرجعيت محض اوست؛ از همين رو وى بر استقلال و اختيار بى حد امام اصرار مى‏ورزد40 و مرجعيت تعليمى مستقل هر امام را در زمان خويش مورد تأكيد قرار مى‏دهد.

دعوت جديد حسن صباح مخالفان جدى و سرسختى داشت. گزارش‏هاى متعددى از مجالس بحث ميان حسن و يارانش با مخالفان نظر او وجود دارد.41 هم‏چنين تأليفات بسيارى كه در رد نزاريان و تعليميان از روزگار حسن صباح نوشته شده و برخى از آنها مانند فضايح الباطنيه و المنقذ من الضلال نگارش غزالى و النقض از عبدالجليل رازى، حاوى آگاهى‏هاى ارزنده‏اى است. ضمنا در مجموع رسائل فارسى ضياء الدين جرجانى كه از حدود قرن نهم هجرى است، اطلاعات ارزشمندى در باب تلاش علماى شيعه در رد آراى نزاريان و تعليميان آمده است.

انعكاس دعوت جديد در ميان نزاريان ايران

اثبات حقانيت امام اسماعيلى ـ آن چنان كه حسن بيان كرد ـ استقلال مذهبى براى حسن و اصحاب وى فراهم ساخت و نتيجه‏ى آن ـ بنا بر گزارش شهرستانى ـ اين بود كه نزاريان خود را فرقه‏ى ناجيه و برحق قلمداد مى‏نمودند؛ زيرا بنا بر قول مشهورِ حسن صباح:

آنان داراى امام هستند، ولى ديگران امامى ندارند.42

حسن بر يكپارچگى نهضت نزارى تأكيد بسيار داشت و در اعتقادات نيز بر آن بود كه

كه نشانه‏ى حق وحدت است و علامت باطل كثرت.

سپس وحدت مورد نظر خود را اين گونه تبيين مى‏كند:

وحدت با تعليم است و تعليم با جماعت و جماعت با امام.43

امام اسماعيلى از نظر وى مظهر حقانيت مذهب و وحدت فرقه است و هموست كه مانع دوگانگى و پراكندگى مى‏گردد.

عقيده‏ى تعليم كه حسن با تمام نيرو و توانش در راه اشاعه‏ى آن مى‏كوشيد، سبب تحول روحى عميق در اسماعيليان ايران شد. حسن و پيروانش بر وحدت جامعه‏ى اسماعيلى نزارى و فداكارى‏هاى همه‏ى افراد براى اعتلاى آن جامعه و حصول به مقاصد مذهبى تأكيد مى‏كردند.44 كيش اسماعيلى، نهضتى براى آينده بود و هميشه اميد به پايان شب سياه ظلم و جهالت و طلوع صبح زيباى عدالت و به ثمر نشستن حقيقت داشت. نزاريان خود را براى رسيدن به چنين آرمانى مهيا مى‏كردند. اسماعيليان ايران در روزگار حسن و ديگر خداوندگاران الموت تلاش گسترده‏اى را آغاز كردند تا بر تمامى منابع مالى جامعه چيره شوند و بدين وسيله به قدرت دست يابند. از نظر آنان جامعه مظهر قدرت بود و كسب قدرت به معناى پرهيز از هر گونه تفرقه و چنددستگى.45 ظاهرا در تدبير براى پيش‏گيرى از ايجاد اختلاف آرا در ميان جامعه‏ى اسماعيلى بود كه حسن عوام الناس را به كلى از خوض در علوم منع كرد و شهرستانى خبر مى‏دهد كه وى حتى علما و دانشمندان اسماعيلى را از مطالعات آزاد فلسفى بازداشت و آن را موكول به ميزان وقوف آنان در هر علم و ارزيابى كتاب‏هاى مورد درخواستشان كرد.46 هاجسن مى‏گويد اين امر براى آن بود كه اسماعيليان را به تدريج به فراگيرى دانش‏ها ترغيب كند،47 ولى به نظر مى‏رسد دليل اصلى محدود ساختن مطالعات عميق و فلسفى، اوضاع و احوال سياسى بود. نزاريان درگير مبارزه‏اى شديد با سلطه‏گران سلجوقى و هم‏دستان ايرانى مسلمانشان شدند و فرصت‏ها و توجهات فكرشان نيز معطوف به رفع احتياجات ضرورى در اين رويارويىِ خشن و نفس‏گير بود؛ بنابراين، مجالى براى اسماعيليان نزارى براى پرداختن به مطالعات فلسفى، كه نياز به آرامش و سكون داشت، نبود. اين تدابير حسن، علاوه بر آن‏كه بر پيشبرد امر دعوت مؤثر بود، با آموزه‏هاى وى درباره‏ى يكپارچگى مذهبى جامعه‏ى اسماعيلى ايران و مرجعيت تعليمى امام مناسبت تمام داشت.

ارتقاى حسن در جنبش نزارى به مقام حجت امام

به هر حال، با تلاش حسن صباح و ديگران، عقيده‏ى تعليم در انديشه‏ى اسماعيليان ايران چنان نمودى يافت كه آنان را «اصحاب تعليم» يا «تعليميه» ناميدند.48 محور و اساس عقيده‏ى تعليم حضور امام بود، اما پس از مرگ مستنصر فاطمى در 487 قمرى كه امام مورد اعتقاد همه‏ى فرق اسماعيلى از مصر تا سند بود، نزار، وليعهد و جانشين مستنصر فاطمى به دست برادر كوچك‏ترش مستعلى، به قتل رسيد.49 و سخت‏گيرى و تعقيب بازماندگان نزار سبب شد تا مسأله‏ى امامت پس از نزار در پرده بماند.

اسماعيليان عقيده داشتند كه در زمان غيبت و اختفاى امام، «حجت» نماينده‏ى تام الاختيار او در ميان مردم است.50 بر اين اساس، نزاريان نيز حسن صباح را نماينده‏ى تام امام و حجت زنده‏ى او در جامعه‏ى نزارى و پاسدار دعوت نزارى، تا زمانى كه امام دوباره به تن خويش ظهور كند، مى‏شمردند. در قديمى‏ترين رساله‏ى موجود نزارى به نام هفت باب بابا سيدنا كه در حدود 596 قمرى مؤلفى ناشناس آن را نوشته، آمده است:

حضرت بابا سيدنا حسن صباح قدس سره و رزقنا عنه حجت اكبر قائم قيامت بود.51

و همان جا تصريح شده كه حسن صباح، آمدن قريب الوقوع قائم را پيش بينى كرده است. تعبيرى شبيه به اين را در كتاب تصورات، يا روضة التسليم مى‏يابيم كه آن هم اثرى است از دوره‏ى بعد از اعلان قيامت در الموت و آن را از جمله تأليفات اسماعيلىِ خواجه نصيرالدين طوسى مى‏شمارند.52 در آن‏جا وى سيدنا را با لقب «حجت اعظم مولانا قائم القيامة» مى‏خواند.53 افزون بر اين، در اين اثر اسماعيلىِ خواجه نصير مطلب ديگرى راجع به حسن صباح هست كه از جايگاه والاى او نزد نزاريان حكايت مى‏كند و جاى تأمل بسيار دارد. بدين عبارت كه «نفس حجت اعظم كه به خود هيچ نداند و هيچ نباشد... و در غيبت امام لذكره السلام خليفت او باشد و به قوت قبول فيض... خلق را از امام لذكره السلام بياگاهاند و خلايق را به امام راه نمايد.54 و در آن تصريح شده كه حسن صباح در غيبت امام «خليفه‏ى» او و متصدى راه‏نمايى مردم به سوى امام است؛ و از آن‏جا كه در مراتب دعوت اسماعيلى خليفه جايگاهى فروتر از امام دارد و جانشين وى است، اين مطلب مى‏رساند كه حسن حجت امام و نايب وى در اداره امور پيروان او شد.

به هر حال، رسيدن حسن به جايگاه حجت در دعوت نزارى در روزگار استتار امام، به معناى قرار گرفتن حسن در رهبرى نزاريان است، اما اين مهم تنها پس از آن صورت گرفت كه رهبرى نزاريان با سركوب جنبش نيرومند نزارى در اصفهان به قلعه‏ى الموت منتقل شد. از آن‏جا كه پس از گريختن عبدالملك عطاش از اصفهان، پسرش، احمد جاى وى را در پيشوايى اسماعيليان در اصفهان گرفت55 و او تا سال قتلش در 500 قمرى هم چنان با قدرت بسيار در اين سمت بود،56 قرار گرفتن حسن در رهبرى دعوت نزارى نيز مى‏بايست تا سال مذكور به تأخير افتاده باشد؛ ولى در واقع، حسن پس از دستيابى بر الموت در 483 قمرى تا سال 500 قمرى با توفيقات شگرفش در ديلم و ديگر نواحى شمال ايران و گسترش سريع و وسيع دعوت نزارى در قهستان، نشان داد كه مى‏تواند جامعه‏ى نزاريان ايران را اداره كند و از آن در يورش حوادث محافظت نمايد.

نتيجه

جدا شدن دعوت نزارى از اسماعيليان مصر، يكى از مقاطع مهم در تاريخ اسماعيليه و به خصوص تاريخ اين فرقه در ايران است. استقلال دعوت نزارى بر اساس آرا و انديشه‏هاى حسن صباح بنياد گرفت. وى با تأكيد ويژه بر ارتقاى جايگاه امام و قرار دادن آن در مقام بالاتر از ناطق يا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عملاً آن را از عينيت تاريخى خارج ساخت و ارزشى نمادين بدان داد. وى، از سوى ديگر، با طرح ضرورت و انحصار تعليم از امام در مسائل اعتقادى، بحث و مناقشه در امور نظرى را محدود و بدين ترتيب، از بروز اختلافات فكرى در ميان نزاريان پيش‏گيرى كرد. حسن صباح را به خاطر اين انديشه‏هاى مذهبى، بنيان‏گذار دعوت جديد نزارى مى‏دانند.

انديشه‏هاى حسن صباح در متحد ساختن جامعه‏ى اسماعيلى ايران تأثيرى شگرف گذاشت. اين اسماعيليان (نزاريان)، به رغم دشوارى‏هاى فراوان، با اعتقادى استوار و صبرى مثال‏زدنى در برابر دشمنان فراوانشان پايدارى كردند.

دگرگونى‏هاى اعتقادى نزاريان و التزام آنان به حفظ خويش در برابر ناملايمات و، از سوى ديگر، غيبت امام و عدم دسترسى نزاريان به او سبب شد تا حسن صباح با عرضه‏ى توانايى‏هاى خويش به مقام «حجت» برسد و به عنوان جانشين امام، پيشوايىِ مذهبى و اجتماعى و سياسى نزاريان را بر عهده گيرد. بدين ترتيب، جامعه‏ى اسماعيلى در ايران، پس از پشت سر گذاشتن بحران‏هاى حاصل از نخستين مرحله‏ى استقلال، ضمن رسيدن به خودباورى، در راه كسب موفقيت‏هاى بزرگ گام نهاد.

پى‏نوشت‏ها:

1. شهرستانى، الملل و النحل، تحقيق محمد سيد كيلانى، ج 1، ص 193.
2. در اعتقاد اسماعيليان، «ناطق» همان نبى است كه مظهر عقل در اين عالم است و شخص كامل بالغ باشد (شهرستانى، همان، ج 1، ص 193).
3. آنان «اساس» را منطبق بر وصى سازند كه مظهر نفس كلى در اين عالم است و او بر مثال كودكى باشد كه رو به كمال دارد (همان، ج 1، ص 194).
4. «جدّ» يكى از حدود عالم روحانى است. جدّ قوت «امر» را از نفس كلى مى‏پذيرد و به «فتح» مى‏رساند (ر.ك: ناصر خسرو، روشنايى نامه، 1373 ش، ص 206 ـ 199).
5. امر بارى سبحانه اندر توهم نيايد و انديشه اندرو نرسد، به هيچ روى از روى‏ها (همان، ص 204).
6. ر.ك: فرهاد دفترى، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمه‏ى فريدون بدره‏اى، ص 277ـ283 و 422ـ424.
7. اشعرى قمى، المقالات و الفرق، ص 13ـ184؛ حسن نوبختى، فرق الشيعه، ص 69ـ74 و 102ـ113 و محمد حسينى العلوى، بيان الاديان، ص 53ـ56.
8. نظام الملك طوسى، سير الملوك (سياستنامه)، ص 31 و شهرستانى، همان، ص 192.
9. مارشال هاجسن، فرقه‏ى اسماعيليه، ص 68ـ69؛ نيز در باب سلسله مراتب اسماعيلى ر.ك: آندره برتلس، ناصر خسرو و اسماعيليان، ص 242ـ256.
10. ر.ك: دفترى، همان، ص 424ـ423.
11. مارشال هاجسن، همان، ص 69.
12. ر.ك: خواجه نصيرالدين طوسى، تصورات (روضة التسليم)، ص 110ـ125.
13. مارشال هاجسن، همان‏جا. اسماعيليان معتقد بودند كه تنها از طريق «تاويل» توسط امامان مى‏توان به حقايق باطنى دين دست يافت و امام با تعليم حقيقت را براى ياران خاص بيان مى‏كند (ر.ك: دفترى، «باطنيه»، دانشنامه جهان اسلام، ص 556).
14. ر.ك: كلينى رازى، الاصول من الكافى، ج 1، ص 4ـ7.
15. براى مشاهده‏ى استدلال ر.ك: مارشال هاجسن، همان، ص 67ـ68.
16. ر.ك: شهرستانى، همان، ج 1، ص 195 و عطاملك جوينى، تاريخ جهان گشا، ج 3، ص 195.
17. ر.ك: قسمت بعدى.
18. ر.ك: شهرستانى، همان، ج 1، ص 192 و 195.
19. ر.ك: شهرستانى، همان، ج 1، ص 192؛ جوينى، همان، ج 3، ص 186 و 195؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏ همدانى، جامع التواريخ، ص 105ـ106 و جمال‏الدين كاشانى، زبدة التواريخ، ص 142.
20. شهرستانى، همان‏جا.
21. رشيدالدين فضل اللّه‏ همدانى، همان، ص 127ـ131 و جمال‏الدين كاشانى، همان، ص 162 و 165ـ166.
22. هفت باب بابا سيدنا، ص 406.
23. شهرستانى، همان، ص 195ـ197.
24. عطاملك جوينى، همان، ج 3، ص 196ـ199 و رشيدالدين فضل‏اللّه‏، همان.
25. عطاملك جوينى، همان، ج 3، ص 195ـ196.
26. شهرستانى، همان، عطاملك جوينى، همان.
27. عطاملك جوينى، همان.
28. شهرستانى، همان‏جا.
29. همان، ص 196.
30. همان‏جا.
31. همان‏جا.
32. همان‏جا.
33. عطا ملك جوينى، همان، ج 3، ص 197.
34. شهرستانى، همان‏جا.
35. همان‏جا.
36. جوينى، همان‏جا.
37. شهرستانى، همان، ج 1، ص 197.
38. خواجه نصيرالدين طوسى، تصورات، ص 148.
39. مارشال هاجسن، فرقه‏ى اسماعيليه، ص 76.
40. فرهاد دفترى، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ص 422.
41. ر.ك: رشيدالدين فضل‏اللّه‏ همدانى، همان، ص 127ـ131؛ جمال‏الدين كاشانى، همان، ص 162 و 165ـ166.
42. شهرستانى، همان، ص 195.
43. همان، ص 197.
44. مارشال هاجسن، همان، ص 78ـ79.
45. همان، ص 78.
46. شهرستانى، همان، ص 197.
47. هاجسن، همان، ص 79.
48. نظام الملك طوسى، همان، ص 311 و ر.ك: شهرستانى، همان، ص 168 و 192.
49. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 8 ، ص 172ـ173.
50. فرهاد دفترى، همان، ص 135، 136 و 403.
51. هفت باب بابا سيدنا، ص 391.
52. مارشال هاجسن، همان، ص 336.
53. ر.ك: خواجه نصيرالدين طوسى، همان، ص 123ـ 148.
54. همان، ص 123.
55. نيشابورى، ص 40؛ راوندى، ص 156.
56. نيشابورى، ص 42؛ حسينى، ص 79؛ ابن اثير، ج 8، ص 242.

منابع:

ـ ابن اثير، عزالدين ابوالحسن على، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارالفكر، 1398 ق / 1978م).
ـ اشعرى قمى، سعدبن عبداللّه‏، المقالات و الفرق (تهران، مركزانتشارات علمى و فرهنگى، 1361ش).
ـ برتلس، آندره، ناصر خسرو و اسماعيليان، ترجمه يحيى آرين پور (تهران، بنياد فرهنگ، 1364ش).
ـ جوينى، علاءالدين عطاملك، تاريخ جهانگشا، تصحيح محمد بن عبدالوهاب قزوينى (تهران، ناشر نقش قلم، 1378ش).
ـ حسينى العلوى، ابوالمعالى محمد، بيان الاديان، تصحيح عباس اقبال آشتيانى و محمد تقى دانش پژوه، به اهتمام سيد محمد دبيرسياقى (تهران، انتشارات روزنه، 1376ش).
ـ حسينى، صدرالدين بن على، كتاب اخبار الدوله السلجوقيه، تصحيح محمد اقبال (بيروت، دارالافاق الجديده، 1404 ق / 1984م).
ـ دفترى، فرهاد، «باطنيه»، دانشنامه جهان اسلام (بنياد دايرة المعارف اسلامى، 1373ش).
ـ ــــــــــــــــــــ، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمه‏ى فريدون بدره‏اى (تهران، نشر و پژوهش فرزان، 1376ش).
ـ راوندى، محمدبن على، راحة الصدور و آية السرور، تصحيح محمد اقبال و مجتبى مينوى (تهران، انتشارات امير كبير، 1364ش).
ـ شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم، الملل و النحل، تحقيق محمد سيد كيلانى (بيروت، دارالمعرفة، بى‏تا).
ـ طوسى، نصيرالدين، تصورات يا روضه التسليم، تصحيح و لاديمير ايوانف (تهران، نشر جامى، 1363ش).
ـ طوسى، نظام الملك، سيرالملوك يا سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1372ش).
ـ كاشانى، جمال‏الدين ابوالقاسم عبداللّه‏، زبدة التواريخ، (بخش فاطميان و نزاريان)، به كوشش محمد تقى دانش پژوه (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366ش).
ـ كلينى رازى، ابوجعفر محمد، الاصول من الكافى، تصحيح شيخ نجم الدين الاملى و على اكبر غفارى (تهران، مكتبه الاسديه، 1388ق).
ـ نوبختى، ابومحمد حسن، فرق الشيعه نوبختى، ترجمه و تعليقات محمد جواد مشكور (تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361ش).
ـ ناصر خسرو، روشنايى نامه، تصحيح يازى‏چى و بهمن وحيدى (تهران، انتشارات توس، 1373 ش).
ـ نيشابورى، ظهيرالدين، سلجوقنامه، به اهتمام اسماعيل افشار حميدالملك (تهران، كلاله خاور، 1332ش).
ـ هاجسن، مارشال، گ.س، فرقه اسماعيليه، ترجمه‏ى فريدون بدره‏اى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ چهارم، 1378ش).
ـ همدانى، رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، قسمت اسماعيليان و فاطميان و نزاريان و داعيان و رفيقان، تصحيح محمدتقى دانش پژوه (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى 1338ش).
ـ هفت باب بابا سيدنا (مؤلف مجهول)، ملحق به فرقه اسماعيليه هاجسن (1378ش).


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


خواجه نصير الدين طوسى و اسماعيليان

خواجه نصير الدين طوسى و اسماعيليان

منابع مقاله:

فصلنامه هفت آسمان، شماره 9، ملك‏مكان، حميد؛


اشاره

درباره خواجه نصيرالدين طوسى، فيلسوف، متكلم و دانشمند قرن هفتم، بسيار گفته‏اند و نوشته‏اند، اما هنوز نقاط ابهامى در زندگى او وجود دارد; از جمله اين ابهام‏ها مذهب وى است: با توجه به اين‏كه وى حدود سى سال با اسماعيليان زيسته، و نيز تحقيقات و كتاب‏هايى بر طبق مشرب باطنيان نگاشته است، آيا در اين مدت بر مذهب خود (شيعه امامى) باقى بوده يا به كيش اسماعيلى نزارى گرويده است؟

اگرچه كتاب‏ها و مقاله‏هاى بسيارى درباره خواجه نوشته شده است، ولى همچنان لازم است در اين زمينه تحقيقات مفصل‏ترى انجام گيرد. در اين مقاله سعى شده تا جايى‏كه ممكن است ديدگاه‏ها و نظريات مختلف درباره جنبه‏هاى مختلف زندگانى خواجه، از قبيل علت ورود به قلاع اسماعيليه، آيين ومذهب وى در مدت اقامت در نزد باطنيان، كتاب‏ها و رساله‏هاى وى بر طبق مشرب تعليميان، و از همه مهم‏تر، تاثيرپذيرى وى از اسماعيليه و ميزان انعكاس اين تاثير در نوشته‏هاى بعدى او، عرضه شود تا امكان جمع‏بندى نسبتا كاملى فراهم آيد.

زندگانى خواجه

خواجه نصيرالدين ابوجعفر محمد بن محمد بن حسن طوسى، فقيه، محقق، منجم، رياضيدان، متكلم وحكيم مشهور، در سال 597 ق در خانواده‏اى اهل علم در طوس به دنيا آمد. اصل وى از جهرود ساوه است. خواجه پس از تحصيلات ابتدايى، در نيشابور در فقه، اصول و حكمت نزد پدر خود محمد بن حسن طوسى، و در كلام و فلسفه به‏ويژه اشارات ابن‏سينا در محضر فريدالدين داماد، و رياضيات در حضور كمال‏الدين محمد حاسب، به تحصيل پرداخت. وى سپس به بغداد رفت و در آن‏جا طب و فلسفه را نزد قطب‏الدين، رياضيات را نزد كمال‏الدين يونس، و فقه و اصول را نزد معين‏الدين سالم بن بدران مصرى خواند و پس از مدت زمانى كوتاه، يكى از عالمان مشهور و برجسته قرن هفتم شد و سرانجام در 18 ذى‏حجه 672 در بغداد درگذشت و در كنار قبر امام موسى بن جعفر كاظم (ع) به خاك سپرده شد. (1)

مذهب خواجه قبل از پيوستن به اسماعيليان

بيشتر تاريخ‏نويسان و دانشمندان قائل‏اند خواجه طوسى در ابتدا شيعى امامى بوده است. (2) درعين‏حال، عده‏اى از شرق‏شناسان احتمال داده‏اند كه خواجه در يك خانواده شيعى اسماعيلى تولد و رشد يافته باشد.

ولاديمير ايوانف (1886- 1970) (3) در مقاله «يك اثر اسماعيلى به قلم خواجه نصيرالدين طوسى‏» و در مقدمه‏اى بر روضة التسليم، حدس مى‏زند كه خواجه در يك خانواده اسماعيلى به دنيا آمده است. (4)

البته ايوانف معتقد است كه چون مدارس اثناعشرى در تعليم و تربيت كارآمدتر بوده‏اند، خواجه به آن‏جا رفته و در ابتدا خود را از روى تقيه دوازده‏امامى وانمود كرده و پس از مدتى واقعا امامى‏مذهب شده، ولى از ترس اسماعيليان آن را مخفى كرده است. بنابراين، خواجه در باطن شيعى امامى بوده، ولى در ظاهر چون يك اسماعيلى رفتار مى‏كرده است. (5)

مصطفى غالب نيز مى‏گويد كه خواجه در سال 597 در طوس تولد يافت، و چون مدارس اسماعيلى درآن زمان زياد بودند، در اين مدارس به كسب علوم دينى و فلسفى پرداخت و سپس به الموت رفت. (6)

سال و علت ورود خواجه به قلاع اسماعيليه

دقيقا معلوم نيست كه خواجه نصير در چه سالى به قلاع اسماعيليان رفته يا برده شده است. محمدتقى دانش‏پژوه از زايجه‏اى كه در نهم رجب 632 براى كيخسرو و پسر علاءالدين و برادر ركن‏الدين خور شاه اسماعيلى كشيده شده و تاريخ رساله معينيه كه در 632 يا 633ق در قهستان انجام گرفته است، چنين نتيجه مى‏گيرد كه خواجه طوسى ميان سال‏هاى 619 و 633ق گرفتار اسماعيليان بوده و تا روز جمعه 28شوال 654 در قلاع آنان مى‏زيسته است. (7)

اما فرهاد دفترى مى‏نويسد خواجه طوسى حوالى سال 624ق بر ناصرالدين عبدالرحيم بن ابى‏منصور، محتشم قهستان، وارد شد و به سبب دوستى و الفت‏خاصى كه با وى پيدا كرد، در سال 633ق تاليف مهم خود را درباره اخلاق، به نام اخلاق ناصرى، كه مقدمه‏اى اسماعيلى داشته است، به وى اهدا كرد. (8)

دانستن سال و تاريخ ورود خواجه به نزد اسماعيليان از آن جهت مهم است كه اگر خواجه در حدود سال 619ق به قلاع رفته باشد، مى‏توان ورود وى را به سبب حمله مغولان به خراسان دانست، چون مغولان در حدود 618ق به خراسان و از جمله نيشابور حمله كردند و در سال 621ق خراسان را ترك گفتند. (9)

آراى نويسندگان و تاريخ‏نگاران درباره علت ورود خواجه به قلاع مختلف است. عده‏اى برآنند كه خواجه به اجبار نزد اسماعيليان رفته است. در مقابل، گروهى قائل‏اند كه خواجه با ميل و اراده خود به قلاع اسماعيليه رفته است و در عين حال، پس از اين كه تصميم گرفت از پيش آنان برود، به وى اجازه ندادند و وى را محبوس كردند.

ظاهرا رشيدالدين فضل‏الله همدانى (10) نخستين كسى است كه گفته است‏خواجه طوسى را به اجبار به قلاع اسماعيليان برده‏اند:

مولاناى سعيد خواجه نصيرالدين طوسى كه اكمل و اعقل عالم بود و جماعتى اطباى بزرگوار رئيس‏الدوله و موفق‏الدوله و فرزندان ايشان كه به غيراختيار به آن ملك افتاده بودند... و خاطر ايشان از ملازمت ملاحده ملول و متنفر شده بود و ميل ايشان به هواخواهى هلاكو هرچه تمام‏تر [بود] . (11)

در تاريخ وصاف‏الحضرة آمده است كه خواجه در قلاع اسماعيليه سكونت داشت و براى رهايى از آن‏جا نامه‏اى همراه با قصيده‏اى در مدح خليفه بغداد بدان‏جا فرستاد; ولى مؤيدالدين علقمى وزير خليفه بغداد صلاح نديد كه خواجه به آن‏جا برود و لذا بر پشت همان نامه خواجه قضيه را براى عبدالرحيم بن ابى‏منصور محتشم، حاكم قهستان، نوشت و او نيز از كار خواجه طوسى ناراحت‏شد و وى را زندانى كرد تا زمان هلاكو، كه پس از فروپاشى دولت نزارى اسماعيلى، خواجه آزاد و وزير هلاكو خان مغول شد. (12)

اما قاضى نورالله شوشترى نحوه ارتباط خواجه طوسى با قلاع اسماعيليه را به‏گونه‏اى ديگر بيان مى‏كند:

در ابتدا خواجه براى خليفه بغداد نامه‏اى نوشت، ولى از سوى او جوابى نيامد. در آن زمان، هم اذيت و آزار سنيان متعصب بود و هم بيم فتنه قوم تاتار و چنگيز وجود داشت و از سوى ديگر، حاكم قهستان، ناصرالدين محتشم، كه از افاضل زمان و نزديكان علاءالدين محمد، پادشاه اسماعيليان الموت وقهستان بود، خواجه را با لطايف الحيل، نزد خويش برد، به او احترام فراوان گذاشت و از او استفاده شايان برد. اگرچه خواجه در اصل مذهب با آنان شريك بود و برايش اسباب فراغت و مطالعه فراهم كردند ولى خواجه تا زمان فتح قلاع اسماعيليه به دست هلاكوخان در نزد آنان در رنج و عذاب بود. (13)

البته نظريه وى جاى تامل دارد; چرا كه اگر حاكم قهستان از افاضل زمان و انسانى علم‏دوست‏بود و به خواجه احترام فراوان مى‏گذاشت و حتى اسباب فراغت و مطالعه‏اش را فراهم كرد، پس علت ناراحتى خواجه چه بود؟

از تاريخ سرجان ملكم نقل شده است كه فداييان اسماعيلى خواجه را براى نجات پادشاه اسماعيلى از مريضى و به‏عبارت ديگر، نجات دولت نزارى از هرج و مرج و جنگ و خونريزى به اجبار به قلاع اسماعيليه بردند. عبارت وى چنين است:

علاءالدين محمد پس از پدرش جلال‏الدين در سن ده سالگى وارث مسند پدر گشت و چون بر سرير فرمانروايى متمكن گشت جمعى از رؤساى ملت را كه از امناى حضرت بودند، به بهانه مسموم‏ساختن پدر، معدوم ساخت واين عملش موجب شد كه پيروان از او روگردان شوند. به اين سبب، ماليخولياى صعب بر وى طارى گشت. لذا وزرا چنان مصلحت ديدند كه به جهت استخلاص وى از آن حالت، خواجه نصيرالدين طوسى را كه از معاريف حكماى عصر بود و در حكمت و رياضى و سياست‏سرآمد ابناى روزگار بود به صحبت وى طلب دارند و خواجه در آن اوان در بخارا مى‏زيست. آنچه كردند به اين امر راضى نشد; لاجرم حكمى از علاءالدين به حاكم قهستان صادر شد كه اين كار را به انجام رساند. روزى خواجه در باغ‏هاى قريب شهر تفرج مى‏نمود; چند نفر با اسب دور او را گرفته، اشارت كردند كه بر اسب سوار شود و پيش از آن‏كه كسى مطلع شود از نيمه راه به‏طرف قهستان گذشته بود. (14)

سيد حسن صدر در تاسيس الشيعه گفته است كه خواجه در قلعه ديلم به‏دستور خورشاه قرمطى حبس شده بود. وقتى قوم تاتار به آن‏جا حمله كردند خواجه را آزاد كردند و او را به‏سبب علم نجومش مورد تكريم واحترام قرار داده، وزيرش كردند.

با توجه به اين‏كه خورشاه آخرين حاكم اسماعيلى بوده، بنابراين نظريه، محتملا ارتباط خواجه با اسماعيليان قبل از وى با ميل و رغبت همراه بوده است.

در مقابل ديدگاه مذكور، چنان‏كه پيش‏تر گفته شد، عده‏اى برآنند كه خواجه با ميل و اراده خويش بر اسماعيليان وارد شد. يكى از معتقدان به اين نظريه مجتبى مينوى است. وى به‏شدت منكر اين است كه خواجه را به اجبار به نزد اسماعيليان برده باشند. (15) وى دليل پيوستن خواجه به اسماعيليان را علم‏دوستى آنان دانسته است; زيرا اهل فضل و علم در نظر آنان محترم و معزز بودند و اينان براى وى امكانات لازم را فراهم آوردند و فقط تقاضا مى‏كردند كه به‏تدريج و باحوصله براى ايشان كتاب بنويسد. ولى بعدها، از قرار معلوم ميل و هوس ديگرى به سرش زده و خواسته است آنان را ترك كند كه نگذاشتند. (16)

مدرس رضوى هم در احوال و آثار خواجه در همين زمينه، با اندكى تغيير و در واقع با تصحيح ديدگاه مجالس المؤمنين، قائل است كه خواجه طوسى به ميل و اراده خويش نزد اسماعيليان رفته است، ولى از عبارات خواجه در آخر شرح اشارات نتيجه مى‏گيرد كه خواجه در نزد اسماعيليان در رنج و زحمت‏بوده و از خود اختيارى نداشته است و لذا از خداوند مى‏خواهد كه هرچه زودتر از آن حال نجات پيدا كند و از حبس اسماعيليه آزاد شود. (17)

ترجمه عبارت خواجه در آخر شرح اشارات چنين است:

بيشتر مطالب آن را در چنان وضع سختى نوشته‏ام كه مشكل‏تر از آن ممكن نيست و بيشتر آنها را در دورانى همراه با كدورت و تشويش خاطر به رشته تحرير درآورده‏ام كه هر جزئى از آن زمان حاوى غصه و عذاب دردناكى بود و پشيمانى و حسرت بزرگى همراه داشت. در جاهايى بودم كه آتش جهنم در هر لحظه، در آنها زبانه مى‏كشيد و آتش گداخته به سرم مى‏ريخت، و زمانى بر من نگذشت كه چشم‏هايم پر از اشك و خيالم ناراحت و مشوش نباشد و زمانى پيش نمى‏آمد كه دردم در آن مضاعف نشود و غم و غصه‏ام فزونى نيابد. نمى‏دانم چرا در دوره زندگانى‏ام به زمانى برنخوردم كه پر از حادثه‏هايى نباشد كه مستلزم پشيمانى دائم است و زندگانى من در بين سپاه غم و عساكر مى‏گذشت. خداوندا، مرا از تزاحم امواج بلا و توفان‏هاى مشقت و سختى نجات بده، به حق رسول برگزيده‏ات و وصى پسنديده او; درود خداوند بر رسول تو و بر وصى او و خانواده آنان باد و مرا به حرمت آن‏كه خدايى نيست جز تو از آنچه در آن افتاده‏ام فرجى عنايت فرما، و تو ارحم الراحمينى.

هانى نعمان فرحات، انزجار و ناراحتى خواجه را در آخر شرح اشارات، يك حالت طبيعى و معمولى قلمداد مى‏كند و مى‏گويد اگر هم خواجه ناراحت‏بوده به‏سبب حمله مغول و آن قتل و غارت‏هاست. مخصوصا آن موقعى كه خواجه ديد كه اسماعيليه در مقابل مغول شكست‏خوردند، براى نجات خود به حيله جديدى متمسك شد. (18)

محمدتقى دانش‏پژوه منشا ارتباط خواجه و اسماعيليان را سرگذشت علمى و دانش‏اندوزى خود خواجه مى‏داند كه وى به‏دنبال حق بود - چنان‏كه در سير و سلوك آمده است - و لذا نخست از شهاب‏الدين باطنى پرسش مى‏كند و جوابى مى‏شنود و در فرصتى ديگر هنگام سفر از عراق به خراسان در گرد كوه دو سه روزى نزد او ماند و از زبان او سخن دعوت شنيد و نوشت و پس از خواندن فصول مقدس به مجلس ناصرالدين محتشم وارد شد. (19)

فرهاد دفترى نيز دراين‏باره چنين مى‏نگارد:

هيچ شاهد و مدركى در دست نيست كه نشان دهد اين دانشمندان را على‏رغم ميل واراده خودشان در جامعه اسماعيلى نگه داشته يا مجبور به قبول كيش اسماعيلى در طى اقامتشان در ميان نزاريان كرده بودند. اگرچه هنگام حمله مغول خواجه نصيرالدين طوسى و چند تن ديگر كه موقعيتى چون شيخ طوسى داشتند برخلاف اين ادعا كردند، برعكس اين ادعاها، گمان مى‏رود كه اين ميهمانان دانشمند به ميل و رضاى خود ميهمان‏نوازى نزاريان را پذيرفته بودند و در دوره ستر آزاد بودند كه معتقدات دينى پيشين خود را حفظ كنند. (20)

به‏نظر مى‏رسد علل مختلفى كه در اين بحث مطرح شده است همه درست و قابل‏جمع‏اند. از يك طرف، حمله مغول و قتل و غارت و خونريزى وجود داشته و اذيت و آزار سنيان متعصب هم به آن اضافه شده است، (21) و از سوى ديگر، علم‏دوستى طايفه اسماعيليه و به‏ويژه ناصرالدين محتشم، حاكم قهستان، معروف بوده است، (22) و لذا از خواجه دعوت كردند تا نزد آنان برود; خواجه در آن زمان كم‏تر از سى سال داشته و در پى علم‏اندوزى بوده است و چنان‏كه از سير و سلوك (23) به‏دست مى‏آيد، به‏دنبال حق بوده و براى رسيدن به حق به نزد باطنيان رفته و به اين نتيجه رسيده است كه هرچند در مسائلى حق با تعليميان است، ولى در اين مدت - حدود سى سال - هميشه اوضاع و احوال موافق طبع وى نبوده است ولذا با ناهموارى‏ها و مشكلات و احيانا نواقصى هم روبه‏رو بوده است كه از آنها اظهار ناراحتى و انزجار مى‏كند.

مذهب خواجه طوسى در طى اقامت در قلاع اسماعيليه

يكى از مباحثى كه درباره خواجه مطرح است، مذهب وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان است كه باعث ديدگاه‏هاى مختلفى در نوشته‏هاى محققان و دانشمندان شده است. در اين بخش، كه مهم‏ترين قسمت مقاله است، بايد تحقيق و بررسى بيشترى كرد كه آيا خواجه طوسى در مدت حدود سى سال سكونت در نزد اسماعيليان به آيين آنان گرويده يا شيعى امامى باقى مانده است. مسلم است كه خواجه عالمى محقق و متفكرى برجسته و حتى در مسائل سياسى - اجتماعى، شخصيتى با كياست و سرآمد روزگار خود بود; لذا درجهان اسلام، به‏طور عام، و درتاريخ تشيع، به‏طور خاص، سهم عمده‏اى دارد.

فعاليت‏هاى علمى متعدد، كتاب‏ها و رساله‏هايى كه وى در زمينه‏هاى مختلف نوشته، و نيز مدت طولانى‏اى كه با اسماعيليان زندگى كرده و با آنان حشر و نشر داشته است، عامل مهمى در اختلاف آرا و اقوال دانشمندان و نويسندگان درباره وى شده است. اينك به گوشه‏هايى از فعاليت علمى وى مى‏پردازيم.

اولا، اگرچه خواجه نصير در حدود سال 619ق اجازه روايت در علوم فقهى و شرعى را از ابومعين‏الدين سالم بن بدران مصرى گرفته است (24) ولى در زمينه فقه و حديث، جز شرح اصول كافى تاليف ديگرى ندارد، و بيشتر فعاليت‏هاى وى در زمينه علوم معقول، اعم از مسائل فلسفى و حكمت و كلام، و مسائل رياضى و نجوم و هيئت‏بوده است. ثانيا فعاليت‏هاى علمى وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان، در جهت ترويج مذهب شيعى اسماعيلى - بنابراين فرض كه اين كتاب‏ها و رساله‏ها را نوشته خود خواجه بدانيم - و يا در موضوعات عمومى، بدون ارتباط با مذهبى خاص، بوده است، چون شرح اشارات در فلسفه، تحرير اقليدس در رياضيات، اخلاق ناصرى و اخلاق محتشمى در زمينه مسائل اخلاقى; بنابراين، خواجه در اين مدت در زمينه مذهب اماميه تاليفى ندارد. ثالثا پس از فروپاشى دولت نزارى اسماعيلى، خواجه نيز - دست‏كم در زمينه فعاليت علمى - دچار تغيير و تحول فكرى و علمى شد و در اين زمان، كليه آثار كلامى و عقلى - مذهبى خواجه رنگ شيعى امامى به خود گرفت، و برخى از آنها چون تجريد الاعتقاد، قواعد العقائد، اعتقادات و رساله امامت صرفا درباره اثبات عقيده شيعه اثناعشرى نوشته شده است.

خواجه طوسى، علاوه بر تاليف كتب متعدد، شاگردان مشهور و نام‏آورى را چون ابومنصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى، ابوالمظفر عبدالكريم بن جمال‏الدين احمد بن طاووس، ابوالثناء محمود بن مسعود بن مصلح‏الدين كازرونى مشهور به قطب‏الدين شيرازى، و ابوالفضائل حسن بن محمد بن شرفشاه علوى استرابادى معروف به سيد ركن‏الدين تربيت كرد.

در اين‏جا به نقل اقوال درباره مذهب وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان مى‏پردازيم. فرهاد دفترى درباره مذهب خواجه مى‏گويد:

علماى اثناعشرى كه خواجه را امامى مى‏دانند مصرانه منكرند خواجه به كيش اسماعيلى درآمده بوده و صحت انتساب رسالات اسماعيلى بدو را كه در ميان اسماعيليان محفوظ مانده است، انكار مى‏كنند. عده‏اى ديگر، چون سرگذشت‏نامه‏نويسان ايرانى و معاصر وى، بر اين باورند كه طوسى به عنوان يك شيعه امامى، تقيه به كار بسته و براى حفظ جان خود در دوره اسارت خود در قلاع نزارى به تاليف آن كتب و رسالات پرداخته است. (25)

به گفته مدرس رضوى، ظاهرا علامه حلى اولين شخصيتى است كه خواجه نصيرالدين طوسى را شيعى امامى مى‏داند. (26) مدرسى زنجانى به نقل از مسامرة‏الاخبار ومسايرة الاخيار درباره مذهب محقق طوسى چنين نگاشته است: «او [خواجه طوسى ] امامى كامل و بقيه سلف و سرآمد خلف علماى جهان بود» . (27)

ادامه اين عبارت تصريح دارد كه منظور وى پس از سال 654ق است، يعنى زمانى كه در مراغه بوده است; و اين مورد اتفاق علماى اماميه است. مصطفى حسينى تفرشى درباره خواجه طوسى مى‏نويسد:

طوسى، نصيرالملة والدين، سرآمد محققان، سرور حكما و متكلمان است. در روزگار خويش رياست اماميه را عهده‏دار بود. (28)

اگرچه نقدالرجال تعبير «انتهت رياسة الامامية فى زمانه اليه‏» را دارد، ولى عبارت حاكى از آن است كه اين امر مربوط به اواخر عمر وى و زمانى است كه خواجه از قلاع اسماعيليه خارج شده بود. عبارت «تبحره فى العلوم العقلية والنقلية‏» ظاهرا از كلام علامه حلى گرفته شده است.

قاضى نورالله شوشترى نيز خواجه را شيعى امامى مى‏داند و چنان‏كه پيش‏تر ذكر شد، بى‏آن‏كه دليلى ذكر كند مى‏گويد كه وى در مدت اقامت در نزد اسماعيليان در رنج و عذاب بوده است. (29)

درعين‏حال، نويسندگان جديد با استناد به عبارات متقدمان معتقدند كه خواجه مردى شيعى‏مذهب، پيرو و مروج آيين جعفرى است و دراين‏باره جاى حرف و ترديدى وجود ندارد. مدرس رضوى مى‏گويد:

در اين‏كه خواجه طوسى - عليه‏الرحمه - مسلمانى معتقد و مردى شيعه‏مذهب و پيرو آيين جعفرى و از مروجين اين طريقه بوده، جاى حرف و محل ترديد نيست، جز عده‏اى از علماى اهل تسنن، خصوصا حنبلى‏هاى متعصب مانند ابن تيميه، ابن القيم الجوزى، عبدالحى حنبلى، مؤلف شذرات الذهب و سبكى كه وى را كافر و ملحد و بى‏دين دانسته‏اند... اما علماى شيعه همگى او را به ديانت و ترويج مذهب و وثاقت در نقل حديث توصيف كرده و با تجليل بسيار از او نام برده و رئيس اسلام و مسلمينش خوانده‏اند و هيچ‏كس از اسماعيلى بودن او و يا تاييد او از آيين باطنى در تاليفاتش سخنى نرانده و همه او را امامى مذهب و از زعماى شيعه اثنى عشريه دانسته و به تعبيرات مختلف، مانند حجة الفرقة الناجية، من انتهت اليه رياسة الامامية، شيخ الثقات والاجلاء، مؤسس اساس دين، او را ستوده‏اند. (30)

وى در قسمتى ديگر، ديدگاه خواجه را نسبت‏به مذهب خويش، كه در رساله امامت‏خود نوشته، ذكر و از آن چنين نتيجه‏گيرى مى‏كند:

بنابراين، كسانى كه خواجه را باطنى يا اسماعيلى دانسته يا ادعا كرده‏اند كه او آيين اين گروه را در كتب خويش تاييد كرده، گفته آنها خالى از دليل و تهمتى صرف است كه به آن بزرگ بسته‏اند و با توجه به تاليفاتش در مورد مذهب خويش اظهارنظر كردن و اسماعيلى خواندن و يا متمايل به اين طايفه دانستن، اجتهاد در مقابل نص و بى‏ارزش است و كتبى هم كه به روش باطنيه ساخته شده و در مقدمه آن نام نصيرالدين طوسى و محمد طوسى ذكر گرديده و بعضى هم از روى غفلت‏بدو نسبت داده‏اند به‏طور قطع و يقين از او نيست. (31)

به‏هرحال، از عبارات اين دسته از دانشمندان، امامى بودن خواجه برنمى‏آيد و اگر هم دلالتى بر اين مطلب هست، مربوط به بعد از سال 654ق است. كسانى كه مى‏گويند خواجه در مدت حضور در نزد اسماعيليان براى آنان كتاب نوشته است، علت اين امر را تقيه مى‏دانند. در مقابل اين ديدگاه، مجتبى مينوى معتقد است‏خواجه در قلاع اسماعيليه محبوس نبوده و بدون تقيه براى آنان كتاب و رساله نوشته است. وى در روزهاى آخر عمر خويش يادداشتى درباره خواجه نصير نوشته كه در مقدمه اخلاق ناصرى به چاپ رسيده است:

اين را كه خواجه نصيرالدين گفته باشد كه مرا در دستگاه اسماعيليه مانند محبوس و برخلاف ميلش نگاه داشته باشند، بنده درست نمى‏دانم، و ناروا مى‏دانم كه چنين گفته‏اى را به او نسبت دهم. نويسندگان پيرو مذهب شيعه اثناعشرى براى اين‏كه او را از تهمت‏باطنى‏گرى تبرئه كنند، اين سخن را ساخته‏اند تا قلمداد كنند كه به اجبار چندى از آنان پيروى كرده و سخن ايشان را بازگو كرده است. (32)

باز در قسمتى ديگر، در طعن كسانى كه مى‏گويند خواجه در نزد اسماعيليان با تقيه عمل مى‏كرده، مى‏نويسد اگر كتابى كه در همين اواخر به نام مطلوب المؤمنين در هندوستان منتشر شده از خواجه طوسى باشد بايد گفت كه وى اسير دست آنان بوده و چاره‏اى جز تقيه نداشته است، بنابراين سرزنشى متوجه او نيست. (33)

از اين نظريه برنمى‏آيد كه خواجه در مدت حضور در نزد اسماعيليان به كيش ايشان روى خوش نشان داده يا مذهب آنان‏را پذيرفته باشد، چنان‏كه دفترى چنين تصور كرده است. (34)

ويلفرد مادلونگ نيز قائل است‏خواجه طوسى به‏طور موقت آيين اسماعيليه را پذيرفت و نقش اساسى را دراين‏باره تعاليم اسماعيلى شهرستانى داشته است، چرا كه خود شهرستانى نيز در سده قبل از آن پنهانى به مذهب اسماعيليه نزارى جذب شده بود. بنابراين، او بود كه باعث‏شد خواجه طوسى به مذهب اسماعيليه بپيوندد. (35)

البته وى معتقد است كه خواجه نصير بعدها فرقه اسماعيليه را رها كرد و دوباره به فرقه اثناعشرى برگشت. (36)

محمدتقى دانش‏پژوه در مقدمه اخلاق محتشمى چنين مى‏نگارد:

اگر هم سير و سلوك را از خواجه ندانيم، خود اخلاق ناصرى و رساله جبر و قدر كه در آن از فصول مقدس ياد شده، و آغاز و انجام، و اخلاق محتشمى، و ترجمه ادب وجيز به‏خوبى مى‏رساند كه خواجه در اين مدت دستخوش تحولى فكرى شده بود، و دور هم نيست; چه، او نزديك به سى سالگى يا اندكى كم‏تر يا بيشتر دچار باطنيان شده و در اصول شيعى امامى هم به‏ويژه عصمت و اصل تعليم و قاعده تسليم كه از نشانه‏هاى آيين شيعى و در كافى و كتب ديگر به آنها برمى‏خوريم و روش تاويل باطنى كه در بصائر صفار و مرئاة الانوار و مشكاة الاسرار ابوالحسن شريف عاملى مى‏بينيم بسيار به آيين اسماعيلى نزديك بوده است، به‏خصوص اين‏كه او فلسفه آموخته بود و با راى افضل‏الدين كاشانى كه شايد خود از اهل تاويل اسماعيلى يا باطنى صوفى بوده آشنايى داشته است و او بود كه مدارج الكمال الى معارج الوصال كاشانى را خوانده و دوبيتى در ستايش آن بر نسخه‏اى از كتاب نوشته بود و آيين اسماعيلى هم با فلسفه آميختگى داشته است. پس هيچ دور نمى‏نمايد كه طوسى به اين آيين روى خوش نشان داده باشد; آن هم خواجه به دربار باطنيان آن‏گاه رفته بود كه آنها درسياست دينى تجديد كردند وخود را متعبد و پاى‏بند مناسك مرسوم نشان دادند و در ماه رمضان نماز تراويح خواندند و مادر جلال‏الدين هم به حج رفته بود. (37)

دانش‏پژوه در قسمتى ديگر، كمال‏الدين حاسب، حكيم و رياضى‏دان، شاگرد افضل‏الدين كاشى، را اولين كسى مى‏داند كه طوسى را به تعاليم اسماعيليان متوجه كرد; ولى چون ورق برگشت و حقايقى از تعاليم آنان و نقص اين آيين براى خواجه روشن شد، از آلودگى‏هاى الحاد و باطنى‏گرى كناره گرفت و آشكارا به مذهب اثناعشرى روى آورد، تا جايى كه اسماعيليان را خارج از دين معرفى كرد و نوشته‏هايى را كه به سود آنان نوشته بود، چون مقدمه‏ها وخاتمه‏هاى اخلاق ناصرى، معينيه و حل مشكلات آن، تغيير داد. بنابراين، وى يك دوره «مهلة النظر» را گذرانيده و با يك جست‏وجوى علمى و تحرى به گمان خود به مذهب حق كه آيين خانوادگى او نيز بود، يعنى مذهب امامى روى آورد و بهترين كتاب‏هاى كلامى خود چون تجريد، قواعد العقائد، فصول، امامت را به سود اثناعشريان نگاشت; به همين دليل بود كه دانشمندان شيعى چون علامه حلى، تفرشى، شيخ بهايى، مجلسى، مامقانى، و نورى از وى تجليل كردند. (38)

اگرچه ممكن است اين ديدگاه نيز اشكالاتى داشته باشد، با اين همه، از ديدگاه‏هاى ديگر محققانه‏تر است و در آن دقت و بررسى بيشترى شده است. وى در مقدمه اخلاق محتشمى نحوه ارتباط خواجه با اسماعيليان را بررسى كرده و به فعاليت‏هاى علمى وى در آن‏جا و پس از فروپاشى اسماعيليه اشاره كرده است و مطالبى نسبت‏به نقد و بررسى كتاب‏هاى خواجه بيان داشته و از همه مهم‏تر، به تاثيرپذيرى خواجه از اسماعيليه ونحوه ارتباط دوباره خواجه با اماميه اشاره كرده است.

فرهاد دفترى هم قائل است كه خواجه طوسى به احتمال زياد در مدت توقفش در قلاع نزارى به آيين اسماعيلى درآمده است و پس از سقوط دولت اسماعيلى دوباره شيعى امامى شده است. وى مى‏نويسد:

به احتمال زياد، طوسى از روى ميل درطى مدت توقفش در قلاع نزارى موقتا به كيش اسماعيلى نزارى درآمده و پس از سقوط دولت نزارى دوباره به كيش شيعه دوازده‏امامى برگشته و چند رساله كلامى در تاييد نظريات دوازده‏اماميان نوشته بوده است. (39)

دليل اساسى وى براى گرايش خواجه به آيين اسماعيليه، رساله سير وسلوك است كه زندگى‏نامه معنوى خواجه است. برخى نيز از اظهارنظر صريح در اين باره خوددارى كرده و يا به‏صورت مبهم نظرى را ارائه داده‏اند. برنارد لوئيس (40) از جمله اينان است ومى‏گويد خواجه در مدت اقامت‏خود در نزد اسماعيليان چون يك نفر اسماعيلى رفتار مى‏كرد و چندين رساله نيز به روش آنان نگاشت كه هنوز فرقه اسماعيليه، آنها را از جمله كتاب‏هاى مستند خود مى‏شمارند، و با آن‏كه بعدها وى خود را اثناعشرى معرفى كردو رابطه خويش را با اسماعيليه از روى اضطرار دانست اما دقيقا معلوم نيست كه دين اصلى وى چه بوده است. (41)

هاجسن هم در ابتدا خواجه را يك شخص فرامذهبى معرفى مى‏كند و معتقد است چنين شخصى با چنين قدرت انديشه‏اى را نمى‏توان در زمره يكى از عقايد مرسوم گنجانيد. وى سپس درباره آيين و مذهب خواجه چنين نوشته است:

عقايد و احساسات خود وى هرچه بوده است، باشد ولى نقش بزرگى در افكار اسماعيلى عهد خود بازى كرده است. دو اثر منتسب به وى به ما مى‏شناساند كه حداقل به عنوان يك اسماعيلى در جامعه اسماعيليان زيسته و از تمام زير وبم‏هاى اين مذهب اطلاع داشته است. شايد اصول عقايد مربوط به ستر تا حد زيادى به‏وسيله وى در اين دو اثر صورت تحقق يافته باشد، اصولى كه يكى از هنرها وكمالات اسماعيلى نسل او به‏شمار مى‏رود. (42)

در پايان اين بخش، پس از يك جمع‏بندى كلى، به اين نتيجه مى‏رسيم كه ديدگاه‏هاى هيچ‏يك از سه گروه ياد شده به طور كامل پذيرفتنى نيست.بعضى ازديدگاه‏ها فاقد دليل است و برخى نيز به كتاب‏هاى خواجه بر مشرب باطنيان استناد كرده‏اند كه در بخش نقل كتاب‏هاى وى بررسى خواهد شد، و برخى نيز ادله‏اى ذكر كرده‏اند كه چندان درست‏به نظر نمى‏رسد.

با اين همه، ظاهرا دليل و سند معتبرى وجود دارد كه به‏آسانى نمى‏شود از آن گذشت و آن مقدمه جديد خود خواجه طوسى بر اخلاق ناصرى است كه در حدود سى سال و يا اندكى كم‏تر (43) پس از نگارش آن نوشته است. خواجه در اين مقدمه تصريح دارد كه به حكم اضطرار بر اسماعيليان وارد شده و مقدمه كتاب را بر طبق عقيده آنان نه اهل شريعت و سنت نگاشته است. مقدمه چنين است:

محرر اين مقاله و مؤلف اين رساله احقر العباد محمد بن محمد بن حسن الطوسى المعروف به النصير گويد كه تحرير اين كتاب كه موسوم است‏به اخلاق ناصرى در وقتى اتفاق افتاد كه به سبب تقلب روزگار جلاى وطن بر سبيل اضطرار، اختيار كرده بود و دست تقدير او را به مقام قهستان پاى‏بند گردانيده و چون آن‏جا به سببى كه در صدر كتاب مسطور است، در اين تاليف شروع پيوست... به جهت استخلاص نفس و عرض از وضع ديباچه بر صيغتى موافق عادت آن جماعت در ثنا و اطراى سادات و كبراى ايشان بپرداخت و اگرچه آن سياقت مخالف عقيده و مباين طريقه اهل شريعت و سنت است چاره نبود.

بنابراين، با توجه به اين مقدمه، در صورتى كه واقعا از خود خواجه باشد، امامى بودن ايشان در زمان اقامت در نزد اسماعيليان تقويت مى‏شود.

تاثيرپذيرى خواجه از اسماعيليه

مسلم است كه خواجه طوسى پس از فروپاشى دولت اسماعيلى نزارى تا پايان عمر شيعى امامى بود و در اين مدت كتاب‏هايى نيز بر طبق اين آيين نوشت; ولى نكته درخور توجه اين است كه از برخى از كتب ايشان كه به روش اماميه نوشته شده‏اند برمى‏آيد كه وى تا حدودى تحت تاثير افكار و عقايد اسماعيليه بوده است و يا دست‏كم هاله‏اى از ابهام و تردد وجود دارد كه به چند نمونه آن اشاره مى‏گردد.

الف) مسئله رجعت: اصل مسئله رجعت و اعتقاد به آن يكى از اصول اساسى اعتقادى مسلم شيعه است كه دانشمندان و متكلمان شيعى هم قبل و هم بعد از خواجه بدان پرداخته (44) و درباره آن آثارى نيز نوشته‏اند. (45) با اين همه، خواجه طوسى به هيچ‏وجه اين مسئله را در كتب خويش مطرح نكرده است. ممكن است چنين تصور شود كه نياوردن مسئله‏اى دليل بر نپذيرفتن آن نيست، ولى توجه به اين مطلب لازم است كه خواجه در تجريدالاعتقاد، كه يك دوره كامل مسائل كلامى شيعى امامى است، حتى مسائلى از جمله اسعار، اصلح، اعواض، آجال و ارزاق را بيان كرده، اما به رجعت‏حتى اشاره‏اى نيز نكرده است، و اين البته پرسش‏برانگيز است.

ب) مسئله بداء: بداء نيز از ديرزمان از مسائل اساسى و مطرح ميان متكلمان و محدثان امامى بوده است. خواجه طوسى به اين مسئله پرداخته است ولى چون فقط يك روايت، كه خبر واحد است، درباره آن نقل شده است، بداء را كنار مى‏گذارد. خواجه در جواب افتراى حكايت‏شده از سليمان بن جرير زيدى به واسطه فخر رازى در مسئله بداء و تقيه چنين مى‏گويد:

اماميه قائل به بداء نيستند و قول به بداء، فقط به واسطه يك روايت است كه از امام صادق (ع) نقل شده است و آن اين‏كه آن حضرت پسرش اسماعيل را قائم‏مقام خويش قرار داد، ولى وى در زمان حضرت فوت كرد و [امام صادق (ع) ] حضرت موسى را جانشين خود فرمود. از ايشان در اين باره سؤال شد; فرمودند: «براى خدا در امر اسماعيل بدا حاصل شد» . در باب بداء همين يك روايت وجود دارد كه آن هم خبر واحد است و خبر واحد موجب علم و عمل بدان نمى‏شود. (46)

خواجه در اين‏جا اصل مسئله بداء را رد مى‏كند، در حالى كه بداء، اصل مسلم و مورد اتفاق متكلمان شيعى امامى است. ميرداماد در اين باره ادعاى تواتر كرده است. (47)

ج) مسئله تعليم: مسئله ديگرى كه خواجه به آن پرداخته و در كلامش مى‏توان گونه‏اى از تناقض را يافت، قاعده تعليم است. فخر رازى در بحث نظر مسئله تعليم را به ملحدان نسبت مى‏دهد و مى‏گويد در شناخت‏خدا (برخلاف نظر ملحدان) به معلم احتياجى نيست. خواجه در جواب مى‏گويد:

اسماعيليه مقدمات اثبات صانع جهت رسيدن به نتيجه را لازم مى‏دانند، لكن مى‏گويند مقدمات عقلى به تنهايى كافى نيست و نجات بدون معلم بدست نمى‏آيد، چرا كه پيامبر (ص) مى‏فرمايد: به من دستور داده شده مردم را بكشم تا بگويند: لااله الا الله. پس اگر عقول كافى بود عرب مى‏گفت ما خدا را به واسطه عقول خودمان اثبات مى‏كنيم و توحيد را مى‏شناسيم و احتياجى به معلم نداريم. بنابراين، استدلال اينان با بيان كوتاه چنين است: آيا عقل تنها كافى است‏يا خير؟ اگر عقل تنها كافى باشد، احدى از مردم حتى انبيا نمى‏توانند ديگران را هدايت كنند و اگر عقل به تنهايى كافى نباشد.... به تعليم احتياج است. (48)

اما خواجه طوسى در رساله ديگر خود به نام امامت، اسماعيليان را بدون استثنا خارج از دين دانسته است و هيچ‏يك از آراى ايشان را، گرچه درست‏باشد، نمى‏پذيرد. (49)

از عبارات فوق برمى‏آيد كه گونه‏اى از تردد و تناقض در سخنان خواجه در اين باره وجود دارد. محمدتقى دانش‏پژوه نيز به اين دوگانگى در آثارى كه خواجه پس از 654هجرى نوشته، اشاره كرده است. (50)

ميان‏محمد شريف نيز، به تاثيرپذيرى خواجه از اسماعيليان به صورت بسيار مجمل و بدون دليل اشاره كرده است. (51)

در پايان، به آن دسته از محققان و پژوهشگران علاقه‏مندى كه مايل‏اند در اين زمينه تحقيقات بيشترى انجام دهند، توصيه مى‏شود درباره «عقيده ستر» خواجه كه در تجريد الاعتقاد درباره غيبت امام زمان (ع) بيان كرده و قائل است كه «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا» تحقيق كنند. اين عزيزان در تحقيقات خود به اين نكته توجه كنند كه عقيده ستر اولا بازتاب وسيعى در عقايد اسماعيليه ايجاد كرده است و ثانيا در كتب كلامى اماميه قبل‏ايشان نيز چنين ديدگاهى بدين‏صورت، بررسى نشده است.

از مباحث ديگر قابل تحقيق مسئله علم خدا در شرح اشارات و تاثيرپذيرى ايشان از اسماعيليه است. (52)

حسين بن منصور حلاج (244- 308ق) در نگاه خواجه

پس از بيان سه آموزه‏اى كه در آنها خواجه با دانشمندان شيعى اختلاف راى داشت، اختلاف وى را با اين دانشمندان درباره يك شخصيت مشهور، يعنى حسين بن منصور حلاج (244- 308ق) بررسى مى‏كنيم.

هرچند امروزه حلاج را صوفى و عارفى نامى مى‏دانند، زندگى او در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. آنچه در اين‏جا مورد توجه ماست جايگاه وى در ميان دانشمندان شيعى و نيز تا حدى مذهب اوست. متكلمان شيعى پيش از خواجه طوسى، مانند شيخ مفيد در المسائل الصاغانيه، (53) شيخ طوسى در الغيبه، (54) و ابن‏نديم در الفهرست، (55) حلاج را طرد و تكفير مى‏كردند و براى وى هيچ‏گونه منزلتى قائل نبودند. (56)

ابن‏تيميه درباره مذهب حلاج و ارتباط وى با علماى شيعه چنين مى‏نگارد: حلاج وقتى داخل بغداد شد، مردم صدا مى‏زدند: اين داعى قرامطه است; به شيعيان كه مى‏رسيد، اظهار مى‏داشت كه از آنان است. بر ابن نوبخت رئيس شيعه وارد شد و از ايشان خواست كه از او پيروى بكند. ابن نوبخت از او كراماتى طلب كرد كه او از اظهار آنها عاجز ماند. (57)

ماسينيون درباره حلاج چنين مى‏گويد:

حلاج سال‏هاى 260 تا 284 هجرى با شيوخ صوفيه (تسترى ، عمرو مكى وجنيد) در خلوت گذراند و سپس از آنان جدا شد و وارد اجتماع گرديد. مردم را به زهد و تصوف فرا مى‏خواند و در اين هنگام، در بلاد خراسان، اهواز، فارس، هند و تركستان داعى قرامطه بود. شاگردان حلاجيه در برگشت از مكه به سمت‏بغداد در سال 296 به سرعت دور او جمع شدند. در اين هنگام بود كه معتزله او را به شعبده‏بازى وساحرى متهم كردند، و به سبب توقيعى كه عالمان امامى صادر كردند و فتواى فرقه ظاهريه، وى خارج از دين و مرتد معرفى شد. (58)

مصطفى غالب نيز حلاج را شيعى اسماعيلى مى‏داند، و مى‏گويد وى در اهواز با داعى اسماعيلى، حسين اهوازى، ملاقات كرده است. (59)

اولين شخصيتى كه منزلتى براى حسين بن منصور قائل شد و نظريه «انا الحق‏» او را تاويل كرد، خواجه نصيرالدين طوسى است. (60) وى در اوصاف الاشراف مى‏گويد:

همچنان‏كه دعاى منصور حسين حلاج كه گفته است: «بينى و بينك انى ينازعنى / فارفع بفضلك انى من البين‏» مستجاب شد و انيت او از ميان برخاست تا توانست گفت: «انا من اهوى ومن اهوى انا» و در اين مقام معلوم شود كه آن كس كه گفت: انا الحق و آن كس كه گفت: سبحانى ما اعظم شانى، نه دعوى الهيت كردند بل دعوى نفسى انيت‏خود و اثبات انيت غير خود كرده‏اند، وهو المطلوب. (61)

ممكن است گفته شود خواجه طوسى با توجه به كتاب اوصاف الاشراف و رساله آغاز و انجام (62) در مسائل عرفانى صاحب نظر بوده و اناالحق حلاج را از اين حيث درست‏خوانده است. در پاسخ مى‏توان گفت: خواجه هرچند در زمينه عرفان نيز كتاب نوشته است، در آن، برخلاف علوم معقول و حكمت، متخصص نبوده است. بنابراين، طبق روال فقها و متكلمان قبل خود، چون محمد بن على بن بابويه، ابوجعفر طوسى، شيخ مفيد، جمال‏الدين مطهر حلى، احمدبن فهد حلى، جنيد اسكافى و سيد مرتضى علم‏الهدى، (63) خواجه نيز بايد يا حلاج را رد و يا دست‏كم درباره وى توقف مى‏كرد. البته بعد از خواجه طوسى اين روند تغيير يافت وحتى تعدادى ازمتكلمان وفلاسفه مانند سيدحيدر آملى، ميبدى، ميرداماد، ملاصدرا، شهاب‏الدين سهروردى، و شوشترى، حلاج را تاييد كردند. (64)

آثار خواجه بر طبق مشرب اسماعيليان

الف) رساله تولا و تبرا

اين رساله را خواجه در ايام توقف در قهستان به درخواست نجيب‏الدين حسن به زبان فارسى بر مشرب تعليميان نگاشته است. (65) اين رساله به اهتمام دانش‏پژوه در آخر اخلاق محتشمى چاپ شده است. وى در توضيح آن چنين مى‏گويد:

اين مسئله در رساله به روش فلسفى و بسيار شيوا و شيرين بحث‏شده است [... ] خود خواجه طوسى در اخلاق محتشمى همه قواعد دينى را به اين دو برمى‏گرداند مگر اين كه خواجه در اين رساله از رهگذر فلسفى و روان‏شناسى و خلقت اين مسئله را روشن ساخته است. [...] از اين رساله راز پرورش فدائيان از خود گذشته و جانباز آشكار مى‏گردد. (66)

ب) رساله مطلوب المؤمنين

ظاهرا ترديدى نيست كه اين رساله در تاييد مذهب اسماعيليه نگاشته شده است; با اين همه، عده‏اى در صحت انتساب آن به خواجه ترديد كرده‏اند. در اين رساله به بيانى مختصر به بحث درباره عقيده ستر پرداخته شده است. ايوانف روسى اين رساله را ويراسته است. (67)

ج) آغاز و انجام

خواجه اين كتاب را در بيست فصل نگاشته است. برخى معتقدند كه در اين كتاب به روش عرفانى از آغاز و انجام خلقت و قيامت وبهشت وجهنم وغير آن بحث‏شده است. (68) ولى برخى ديگر مى‏گويند روش اين كتاب، روش باطنى و داراى تاويلات اسماعيلى است. سبك و روش تاويلى آن همانند سبك و سياق نوشته‏هاى ناصرخسرو است. (69)

د) اخلاق ناصرى

اين كتاب ترجمه طهارة الاعراق ابن مسكويه همراه با اضافاتى از خواجه طوسى است. وى كتاب را به نام علاءالدين خورشاه محمد بن حسن و ناصرالدين ابوالفتح عبدالرحيم بن ابى منصور نخعى اشترى نگاشته است. تاريخ نگارش آن را به سال 633 و يا بين سال‏هاى 630 و 633 مى‏دانند. (70) كتاب ابتدا داراى يك مقدمه و خاتمه بوده كه رنگ اسماعيلى باطنى داشته است، ولى نويسنده حدود سى سال بعد اينها را برداشته و مطالب ديگرى را جايگزين آنها كرده است. نقل است كه در ميانه كتاب هم پاره‏اى از مطالب را تغيير داده است. (71)

ه) اخلاق محتشمى

ناصرالدين عبدالرحيم بن ابى منصور، محتشم قهستان (م‏655)، نوشتن اين كتاب را آغاز كرد، ولى به دليل اشتغالات مملكتى، نتوانست آن را به پايان ببرد; ناگزير به خواجه طوسى دستور داد كتاب را طبق مصلحت‏حاكم به پايان برد. در اين كتاب، نخست آيات قرآن و سپس اخبار نبوى، آن‏گاه خبرهاى علوى و پس از آن سخنان امامان ديگر شيعى به ويژه صحيفه سجاديه و در آخر هم سخنان داعيان اسماعيلى و فيلسوفان آورده شده است. (72) سال نگارش كتاب معلوم نيست. دانش‏پژوه مى‏گويد: «اخلاق ناصرى در 633 ساخته شده ولى سال نگارش اخلاق محتشمى معلوم نيست. شايد از سادگى آن بتوان گمان برد كه پيش از اخلاق ناصرى و گويا براى تبليغ و دعوت نوشته شده، و پيداست جنبه عملى و مذهبى آن بيشتر از اخلاق ناصرى است كه فلسفى صرف مى‏باشد» . (73)

و) سير و سلوك

خواجه در اين رساله - چنان‏كه از متن آن بدست مى‏آيد - شمه‏اى از اعتقادات و شرح حال خويش را بيان مى‏كند: «مدتى است تا كم‏ترين بندگان محمدالطوسى مى‏خواهد كه نمودارى از صورت اعتقاد و شمه‏اى از شرح حال خود بر راى حقيقت‏نماى مجلس عالى، سلطان الدعاة والوزراء - دام عاليا - عرضه بدارد» . (74)

مدرس رضوى يقين دارد كه كتاب‏هاى منسوب به خواجه كه به روش تعليميان نگاشته شده‏اند، از وى نيستند. (75) در مقابل اين نظريه، برخى مى‏گويند كه اين رساله از خواجه است. (76)

ز) روضة‏التسليم يا تصورات

اين كتاب توسط ايوانف روسى تصحيح شده و در سال 1950 ميلادى در بمبئى به چاپ رسيده است. كتاب 28 تصور داشته كه اكنون تصور آخر آن مفقود است. عده‏اى از نويسندگان اين كتاب را نوشته خود خواجه نصيرالدين طوسى مى‏دانند. (77) محمدمحيط طباطبايى در مقدمه ترجمه ملل و نحل شهرستانى، روضة التسليم را منسوب به حسن صباح مى‏داند. وى مى‏گويد: «اگر از شهرستانى مجالس ديگرى جز مجلسى كه در خوارزم منعقد نموده در دست ما بود و يا آن‏كه اصل چهار فصل حسن صباح نيز مانند روضة‏التسليم منسوب به او از سوختن نجات يافته بود، به ديده بصيرت مى‏نگريستيم‏» . (78)

مدرس رضوى نيز كتاب را از خواجه نمى‏داند و در اين باره دلايلى را مطرح مى‏كند:

در مورد كتاب روضة التسليم يا تصورات، كتابى كه راجع به عقايد تعليميان و اسماعيليه نگاشته شده است، نام آن در فهرست تاليفات خواجه نيامده و نسبت آن هم به وى درست نيست; علاوه بر اين‏كه اسلوب و روش نگارش آن با عبارت خواجه متفاوت است و لغات و تركيبات غلطى در آن ديده مى‏شود كه نمى‏تواند از خواجه باشد. ديگر اين‏كه ذكر برادرى به نام بدرالدين حسين براى خواجه شده كه در هيچ كجا يادى از آن نشده، مسلم مى‏دارد كه اين كتاب از آن خواجه نيست. (79)

درباره اين ديدگاه مى‏توان گفت: لغات و تركيبات غلط كتاب ممكن است ناشى از سهو در استنساخ باشد، و نيز ممكن است منظور از برادر در اين‏جا برادر دينى باشد; اسلوب و روش نگارش آن نيز، چنان‏كه دانش پژوه نيز گفته است، با اخلاق محتشمى و تولا و تبرا همانند است، مگر اين كه وى اين كتاب‏ها را از خواجه نداند. بنابراين بعيد است كه اين كتاب هم از خواجه نباشد مگر در اين باره دلايل قطعى‏تر و روشن‏ترى ارائه شود.

عقيده ستر در روضة التسليم

خواجه طوسى بر آن است كه نشان دهد همه سياست‏ها و خطمشى‏هاى اجتماعى و فكرى هر يك از خداوندان الموت كه به‏ظاهر متناقض مى‏نمايند، از يك واقعيت معنوى واحد نشات گرفته‏اند، چرا كه هر امام معصومى مطابق با ضروريات روزگار خود عمل مى‏كرده است. نظريه‏اى كه ايشان و ديگر انديشمندان مطرح كردند، به نظريه «ستر» معروف گشت. از اين رو، در نظر خواجه، اشكالى نداشت كه در يك دوره، حاكمى چون جلال‏الدين حسن به شريعت اهل سنت روى بياورد، وعقيده دينى واقعى خود را پنهان كند و در دوره‏اى ديگر، دور قيامت‏برپا گردد (منظور از قيامت رويداد معادى و آخر زمانى در تاريخ بشر نيست، بلكه حالت و وضعى گذران در زندگى است، كه حقيقت در آن آشكار است) . خواجه طوسى در تصور 24، ضمن توضيح معناى امام وقائم به بيان دور ستر و تقيه و دور قيامت مى‏پردازد. (80)

فرهاد دفترى درباره اصطلاح ستر از ديدگاه خواجه چنين مى‏نگارد:

خواجه طوسى اصطلاح ستر را نسبت‏به اسماعيليان متقدم در يك معناى متفاوت و در عين حال وسيع‏ترى به كار برد. اسماعيليان متقدم، اصطلاح ستر را براى بيان آن دوره‏هايى از تاريخشان كه امام از انظار عموم يا حتى از انظار پيروانش پنهان است، مانند دوره ميان محمد بن اسماعيل و عبيدالله مهدى در تاريخ قديم اسماعيليه و همچنين در دوره ستر ميان نزار وحسن دوم در تاريخ نزاريه به كار برده بودند. اما خواجه اين اصطلاح را به مفهوم پوشيدگى حقايق دينى و پوشيده بودن واقعيت روحانى حقيقى امام به كار برده است نه به معناى اختفاى غيبت جسمانى امام. بنابراين، على‏رغم حضور جسمانى امام، ممكن بود دورى، دور ستر باشد. (81)

آنچه گذشت، اشاره‏اى كوتاه بود به ديدگاه‏هاى مختلف درباره جنبه‏هاى مختلف زندگى خواجه نصيرالدين طوسى، و به ويژه آثارى كه وى بر طبق مشرب اسماعيليان نوشته است. قضاوت نهايى درباره اين ديدگاه‏ها و نيز مذهب خواجه را بر عهده انديشمندان گرامى مى‏گذاريم.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


پيدايش شيعه اسماعيليه(4)

پيدايش شيعه اسماعيليه(4)

منابع مقاله:

فصلنامه كلام اسلامى، شماره 17، الهامی، داود؛


تحقيقى جامع در باره ميمون قداح و پسرش عبد الله

فرقه‏هاى انشعابى و انحرافى براى كسب آبرو و اعتبار نوعا مسلك خود را به امامان و شخصيتهاى مورد قبول عامه، نسبت داده و بعضى از آنان را جز رهبران خود به حساب آورده‏اند در حالى كه همان بزرگان در حال حيات خود با آن مسلك انحرافى وپيروان آن به شدت مبارزه مى‏كرده‏اند.

مثلا فرقه صوفيه براى جلب عوام سلسله ارشاد خود را به امامان و بعضى از بزرگان صحابه نسبت داده‏اند و برخى از آنان را از مشايخ خود شمرده‏اند در حالى كه نياكانشان در حال حيات ائمه با آنان معارضه مى‏كردند و به شدت مورد غضب و رد و انكار بودند. فرق اسماعيليه نيز همين روش را به كار برده و خواسته‏اند اساس مذهب خود را به يكى از معاريف اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام يعنى امامى كه در فضل و شرف متفق عليه عامه و خاصه و علاوه بر آن ابوالائمه خود آن فرقه است، استناد و اتكا داده باشند تقريبا مثل صوفيه كه بعضى از امامان و اصحاب آنها را به خود نسبت داده‏اند واين بدترين نوع اختلاس است كه دزدان ايمان در هر زمان به آن مرتكب نمى‏شوند.

از شخصيتهاى مهمى كه اسماعيليه از شيعه اماميه به سرقت‏برده، ميمون قداح و پسرش عبد الله مى‏باشد. اسماعيليه نام اين دو تن را در شجره نامه ائمه مستودع خود ذكر كرده‏اند و آنان را از بزرگترين شخصيتهاى مذهب خود به حساب آورده‏اند و در اكثر نوشته‏هاى اهل تسنن و بعد از آنها در نوشته‏هاى شرق شناسان نيز اين نسبت‏به ميمون و پسرش عبد الله داده شده است. (1)

طبق نوشته‏هاى آنها ميمون قداح و پسرش عبد الله از شخصيتهاى بزرگ دعوت اسماعيليه بودند. ميمون اصلا از مردم خوزستان بود و شغل كحال و چشم پزشكى داشت و آب مرواريد را عمل مى‏كرد و بدان سبب به «قداح‏» ملقب گشت، ظاهرا وى ايرانى و احتمالا پدرانش زردشتى بودند.

ابن نديم در كتاب الفهرست از قول عبدالله بن رزام كه كتابى در رد اسماعيليه نوشته مطالبى در باره اسماعيليه آورده است ولى مى‏گويد كه من عهده‏دار صدق وكذب اين گفته‏ها نيستم، وى مى‏نويسد:

«عبد الله بن ميمون قداح ازمردم «قوزح العباس‏» نزديك به شهر اهواز بوده، پدرش ميمون پيروى خود را از دعوت ابو الخطاب محمد بن ابو زينب در خدا بودن على عليه السلام آشكار ساخت، ميمون و پسرش هر دو از ديصانيان بود و عبد الله مدتها دعوى پيامبرى كرد و شعبده كار و نيرنگ باز بود و مى‏گفت: زمين زير پايم در مى‏پيچد و به هركجا كه خواهم در كوتاهترين زمان مى‏روم و خبر از حوادث و شهرهاى دور مى‏داد. وى جيره خوارانى داشت كه به او يارى مى‏كردند و كبوترانى با خود داشتند كه از جاهاى مختلف به اقامتگاهش روانه مى‏نمود و او به اطرافيان خبرهايى را كه به دست مى‏آورد، داده و آنان را گمراه مى‏كرد. پس از مدتى به «عسكر مكرم‏» نقل مكان كرد، سپس از آنجا بگريخت و به بصره رفت و بر گروهى از فرزندان عقيل بن ابى طالب فرود آمد و در آنجا به سختى افتاد وبعد از آن به سلميه نزديك حمص گريخت و كشتزارهايى در آنجا بخريد در اينجا مردى به نام «حمدان بن اشعث‏» ملقب به «قرمط‏» كه براى كوتاهى اندام و پاهايش وى را به آن لقب مى‏خواندند دعوت او را پذيرفت (260ه) سپس عبد الله درگذشت و پسرش محمد جانشين او شد». (2)

در باره تاريخ زندگانى عبدالله بن ميمون در ميان نويسندگان اهل تسنن و مستشرقان اختلاف زياد است. بغدادى گويد كه: ميمون ديصانى معروف به «قداح‏» غلام جعفر بن محمد صادق و از مردم اهواز بود با محمد بن حسين ملقب به «دندان‏» در زندان والى عراق آشنا شده با يكديگر همفكرى كرده و كيش باطنيه را بنا نهادند. (3)

قاضى عبد الجبار گويد: مؤسس مذهب باطنيه عبد الله‏بن ميمون بن ديصان بن سعيد غضبان بود كه با دندان نامى اين مذهب را بنياد نهادند. (4)

ذهبى مى‏نويسد: عبد الله بن ميمون قداح محدث بود و از موالى جعفر بن محمد و از ثقات او به شمار مى‏رفت. (5)

ابو المعالى گزارش مى‏دهد كه فرقه باطنى به‏وسيله سه كافر ايجاد شد كه يكى از آنها ابن ميمون قداح بودكه همراه يكديگر آيينى را ايجاد كردند و دعوت را سر و سامان دادند آنها ابن ميمون را امام اعلام كردند و يك ذريه علوى براى او ساختند. (6)

رشيد الدين پس از اين‏كه ابو الخطاب را مؤسس باطنيه مى‏نامد از ميمون و پسر او عبدالله در ميان داعيان صحبت مى‏دارد كه: «هر دو جزو دانشمندان داعيان اين فرقه محسوب مى‏شوند». (7)

جوينى نيز مى‏نويسد: «در ميان ايشان داعيان برخاستند كه يكى از ايشان ميمون قداح بود و پسر او عبد الله بن ميمون كه او را از علماى بزرگ آن طايفه شمرند». (8)

خواجه نظام الملك در سياستنامه مى‏نويسد: «مردى را از شهر اهواز با مبارك (غلام اسماعيل بن جعفر) دوستى بود نام او عبد الله بن ميمون قداح. روزى به خلوت نشسته بودند او را گفت اين محمد بن اسماعيل با من دوست‏بود و اسرار خويش با من گفته است مبارك فريفته و حريص بر داشتن آن شد پس عبد الله بن ميمون را سوگند داد كه آنچه من با تو بگويم تو با هيچ‏كس نگويى الا با كسى كه اهل باشد، سخنان چند بر او عرض كرد، آن گاه از او مفارقت كرد مبارك سوى كوفه شد وعبد الله سوى كوهستان وعراق شد. در اين حال اهل شيعه را طلب مى‏كرد و موسى بن جعفر عليمها السلام محبوس بود و مبارك دعوت خويش پنهان مى‏ورزيد تا در كوفه پراكنده شد، مردم بعضى از ايشان را مباركيه خواندند و بعضى قرمطى، وعبد الله ميمون در كوهستان عراق به همين مذهب، مردمان را دعوت مى‏كرد، پس خليفتى خويش به مردى داد نام او خلف. او را گفت‏به جانب رى رو كه آنجا در رى و آبه (آوه) و قم و كاشان و ولايت طبرستان و مازندران همه رافضى باشند و دعوى شيعيت كنند، دعوت ترا اجابت كنند، خود به جانب بصره رفت پس خلف به رى آمد به ناحيت‏بشابويه(فشافويه) در ديهى كه او را كلين خوانند مقام كرد...سپس خلف از آنجا بگريخت‏به شهر رى و در آنجا بمرد.

پسر وى احمد خلف بر جاى پدر بنشست تا از كلين مردى به نام غياث كه آداب نيكو دانست‏بيامد اورا خليفه خويش كرد، اين غياث اصول مذهب ايشان را با آيات قرآن و امثال عرب وابيات وحكايات بياراست و كتابى ساخت كه كتاب «البيان‏» نام كرد; چون بدعت او آشكار شد اين غياث بگريخت و به خراسان رفت چون سال 280 هجرى درآمد اين مذهب آشگار گشت و هم در آن سال در شام مردى پديد آمد كه او را صاحب الخال گفتندى بيشتر شام بگرفت اين غياث كه از رى گريخته بود به مرو روذ(مرو رود) شد و امير حسين على مروزى را كيش خود آورد سپس ابو حاتم رازى پديد آمد، امير رى احمد بن على دعوت اورا قبول كرد و باطنى شد...». (9)

ابو العلاء معرى، عبد الله بن ميمون القداح را يك نفر باهلى و يكى از شاگردان محترم امام جعفر صادق عليه السلام مى‏نامد او بعدها مرتد گرديد، شيعيان على رغم اين مسئله او را به عنوان يك نفر حديث‏شناس پذيرفتند و چندين حديث درباره مرجعيتش قبل از ارتداد نقل نمودند سپس ابو العلاء چند بيت‏شعر منسوب به او نقل مى‏كند و رد او را از سوى امام جعفر صادق عليه السلام اعلام مى‏دارد. (10)

شهاب الدين بن العمرى در تاريخچه خود راجع به دبيرى، سوگندنامه اسماعيلى را عرضه مى‏كند كه اسماعيليان بر طبق آن مى‏گفتند: [قسم ياد مى‏كنيم كه ] امامت از جعفر بن اسماعيل، رهبر واقعى دعوت رسيده است، من القداح و نخستين داعى را قبول نكرده و ذمش مى‏كنم...». (11)

غير از اين عبارات، اشارات ديگرى نيز در اين زمينه در آثار ابن خلكان (12) مقريزى (13) سيوطى (14) و ديگران آمده است ولى چيزى كه در اينجا قابل توجه است‏بيانيه بغداد است كه در سال 402 هجرى توسط گروهى از فقهاى علوى و ديگران انتشار يافت و دروغ بودن شجره نامه فاطميان رااعلام داشت و جد آنها را به نام «ديصان بن سعيد» ناميد كه فرقه ديصانيه از نام او گرفته شده است. در اين بيانيه سخن ازميمون و پسرش عبد الله به ميان نيامده است و اين متن را ابوالفداء (15) و جوينى (17) و ديگران با كمى تفاوت نقل كرده‏اند. غرض هر كدام از مورخان و نويسندگان اهل تسنن داستان اين پدر و پسر را طورى نوشته‏اند كه به افسانه بيشتر شبيه است تا به حقيقت; وتضاد و تناقض نوشته‏هاى آنان در اين باره قابل حل نمى‏باشد و رسيدن به يك نتيجه روشن سخت مشكل مى‏باشد.

منابع شيعه اثنى عشرى

ميمون بن قداح و پسرش عبد الله بن ميمون در آثار شيعه اثنى عشرى طورى جلوه‏گر شده‏اند، كه عمر خودشان را در راه تشيع اثنى عشرى صرف كرده و هيچ‏گونه رابطه‏اى با اسماعيليان نداشته‏اند اگر هم در ميان اسماعيليان يك چنين نامهايى وجود داشته، كاملا متفاوت بوده‏اند و قداح اسماعيلى نيز افسانه‏اى بيش نبوده كه يا به وسيله خود اسماعيليان و يا توسط بدخواهان آنها جعل شده است; زيرا با ارتباط قداح با نام ائمه معروف و محشور بودن با آنها، بر اعتبار آنان مى‏افزوده است و از منابع شيعه برمى‏آيد كه بسيارى از نظريات منابع اهل تسنن درست نيست واقعيات زير غير قابل انكار است.

1. ميمون و پسرش از معاصران امام جعفر صادق عليه السلام بودند; يعنى در قرن دوم نه در قرن سوم هجرى مى‏زيستند.

2. آنها دست كم در آغاز زندگيشان به عنوان محدث شيعى معروف بودند و ديصانى، ثنوى ويا چيز ديگر نبودند.

و نيز منابع شيعى تاكيد بر عكس بودن ميمون و پسرش دارند اين مسئله با نظريات منابع اهل تسنن متناقض است كه آنها را از اهالى اهواز و ايرانى ثبت كرده‏اند.

منابع شيعه اطلاع دقيقترى درباره اين پدر و پسر در اختيار ما قرار مى‏دهد و دامن عبد الله بن ميمون و پدرش را از اين نسبت مبرا مى‏سازد. در اين باره مرحوم علامه قزوينى تحقيقات ارزشمندى انجام داده كه ما در اينجا خلاصه تحقيقات ايشان را مى‏آوريم.

وى مى‏نويسد:

مقدمتا بايد دانست كه مابين شيعه اماميه از طرفى و اسماعيليه و جمعى از مورخان اهل سنت و جماعت از طرف ديگر در خصوص اصل و نسب عبدالله بن ميمون قداح و طريقه ومذهب او و عصر او اختلاف عظيمى از قرار ذيل: در عموم كتب رجال شيعه تقريبا بلا استثناء (18) مانند رجال كشى (19) و فهرست نجاشى (20) وخلاصه علامه حلى (21) و مجالس المؤمنين قاضى نور الله شوشترى (مجلس ششم)و منهج المقال ميرزا محمد استر و نقد الرجال مير مصطفى تفرشى (23) و نضد الايضاح محمد علم الهدى بن محسن الكاشى (24) و منتهى المقال ابو على حائرى (25) ومستدرك الوسائل حاج ميرزا حسين نورى (26) عبد الله بن ميمون قداح را از جمله اصحاب امام جعفر عليه السلام و از زمره روات احاديث از آن حضرت شمرده‏اند و نسب او را عبد الله بن ميمون بن الاسود القداح المكي از اهل مكه از موالى بنى مخزوم ضبط كرده و گفته‏اند كه وى تير گير و تير تراش بوده و به اين مناسبت‏به «قداح‏» معروف شده و چون نقل عبارات جميع كتب رجال شيعه از حوصله گنجايش اين مختصر بيرون است اينك به عنوان نمونه به نقل دو سه تن از قدما و افراد معتبر ايشان اكتفامى‏كنيم:

1. كشى (قرن چهارم) مى‏نويسد كه: عبدالله بن ميمون القداح المكى از اصحاب امام باقر عليه السلام بود. امام از او پرسيد: اى پسر ميمون! شما در مكه چند تن هستيد؟ گفت: ما چهار نفريم. امام فرمود: شما نورى در ظلمات زمينيد. (27)

2. نجاشى (450 372) در رجال خود مى‏نويسد كه: عبد الله بن ميمون الاسود القداح برده آزاد كرده بنى مخزوم بود وآب مرواريد را درمان مى‏كرد،پدرش از ابى جعفر و از ابى عبدالله عليه السلام روايت كرده و او از عبدالله روايت مى‏كرد. مردى ثقة بود و كتابهاى «مبعث النبى‏» و «صفة الجنة والنار» از او است. (28)

3. شيخ طوسى (م/460ه ق) دررجال خود ميمون قداح را گاهى از اصحاب حضرت سجاد (على بن حسين عليمها السلام) و گاهى از اصحاب امام محمد باقر عليه السلام مى‏شمارد و مى‏گويد: او مكى و از بندگان آزادكرده بنى مخزوم بود و از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام امامى مذهب شمرده است پسرش عبد الله را نيز از علماى رجال شيعه امامى و ثقه دانسته‏اند. (29)

ديگر رجال شيعه مانند علامه حلى (30) وابن شهر آشوب (31) در رجال خود از او ياد كرده و وى را از اصحاب اين دو امام شمرده‏اند و با ثقه دانستن آن دو، رواياتى كه از مصادر سنى نقل شده، مغرضانه تلقى مى‏شود.

علامه قزوينى پس از نقل عبارات چندتن از علماى رجال شيعه، مى‏نويسد:

چنان كه ملاحظه مى‏شود در هيچ يك از كتب رجال شيعه كه عين عبارات آنها نقل شد(و همچنين در ساير كتب رجال آن طايفه كه اسامى آنها در اول اين فصل ذكر گرديد) مطلقا و اصلا ذكرى و اشاره‏اى از اين كه عبدالله بن ميمون قداح منتسب به فرقه اسماعيليه بوده، نشده است‏بوجه من الوجوه نه تصريحا و نه تلويحا و نه اشارة ونه كناية و نه حتى به عنوان نقل قول ولو قول ضعيف مرجحى، و بديهى است كه اگر صاحب ترجمه از فرقه اسماعيليه مى‏بوده اين سكوت مطلق جميع مؤلفان رجال شيعه بلا استثناء از متقدمان و متاخران از ذكر اين فقره از اعجب عجايب خواهد بود و به هيچ‏وجه محملى و تعليلى وعذرى براى آن تصور نمى‏توان نمود به خصوص با تقيد شديد علماى رجال آن طايفه به تعرض به ذكر مذهب روات در صورت انتساب راوى به يكى از فرق مخالف يعنى غير شيعه اماميه كه در اين صورت عادت ايشان بر اين جارى است كه حتما بدون استثناء تصريح به مذهب راوى نمايد و گويند مثلا «فلان فطحى‏» يا «زيدى‏» يا «بترى‏» يا «من الواقفه‏» يا «غال‏» يا «في مذهبه ارتفاع‏» و نحو ذلك يا تعبيرات معموله مابين ايشان، پس خود مجرد سكوت ايشان از ذكر مذهب عبد الله بن ميمون قداح وعدم اشاره به اين كه او از غير فرقه شيعه اماميه بوده به نحو قطع و يقين كاشف است از اين كه صاحب ترجمه در نظر ايشان از زمره شيعه اماميه محسوب و اصلا و ابدا و مطلقا ربطى وتعلقى خواه به طايفه اسماعيليه و خواه به غير آن طايفه نداشته است‏».

مرحوم قزوينى به تقرير ديگر مى‏گويد: گفتيم كه اجماعى كتب رجال شيعه است كه عبد الله بن ميمون قداح معاصر با امام صادق عليه السلام و از روات احاديث از آن حضرت بوده است. حال گوييم كه علاوه بر تصريح كتب رجال به اين فقره در عموم كتب معتبره احاديث‏شيعه نيز از قبيل كافى كلينى و من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق و تهذيب شيخ طوسى و غير اينها احاديث كثيره متنوعه موزع بر غالب ابواب، آن كتب از عبد الله بن ميمون قداح با اسانيد متصل صحيح روايت كرده‏اند كه او خود آن احاديث را بلاواسطه از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده است و فقط در كتاب كافى كلينى از اصول و فروع آن قريب صد و پنجاه حديث كما بيش از اين قبيل موجود است.

مقصود اين است كه معاصر بودن صاحب ترجمه با امام جعفر صادق عليه السلام وبودن وى از جمله روات معروف شيعه از آن حضرت نه فقط اجماعى كتب رجال شيعه است‏بلكه از عموم كتب احاديث ايشان نيز در كمال صراحت و وضوح اين فقره مستفاد و اين مسئله از مسلمات و قطعيات تاريخ و به كلى محرز است و هيچ محل شك و ترديد وتامل نيست واين اصرار ما در اثبات اين مسئله واضح كه در حقيقت از قبيل توضيح واضحات است، فقط از آن بابت است كه بعضى از مورخان را در خصوص عصر صاحب ترجمه اشتباهات غريبى دست داده و او را از رجال اواسط و بلكه اواخر قرن سوم هجرى شمرده‏اند و حال آنكه وفات امام جعفر صادق عليه السلام در سنه 148 ه روى داده، پس كسى كه معاصر بوده چگونه ممكن است كه باز صد الى صد و پنجاه سال ديگر بعد از وفات آن حضرت زيست نموده باشد.

قزوينى پس از نقل چند نمونه از احاديثى كه به وسيله عبد الله بن ميمون نقل شده است، نتيجه مى‏گيرد كه: عبد الله بن ميمون قداح از خلصين شيعه اماميه بوده و به هيچ‏وجه ربطى و انتسابى با طايفه اسماعيليه نداشته. پس اين دعوى اسماعيليان را لابد حمل بر اين بايد نمود كه اين فقره(مانند بسيارى ديگر از مرويات و منقولات آن طايفه) به كلى افسانه است و مدرك تاريخى ندارد وغرض از وضع اين افسانه لابد اين بوده كه خواسته‏اند اساس مذهب خود را براى مزيد آبرو واعتبار به يكى از معاريف اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام داده باشند.

قزوينى در تاييد اين سخن اخير خود مى‏گويد: و از قراين قويه بر تاييد اين احتمال آن است كه قدما و مورخين و مؤلفين ملل و نحل كه در حدود سيصد هجرى كم و بيش مى‏زيسته‏اند از قبيل حسن بن موسى النوبختى صاحب كتاب «فرق الشيعه‏» (32) ابو الحسن اشعرى (م/324) معروف و صاحب كتاب «مقالات الاسلاميين » و مسعودى صاحب و «التنبيه والاشراف‏» (34) به كلى و مطلقا از ذكر اسم عبد الله بن ميمون قداح ساكت‏اند و اصلا وابدا به هيچ اسمى و رسمى و در تحت هيچ عنوانى نامى از او در كتب نبرده‏اند. واگر فى الواقع عبد الله بن ميمون قداح نامى در امر تاسيس دعوت اسماعيليه دخالتى داشته و به طريق اولى اگر از مؤسسين عمده و از دعاة بزرگ آن طايفه بوده و آن همه كارهاى عجيب كه در راه تنظيم دعوت بدو نسبت مى‏دهند، حقيقت ...داشته سكوت جميع اين مؤلفين محقق كنجكاو از ادنى اشاره بدين فقرات و حتى از مجرد ذكر نام او هيچ وجهى و محملى نخواهد داشت و مخصوصا سكوت فرق الشيعه نوبختى كه خود اصل موضوع آن كتاب مقصود بر ذكر تفاصيل فرق مختلفه شيعه است... خلاصه كلام آن كه تقريبا به طور قطع و يقين مى‏توان گفت كه سكوت مؤلفين مزبور از اشاره بدين تفصيلات و حتى از بردن مجرد نام عبد الله بن ميمون قداح كاشف از اين است كه تا اواخر قرن سوم هجرى كه زمان تاليف كتب مذكور در فوق است كسى با اين نام و نشان در دو اثر اسماعيليه مشهور نبوده و عبارت آخرى افسانه عبد الله بن ميمون قداح هنوز تا آن وقت اختراع نشده بود يا اگر هم شده بوده هنوز انتشار كاملى نيافته بوده است.

علامه قزوينى سپس مى‏گويد: و اما آنچه عبد النبى قزوينى در حاشيه خود بر جهانگشا، احتمال داده كه شايد اين عبد الله بن ميمون قداح كه اسماعيليه او را از دعات خود مى‏دانند غير عبد الله بن ميمون قداحى باشد كه در كتب رجال اماميه و اسانيد احاديث ايشان مذكور است، احتمال فوق العاده بعيدى است; زيرا بنابر اين بايد فرض نمود كه در آن واحد مابين اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام دو نفر بوده‏اند هر دو موسوم به عبد الله بن ميمون قداح يكى از آنها شيعى امامى و ديگرى از دعاة اسماعيليه و ضعف اين احتمال و غرابت آن بر احدى پوشيده نيست.

وهمچنين اين كه ابو العلاء معرى كه در «رساله الغفران‏» مى‏گويد كه عبد الله بن ميمون پيش از آنكه مرتد شود شيعه از وى روايت مى‏كردند و به وى وثوق داشتند (35) اين نظريه غير قابل قبول است، زيرا كه شيعيان از او نه به عنوان يك نفر «مرتد» بلكه به عنوان يك نفر محدث مورد وثوق نام مى‏برند، علامه قزوينى نظر ابو العلاء را با شگفتى تلقى نموده و مى‏نويسد:

«در خاتمه اين مقاله بى مناسبت نمى‏دانيم كه اشاره به قول عجيب در خصوص عبد الله بن ميمون قداح كه ابو العلاء معرى در رساله الغفران خود استطرادا تعريضى به ذكر آن كرده بنماييم به مقتضاى اين قول عبد الله بن ميمون قداح در ابتداى امر شيعه و از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام بوده ولى بعدها مرتد گشته و اشعارى در حسب خود سروده ...وحاجت نيست علاوه شود كه اين حكايت و اين اشعار مانند غالب حكايات و روايات آن كتاب كه موضوع آن سير ابو العلاء ست در عالم رؤيا در بهشت و دوزخ و صحراى محشر به كلى مصنوعى و خيالى و قصه سرايى است نه قضاياى واقعى تاريخى. مقصود اين است كه نبايد به مندرجات رساله الغفران ابو العلاء از لحاظ صدق و كذب مطالب اهميتى داد و در آن كتاب به نظر تاريخى نگريست‏بلكه فقط از نقطه نظر فكاهت و تفريح ادبى مضامين آن كتاب را بايد تلقى نمود و ما نيز فقط به همين ملاحظه است كه اين فقره را از آن رساله نقل مى‏كنيم‏». (36)

پى‏نوشت‏ها:


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت


اسماعيليان و مخالفانشان

اسماعيليان و مخالفانشان

منابع مقاله:

مجله تاریخ اسلام، شماره 3، ناصری طاهری، عبد الله؛


سير تطور فرقه اسماعيليه و انشعابات درونى آن، راهگشاى مطالعه مناسبات اسماعيليان با مخالفان است. اوج اين مناسبات در قرن پنجم و ششم هجرى كه مصادف با جنگ‏هاى صليبى است تعريف مى‏شود.

دشمنى تشيع با اين فرقه بيشتر در چارچوب اعتقادى قابل بررسى است، اما مناسبات خصمانه جريان عمومى اهل سنت‏با آن‏ها علاوه بر توجيه مكتبى و اعتقادى، بيشتر در بستر سياسى قابل تامل است و اين بدان علت است كه دو جريان فراگير حامى اهل سنت‏يعنى «خلافت عباسى‏» و «سلطنت‏سلجوقى‏» از دو سو تهديد مى‏شوند: يكى دولت ريشه‏دار و مقتدر مستعلوى مصر و ديگرى دولت‏سياسى و نظامى الموت; اولى رقيب عباسيان در خلافت‏بوده و دومى بر هم زننده كيان سلجوقى در چند دهه.

موضع‏گيرى اسماعيليان نزارى نسبت‏به جنگ صليب هم در اين رهگذر شكل مى‏گرفت. نزاريان شام به عنوان يك اقليت‏سياسى نظامى براى حفظ موقعيت‏خود در منطقه، مناسبات خود را با طرفين صليبى و سلجوقى تعريف مى‏كردند.

اگر چه اسماعيليان نخستين، خود را «الدعوة الهادية‏» (1) ناميده و اين نام را بر هر اسم ديگرى ترجيح داده‏اند، اما ما اين فرقه را كمتر به اين نام مى‏شناسيم و بر اين گروه دينى، اسامى ديگرى نيز در منابع تاريخى اطلاق شده‏است. اسماعيليان كه قائل به نص امامت اسماعيل بن جعفر هستند در يك تقسيم‏بندى كه به دوره آغازين شكل‏گيرى آنان برمى‏گردد به سه گروه تقسيم مى‏شوند: گروه اول معتقدند كه مرگ اسماعيل از روى تقيه اعلام شده (2) و او مهدى موعود است. از نظر نوبختى (3) و قمى (4) اين گروه به اسماعيليه خالصه و خطابيه و از ديدگاه شهرستانى (5) به اسماعيليه واقفه مشهورند چون در اسماعيل متوقف شده‏اند.

گروه دوم به مرگ اسماعيل در زمان پدر يقين دارند و معتقدند محمد فرزند اسماعيل از سوى امام صادق‏عليه السلام تعيين شده‏است. اين گروه بر خود، مباركيه نام نهاده‏اند. (6) البته بعضى از پژوهشگران و خاورشناسان اسماعيلى‏شناس، مانند ايوانف به استناد نظر ابويعقوب سجستانى (7) در كتاب «اثبات النبوات‏» براين نظرند كه مبارك نام خود اسماعيل بوده است. در نامه عبيدالله المهدى مؤسس دولت فاطميان مصر به اسماعيليان يمن كه در كتاب «الفرائض و حدود الدين‏» تاليف جعفر بن منصور يمن درج شده نيز براين نظر تاكيد شده‏است. (8) از ميان اين گروه، دسته سومى در امامت محمدبن اسماعيل توقف كردند كه در تاريخ سبعيه مشهورند (9) و قرمطيان كه به اعتقاد بسيارى از نويسندگان قديم و جديد، همان اسماعيليان هستند، از گروه سوم مى‏باشند.

قرمطيان داعيان بسيارى را به نقاط مختلف گسيل و هر يك از اين داعيان سنت جديدى را پى‏ريزى كردند، لذا هر يك به نام‏هاى مختلف مشهورند; مثلا براين‏اساس كه مامون برادر عبدان، شوهر خواهر حمدان قرمطى - رهبر قرامطه - داعى اسماعيليان در فارس بوده، اسماعيليان فارس «مامونيه‏» خوانده شده‏اند. يا در اواخر قرن سوم، داعى قرمطيان در كوفه شخصى به نام ابو حاتم زطى بود. او خوردن سبزيجات و ذبح حيوان را قدغن كرد، لذا به «بقليه‏» (10) معروف شدند و از آن پس قرمطيان جنوب عراق را بقليه مى‏خواندند. (11) از ميان بقليون گروهى به رهبرى فردى به نام عيسى‏بن موسى منشعب شده و به ابوطاهر جنابى پيوستند. اينان كه بيشترشان ايرانى بوده و در بحرين مقيم بودند به «اجميون‏» شهرت يافتند. (12)

آن‏چه در اين بيان گفتنى است زمينه شكل‏گيرى قرامطه است. تاريخ‏نگاران متقدم معتقدند زمانى كه عبيدالله المهدى مدعى امامت‏شد و دولت فاطميان را در شمال افريقا تاسيس كرد، حمدان قرمط از او جدا شد و قرامطه را شكل داد، (13) زيرا آنان معتقد بودند كه امام اصلى محمدبن اسماعيل بن جعفر و در پرده غيبت است. قرمطيان پس از انشعاب و تاسيس يك دولت مستقل اسماعيلى در بحرين كه در ادامه فعاليت‏هاى سياسى و اجتماعى، و نيز زندگى فرديشان افراطى‏تر شدند، هيچ‏گاه با اسماعيليان ديگر روابط دوستانه‏اى نداشته‏اند. عبيدالله المهدى در اولين فرصت عليه قرامطه قيام كرد و حمدان قرمط را از داعى‏گرى منطقه عراق عزل و به جاى او شخصى به نام ابوالحسين را در حمات منصوب كرد. مكاتبه عبيدالله با ابوالحسين در رساله «استتار الامام‏» آمده‏است. (14) نظر دوخويه خاورشناس معروف هلندى مبنى بر روابط دوستانه قرمطيان و فاطميان، امروز رد شده است. ريشه اين ناسازگارى همان‏طور كه گفته شد ظهور عبيدالله المهدى به عنوان امام فاطميان بود و علت آن‏كه قرمطيان بحرين به آسانى به سوى افسانه مهدى ايرانى كشيده شدند همين بود. (15)

انشعاب بزرگ‏تر در درون فرقه اسماعيليه پس از مرگ المستنصربالله، هشتمين خليفه فاطمى مصر، پديد آمد. افضل بن بدر جمالى وزير خليفه، از رسيدن نزار فرزند ارشد المستنصر به حق قانونى ولايتعهدى ممانعت كرد و برادر كوچك‏تر او المستعلى را كه شوهر خواهرش بود به قدرت رساند. (16)

پس از اين زمان، گروهى مدعى امامت و خلافت مشروع نزار شدند كه در اسكندريه و با لقب المصطفى لدين‏الله (17) خود را خليفه مى‏دانست. اينان از آن پس به نزاريان مشهور شدند و در ايران و سپس شام و هند به فعاليت‏خود ادامه دادند. گروه ديگر با نام مستعلويان در مصر و بخش‏هايى از شام برجاى ماندند. پايگاه نزاريان ايران بود كه با رهبرى جديد حسن صباح توسعه يافت.

در گروه نزاريه يكى از بحث‏انگيزترين مسائل، جانشينى نزار بود. نزار اگر هم فرزند ذكورى داشته، مسلم است كه هيچ يك از پسران خود را به جانشينى برنگزيده، لذا نزاريان پس از مرگ او به دست‏برادرش المستعلى، بدون امام مانده‏اند. البته مورخانى چون جوينى، خواجه رشيدالدين فضل‏الله، ابن قلانسى دمشقى و حتى غزالى در كتاب «المنقذ من الضلال‏» مى‏نويسند: عده‏اى بر اين عقيده بودند كه پسر يا نواده‏اى از نزار به طور پنهانى از مصر به الموت برده شد. (18)

البته اين نظر اساس و پايه ندارد و ادامه راه اسماعيليان نزارى را بايد در مكتب و انديشه حسن صباح و جانشينان او جست‏وجو كرد.

الآمر باحكام‏الله (19) جانشين المستعلى دو رساله عليه نزاريان نوشت كه نخستين آن به نام «الهداية الآمرية‏» (20) در رد امامت نزار است. نوشته دوم به نام «ايقاع صواعق الارغام‏» در واقع رد رديه الهداية الامريه، نوشته نزاريان شام است كه در سال 516ه توسط الآمر باحكام الله تدوين شد. ظاهرا در همين رساله دوم است كه براى نخستين بار نزاريان به حشيشيه ملقب شده‏اند (21) و پس از آن ماركوپولو جهانگرد ونيزى، نزاريان ايران را حشيشيه ناميد. (22) از اين زمان است كه اروپاييان تحت تاثير اين نام‏گذارى، انگيزه ترورهاى فداييان اسماعيلى را در مصرف داروى بيهوش كننده بنگ يا حشيش جست‏وجو مى‏كنند. البته قابل ذكر است كه در منابع اهل سنت اين فرقه با نام‏هاى ديگر آمده است. رشيدالدين فضل‏الله مى‏نويسد:

به خاطر نسخ شريعت توسط حسن دوم، فرزند محمدبن بزرگ اميد بود كه نزاريان را از آن پس ملاحده خواندند. (23)

غزالى انديشمند معروف اهل سنت كه در مخالفت و معارضت‏با اسماعيليان نيز شهرت ويژه دارد، آنان را به جهت اعتقاد به باطن آيات قرآنى و روايات «باطنيه‏» (24) ناميده است. قرامطه، (25) خرميه، (26) سبعيه (27) و تعليميه (28) نام‏هاى ديگرى است كه غزالى بر اين فرقه نهاده است.

اسماعيليان مصر هشتاد سال پس از انشعاب بزرگى كه بعد از مرگ هشتمين خليفه رخ داد، به حيات سياسى خود ادامه دادند و با انقراض دولتشان به دست صلاح الدين ايوبى به نقاط ديگر، از جمله يمن و سپس هند، مهاجرت كردند. اما اسماعيليان ايران با ظهور شخصيتى بزرگ همچون حسن صباح در فعاليت‏هاى سياسى - اجتماعى خود كه تا آن زمان مخفيانه عمل مى‏كردند، وارد مرحله جديدى شدند. از اين تاريخ اسماعيليان ايران رسما سياست‏ستيز با سلجوقيان را در پيش گرفتند. با فتح قلعه الموت اولين ضربه به بر پيكر دولت مركزى ايران - سلجوقيان - وارد شد.

مناسبات اسماعيليان با مخالفان

هر چند مخالفين اصلى دولت و انديشه اسماعيلى، خلافت عباسى، سلطنت‏سلجوقى و هم‏پيمانان آن دو بودند، اما در مكتب تشيع و دولت‏هاى شيعى غير اسماعيلى نيز جلوه اين خصومت را مى‏توان ديد. در تفكر شيعى بعد از امام صادق‏عليه السلام و بنا به نص، امامت در صلب فرزندش موسى‏بن جعفر قرار داده شده‏است. در اين منظر هر ادعاى ديگرى همانند آن‏چه در سقيفه شكل رفت‏باطل و بى‏اساس است. رواياتى كه در اين زمينه از امام صادق نقل شده فراوان است، به طور كلى اين روايات كه در اصول كافى گرد آمده در دو گروه دسته‏بندى مى‏شود:

1- تاكيد بر اصالت امامت موسى بن جعفر;

2- هشدار به شيعيان از گرويدن به اسماعيل و فرزندش محمد.

با اين نگرش بود كه عالمان شيعه عليه اسماعيليان موضع‏گيرى مى‏كردند.

ظاهرا قديمى‏ترين رديه شناخته شده ضد اسماعيلى را فضل بن شاذان (29) دانشمند بزرگ شيعه نوشته است. (30)

عبدالجليل قزوينى صاحب كتاب «النقض‏» هم رساله عمده‏اى در رد اسماعيليان نزارى نوشته كه اينك مفقود است. (31) اما در كتاب معروف خود النقض به اسماعيليان مكرر حمله مى‏كند و آنان را ملحد مى‏داند. (32)

در ادامه همين نگرش، دولت‏هاى شيعى ايران مانند آل باوند در طبرستان با اسماعيليان رابطه‏اى خصمانه داشتند; خصوصا وقتى فرزند رستم‏بن‏على معروف به شاه غازى (33) در سال 537ه . به‏دست نزاريان ترور شد، به گفته ظهيرالدين مرعشى شاه‏غازى از كله كشتگان اسماعيلى منارها ساخت. (34)

عبدالجليل قزوينى هم در اين مورد مى‏نويسد:

و در همه بسيط زمين و دايره مسلمانى، كدام سنى است كه با ملحدان، آن كرده كه شاه شاهان، رستم بن على بن شهريار شيعى، از قلعه گشادن و ملحد گرفتن و قتل و نهب و مانند آن كه اظهر من‏الشمس است. (35)

روابط اسماعيليان با سلجوقيان

رابطه دولت‏بزرگ سنى مذهب سلجوقيان با اسماعيليان نيز براساس نگرش مكتب فقهى عالمان سنت و جماعت‏شكل مى‏گرفت. زمانى خواجه نظام‏الملك طوسى، تئوريسين دولت‏سلجوقى، اين انديشه را القا و ترويج مى‏كند كه «هيچ گروهى نيست‏شوم‏تر و بد دين‏تر و بد فعل‏تر از اين قوم.. كه از پس ديوارها بدى اين مملكت مى‏گسالند و فساد دين مى‏جويند... و هر چند ممكن باشد كه از فساد يا قيل و قال و بدعت چيزى باقى نگذارند». (36)

و پيش از او عبدالقادر بغدادى زيان باطنيه را بيشتر از زيان يهود، ترسايان، مجوس، دهريه و ديگر كافران مى‏پندارد (37) و رسوايى‏هاى آنان را بيشتر از ريگ‏هاى بيابان و قطرات باران (38) . با اين القائات طبعا دولت نظامى سلجوقى نيز برخوردى خصمانه را دنبال مى‏كند.

اولين اثر اين نگاه عالمان اهل سنت، قتل همين تئورى پردازان بود، به قول زكرياى قزوينى، ابوالمحاسن رويانى نخستين فقيهى بود كه اسماعيليان را خارج از دين دانست و در رويان ترور شد. (39) يا خواجه‏نظام‏الملك همين كه با شمشير ابوطاهر ارانى بر زمين افتاد، (40) اسماعيليان آغاز سعادت خود را جشن گرفتند. (41) ظاهرا گسترش همين ترورها بوده‏است كه بعدها برجان سنجر وحشت انداخت و او را به مصالحه با اسماعيليان واداشت. (42) هم‏چنين بحرانى كه در مركز خلافت عباسى - بغداد - با قيام ارسلان بساسيرى صورت گرفت از آثار و انديشه سياسى و مبارزه جويى اسماعيليان بود.

ابوالحارث ارسلان بساسيرى در اصل، غلام ترك‏نژادى بود كه در طى سال‏هاى واپسين حكمرانى آل بويه در عراق به مقام اميرى لشكر ارتقا يافته بود. او در بغداد رقيب نيرومندى همچون ابن مسلمه وزير داشت. ابن مسلمه كه پنهانى با طغرل اتحاد برقرار كرده و مانند خليفه عباسى آمدن سلجوقيان را به بغداد پذيرفته بود، بساسيرى را به داشتن اتحاد با فاطميان متهم ساخت. بساسيرى كه گرايش‏هاى شيعى داشت و مجبور شده بود بغداد را پيش از فرا رسيدن سلجوقيان ترك گويد، اينك از مستنصر براى فتح بغداد به نام او كمك طلبيد. در اين ميان، شورش و بلوا در پايتخت عباسيان، در اعتراض به ويرانگرى سپاهيان طغرل، به راه افتاده بود. اكنون معلوم شده كه داعى معروف فاطمى مؤيد شيرازى، نقشى عمده در ايجاد اين بى‏نظمى‏هاى ضد سلجوقى و در رهبرى اقدامات بساسيرى داشته است. در 448ه . تبليغات فاطميان همراه با اقدامات نظامى تحت رهبرى كلى مؤيد شيرازى، تشديد شد. بساسيرى پس از دريافت مبالغ هنگفتى هداياى پولى و نيز سلاح از قاهره، كه به‏وسيله داعى مؤيد به او تحويل شده بود، و به كمك برادر زنش، دبيس، حكمران مزيدى و تعداد زيادى از قبيله مردان عرب، شكستى سنگين بر سلجوقيان در ناحيه سنجار در 448ه . وارد ساخت. پس از اين شكست، عقيليان موصل باز فرمانبردارى از فاطميان را پذيرفتند. اندكى بعد، طغرل موصل را گرفت، اما در نتيجه قيام برادر ناتنى خود، ابراهيم اينال كه آرزو داشت‏به كمك بساسيرى و فاطميان، سلطنت‏سلجوقى را براى خود به دست آورد، از انجام اقدامات بيشتر عليه بساسيرى باز ماند.

عزيمت طغرل به مغرب ايران براى سركوبى اينال، موقعيت مناسبى براى بساسيرى فراهم ساخت تا به بساط فعاليت‏هاى خود بپردازد. اندكى بعد، در ذوالقعده 450، بساسيرى همراه قريش عقيلى به آسانى به بغداد آمد. در بغداد خطبه به نام خليفه فاطمى، مستنصر، خواندند و اذان به شيوه شيعيان گفتند. بساسيرى كه مورد پشتيبانى عامه مردم از شيعه و سنى كه به علت نفرت از سربازان ترك با هم متحد شده بودند، قرار گرفته بود، به قصر عباسيان حمله برد، اما موافقت كرد كه قائم عباسى را تحت‏حفاظت قريش عقيلى قرار دهد، و اين امر مايه ناراحتى مستنصر شد كه انتظار داشت‏خليفه اسير عباسى را در قاهره تحويل گيرد. اما بساسيرى نشانه‏هاى خلافت عباسيان را به پايتخت فاطميان فرستاد. بعد از آن بساسيرى واسط و بصره را فتح كرد، اما توانست‏خوزستان را به نام فاطميان تسخير كند.

هنگامى كه بساسيرى در اوج قدرت خود بود، قاهره او را رها كرد و به اين ترتيب پيروزى او اجبارا به درازا نكشيد. ابن مغربى، وزير فاطمى، كه جانشين يازورى شده بود، اينك از ادامه كمك بيشتر به بساسيرى سرباز زد. در اين ميان، طغرل طغيان اينال را فرو كوبيده بود، و خود را براى بازگشت‏به بغداد آماده مى‏كرد. وى پيشنهاد كرد كه حاضر است‏بساسيرى را در بغداد بگذارد، به شرط آن‏كه بيعت‏با فاطميان را بشكند و قائم را بر مسند خلافت‏برگرداند. بساسيرى اين پيشنهاد را رد كرد، و در ذوالقعده 451 بغداد را ترك گفت. چند روز بعد طغرل وارد بغداد شد و با استقبال خليفه آزاد شده عباسى روبه‏رو گرديد. اندكى بعد سلجوقيان بساسيرى را تعقيب كرده، در نزديكى كوفه او را كشتند; هم‏چنان‏كه به شدت شيعيان عراق را به سياست رسانيدند. به اين ترتيب جاه‏طلبى‏هاى فاطميان در عراق و داستان بساسيرى كه به مدت يك سال پايتخت عباسيان را مطيع فاطميان كرده بود، به پايان رسيد. (43)

سلجوقيان نيز پس از تسلط بر بحران بغداد، بر بخش‏هايى از جزيره العرب كه در سلطه اسماعيليان مصر بود، مسلط شدند. در سال 462ه شريف مكه به نام محمدبن جعفر كه تا آن زمان از مستنصر فاطمى تبعيت مى‏كرد، نماينده‏اى نزد آلب ارسلان فرستاد و از اقامه نماز و خطبه به نام عباسيان به او خبر داد، بدين ترتيب حجاز از سلطه اسماعيليان مصر خارج شد. (44)

آثار فتح الموت

گرفتن قلعه الموت در 483ه مرحله جديدى را در فعاليت‏هاى اسماعيليان و مناسبات آن‏ها با سلجوقيان شكل داد. از اين تاريخ دعوت اسماعيلى سياست قيام آشكار عليه دولت‏سلجوقى را در پيش گرفت و فتح الموت اولين ضربه اين قيام اسماعيلى بر پيكره آن دولت‏به شمار مى‏رفت.

تصرف قهستان جلوه خصومت اسماعيليان و سلجوقيان

پس از تصرف قلعه الموت و بيرون راندن حاكم علوى آن، حسين قاينى به فرمان رهبر و پيشوايش حسن صباح، مامور فتح قهستان گرديد تا كار دعوت را در زادگاهش سامان دهد. قهستانيان با تعاليم اسماعيليان چندان ناآشنا نبودند و از ديرباز با آمدن داعيان پيشين اسماعيلى با اين مذهب آشنايى داشتند.

به احتمال زياد اهالى قهستان از عصر بنى‏سيمجور با فرقه اسماعيلى آشنا شده بودند، زيرا جوزجانى مى‏نويسد: ابوعلى سيمجور در نيشابور به نام المستنصر فاطمى خطبه نمود و نام خلفاى عباسى را از خطبه انداخت و در موقعى كه بين وى و سبكتكين در حدود طالقان خراسان نبردى روى داد، باطنيان و قرامطه به كمك وى شتافتند و او را كمك فراوانى نمودند. (45)

پس از قتل خواجه و نيز مرگ ملكشاه، هرج و مرج عظيمى سراسر امپراتورى ناهمگون و وسيع سلجوقى را فرا گرفت و اسماعيليان توانستند با استفاده از احساسات عدالتخواهى بوميان، مناطق مختلفى را در قهستان اشغال نمايند. از جمله با تصرف قلعه بزرگ مؤمن آباد كه مقدر بود در آينده شاهد بزرگ‏ترين مراسم مذهبى اسماعيليان باشد، سراسر قهستان جنوبى در دسترس اسماعيليان قرار گرفت و آنان توانستند با استفاده از آن، به زودى بر ساير مناطق همجوار مسلط شوند.

حملات سلجوقيان عليه قهستان

با توافق سنجر و بركيارق در سال 495ه عمليات مشتركى عليه اسماعيليان آغاز شد. سلطان سنجر سپاهى بزرگ به قهستان فرستاد.

سلطان سنجر در نامه‏اى كه به وزير مسترشد خليفه عباسى مى‏نويسد، تلفات اسماعيليان را در اين جنگ حدود ده هزار نفر ذكر مى‏كند. (46)

دو سال بعد از نخستين حمله، فرمانده سلجوقى با سپاهى بزرگ از خراسان به جنگ اسماعيليان قهستان اعزام شد. سپاه اعزامى پس از ترك مرو راه قهستان را در پيش گرفت و در سر راه خود قلعه‏ها و آبادى‏هاى مجاور طبس را ويران كرد و بسيارى از ساكنان مناطق را كشت. (47) ولى اين حمله به علت فساد و آلودگى سپاه موفق نبود و سپاه سنجر مجبور شد با شرايط ذيل با صاحبان قلعه‏ها مصالحه كند:

1- اسماعيليان دژى بنا نكنند;

2- سلاح نسازند و خريدارى نكنند;

3- مردم را به عقايد خويش دعوت ننمايند. (48)

اين مصالحه در حقيقت‏به نفع اسماعيليان تمام شد و به آن‏ها فرصت داد كه به جبران ويرانى‏ها بپردازند و تجديد قوا نمايند. ولى در ميان پيروان اهل‏سنت، نفرت فراوانى عليه سنجر برانگيخت. سلطان از سوى افكار عمومى تحت فشار قرار گرفته بود و براى توجيه اعمال خود در نامه‏اى به خليفه بغداد چنين نوشت:

ليكن آن مفسدان از فتك و قتل غيله و انواع مكر و حيله فرو نمى‏ايستادند و چندين امام و اسفهسلار بزرگ از خيار امت هلاك مى‏كرده‏اند و راه‏هاى ناايمن مى‏داشتند و مسلمانان را گمراه مى‏كرده و اهل چند ناحيت چون «سبزوار و زوزن و بيژن آباد و ديه‏ها خواف و باخزر» به فرو مى‏گرفتند و مى‏كشتند و كاروان‏ها مى‏زدند و هم از جهت رعايا و عامه اسلام و ائمه خروش برآمد و به‏درخواست ايشان بود كه آن سگان را امان داده شد. (49)

از جانب ديگر، با توجه به رشد روز افزون اسماعيليان، حسن صباح با زيركى و درايت‏خود سعى نمود روابط خود را با دربار سلطان سنجر در حد تعادل نگه‏دارد. به همين جهت‏با اعزام سفرا به دربار سلطان، سعى در حفظ حرمت‏سلطان مى‏نمود و از جانبى ديگر، سلطان را از هر نوع اقدام افراطى برحذر مى‏داشت. به‏قول رشيدالدين:

از خادمان او با يكى مواضعه كرد تا در شبى كه سلطان مست‏خفته بود كاردى پيش تختش در زمين نشاند. چون سلطان بيدار شد و كارد را ديد، انديشناك شد. چون اين تهمت‏بر كسى درست نمى‏شد به اخفاى آن اشارت فرمود. سيدنا پيغام داد اگر نه به سلطان ارادت خير و اميد نيكويى بودى آن كارد را كه در شب در زمين درشت مى‏نشاندند در سينه نرم او استوار كردندى. (50)

اين مدارا تا آخر عصر سلطان سنجر با اسماعيليان برقرار بود. اسماعيليان تا حدود سال‏هاى 511ه توانستند بر بسيارى از مناطق قهستان، عراق عجم، و گرجستان و گيلان مسلط شوند و با خاندان‏هاى محلى آن دم از يگانگى زنند. (51)

پس از درگذشت‏سلطان محمد سلجوقى در ذى الحجه 511، سلطان سنجر كه همه كاره آل سلجوقى شده بود، نماينده‏اى را براى تاكيد صلح و تجديد پيمان به الموت فرستاد (52) و از حسن صباح كه قدرتش به خارج مرزها كشيده شده بود درخواست صلح نمود.

موضع‏گيرى اسماعيليان در جنگ‏هاى صليبى

هر چند پديده مهم جنگ‏هاى صليبى در خارج از حوزه جغرافيايى اسلام و در صفحات شرقى مديترانه رخ نموده‏است، اما حضور نزاريان شام در آن صفحات و موضع‏گيرى ايشان نسبت‏به صليبى‏ها، بيانگر تاثيرپذيرى از انديشه سياسى اسماعيليان و جلوه‏اى از خصومت آنان با خلافت‏بغداد و هم پيمانان آن است.

در ابتدا اسماعيليان شام تحت تاثير بينش دينى مخدومان خود در الموت و قهستان، روابط خويش را با سلجوقيان شام و ساير اميران تنظيم مى‏كردند. همان‏طور كه «ژاك دو ويترى‏» روحانى فرانسوى كه در روزگار جنگ صليب به مقام اسقفى شهر عكا رسيده بود گفته است:

در ايالت فنيقيه، نزديك مرزهاى آنتارادنيا كه اكنون طرطوشه خوانده مى‏شود، طايفه‏اى سكونت دارند كه از همه طرف در ميان كوه‏ها و صخره‏ها محصورند، و ده قلعه دارند كه به علت راه‏هاى تنگ و صخره‏هاى غير قابل عبور بسيار محكم و دسترس‏ناپذير هستند، و حومه‏ها و دره‏هاى حاصلخيزى كه به انواع ميوه‏ها و غلات گرانبارند، و به خاطر فضاى فرحبخشى كه دارند بسيار مطبوع و دلپذير هستند. گويند تعداد اين مردم كه اساسين خوانده مى‏شوند از 40000 تن بيشتر است. آن‏ها براى خود رئيسى دارند كه منصبش موروثى نيست، بلكه به خاطر فضيلت‏بيشترش برگزيده مى‏شود و او را پير يا شيخ مى‏گويند و اين تنها به خاطر زيادى سن او نيست، بلكه به خاطر مناعت و تقدم او در حزم و دور انديشى است. خاستگاه و سرمنشا اين طايفه وجايى كه از آن‏جا به شام آمده‏اند، و نخستين رئيس و پيشواى دين نا فرخنده آن‏ها از ناحيه دور افتاده‏اى در مشرق، نزديك شهر بغداد، و بخش‏هايى از ولايت ايران است. اين طايفه ميان لاهوت و ناسوت فرقى قائل نيستند، و معتقدند كه اطاعت و فرمانبردارى ايشان از رئيسشان كافى است كه به فيض آن به زندگى جاويد برسند. از اين رو، وابسته و سرسپرده رهبر و پير خود هستند كه او را شيخ مى‏نامند. با چنين سرسپردگى و انقياد و فرمانبردارى است كه هيچ دشوار يا خطرناكى در دنيا وجود ندارد كه آن‏ها از انجام دادنش ترس داشته باشند يا نتوانند با حدث ذهن و اراده قوى، به فرمان پيشواى خود، آن را انجام دهند. (53)

نزاريان شام در عصر بزرگ‏ترين و قدرتمندترين پيشواى خود يعنى راشدالدين سنان هر چند با صليبى‏ها درگيرى‏هايى داشته‏اند و حتى در سال 588ه پادشاه صليبى اورشليم به‏نام «ماركى كونراد» را كشتند (54) ، اما به طور كلى با ظهور دولت ايوبى و شخص صلاح الدين ايوبى كه دولت اسماعيلى مصر را برچيده بود، نزاريان شام عموما با صليبى‏ها روابط صميمانه برقرار كرده و به جنگ با دولت‏سنى مذهب ايوبى همت گماردند و حتى سنان يكبار در جمادى الثانى سال 570 و بار ديگر در ذوالقعده 511 فداييانى را براى ترور صلاح‏الدين ايوبى به درون اردوى او فرستاد، اما موفق نشد. (55)

برخورد ايوبى‏ها و هم‏پيمانان آنان يعنى زنگيان موصل عليه اسماعيليان شام را مى‏توان در تاريخ‏هاى عمومى اسلام يا تاريخ‏هاى اختصاصى شامات خواند. پيمان اسماعيليان نزارى شام با سن لويى پادشاه فرانسه نيز جلوه ديگرى از خصومت مورد اشاره است.

محقق معاصر اسماعيلى در اين مورد مى‏نويسد: «لويى به دنبال شكست اوليه‏اش در جنگ صليبى كه خود به راه انداخته‏بود و نشانگر اوج كوشش‏هاى جهان مسيحيت‏براى پس گرفتن سرزمين قدس بود، با دادن خون‏بها خويشتن را از اسارت در مصر باز خريد و براى مدت چهار سال (1250-1254م) در عكا اقامت گزيد، لويى نهم يا سن لويى، هنگامى كه در عكا بود، به مبادله سفير و هدايا با رهبر جامعه نزارى شام پرداخت، و نيز اطلاعاتى درباره معتقدات آن‏ها كسب كرد. شرح مفصل اين رويدادها به قلم يكى از مشهورترين مورخان و وقايع‏نگاران فرانسه، ژان دو ژوئنويل، كه خانواده او در خدمت كنت‏هاى شامپانى بوده‏اند، براى ما باقى مانده‏است. ژوئنويل در جنگ صليبى(هفتم) همراه پادشاه فرانسه بود، و به عنوان دوست نزديك و منشى او با وى در عكا باقى ماند. وى در 1254م با سن‏لويى به فرانسه بازگشت، ولى از همراهى پادشاه در جنگ صليبى تونس در 1270م امتناع ورزيد; و اين جنگ اخير حتى از لشكركشى به مصر مصيبت‏بارتر از كار درآمد. ژوئنويل در فرانسه تاريخ گران‏بهايى درباره لويى به نام تاريخ سن‏لويى نوشت، و در آن به رويدادهاى نافرخنده جنگ صليبى آن پادشاه و عمليات وى در ماوراى دريا مفصلا اشاره كرد.

ژوئنويل كه از نزاريان به عنوان اساسين و نيز بدويان نام مى‏برد، مى‏گويد كه در دوره اقامت پادشاه در عكا، احتمالا در 1250-1251م، نيز فرستادگانى از جانب امير بدويان، كه شيخ الجبل ناميده مى‏شد، به نزد او آمدند... و از پادشاه پرسيدند كه آيا با رهبر آن‏ها آشناست؟ و شاه پاسخ داد كه آشنا نيست و هرگز او را نديده است، هر چند درباره او سخن بسيار شنيده است.

آن‏گاه نمايندگان به شاه گفتند كه وى بايد به رهبر آن‏ها خراج بپردازد، به همان نحو كه امپراتور آلمان، پادشاه مجارستان، سلطان مصر(بابل)، و بسيارى از اميران ديگر سالانه مى‏پردازند، زيرا آنان به خوبى مى‏دانند كه اگر وى از آن‏ها خرسند نباشد، آن‏ها مجال زيستن و حكومت كردن نخواهند داشت. ژوئنويل هم‏چنين اضافه مى‏كند كه نمايندگان اعلام داشتند رهبرشان هم‏چنين خرسند مى‏شود اگر شاه آن‏ها را از خراجى كه سالانه به استاد اعظم شهسواران معبد يا مهمان‏نواز مى‏پردازند معاف بدارد.

ژوئنويل سپس حكايت مى‏كند كه شاه قول داد در ديدار دوم پاسخ آن‏ها را بدهد، و اين ديدار دوم بعدا در همان روز با حضور استادان اعظم شهسواران مهمان‏نواز و معبد صورت گرفت; اما به جاى آن‏كه به قول خويش وفا كند، اينك استادان اعظم، رژينالد دوويشيه و ويليام دو شاتونف، نمايندگان (شيخ الجبل) را تحت فشار قرار دادند و تقاضاى پيشينن خود را تكرار كردند. ژوئنويل توضيح مى‏دهد كه در ضمن ملاقات سوم كه روز بعد صورت گرفت، استادان اعظم نمايندگان نزارى را به باد سرزنش گرفتند كه چرا پيامى اين‏چنين گستاخانه به شاه فرانسه عرضه داشته‏اند، و به نمايندگان دستور دادند كه به نزد رهبر خود بروند و طى پانزده روز با نامه‏اى از جانب امير و رهبر خود باز آيند تا پادشاه از او رضايت‏حاصل كند. بنابر گفته ژوئنويل كه امكان دارد در بعضى از اين ديدارها حضور مى‏داشته است، فرستادگان نزارى در موعد مقرر به عكا بازگشتند، و هداياى گران‏بهايى از جمله يك فيل بلورين و چند تنديس ساخته شده از عنبر و ديگر زينت‏آلات مرصع به طلا، و نيز پيراهنى و انگشترى‏اى به هديه آورند. در ارتباط با اين دو قلم اخير (يعنى پيراهن و انگشترى) ژوئنويل مى‏نويسد كه نمايندگان پادشاه گفتند كه: اعليحضرتا! ما از نزد رهبر خويش باز آمده‏ايم، او به اطلاع شما مى‏رساند كه هم‏چنان كه پيراهن، بخشى از جامه است كه به تن نزديك‏تر است، وى اين پيراهن خود را به عنوان هديه يا به علامت اين‏كه شما پادشاهى هستيد كه وى بيشترين محبت را به شما دارد و سخت مايل است كه اين محبت افزونى يابد، براى شما مى‏فرستد، و براى اطمينان بيشتر، اين هم انگشترى اوست كه براى شما مى‏فرستد كه از طلاى خالص است و نامش بر آن حك شده‏است، و با اين انگشترى خداوندگار ما پشتيبانى خود را از شما اعلام مى‏دارد و از آن پس شما را به سان يكى از انگشتان دست‏خود مى‏شمارد.

سن لويى كه مشتاق بود روابط دوستانه با اسماعيليان نزارى ايجاد كند، به پيشنهاد صلح آن‏ها با فرستادن هدايا و نمايندگان خويش به نزد شيخ الجبل پاسخ داد. (56)

متقابلا خلافت عباسى، سلطنت‏سلجوقى و عالمان و فقيهان همراه آنان، دشمنى با اسماعيليان را بر جنگ عليه صليبى‏ها ترجيح مى‏دادند و اسماعيليان را نسبت‏به صليبى‏ها دشمن بزرگ‏تر مى‏دانستند; مثلا غزالى كه سرسختانه عليه اسماعيليان قلم به دست گرفت و فرمان قتل آنان را صادر كرد، به رغم حضور در شام به هنگام حمله مسيحيان، فتوايى عليه آنان صادر نكرد.

دكتر عمر فروخ (57) در كنگره بزرگداشت غزالى در دمشق در سال 1961م در خطابه‏اى اعلام داشت كه علت‏سكوت غزالى در جنگ‏هاى صليبى، بيمارى روحى او و رويكرد او به تصوف بوده است. اين نظر كه بسيارى از پژوهشگران معاصر جهان عرب هم بدان معتقدند صحيح نيست، چرا كه بسيارى از آثار، به خصوص كتاب‏هاى جنجال آفرين خود را در همين دوره عزلت و گوشه‏نشينى يا نقاهت روحى نوشته است. ذكر اين نكته در اين‏جا ضرورى است كه مجتبى مينوى طى مقاله‏اى (58) رساله‏اى مختصر را از غزالى با نام «تحفة‏الملوك‏» معرفى مى‏كند. اين رساله در يازده باب و بنا به درخواست محمدبن ملكشاه نوشته شد و در باب يازدهم با عنوان «در حث‏بر جهاد» مسلمان‏ها و سلاطين و اسيرها را به جنگ عليه صليبى‏ها فرا مى‏خواند. او مى‏نويسد: «بدان كه چون شهرى يا ولايتى از ديار اسلامى را كافران برگفتند، بر همه مسلمان‏ها واجب شود در وقت، نيت جهاد كردن و به جهاد رفتن چون استطاعت‏يابند.»

هم‏چنين اضافه مى‏كند: «... از اين بهتر كه عمر در رضاى خداى تعالى نفقه كنى و بيت‏المقدس كه قبله انبياعليهم السلام است از كافران باز ستانى; و تربت‏خليل كه خوك خانه كافران كرده‏اند، از دستانشان بيرون آرى.» ولى به نظر مى‏آيد اولا صحبت انتساب اين رساله به امام محمد غزالى جاى بحث دارد، چون برخلاف روش معهود در آثار غزالى نام اين رساله در ساير آثار او نيامده است و ديگر اين‏كه غزالى، شافعى متعصب، غالبا در اين رساله به مذهب ابوحنيفه تكيه مى‏كند. اگر براى دو علت فوق هم جوابى بيابيم، موضع‏گيرى غزالى نسبت‏به جنگ‏هاى صليبى در مقايسه با موضع‏گيرى عليه شيعيان، اسماعيليان و فاطميان مصر و شام بسيار محدود است و ترديدى نيست كه از نظر غزالى، دشمن بزرگ‏تر، آن‏ها هستند، نه صليبى‏ها.

يكى ديگر از عالمان و فقيهان معاصر جنگ‏هاى صليبى، شرف الدين ابو سعد عبدالله بن محمد بن هبة‏الله نعيمى معروف به ابن ابى عصرون(492-585ه / 1098-1189م) است و از فقيهان و قاضيان شافعى مذهب در عراق و شام و معاصر اتابكان موصل و ايوبى‏ها مى‏باشد. (59) هم‏چنين از اساتيد عمادالدين كاتب اصفهانى مورخ مشهور به حساب مى‏آيد از افتخارات او اين است كه بعد از انحلال دولت فاطمى در مصر به دست صلاح الدين، وى به همراه هيئتى در سال 567ه به بغداد نزد خليفه عباسى رفت و سلطه مجدد خلافت عباسى بر قاهره را به او تبريك گفت. (60) خشنودى و خرسندى جامعه اهل سنت از برچيده شدن حكومت فاطمى به حدى است كه ابن‏جوزى مورخ معروف و صاحب «المنتظم‏» كتابى در اين مورد تاليف كرده و نامش را «النصر على مصر» گذاشته‏است. (61)

حتى پس از آن‏كه بيت‏المقدس در سال 492ه /1099م به دست صليبى‏ها سقوط كرد، قاضى شهر دمشق به نام زيدالدين ابوسعد هروى، به بغداد رفت تا يارى خليفه و سلطان سلجوقى را طلب كند، اما دست‏خالى بازگشت. (62) حتى اعتراض و تظاهرات مردم بغداد به رهبرى علماى شهر نيز خليفه و سلطان را بيدار و عليه صليبيون تحريكشان نكرد (63) و بدين جهت‏بود كه دشمن متحد و منسجم صليبى قريب دو قرن صفحات شرقى درياى مديترانه را در اشغال خود داشت و سرانجام در عصر مماليك با درايت و فداكارى‏هاى سردارانى چون فخرالدين يوسف جوينى كه خراسانى الاصل بود، آن مناطق آزاد شد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


اسماعیلیانعبد الله بن ميمون و اسماعيليان

عبد الله بن ميمون و اسماعيليان

منابع مقاله:

فصلنامه هفت آسمان، شماره 1، ثبوت، اكبر؛


در كتابهاى شيعه

بر پايه مندرجات كتابهاى معتبر شيعه، عبدالله بن ميمون يكى از ياران و راويان امام‏صادق(ع) - و احتمالا امام باقر(ع) نيز - و مؤلف چند كتاب و از موالى بنى مخزوم و اهل مكه‏بوده (1) و هيچ رابطه‏اى با اهواز و تشكيلات اسماعيليان نداشته است. اعتماد ما به صحت‏اظهارات عامه رجال نويسان شيعى - از قديم و جديد - در معرفى او وقتى بيشتر مى‏شود كه‏بدانيم:

اولا، آنان وقتى در باب هر يك از راويان حديث‏به تحقيق مى‏پردازند، اگر منتسب به هرمذهبى باشد، اين نكته را در سرگذشت او يادآور مى‏شوند; و در كتب رجال شيعه، بارها به‏اين گونه تعبيرات بر مى‏خوريم: از رجال اهل سنت، كيسانى، زيدى، بترى، متهم به‏غالى‏گرى، فطحى، واقفى، غالى، معتقد به واگذارى امر آفرينش و روزى دهى به ائمه، ناووسى‏و... (2) ،كه اين تعيين مذهب راويان، به خاطر تاثير مذهب هر راوى در مقام ارزش گذارى‏روايات اوست; علاوه بر اين، آنان حتى يك گزارش را كه حاكى از كوچكترين نقطه ضعفى دريكى از رجال حديث‏باشد، در پرونده او ثبت و درباره آن گفت‏وگو مى‏كنند و سرانجام آن رارد يا توجيه يا قبول مى‏نمايد; و در اين مورد، حتى روايات وارده در نكوهش رجال بزرگ‏شيعه مانند عبدالله بن عباس، زراره، يونس بن عبدالرحمن، هشام بن حكم و محمد بن‏مسلم را ناديده نمى‏گيرند; (3) و بر همين مبنا، از موثق نشمردن ميمون وبعضا او را ملعون شمرده (5) و پسرش عبدالله نيز - كه اشاره‏اى به رابطه او با اسماعيليان‏نكرده‏اند - هرگز احترامى بيش از نامبردگان نداشته است كه لازم باشد اين نقطه ضعف يا هرنقطه ضعف ديگرى را در او بپوشانند; چنان كه حتى خبر ضعيفى را كه احتمال ارتباط او بازيديه را مى‏رساند، از نظر دور نداشته‏اند، و نيز از ايراد خدشه به روايتى كه حاكى از جلالت‏مقام اوست‏خوددارى نكرده‏اند - با اشاره به اينكه آنچه خود در ستايش خويش نقل كرده، درخور استناد نيست - و برخى حتى در جرح وى كوشيده و او را به افزودن كلمات و مطالبى درمتن احاديث متهم كرده و روايات او را بى ارج شمرده‏اند. (6)

ثانيا، عبدالله بن ميمون، براى شيعه ناشناخته نبوده كه از پيوندهاى فكرى و تشكيلاتى‏او با اسماعيليان بى خبر بمانند، بلكه محدثان اقدم شيعه، روابط بس استوارى با او داشته واحاديث‏بسيارى با اسانيد متصل و صحيح از او روايت كرده‏اند و بسيارى از آنان، مستقيما ازاو حديث فراگرفته‏اند و از آن ميان:

1. جعفر بن محمد اشعرى كه روايات فراوان او از عبدالله بن ميمون در ابواب مختلف كافى وتهذيب آمده است.

2. حسن بن على بن فضال م. 224 (7) كه روايات او از عبدالله در دو كتاب فوق و در استبصارطوسى آمده است.

3. حماد بن عيسى كه روايات فراوان او از عبدالله در سه كتاب مذبور و در من لا يحضره‏الفقيه صدوق آمده است.

4. احمد بن اسحاق بن سعد كه روايت او از عبدالله در من لا يحضره الفقيه آمده است.

5. محمد بن حسن بن جهم كه روايت او از عبدالله در تهذيب و استبصار آمده است.

6. عبدالله بن مغيره كه روايت او از عبدالله در تهذيب آمده است. (8)

7 و 8. ابراهيم بن هاشم قمى و ابوطالب عبدالله بن صلت قمى، كه طوسى به روايت آن دو ازعبدالله اشاره كرده است.

9. ابو خالد صالح قماط كه كشى روايت او از عبدالله را آورده است. (9)

بارى كثرت روايات شيعه از ابن ميمون با اسانيد پيوسته و درست را از اينجا مى‏توان‏دريافت كرد كه مرحوم آيت الله خويى نزديك هفتاد مورد از روايات وى را كه تنها در كتب‏چهارگانه شيعه آمده، ياد كرده است. (10)

با عنايت‏به آنچه گفتيم، اين كه محدثان شيعه با تمام پيوند استوار با عبدالله بن ميمون‏و نقل اين همه روايت از وى، با وجود التزام به ذكر گرايشهاى مذهبى هر يك از راويان، هيچ‏اشاره‏اى به رابطه عبدالله با اسماعيليان نكرده‏اند، قرينه‏اى استوار بر نفى اين رابطه است.

گذشته از آنكه روايات فراوان وى كه از طريق شيعه رسيده، كمترين نشانى از گرايش به‏اسماعيليان و آراى آنان - چه رسد به وابستگى به ايشان - ندارد.

اما اينكه يكى از خاور شناسان، در برابر همه اقوال روشن علماى مورد اعتماد شيعه كه‏در قرنهاى نزديك به تكوين و ظهور فرقه اسماعيليه مى‏زيسته‏اند، به كتاب عوامانه و مجهول‏المؤلف تبصرة العوام (كه صدها سال پس از آن تاريخ و در محيطى مالامال از تبليغات كينه‏توزانه نسبت‏به اين فرقه تاليف شده) استناد جسته، و آن را «حاوى توصيف شيعى از عبدالله‏بن ميمون اسماعيلى، و قابل توجه‏» پنداشته، (11) شگفت آور است; زيرا مؤلف عامى و گمنام‏تبصره، (12) اگر كمترين آشنايى با مهمترين كتب شيعه در حديث و رجال داشت، نام عبدالله‏بن ميمون را در سلسه سند صدها روايت در كافى و كتب ديگر مى‏ديد، و احوال و آثار او را دركتابهاى كشى و نجاشى و... ملاحظه مى‏كرد، و او را آن گونه معرفى نمى‏نمود، و اگر هم باآگاهى از برخوردهاى پيشينيان شيعه با وى، مى‏خواست نظريه جديدى درباره او اظهارنمايد، به نظرات قبلى و مردود بودن آنها - گر چه به اختصار - اشاره مى‏كرد; و به هر حال،مندرجات تبصرة‏العوام حاكى از آن است كه مؤلف بدون هيچ اطلاعى از جايگاه عبدالله بن‏ميمون در ميان محدثان و رجاليان شيعه، تنها شايعات بى‏اساسى را كه در ميان جامعه سنى‏و ضد اسماعيلى آن روز بر سر زبانها بوده، بازگو كرده، و آنچه در اين‏باره نوشته، به اندازه‏اى‏بى‏پايه است كه محدث نورى را به شگفت آورده و احتمال جعلى بودن روايت تبصره را براى‏او مطرح كرده (13) و خاورشناس ياد شده نيز، ضمن تصريح به مشكوك بودن نويسنده، به‏مردود بودن نوشته وى اعتراف كرده است. (14) همچنين آنچه يكى از مؤلفان اسماعيلى درروزگار ما به مورخان شيعه نسبت داده - كه به عقيده ايشان، عبدالله بن ميمون امامت را ازكف فرزندان محمد بن اسماعيل ربوده و مردم را به امامت‏خود و فرزند خود فرا خوانده و ازآغاز سده سوم نقش مهمى در تاريخ اسماعيليان ايفا كرده، (15) - دور از حقيقيت است، و بانظريه ديگرى كه خود به ايشان منسوب مى‏دارد و بر اساس آن، عبدالله از معاصران امام‏باقر(متوفاى حدود 114) بوده، (16) نيز سازگار نيست.

در منابع سنتيان

محدثان و محققان علماى سنت كه بسيارى از ايشان در اعصار نزديك به عصر عبدالله بن‏ميمون مى‏زيسته يا با او معاصر بوده و حتى با وى رابطه داشته و مستقيما، يا با اسانيدمتصل، از او حديث فراگرفته‏اند، هيچ اشاره‏اى به ارتباط او با اسماعيليان نكرده‏اند; اينك‏داوريهاى محدثان و رجال شناسان بزرگ سنتى در دست است - از آن ميان است: بخارى(م.256)، ابوزرعه (م.264)، ابوحاتم (م.277)، ترمذى (م.279)، نسائى (م.303)، ابوجعفرعقيلى (م.322)، ابن ابى حاتم (م.327)، ابن حبان (م.354)، ابن عدى (م.365)، حاكم(م.405)، ابونعيم (م.430)، ابن جوزى (م.597)، ذهبى (م.748)، ابن حجر عسقلانى(م.852) و... - و خلاصه اظهارات همه آنان اين كه: عبدالله بن ميمون، از موالى بنى مخزوم، واصحاب امام صادق(ع)، مقيم مكه و در جرگه محدثان بوده، از برخى محدثان سنى حديث‏آموخته و به برخى ديگر از آنان حديث آموخته، و اينكه: از چه كسانى روايت مى‏كند و چه‏كسانى از او روايت مى‏كنند و مرويات وى چقدر اعتبار دارد؟ و با اينكه اكثر نامبردگان - ظاهرابه دليل گرايشهاى شيعى عبدالله بن ميمون - منقولات وى را صد در صد در خور اطمينان‏نمى‏دانند، ولى هيچ يك از نسبتهايى را كه رديه نويسان بر اسماعيليان به وى داده‏اند، به اونداده‏اند، و حتى اشاره‏اى به اينكه او از غاليان يا اهل بدعت و اسماعيليان بوده نكرده‏اند، (17) باآنكه خصوصا برخى از ايشان مانند ذهبى، كوشيده‏اند كه هر چند نقطه ضعف در راويانى‏مثل وى - با گرايشهاى شيعى - بيايند مطرح كنند تا بى اعتبارى روايات وى هر چه بيشترآشكار گردد، و آن گاه حتى يكى از اتهاماتى كه رديه نويسان بر اسماعيليان، به عبدالله بن‏ميمون مى‏زنند، كافى بود كه او را نه تنها از جرگه راويان حديث، بلكه از جرگه مسلمانان‏خارج كند و در صف دشمنان سرسخت اسلام درآورد، در حالى كه بسيارى از محدثان اهل‏سنت، روايات وى را نقل و بدان استناد جسته‏اند - از جمله ترمذى يكى از شش محدث‏بزرگ سنى كه حديث وى را آورده (18) - و نيز كثيرى از آنان، مستقيما از وى حديث‏شنيده ودر اين رشته بر وى شاگردى كرده و احاديثى را كه بى‏واسطه از زبان وى فراگرفته‏اند، به‏ديگران آموخته‏اند و از آن ميان:

1. عبدالجباربن علاء مكى (م.248) كه ابن حبلان از راوى شناسان بزرگ سنى، احاديث وى‏را سخت مورد و ابن صاعد (م.318) كه از امامان و حافظان بزرگ‏حديث در نزد اهل سنت‏بوده، (20) تاسف مى‏خورده كه روايت عبدالجبار از عبدالله بن‏ميمون را از خود عبدالجبار فرا نگرفته است. (21)

2. ابراهيم بن منذر حزامى (م.236) كه از حافظان و مشايخ ائمه سنت، از او روايت كرده‏اند (22) و روايت وى از عبدالله بن ميمون را ابن عدى آورده است. (23)

3. احمد بن ازهر نيشابورى (م.261) كه ذهبى، محدث و رجال شناس بزرگ سنى، وى راصدوق (بسيار راستگو) شمرده (24) و روايت وى از عبدالله بن ميمون را ابن‏عدى آورده‏است. (25)

4. حسين بن منصور نيشابورى (م.238) كه نسائى (يكى از شش محدث بزرگ سنى)مرويات او را سخت مورد اعتماد شمرده، و بخارى (نامى‏ترين محدث سنى) حديث او راآورده; (26) و روايت وى از عبدالله بن ميمون را ذهبى ياد كرده است. (27)

5. احمد بن شبيان رملى (م.270) كه ابن حاتم از حافظان بزرگ حديث و از راوى شناسان‏نامى اهل سنت، وى را صدوق خوانده و از او حديث فرا گرفته (28) و به روايت وى از عبدالله‏بن ميمون تصريح كرده است. (29)

6. مؤمل بن اهاب (م.254) كه ابو داود و نسائى (دو تن از شش محدث بزرگ اهل سنت)حديث وى را آورده; و نسائى وى را ثقة (مورد اعتماد) خوانده، و ابو حاتم (از رجال‏شناسان نامى سنى) وى را صدوق شمرده، و حديث وى از عبدالله بن ميمون را ذهبى‏آورده است. (30)

7. زياد بن يحيى (م.254) كه بخارى از او روايت كرده و ابن ابى حاتم و ابن حجر - ازبزرگترين رجال شناسان اهل سنت - وى را از گزارشگران بسيار مورد اعتماد شمرده‏اند; وابن حجر به روايت وى از عبدالله بن ميمون اشاره كرده است. (31)

در مورد برخوردهاى محققان اهل سنت‏با عبدالله بن ميمون، سه نكته ديگر نيز در خوريادآورى است:

الف) ابن جوزى در كتاب رجال خود - الضعفاء و المتروكين - كه بر پايه اقوال محققان اهل‏سنت نگاشته، عبدالله‏بن ميمون را محدثى مى‏شناسند كه گزارشهاى او ضعيف است و اگر ازطرق ديگر روايت نشود، نبايد بدان استناد كرد، (32) - بى‏آنكه هيچ گونه فعاليت اجتماعى وانحراف دينى در وى نشان دهد - و در اثرى ديگر مى‏نويسد: «باطنيان به پندار خودسركرده‏اى داشتند كه نامش عبدالله بن عمر... قداح شعبده باز دروغزن بود و. .. » (33) كه اين‏تعبير نيز، بر خلاف تعبيرات برخى ديگر از مخالفان اسماعيليان، حاكى از بى‏اعتمادى به‏ادعاى اين فرقه در انتساب به عبدالله بن ميمون است.

ب) عقيلى در مقدمه كتاب الضعفاء و المتروكين، تعبيرات اهل‏سنت درباره مراتب ضعف‏راويان حديث را - از ضعيف و ضعيف‏تر و ضعيف‏ترين - آورده، و از تغبيرات و مصطلحات‏كتاب وى برمى‏آيد كه عبدالله را در خفيف‏ترين مراتب ضعف مى‏ديده، در حالى كه اگرنسبتهايى كه اسماعيليان و رديه نويسان بر آنان به عبدالله مى‏دهند درست‏بود، بايد وى رابدترين مراتب ضعف مى‏شمرد.

ج) برخى از خاور شناسان كه اصرار دارند عبدالله بن ميمون را نه به عنوان يك محدث‏اهل مكه بلكه پايه گذار مذهب اسماعيليه معرفى كنند، چون گواهى ذهبى رجال شناس‏بزرگ سنى را بر خلاف نظر خود ديده‏اند، مدعى شده‏اند كه ذهبى تحت تاثير منابع شيعى،عبدالله را به عنوان يك محدث و اهل مكه معرفى كرده; (34) و اين سخنى بس واهى است; زيرااولا آشنايى علماى سنت‏با عبدالله بن ميمون به عنوان يك محدث اهل مكه، نه از طريق‏شيعه و به صورت غير مستقيم، بلكه مستقيما و بدون واسطه بوده; و از روزگار ذهبى در سده‏هشتم آغاز نشده، و پيشينه آن به روزگار حيات ابن ميمون در سده دوم مى‏رسد; و از آن‏هنگام تا روزگار ما ادامه داشته است; (35) و ما بسيارى از محدثان بزرگ سنى را كه از زبان وى‏حديث‏شنوده‏اند معرفى كرديم; ثانيا هر كس ذهبى را بشناسد، مى‏داند كه وى در سنى‏گرى‏بسيار متعصب، و از شيعه و گرايشهاى شيعى و منابع شيعه بسيار دور است، و حتى به خاطرتلاشهاى مكرر براى ايراد به روايات وارده در مناقب على(ع) و آل او و تاييد دشمنان آنها،بارها از سوى علماى شيعه مورد انتقاد و نكوهش واقع شده، (36) علاوه بر آنكه اكثر رجال‏شناسان شيعه، ابن ميمون را موثق و روايات او را صحيح و مقبول مى‏انگارند (37) و ذهبى به تبع‏محدثان اقدم سنى، از توثيق كامل او و حكم به اينكه روايات وى صد در صد صحيح است، ابادارد. (38) از مجموع آنچه گفتيم، مى‏توان دريافت كه اگر هم فرض كنيم رجال شناسان شيعه،براى هر چه بيشتر منسوب كردن عبدالله بن ميمون به خويش، از رابطه او با اسماعيليان‏سخنى نگفته‏اند و اين موضوع را با تقدس اين مرد در ميان خود و اهميتى كه به وى‏مى‏دهند، منافى انگاشته، و بدين دليل، از ذكر آن پرهيز كرده‏اند، راوى شناسان اقدم سنى‏كه از تاييد مطلق ابن ميمون خوددارى كرده‏اند، هيچ دليلى بر مسكوت گذاشتن اين قضيه‏نداشته‏اند; و بلكه به دليل اهميت ابن ميمون در ميان مخالفان مذهبى خويش (شيعيان)،براى طرح و عرضه آن ماجراها كه هر يك نقطه ضعفى قوى براى او بوده، انگيزه‏اى قوى‏داشته‏اند. و همين كه آنان نيز مانند شيعيان، به چنين نسبتهايى نپرداخته‏اند، حاكى ازنادرستى اين نسبتهاست.

با تاريخ‏نگاران و ملل و نحل‏نويسان

تاريخ‏نگاران شيعه و سنى كه نزديك به روزگار عبدالله بن ميمون مى‏زيسته‏اند، به نقش‏عظيمى كه ادعا شده او در تكوين و ظهور مذهب اسماعيليه داشته، كمترين اشاره‏اى‏نكرده‏اند، از جمله يعقوبى در تاريخ خود، ابن اعثم در الفتوح، ابوحنيفه دينورى در اخبارالطوال، ابن مسكويه در تجارب الامم، و نيز... .

امام مورخان اهل سنت طبرى، كه بسى حوادث كم اهميت‏تر را نيز ذكر مى‏كند و كتاب اوبه قول سنيان «اصح التواريخ‏» (39) است و در آن، از آغاز دعوت اسماعيليان در سال 278. درعراق، و وقفه انقلاب قرمطيان در سال 294. در سوريه و پيشوايان ايشان در آن ديار سخن‏رانده، و نكاتى چند از عقايد آنان را با اشاره به كتابى منسوب به قرمطيان آورده است. (40)

- عريب بن سعد قرطبى (م.369) در ذيل خود بر تاريخ طبرى، كه آن را با ذكر اخبارقرامطه آغاز كرده; و در باب جنگهاى آنان و برخوردهاى مخالفان با ايشان، گاهى به اجمال وگاهى به تفصيل سخن گفته است. (41)

- مسعودى كه در مروج الذهب گزارش فعاليتهاى قرامطه (از شاخه‏هاى اسماعيليه) راآورده و از پاره‏اى اشاره‏هاى او معلوم مى‏شود كه بيشتر مطالب وى از گفت و گوهاى مستقيم‏با قرمطيان به دست آمده است. (42)

ثابت‏بن سنان صابى كه در كتاب خود، تاريخ قرامطه را در بحرين، سوريه و بين‏النهرين،از آغاز تا سال مرگ خود عرضه كرده; و گزارشى مفصل از جنگ بين خليفه فاطمى و قرامطه‏آورده، كه نشان مى‏دهد از رابطه اين دو طرف، آگاه و با آنها معاصر بوده، و كتاب وى رافضلاى اهل سنت‏ستوده و بارها به آن مراجعه كرده و از آن سودها برگرفته‏اند. (43)

- حمزه اصفهانى كه نيز به كارهاى جنگى قرمطيان پرداخته، و تصويرى از بغداد ارائه‏كرده كه ما را تا حد زيادى در شناخت محيطى كه جنبش آنان در آن رشد كرد و بارور شد،يارى مى‏كند. (44)

همچنين كسانى كه در قرن سوم به معرفى فرقه‏هاى شيعه يا فرق اسلامى پرداخته‏اند، وبرخى در معرفى شاخه‏هاى اسماعيليه به تفصيل سخن رانده‏اند، همچون: حسن بن موسى‏نوبختى مؤلف فرق الشيعه، كه مردى فيلسوف و متكلم و شيعه مذهب و بسيار معتدل بوده ومترجمان كتابهاى فلسفى در نزد وى گرد مى‏آمدند و كتاب وى كه بارها چاپ و به زبان‏فرانسه ترجمه شده، (45) پژوهشى است در باب شيعه و فرقه‏هاى منسوب به آن، از آغاز تا غيبت‏امام دوازدهم; و به اسلوبى بى‏طرفانه نوشته شده، و حاوى اطلاعات بسيارى از آغاز تاريخ‏اسماعيليان است; و نويسنده آن ماخذهاى سنى و شيعه به يك اندازه بهره گرفته (46) و به‏تصديق محققان، غنى‏ترين و موثق‏ترين گزارش را در باب ابن ابى الخطاب عرضه كرده‏است. (47) و نبودن هيچ نامى از عبدالله بن ميمون در كتاب وى - با آن همه اهميتى كه به رابطه‏ابن‏ميمون با اسماعيليه و ابن‏ابى‏الخطاب داده‏اند - شاهد ديگرى بر نبود چنان رابطه‏اى است.

- سعد بن عبدالله اشعرى، مؤلف كتاب المقالات و الفرق كه مطالب كتاب نوبختى را باافزوده‏هاى فراوان گرد آورده است. (48)

- ابوالحسن اشعرى پيشواى بزرگترين فرقه اهل سنت و مؤلف مقالات الاسلاميين كه‏درباره ابن ابى الخطاب و آراى وى، و نيز قرمطيان و مباركيه و ديگر شاخه‏هاى اسماعيليه، به‏تفصيل سخن گفته; و محشى كتاب وى كه از معاصران ماست، چون ملاحظه كرده كه اشعرى‏با اينكه نزديك به عصر عبدالله بن ميمون بوده، كمترين نقشى براى ابن ميمون در تكوين وترويج مذهب اسماعيليه قائل نشده، بدون توجه به علت اين امر، به زعم خود در صددجبران اين نقيضه برآمده، و شمه‏اى از افسانه‏هايى را كه در اعصار پس از اشعرى براى‏عبدالله بن ميمون ساخته‏اند، در حاشيه «مقالات الاسلاميين‏» آورده و آن را تكميل كرده‏است. (49)

- در اعلاميه‏اى هم كه در آغاز سده پنجم، عليه فاطميان در بغداد انتشار يافت، هيچ‏سخنى از انتساب ايشان به عبدالله بن ميمون نبود (50) و ديگر مورخان و محققان نزديك به‏روزگار تكوين و ظهور اسماعيليان نيز، هيچ يك اشاره‏اى به نقش عبدالله بن ميمون در تاريخ‏اين فرقه نكرده‏اند.

در منابع اسماعيليان

در قديمى‏ترين منابع اسماعيليان، هيچ‏گونه ذكرى از عبدالله بن ميمون به عنوان پيشواى‏اين فرقه و از ياران امام صادق(ع) نيست; اينك كتاب افتتاح الدعوة تاليف قاضى ابو حنيفه‏نعمان (م.363) در دست است كه در آن، از آغاز دعوت فاطميان در يمن در سال 268، تاپديد آمدن يك سازمان عقيدتى سياسى در آفريقا و تاسيس خلافت فاطمى و حوادث‏روزگار مهدى (م.322) را نسبتا با تفصيل به گفت و گو نهاده; و چون مؤلف از بزرگترين‏دانشوران اين فرقه بوده; و در تشكيلات آنان به مناصب مهمى همچون قاضى القضاتى‏رسيده، و با وقايعى كه به گزارش آن پرداخته، فاصله زمانى چندانى نداشته، كتاب وى ازمعتبرترين منابع در موضوع خود به شمار آمده; و غالب مورخان و محققان بعدى، بسيارى ازآنچه را در اين‏باره نوشته‏اند، از او گرفته‏اند; و با در نظر گرفتن اين مقدمات، نمى‏توان‏پذيرفت كه عبدالله بن ميمون و پدر و فرزندش احمد، نقشهاى بسيار مهمى در جنبش‏اسماعيليان داشته‏اند و از نظر نگارنده مزبور پنهان مانده، پس نپرداختن وى به اين موضوع،قرينه‏اى بر عدم صحت آن است; چه رسد كه ديگر مؤلفان اسماعيلى هم كه در روزگار ابن‏ميمون يا نزديك به عصر او مى‏زيسته‏اند، و همه در اين مورد سكوت كرده‏اند. آرى قاضى‏نعمان، در رساله نامبرده از فردى به نام عبدالله بن ميمون (بدون لقب قداح) نام مى‏برد كه‏ظاهرا اهل قالمه (شهرى در الجزاير) بوده، و صولات بن قاسم سكتانى، از داعيان اسماعيلى وسرداران زيردست ابوعبدالله شيعى (م.298)، دستوراتى در مورد او و كسانى ديگر از مردان‏اين شهر داده است. (51)

همچنين حميد الدين كرمانى (م.411) از بزرگترين رجال و دانشوران اسماعيليه، بااينكه منتهى شدن نسب حاكم خليفه فاطمى به عبدالله بن ميمون قداح را رد مى‏كند، به‏اينكه عبدالله در ميان اسماعيليان جايگاهى داشته هيچ اشاره‏اى نمى‏نمايد، (52) اما پاسخ اينكه‏چگونه نام اين مرد و پدر و اخلاقش با فرقه مزبور پيوند خورده؟ شايد اين باشد كه به دليل‏رابطه استوار عبدالله و پدرش با امامين باقر و صادق(ع)، از همان سده چهارم، برخى ازاسماعيليان شايعاتى مبنى بر ارتباط ميان خود با اين پدر و پسر بر سر زبانها انداختند وكوشيدند كه آن دو را از قهرمانان و پيشوايان خود معرفى كنند; و چنان بنمايند كه از طريق‏آن دو، با امام پنجم و ششم رابطه‏اى بس استوار دارند. اينان از فعاليتهاى عبدالله بن ميمون‏و پدرش در نشر مبادى اسماعيليان، گزارشهايى و بلكه قصه‏هايى شايع كردند كه نه در اخبارشيعيان و نه در روايات سنيان، كوچكترين قرينه‏اى بر صحت آنها نبود; و به همين دليل‏مورد توجه نخستين مؤلفان اسماعيليه قرار نگرفت; و المعز لدين الله، خليفه فاطمى،هنگامى كه به نفى دعوى مخالفان در اتصال نسب او به عبدالله بن ميمون مى‏پرداخت، ازنقش وى و پدرش در جنبش اسماعيليان سخنى به ميان نياورد; (53) اما در اعصار بعدى، اين‏داستانها به كتابهاى اسماعيليان نيز راه يافت و از آن ميان:

1. دستور المنجمين كه اصلا در نجوم است و پاره‏اى گزارشهاى تاريخى و داستانى هم در آن‏مى‏توان يافت و نگارنده ناشناس آن، از اسماعيليان نزارى بوده كه در حدود سال 500 ازتاليف آن فراغت‏يافته است. (54)

2. غاية المواليد، از خطاب بن حسن اسماعيلى (م.533). (55)

3. عيون الاخبار، از داعى ادريس عماد الدين قرشى (م.872). (56)

4. هفت‏باب از ابو اسحاق قهستانى (معاصر مستنصر سوم) (م.904).

5. كلام پير از خيرخواه هراتى در گذشته پس از 960، كه هفت‏باب نامبرده را انتحال كرد وپاره‏اى مطالب بر آن افزود و به اين نام ناميد و به ناصر خسرو (م.481) نسبت داد. (57)

6. پاره‏اى از آثار دروزيان (58) كه على القاعده قديمى‏تر از منابع ياد شده نيست.

مندرجات اين كتابها در باب عبدالله بن ميمون و نقش او در جنبش اسماعيليان، نه تنهابا مسلمات تاريخ سازگار نيست، بلكه در ميان خود آنها نشانه‏هايى از تضاد و عدم صحت‏مشهود است. چنانكه در پاره‏اى از آنها، ميمون از اصحاب امام باقر(ع) و راويه او (كسى كه‏احاديث‏بسيارى از آن حضرت روايت كرده) معرفى شده (59) و بر اين اساس، بايد هنگام‏درگذشت امام در فاصله سالهاى 117 - 113 (60) دست كم 35 تا 40 سال داشته باشد; و ازسوى ديگر پاره‏اى از گزارشهاى آنها حاكى است كه امام صادق(ع) نواده خويش محمد بن‏اسماعيل را به ميمون سپرد و او را حجاب و ستر محمد قرار داد و او محمد را پنهان داشت وتربيت كرد و خود در اواخر سده دوم درگذشت. (61) كه عمرى به اين درازى را به سادگى‏نمى‏توان پذيرفت. همچنين اينكه اسماعيل - متولد سال 110 - (62) به دستور امام صادق(ع)عبدالله بن ميمون را حجت‏خود و فرزندش محمد قرار داده (63) و همين عبدالله دررويدادهاى پس از سال 265 نقش داشته و در سال 270 درگذشته; و حجت دو امام‏اسماعيلى: عبدالله بن محمد (م.212) و پسرش احمد بن عبدالله (م.229) بوده باشد، (64) معقول نيست; علاوه بر اينكه نخستين مؤلفان اسماعيلى تصريح كرده‏اند كه اسماعيل درزمان حيات امام صادق(ع) درگذشت و با حضور امام او را به قبرستان بقيع بردند و در آنجا به‏خاك سپردند و مدفن او در آنجا مشهور است و او پيش از درگذشت، با اطلاع امام، فرزندخود محمد را به جانشينى برگزيد و كار را به او واگذاشت، (65) ولى مؤلفان بعدى كه احساس‏مى‏كرده‏اند وفات اسماعيل در زمان پدر، ممكن است‏با امامت او و اخلافيش منافات داشته‏باشد، اين امر را منكر شده و درگذشت او را پس از امام صادق دانسته‏اند. (66) مؤلفان متاخراسماعيلى نيز براى حل تناقضهاى موجود در داستان عبدالله بن ميمون، به دو گونه عمل‏كردند:

الف - برخى مراد از ميمون و قداح را همان محمد بن اسماعيل دانسته‏اند، (67) كه اين‏عجيب است; زيرا آنچه در سرگذشت ميمون و قداح آورده‏اند، قابل تطبيق با سرگذشت‏محمد نيست; و بعضى از نويسندگان معاصر اسمعيلى نيز اين ناسازگارى را يادآور شده وگفته‏اند كه در منابع اسماعيلى، ميمون از نسل سلمان و محمد از نسل امام على(ع) شمرده‏شده‏اند. (68) همچنين عبدالله بن ميمون بر طبق اين فرضيه با عبدالله بن محمد بن اسماعيل‏يكى انگاشته شده، با اينكه به گفته اسماعيليان، اولى در سال 270 درگذشت و دومى درسال 212. (69) گاهى نيز در استدلال بر يكى بودن ميمون و محمد بن اسماعيل گفته‏اند:

- معز خليفه فاطمى، در ضمن يك گفت‏وگو، عنوان ميمون و قداح را برخليفه فاطمى نهاده‏است;

- فرقه اسماعيليه گاهى به عنوان ميمونيه خوانده شده است. (70)

ولى اين مقدمات تمام نيست; زيرا در گفت‏وگويى كه مورد استناد قرار گرفته، معز درپاسخ كسانى كه نسبت علوى او را نفى مى‏كردند و نسب او را به عبدالله بن ميمون قداح‏مى‏رساندند، تنها به اين نكته اشاره مى‏كند كه «ان صاحب الحق لهو الميمون المبارك السعيدقادح ز نادالحق و مورى نارالحكمة فان ذهب من ذهب الى هذا نعم‏» و از اين عبارت برمى‏آيدكه اگر ميمون و قداح را نه اسم و لقب براى شخص خاص، بلكه وصف جد خليفه فاطمى‏بگيريم، اتصال نسب معز به ميمون و قداح درست است; اما از اين جمله استنباط نمى‏شودكه فرد خاصى، با اين نام و لقب نبوده است. چه رسد به اينكه در همين گفت‏وگو آمده است:«كيف ينبغى ان يقطع القول فيه بانه سار بالحقيقة الى الابعدين من ميمون قداح و غيره‏» واين مى‏رساند كه در نظر معز، «ميمون القداح و غيره‏» كسانى بوده‏اند كه به لحاظ پيوند نسبى،در برابر امامان اسماعيلى، از ابعدين (دورترينها) شمرده مى‏شده‏اند و نه از خود ايشان. نيزوصف قداح براى خليفه فاطمى به معنى قادح ز نادالحق و مورى نارالحكمة (برانگيزنده آتش‏حكمت و حقيقت)، و لقب قداح براى عبدالله بن ميمون به معنى تيرگر يا درمان‏كننده‏چشم (71) است. همچنين پاسخهاى خلفاى فاطمى، به اين پرسش كه عنوان ميمون به چه‏كسى از روى تقيه اطلاق شده؟ - محمد بن عبدالله (يعنى محمد بن اسماعيل) يا فرزندش‏عبدالله ابن محمد (يعنى عبدالله بن ميمون) - متناقض است. از نامه خليفه مهدى به اهل‏يمن برمى‏آيد كه وى اين عنوان را از محمد بن عبدالله بن جعفر مى‏داند، در حالى كه خليف‏معز از محمد بن اسماعيل سخن مى‏گويد. (72)

در باب شهرت اسماعيليان نيز به ميمونيه نيز:

اولا، معلوم نيست كه اين عنوان را خود اسماعيليان براى خويش برگزيده‏اند يادشمنانشان براى نفى انتساب آنان به امامان علوى‏تبار، به ايشان داده‏اند. اينك داعى على‏بن الوليد از دانشوران نامى اسماعيليان، در كتاب دامغ الباطل عناوينى را كه به اسماعيليان‏داده‏اند ياد كرده و در خصوص هر كدام توضيحاتى داده، ولى هيچ اشاره‏اى به «ميمونيه‏»نكرده، و در مورد همه عناوين مزبور نيز مى‏نويسد: «از ميان تمامى آنها تنها نام اسماعيليه به‏ما مربوط است، و نام باطنيه نيز اگر به اين معنى باشد كه ما براى هر يك از ظواهر قرآن،قائل به باطنى هستيم، آرى اين عقيده ماست; و اگر مراد، نفى تكاليف ظاهرى است، اين كفرآشكار است و ما از آن بيزاريم‏»; (73) اما اينكه ابن النديم، از اسماعيليه به نام ميمونيه ياد كرده،ماخذ وى نوشته ابن رزام، يكى از دشمنان سرسخت اين فرقه است، (74) كه در جاى ديگر،بى‏اعتبارى منقولات او را باز خواهيم نمود.

ثانيا، بر فرض كه ميمونيه از نامهاى اصيل و قديم اسماعيليه باشد، اين امر دلالتى بريكى بودن ميمون و محمد بن اسماعيل ندارد; زيرا با توجه به نقش عظيمى كه - البته به‏نادرست - هم اسماعيليان و هم مخالفان ايشان، براى عبدالله بن ميمون و پدرش در نشرمذهب اسماعيليه قائل بوده‏اند، تسميه اين فرقه به نام وى عجيب نيست; چنانكه فرقه‏شيخيه نيز اصرار دارند كه خويش را با همين نام بشناسانند، (75) و اين نه از باب اعتقاد به‏امامت‏شيخ احسايى يا يكى بودن او با امام، بلكه به دليل نقش وى در ترويج هر چه بيشترمناقب امامان است.

ب - برخى نيز رابطه عبدالله بن ميمون با امام صادق(ع) را انكار كرده و ضمن تاكيد برنقش وى در تكوين و ظهور مذهب اسماعيليه، بر آن رفته‏اند كه «وى در اواخر سده دوم - و نه‏در آغاز آن - تولد يافته و حجت دو تن از امامان اسماعيلى - عبدالله بن محمد بن اسماعيل(فرزند امام صادق) و فرزند او احمد بن عبدالله - بوده، و در سال 270 درگذشته و اينك‏گويند وى با امامين باقر و صادق(ع) در يك روزگار مى‏زيسته، درست نيست‏». (76) ولى اين‏سخنان نيز مشكل را حل نمى‏كند; زيرا اولا كسانى از محققان سنى كه سالها پيش از تاريخ‏270 يا اندكى پس از آن درگذشته‏اند، از عبدالله بن ميمون صرفا به عنوان يك محدث و ازراويان امام صادق(ع) ياد كرده‏اند و از لحن ايشان هم برمى‏آيد كه درباره يكى از درگذشتگان‏سخن مى‏رانند و نه يكى از زندگان - كسانى مانند بخارى (م.256) بزرگترين محدث اهل‏سنت، (77) ابوزرعه (م.264)، ابو حاتم (م.277) و نيز ترمذى (م.279) كه يكى از شش محدث‏بزرگ اهل‏سنت است و در كتاب خود كه يكى از شش كتاب معتبر حديث در نزد سنيان‏است، روايت عبدالله را آورده است. (78) همچنين بسيارى از محدثان بزرگ سنى كه پيش از سال 270 درگذشته‏اند، عبدالله بن‏ميمون را به عنوان محدث - و نه سلسله جنبان يك حركت تند و تيز اجتماعى و مذهبى -شناخته و از زبان او حديث فراگرفته‏اند (79) و به هر حال، مجموع اين شواهد نشان مى‏دهد كه‏ارتباط عبدالله بن ميمون با امام صادق(ع) مستند به مآخذ بسيار نزديك به عصر وى است،و اگر به دليل اينكه قول به معاصر بودن اين دو، با اقدامات عبدالله در سده سوم تضاد دارد،ناچار باشيم تنها يكى از آن دو را بپذيريم و ديگرى را تكذيب كنيم، بايد ارتباط عبدالله بااسماعيليان را نفى كنيم كه در منابع نخستين سخنى از آن نيست، نه ارتباط وى با امام‏صادق(ع) را، كه تمام منابع شيعى و سنى و كثيرى از منابع اسماعيلى بدان تصريح كرده‏اند.گذشته از اينكه نتيجه‏گيرى‏هاى خود اين مؤلفان، خالى از تناقض نيست; مثلا گاهى‏مى‏نويسد ابن ميمون در سال 270 درگذشته (80) و گاهى سال درگذشت او را 266 ضبطمى‏كنند. (81)

تعدد عبدالله بن ميمون قداح؟

برخى از علماى شيعه، براى جمع ميان گفته‏هاى شيعيان و اسماعيليان در باب عبدالله بن‏ميمون قداح، احتمال داده‏اند كه دو تن به اين نام بوده‏اند، (82) ولى اين احتمال وجهى ندارد;زيرا به طورى كه ديديم، در متون تاريخى بسيار قديمى و منابع معتبر شيعه و سنى و حتى‏در منابع اوليه اسماعيليان، هيچ اشاره‏اى به رابطه عبدالله بن ميمون با اسماعيليان نيست‏كه ناگزير باشيم به واقعيت تاريخى فردى با چنين ويژگى گردن نهيم و سپس به وجودى جدااز عبدالله بن ميمون، يار امام صادق(ع) براى وى قائل شويم; علاوه بر اينكه ميمون و لقب‏قداح در ميان عرب چندان زياد نيست كه فرض تعدد را تقويت كند.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


تاریخچه اسماعیلیه http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=6388&SubjectID

http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=6388&SubjectID=77772

تاریخچه اسماعیلیه

منابع مقاله:

تلخیص از دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، دفتری، فرهاد؛


 

اسماعیلیه، یکی از فرق شیعه که در اواسط قرن 2ق/8م پدیدار گشت و سپس به شاخه‏ها و گروههایی چند منقسم شد. اسماعیلیان، همچون شیعیان امامی، امامت را به نص می‏دانستند، اما درباره سلسله امامان پس از امام صادق (ع) ، با دیگر پیروان آن امام دچار اختلاف گشتند. این فرقه نام خود را از اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (ع) گرفته است.

اسماعیلیان و نخستین تشکلهای فرقه‏ای: با رحلت امام جعفر صادق (ع) در 148ق/765م، پیروان آن حضرت از میان شیعیان امامی به گروههایی منقسم شدند که دو گروه از آنها را می‏توان به عنوان نخستین گروههای اسماعیلی شناخت. طبق برخی روایات، امام صادق (ع) ابتدا فرزند ارشد خود اسماعیل را به جانشینی برگزیده، و نص امامت را بر او قرار داده بود، ولی طبق روایت اکثر منابع، اسماعیل چند سال قبل از پدر، وفات یافته بوده است.

یکی از دو گروه مورد بحث، مرگ اسماعیل را انکار کردند و در انتظار رجعت او به عنوان امام قائم و مهدی موعود باقی ماندند. این گروه را اسماعیلیه خالصه یا واقفه نامیده‏اند .

گروه دوم از اسماعیلیان نخستین، مرگ اسماعیل بن جعفر در زمان پدرش را پذیرفته بودند و پس از وفات امام صادق (ع) ، فرزند ارشد اسماعیل، محمد را به امامت شناختند. این گروه به «مبارکیه» معروف شدند.

معاصران اسماعیلیان نخستین، غالبا آنان را باطنیه یا ملاحده یا قرامطه خطاب می‏کردند، ولی خود اسماعیلیان نخستین نهضتشان را «دعوت» یا «دعوت هادیه» می‏نامیدند.

اسماعیل و محمد بن اسماعیل: اطلاعات موجود درباره اسماعیل بسیار محدود است. منابع اسماعیلی مطالب مشروح و دقیقی درباره شرح حال او ذکر نمی‏کنند. از سوی دیگر، منابع اثنا عشری که به اسماعیل اشاره دارند، به علت جانبداری از امامت حضرت موسی کاظم (ع) ، نسبت به اسماعیل، منابعی بی‏طرف شناخته نمی‏شوند.

تاریخ ولادت اسماعیل نامعلوم است، ولی گفته شده که وی حدود 25 سال از برادر ناتنیش امام موسی کاظم (ع) بزرگتر بوده است. تاریخ وفات اسماعیل نیز روشن نیست؛ می‏توان گفت که وفات او بین سالهای 132ـ145ق اتفاق افتاده است.

درباره محمد بن اسماعیل، هفتمین امام اسماعیلیه، نیز اطلاعات چندانی در دست نیست. محمد فرزند ارشد اسماعیل بوده که بنا بر روایات، هنگام فوت پدر 26 سال داشته است و تولد او به احتمال قوی باید در حدود سال 120ق/738م واقع شده باشد. وی اندکی پس از 148ق/765م که اکثر شیعیان امامی حضرت موسی کاظم (ع) را به امامت شناختند، از محل سکنای خانوادگی خود مدینه به عراق مهاجرت کرد و زندگی پنهانی خود را آغاز نمود و به همین سبب به «مکتوم» اشتهار یافت. این مهاجرت مبدأ «دوره ستر» در تاریخ اسماعیلیان نخستین است که تا هنگام تأسیس خلافت فاطمیان و ظهور امام اسماعیلی به طول انجامیده است.

سلسله امامان نزد اسماعیلیان نخستین: به نظر می‏رسد که با وفات محمد بن اسماعیل، مبارکیه به دو شاخه منشعب شده‏اند و تنها گروه بسیار کوچکی تداوم امامت را در اخلاف محمد بن اسماعیل پذیرفتند. گروه دیگر، شامل اکثر مبارکیه، مرگ محمد بن اسماعیل را انکار کردند و در انتظار رجعت وی به عنوان امام قائم و مهدی موعود باقی ماندند. این گروه بعدها به طور اخص به نام قرامطه شهرت یافتند.

در فهرست امامان که بعدا مورد قبول اسماعیلیان فاطمی قرار گرفت، حضرت علی (ع) مقام مهمتری به عنوان «اساس الامامه» یافت و در نتیجه، فهرست با نام امام حسن (ع) آغاز می‏گردید و نام اسماعیل بن جعفر نیز همواره به عنوان ششمین امام در فهرست جای داشت. این ترتیب برای شمارش نخستین امامان اسماعیلیه، هنوز مورد قبول اسماعیلیان مستعلوی است، حال آنکه اسماعیلیان نزاری که معتقد به برابری و یکسان بودن مقام تمام امامان هستند، فهرست خود را با نام حضرت علی (ع) آغاز می‏کنند و سپس امام حسین (ع) را به عنوان دومین امام خود می‏آورند. نزاریان نام امام حسن (ع) را در فهرست خود ذکر نمی‏کنند.

از تاریخ بعدی این گروههای اسماعیلی نخستین که مرکزشان در کوفه بود و اعضای معدودی داشتند، تا زمانی که اسماعیلیان با برپایی نهضت واحد اندکی پس از اواسط قرن 3 ق/9م ناگهان در صحنه تاریخ اسلام ظاهر گردیدند، اطلاعات قابل ملاحظه‏ای در دست نیست. به نظر می‏رسد که طی این یک قرن، رهبرانی در خفا و به استمرار برای ایجاد یک نهضت واحد و پویا در میان گروههای اسماعیلی نخستین فعالیت داشته‏اند. این رهبران احتمالا امامان همان دسته‏ای بوده‏اند که با مرگ محمد بن اسماعیل از مبارکیه منشعب شده، و تداوم امامت را پذیرفته بودند.

کوششهای پنهانی این رهبران، عاقبت پس از نزدیک به یک قرن در حدود سال 260ق/874م به نتیجه رسید و از همان موقع شبکه‏ای از داعیان اسماعیلی ناگهان در بلاد مختلف اسلامی پدیدار گشتند و فعالیت گسترده‏ای را برای بسط دعوت اسماعیلیه آغاز کردند. در آن تاریخ دعوت اسماعیلیه همچنان تحت هدایت رهبری مرکزی مستقر در سلمیه قرار داشته، و هویت واقعی این رهبران نیز هنوز به گونه‏های مختلف کتمان می‏شده است. برای جلب حمایت بیشترین شمار از اسماعیلیان نخستین، رهبران مرکزی اسماعیلیه تا مدتها به نام محمد بن اسماعیل دعوت می‏کردند که اعتقاد به امامت و مهدویت وی نظریه اصلی مبارکیه و مهم‏ترین گروه منشعب از آنها بوده است. به عبارت دیگر، نظر به اینکه اکثر اسماعیلیان نخستین در انتظار رجعت محمد بن اسماعیل به عنوان مهدی و گسترش حکومت عدل او بوده‏اند، رهبران مرکزی نیز بر همین نظریه تأکید داشته، و نهضت واحد اسماعیلیه را در قرن 3ق بر اساس همین نظریه درباره امامت استوار کرده بودند.

گسترش سریع دعوت در سده 3ق/9م: بر اساس منابع، نکات اصلی دعوت اسماعیلیه در قرن 3ق را می‏توان بدین شرح خلاصه کرد: در 261ق/875م، حمدان قرمط فرزند اشعث که از اهالی سواد کوفه بوده، دعوت اسماعیلیه را در نواحی اطراف کوفه و سایر نقاط جنوب عراق آغاز، و سازماندهی کرده، و داعیانی نیز برای نواحی مهم آن منطقه معین کرده است. حمدان به زودی پیروان زیادی پیدا کرد که به قرامطه (جمع قرمطی، منسوب به قرمط) اشتهار یافته‏اند. در اندک مدتی واژه قرامطه به گروههای اسماعیلی دیگر بلاد نیز که ارتباطی با حمدان قرمط نداشته‏اند، اطلاق شد.

اندکی بعد، معتضد خلیفه عباسی، سیاست قاطع‏تری در مقابل اسماعیلیان اتخاذ کرد و با سرکوبی شدید شورشهای بعدی آنان در طول سالهای 287ـ289ق/900ـ902م از پیروزی احتمالی قیام اسماعیلیه در عراق جلوگیری کرد.

دعوت در یمن که همواره یکی از پایگاههای مهم اسماعیلیه بوده، و از ابتدا ارتباطات نزدیکی با رهبران مرکزی نهضت داشته است، توسط دو داعی به نامهای ابن حوشب، معروف به منصور الیمن و علی بن فضل بنیان گذارده شد که از 270ق دعوت اسماعیلیه را به طور علنی در آنجا ترویج نمودند.

دعوت به تدریج از یمن به مناطق مجاور، مانند یمامه، در شبه جزیره عربستان نیز بسط یافت . دعوت اسماعیلیه در سرزمین بربرهای شمال افریقا نیز اشاعه پیدا کرد و مقدمات تأسیس خلافت فاطمیان فراهم گردید. در حدود سال 281ق/894م دعوت اسماعیلیه در منطقه بحرین در شرق عربستان آغاز گردید و ابو سعید جنابی از جانب حمدان به بحرین فرستاده شد تا دعوت را در آنجا سازماندهی و رهبری کند. ابو سعید سرانجام موفق شد که تا 286ق/899م، قسمت اعظم بحرین را تحت نفوذ خود در آورد و دولت مستقلی را در آنجا بنیان نهد.

اندکی پس از 260 ق دعوت اسماعیلیه در قسمتهایی از مرکز و شمال غربی ایران، منطقه‏ای که اعراب آن را جبال می‏خواندند، آغاز گردید و سپس به خراسان و ماوراء النهر نیز بسط یافت. در ناحیه ری که مرکز دعوت در جبال بوده، داعی خلف حلاج آغازگر نهضت اسماعیلیه شد. پس از خلف پسرش احمد رئیس دعوت در جبال شد و سپس دستیار اصلی احمد به نام غیاث از اهل کلین، به ریاست دعوت در جبال رسید.

در خراسان و نیز ماوراء النهر، پس از فعالیتهای مقدماتی غیاث، دعوت در آخرین دهه قرن 3ق رسما توسط داعی ابو عبدالله خادم افتتاح شد. داعی بعدی در خراسان و مناطق مجاور، امیر حسین بن علی مرو رودی بود که خود به طبقه اشراف تعلق داشت. داعی امیر حسین محمد بن احمد نسفی را به جانشینی خود برگزید. نسفی همچنین نخستین مؤلف و فیلسوف اسماعیلی بود که تفکر مذهبی این فرقه را با نوعی فلسفه نو افلاطونی رایج در جهان اسلام در هم آمیخت.

اندیشه‏های مذهبی و اصول عقاید اسماعیلیان نخستین:

اسماعیلیان نخستین بین ظاهر و باطن نوشته‏های مقدس و احکام شرعی تمایز قائل می‏شدند و اعتقاد داشتند که هر معنای ظاهری و لفظی منعکس کننده یک معنای باطنی و حقیقی است. در نتیجه، در نظام مذهبی اسماعیلیه، معنای ظاهری و باطنی قرآن مجید و شرع مقدس اسلام نیز از یکدیگر کاملا متمایز بوده است. بنا بر عقیده اسماعیلیان نخستین، ظاهر دین تغییر کرده ولی باطن دین تغییر ناپذیر می‏مانده است. با اهمیت خاصی که اسماعیلیان برای باطن و حقایق مکتوم در باطن دین قائل بودند، به «باطنیه» شهرت یافتند.

اسماعیلیان نخستین معتقد بودند که تاریخ مذهبی بشر از 7 دوره تشکیل می‏شده، و هر دوره را یک پیامبر شارع آغاز می‏کرده است. آنها پیامبران شارع را ناطق می‏نامیدند. در اصل، شریعت هر دوره منعکس کننده پیام ظاهری ناطق آن دوره بوده است. در 6 دوره اول تاریخ، «نطقا» ، یعنی همان پیامبران اولوالعزم عبارت بودند از آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی (ع) و محمد (ص). هر یک از این نطقا برای تأویل و تعبیر حقایق نهفته در باطن شریعت آن دوره جانشینی داشته است که اسماعیلیان وی را وصی، اساس، یا صامت می‏خوانده‏اند. در هر دوره، بعد از وصی آن دوره، 7 امام وجود داشته است و وظیفه اصلی آنان حراست از معانی ظاهری و باطنی شریعت آن دوره بوده است. هفتمین امام هر دوره به مقام ناطق دوره بعدی ارتقا می‏یافته که با آوردن شریعتی نو، شریعت ناطق دوره قبل را نسخ می‏کرده است. این الگو تنها در دوره هفتم، یعنی آخرین دوره تاریخ، تغییر می‏کرده است.

بر پایه اعتقادات اسماعیلیان نخستین، هفتمین امام در ششمین دوره، یعنی دوره حضرت محمد (ص) و اسلام، محمد بن اسماعیل بوده که اسماعیلیان مرگش را انکار کرده، و در انتظار ظهورش به عنوان قائم و مهدی بوده‏اند. وظیفه اصلی محمد بن اسماعیل به عنوان آخرین ناطق و اساس، بیان و وصف کامل معانی باطنی و حقایق مکتوم در تمام شریعتهای قبلی بوده است. محمد بن اسماعیل به عنوان قائم و آخرین ناطق، حکومت عدل را در پهنه جهان خواهد گسترد و سپس دنیای جسمانی برچیده خواهد شد.

تدریجا اسماعیلیان فاطمی با پذیرفتن امامت اعقاب محمد بن اسماعیل شمار امامان خود را در دوره اسلام از 7 فزونی دادند در نتیجه این اصلاحات، اسماعیلیان فاطمی دیگر نقش خاصی برای محمد بن اسماعیل به عنوان قائم متصور نشدند و او را صرفا به عنوان هفتمین امام خود شناختند.

بخش دوم: اسماعیلیان در دوره فاطمی (تا487ق)

در این دوره اسماعیلیان خلافت و دولت مستقل و نیرومندی از خود یافتند و دعوت و تفکر و ادبیات اسماعیلیه را به اوج شکوفایی رسانیدند. در همین دوره بود که داعیان اسماعیلی رساله‏های بسیاری تألیف کردند. پس از انتقال مرکز حکومت فاطمیان از افریقیه به مصر، فاطمیان به طور کلی در زمینه ترویج فرهنگ و هنر و علوم اسلامی نیز نقش مهمی ایفا کردند .

رابطه دعوت فاطمی با گروههای قرمطی:

تنها در زمان چهارمین خلیفه فاطمی المعز لدین الله فاطمیان از صلح و امنیت داخلی کافی برخوردار شدند تا بتوانند سیاست توسعه طلبانه‏ای را برای بسط حدود قلمرو خود در سرزمینهای شرق دنیای اسلام دنبال کنند. در تعقیب این سیاست که با تصرف مصر و سپس حجاز آغاز شد، معز اقدامات مختلفی برای جلب حمایت جوامع قرمطی سرزمینهای شرقی انجام داد و به ویژه برخی از نظریات آنها را رسما وارد تعالیم دعوت اسماعیلیان فاطمی کرد.

معز فاطمی از یک سو امید داشت که بتواند از نیروی قرمطیان در پیشبرد سیاستهای توسعه طلبانه‏اش استفاده کند، و از سوی دیگر از نفوذ برخی از عقاید قرمطی در میان اسماعیلیان فاطمی سرزمینهای شرقی دنیای اسلام بیمناک بود. اکنون روشن شده است که معز فاطمی خود آثاری در اصول عقاید اسماعیلیه تألیف کرده، و همه رسالات قاضی نعمان مشهورترین فقیه فاطمی، را نیز به دقت مطالعه می‏کرده، و در حقیقت اصلاحاتی در تعالیم اسماعیلیان فاطمی وارد کرده بوده است.

کوششهای معز فاطمی برای جلب حمایت قرمطیان موفقیت آمیز بود. در نتیجه، اکثر قرمطیان خراسان و سیستان و مکران به جناح اسماعیلیان فاطمی پیوستند.

گسترش روی به شرق دعوت فاطمی:

با انتقال مقر دولت فاطمیان به مصر، اسماعیلیان مغرب به عنوان یک اقلیت تحت فشار قرار گرفتند و در407ق پس از به حکومت رسیدن معز ابن بادیس زیری در افریقیه، اکثریت سنی مذهب افریقیه، این اقلیت را در قیروان و دیگر نقاط افریقیه قتل عام کردند و تا چندی پیش از 440 ق که بنی زیری برای همیشه در خطبه نام عباسیان را جایگزین فاطمیان کردند، دیگر تقریبا هیچ گروه اسماعیلی در افریقیه باقی نمانده بود. حتی مصر پایگاه دوم فاطمیان نیز مأمنی دائمی برای اسماعیلیان نبود و در زمان مستنصر هشتمین خلیفه فاطمی، صحنه بحرانهای سیاسی و نظامی و اقتصادی متعددی شد که آغازگر انحطاط دولت فاطمیان بود، در حالی که در همین زمان، خلافت فاطمی به موفقیتهای مهم در مناطق شرقی دست یافته، و حتی توانسته بود در کوتاه زمانی عراق را نیز تحت سیطره خود گیرد.

معروف‏ترین داعی فاطمی در آن زمان در سرزمینهای شرقی، حمید الدین احمد بن عبدالله کرمانی (د 411 ق) فیلسوفی برجسته بود که با زبانها و اصول عقاید مسیحیان و یهودیان، و مکتوبات مقدس آنان آشنایی کامل داشت و در مناظرات بین ادیان، متکلمی توانا بود.

از دیگر داعیان مهم فاطمی در این دوره ناصر خسرو (دح‏481ق) شاعر و فیلسوف و سیاح معروف است که به مقام والایی در سلسله مراتب دعوت رسید و دعوت فاطمی را در خراسان رهبری کرد . ناصر خسرو که دعوت را از مقر اولیه فعالیتش در بلخ به نیشابور و دیگر نواحی خراسان گسترش داد، برای مدتی نیز به طبرستان رفت و در طبرستان و دیگر نواحی دیلم، جماعتی پر شمار را به مذهب اسماعیلی درآورد که آنها نیز امامت مستنصر فاطمی را پذیرفتند.

در یمن، پس از مرگ ابن حوشب، فعالیتهای دعوت، به طور محدود ادامه داشت. در 429ق داعی علی بن محمد صلیحی که با مرکز دعوت اسماعیلیه در قاهره در تماس بود، در منطقه کوهستانی مسار خروج کرد و سلسله اسماعیلی صلیحیون را بنیان نهاد. صلیحیون که ریاست دعوت اسماعیلیه را در یمن بر عهده داشتند، حدود یک قرن، تا 532ق، بر بخشهای مهمی از آن سرزمین به نیابت از فاطمیان حکومت کردند و اقتدار خود را تا اندازه‏ای به مناطق مجاور، مانند عمان و حضر موت و بحرین نیز بسط دادند. صلیحیون نقش مؤثری در بسط دعوت اسماعیلیه به هندوستان نیز ایفا کرده‏اند. جماعت اسماعیلی جدیدی در کجرات پیدا کشت که در قرون بعدی پایگاه اصلی اسماعیلیان مستعلویـطیبی (بهره‏ها) گردید که هنوز در آنجا حائز اهمیتند.

خلافت عباسی و ستیز با اسماعیلیه:

در اثر فعالیتهای حمید الدین کرمانی و دیگر داعیان فاطمی، شماری از امرای عرب در عراق که به تشیع گرایش داشتند، مانند معتمد الدوله قرواش عقیلی حاکم موصل و کوفه و مدائن، به مذهب اسماعیلی گرویدند. این موفقیتهای دعوت فاطمی حتی در نزدیکی مقر حکومت عباسیان، خصومت خلیفه عباسی قادر را بیش از پیش برانگیخت؛ وی در 402 ق شماری از علمای سنی و شیعی را به بغداد فراخواند و از آنان خواست تا در بیانیه‏ای رسما نسب علوی خلفای فاطمی را باطل اعلام کنند. افزون بر آن، به درخواست خلیفه عباسی شماری از متکلمان، از جمله علی بن سعید اصطخری به تألیف رسالاتی در رد اسماعیلیه پرداختند.

موفقیتهای دعوت اسماعیلیه در زمان مستنصر موج جدیدی از واکنشهای ضد اسماعیلی را از جانب عباسیان و سلجوقیان سنی مذهب برانگیخت؛ چنانکه برخی از سلسله‏های محلی مانند قراخانیان ماوراء النهر، به قلع و قمع اسماعیلیان پرداختند. در همین زمینه، در 444ق، خلیفه عباسی قائم، سندی دیگری را تنظیم کرد که به امضای شماری از علما و فقهای عصر رسید و مجددا نسب علوی فاطمیان را ادعایی بی‏اساس و باطل اعلام کرد. اسماعیلیان در ایران، با دشمنی سرسختانه خواجه نظام الملک، وزیر مقتدر سلجوقی رو به رو شدند. نظام الملک که از بسط نهضت اسماعیلیه در حیطه قلمرو سلاجقه آگاه و بیمناک بود، فصل مهمی از کتاب خود، سیاست‏نامه را به رد اسماعیلیه اختصاص داد.

عباسیان نیز همچنان تألیف رسالات ضد اسماعیلی را تشویق می‏کردند و در میان این نوع آثار مهم‏ترین اثر را ابوحامد غزالی به درخواست خلیفه عباسی مستظهر به نام فضائح الباطنیه تنظیم کرد.

تعالیم مذهبی و جهان‏شناسی اسماعیلیان فاطمی:

اسماعیلیان فاطمی به طور کلی چارچوب تعالیم اعتقادی اسماعیلیان نخستین را حفظ کردند و همانند اسلاف خود بین ظاهر و باطن دین تمایز قائل بودند؛ ولی بر خلاف اسماعیلیان نخستین که تأکید بر باطن و حقایق مکتوم در آن داشتند، اسماعیلیان فاطمی ظاهر و باطن را مکمل یکدیگر می‏دانستند و مراعات تعادل بین آن دو را واجب می‏شمردند. از این رو، نزد اسماعیلیان فاطمی دسترسی به «حقیقت» بدون «شریعت» امکان پذیر نبود و حقایق نیز همیشه با شرایع یا ظواهر دین مرتبط بودند در نتیجه، دعوت فاطمی رسما مواضع اباحی قرامطه را که تأکید بر باطن داشتند، و ظاهر (شریعت) را نفی می‏کردند، باطل می‏دانست.

علمای فاطمی آثار بسیاری در زمینه‏های علوم ظاهری و علوم باطنی، و علم تأویل تألیف کردند، ولی اسماعیلیان فاطمی به علم تفسیر هیچ‏گونه توجهی نداشتند و در آن زمینه تنها به تعالیم امامان خود اکتفا می‏کردند.

فقه اسماعیلیه، تشابهات بسیاری با فقه امامیه دارد، ولی اختلافاتی نیز بین این دو مذهب شیعی، خاصه در زمینه‏های توارث و نحوه اجرای بعضی از فرایض دینی، پدیدار گشته است.

اسماعیلیان فاطمی بینش ادواری اسماعیلیان نخستین را درباره تاریخ مذهبی بشر حفظ کردند، ولی به علت آنکه فاطمیان مدعی امامت بودند، به تدریج تغییراتی در نظریه اسلاف خود در زمینه امامت پدید آوردند. به طور خاص، آنها طول دوره ششم تاریخ، یعنی دوره اسلام، شمار امامان آن دوره را مورد تجدیدنظر قرار دادند، به طوری که تداوم نامحدود در امامت و وجود بیش از 7 امام در دوره اسلام امکان‏پذیر گردد. اسماعیلیان فاطمی معتقد بودند که در آخرالزمان یکی از امامان اسماعیلی از اعقاب محمد بن اسماعیل و مستنصر فاطمی به عنوان قائم و ناطق هفتم، آغازگر آخرین دوره تاریخ بشر خواهد بود همانطور که پیش‏تر یاد شد، داعی نسفی مبتکر نوعی جهان شناسی نوافلاطونیـاسماعیلی (قرمطی) بود این جهان شناسی بعدا توسط ابو یعقوب سجستانی تکامل یافت و از قرن 4 ق/10 م مورد پذیرش تمام گروههای قرمطی سرزمینهای شرقی واقع شد.

در این جهان شناسی نوافلاطونیـاسماعیلی، پروردگار که هستی بخش عالم و مبدع همه چیزهاست، متعالی و ناشناختنی است. موضع کلامی درباره صفات الهی در اینجا ضد تشبیهی و ضد تعطیلی بوده است.

فلسفه نوافلاطونی در رسائل اخوان الصفا نیز به وضوح انعکاس یافته است. ارتباط گروه مؤلفان موسوم به اخوان الصفا (ه م) و مجموعه 52 رساله معروف آنها با نهضت اسماعیلیه اکنون دیگر قابل تردید نیست، اگر چه ماهیت خاص این ارتباط هنوز مبهم مانده است.

جهان شناسی اخوان الصفا نیز همانند نظامهای نسفی و دیگر داعیان قرمطی آن زمان، مبتنی بر فلسفه نو افلاطونی بوده است. رسائل اخوان الصفا هیچ گونه تأثیری بر ادبیات دوره فاطمی بر جا نگذاشت و مؤلفان اسماعیلی آن دوره نیز اشاره‏ای به این اثر عظیم ندارند؛ ولی از حدود دو قرن بعد از زمان تألیف، این رسائل اهمیت ویژه‏ای در آثار اسماعیلیان طیبی در یمن پیدا کرد.

آغاز افتراقات و پایان خلافت فاطمی: پس از مرگ خلیفه مستنصر، افضل پسر بدر الجمالی که در مقام وزارت، اقتداری تمام داشت، توانست به قصد مستحکم ساختن موقعیت خود و با اعمال نفوذ، نزار فرزند ارشد مستنصر را که نص امامت و خلافت بر او قرار گرفته بود، از حقوق خود محروم کند و در عوض جوان‏ترین برادر او ابوالقاسم احمد را با لقب المستعلی بالله جایگزین وی سازد. افضل به سرعت مقامات عالی رتبه دولت و دعوت فاطمیان را وادار کرد تا با مستعلی بیعت کنند و او را به جانشینی مستنصر بشناسند. این اقدام بی‏سابقه، نهضت اسماعیلیه را با بحران شدیدی مواجه ساخت و اسماعیلیان که تا آن زمان نهضت واحدی را تشکیل می‏دادند، به زودی به دو شاخه اصلی مستعلویه و نزاریه منقسم شدند. در اواخر سال 488 ق نزار همراه یکی از پسرانش به دستور مستعلی در زندان به قتل رسید.

افتراق در جماعت اسماعیلیه به دو شاخه که از همان ابتدا رقبای متخاصم یکدیگر شدند، به تضعیف کلی و غیر قابل جبران دعوت اسماعیلیه انجامید. اکثر اسماعیلیان مصر و تمامی جماعت اسماعیلی یمن و گجرات و بسیاری از اسماعیلیان شام امامت مستعلی را پذیرفتند، ولی گروه بزرگی از اسماعیلیان شام و تمامی اسماعیلیان عراق و ایران و احتمالا بدخشان و ماوراء النهر به نص اول مستنصر وفادار ماندند و نزار را به عنوان نوزدهمین امام خود و جانشین به حق پدرش قبول کردند. در قرون بعدی، مستعلویان و نزاریان به ترتیب در قسمتهای غربی و شرقی دنیای اسلام به بسط دعوتهای مستقل خود پرداختند و مسیرهای مذهبیـسیاسی کاملا مجزایی را طی کردند. در این میان، اکثر اسماعیلیان در مصر و بسیاری در شام و تمامی جماعت اسماعیلی در یمن مستعلی را به جانشینی مستنصر قبول کرده بودند. با قتل جانشین مستعلی، الآمر باحکام الله در 524 ق مستعلویان با بحران جدیدی مواجه شدند که منجر به انشعاب مستعلویه به دو شاخه حافظیه و طیبیه گردید. آمر چند ماه پیش از مرگش صاحب فرزندی به نام طیب شده بود که تنها پسر او بوده است، اما در وقایع پس از مرگ آمر، عملا نامی از طیب در میان نیست. عموزاده آمر، ابو المیمون عبدالمجید که عضو ارشد خانواده فاطمیان، و مدعی قدرت بود، پس از یک سال کشمکش با مخالفان، بر مسند حکومت قرار گرفت. او که ابتدا با عنوان ولیعهد زمام امور را در دست گرفته بود، در ربیع الآخر 526، مدعی خلافت و امامت شد و لقب الحافظ لدین الله را برای خود برگزید.

امامت حافظ مورد تأیید رسمی مرکز دعوت مستعلویه در قاهره قرار گرفت و اکثر اسماعیلیان مستعلوی در مصر و شام، و گروهی از مستعلویان یمن که حافظ و جانشینانش را به عنوان امامان خود شناختند، با نامهای حافظیه و مجیدیه اشتهار یافتند. از طرف دیگر، گروههایی از مستعلویان مصر و شام، و شمار کثیری از مستعلویان یمن ادعاهای حافظ را باطل دانستند و امامت طیب را پذیرفتند که ابتدا با نام آمریه، و پس از تأسیس دعوت مستقل طیبی در یمن، به طیبیه شهرت یافتند.

بخش سوم: اسماعیلیه پس از افتراق نزاری ـ مستعلوی

دعوت ناپایدار مستعلویـحافظی: سلسله فاطمیان رسما در محرم 567/سپتامبر 1171 به دست صلاح الدین ایوبی، منقرض شد و صلاح الدین بی‏درنگ مذهب اهل سنت را به مصر بازگردانید؛ وی اسماعیلیان آن دیار را سخت قلع و قمع کرد و تشکیلات مرکزی دعوت حافظی برچیده شد و عاضد آخرین خلیفه فاطمی نیز چند روز پس از شکست، در پی بیماری کوتاهی درگذشت. تا حدود یک قرن پس از مرگ او، شماری از اخلاف وی مدعی امامت حافظیه بودند و هر چند گاه یک بار حرکت و شورشی را در مصر سامان می‏دادند؛ ولی از آن پس بساط مذهب اسماعیلیه و سازمان پنهان دعوت آن کلا از مصر برچیده شد و در همان زمان، در شام نیز اثری از اسماعیلیان حافظی یافت نمی‏شد.

دعوت حافظیه در یمن نیز پیروانی پیدا کرده، و برای مدتی از حمایت رسمی بعضی از حکام و امرای محلی آن گوشه از جنوب عربستان، خاصه بنی‏زریع و همدانیان برخوردار شده بود، ولی با انقراض این حکومتها در یمن و با ظهور صلاح الدین ایوبی، دعوت حافظیه و پیروانش در آن دیار نیز دوامی نیافت.

در هند به نظر نمی‏رسد که حافظیان هرگز توانسته بوده باشند پایگاهی به دست آورند و مستعلویان هند که با صلیحیون روابط نزدیک خود را حفظ کرده بودند، مانند آنها، کلا به جناح طیبی دعوت مستعلویه پیوسته بودند. با توجه به از بین رفتن کامل جماعت حافظی در بلاد اسلامی، از آثار اسماعیلیان مستعلویـحافظی هیچ‏گونه نمونه‏ای بر جای نمانده است.

پایگیری و دوام دعوت مستعلویـطیبی: دعوت مستعلویـطیبی پایگاه اصلی و همیشگی خود را در یمن و سپس در شبه قاره هندوستان پیدا کرد. به هنگام انشعاب حافظیـطیبی در دعوت مستعلویه پس از مرگ آمر، ملکه سیده که زمام امور دولت صلیحی در یمن به دست داشت، اسماعیلیان مستعلویـطیبی معتقدند که امامت آنها در اعقاب طیب که همچنان در استتار مانده‏اند، تداوم یافته است و سرانجام، در پایان دوره فعلی ستر در تاریخ مذهبی بشر، یکی از همین امامان ظهور خواهد کرد و آغازگر دوره کشف خواهد گردید.

در زمینه اصول عقاید و تفکر، مستعلویان طیبی ادامه دهنده تعالیم و سنن اسماعیلیان فاطمی بوده‏اند. برای ظاهر و باطن دین و احکام شرعی اهمیت یکسانی قائل بوده‏اند، ولی طیبیان اصلاحاتی نیز در تعالیم مذهبیـفلسفی خود وارد نمودند که به نظام حقایق آنها ویژگیهای خاصی می‏بخشید.

از هنگام ورود نخستین داعیان اسماعیلی به گجرات جماعت اسماعیلی در غرب شبه قاره هند به تدریج گسترش یافت و این جماعت از هندیان اسماعیلی که عمدتا اصل و نسب بومی داشتند، به زودی با نام «بهره» شهرت یافتند.

جماعت طیبی خود از انشعابات فرقه‏ای مصون نماند و با مرگ داعی مطلق داوود بن عجب شاه، مستعلویان طیبی بر سر جانشینی وی اختلاف پیدا کردند و به دو شاخه داوودیه و سلیمانیه منشعب شدند.

اکنون کل جمعیت داوودی جهان در حدود نیم میلیون نفر است که چهار پنجم آنها در هندوستان سکنی دارند.

جمعیت سلیمانیان در یمن نیز، در حال حاضر حدود 70 هزار نفر است که عمدتا در نواحی شمالی، خاصه حراز و مرز عربستان سعودی، متمرکز هستند. گروههای کوچکی از بهره‏های سلیمانی نیز در هندوستان، خاصه شهرهای بمبئی، بروده، احمدآباد و حیدرآباد یافت می‏شوند.

نزاریه در دوره الموت:

در دوره 171 ساله الموت، اسماعیلیان نزاری توانستند با رهبریهای اولیه حسن صباح، دعوت مستقل خود را که دیگر هیچ‏گونه ارتباطی با قاهره و حکومت فاطمی و دعوت مستعلویه نداشت، بنیان گذاری کنند و در نواحی مختلف، خاصه ایران و عراق و شام، بسط دهند. در زمینه تفکر و نظام نظری، نزاریان کمتر از مستعلویان ادامه دهنده سنن و تفکر اسماعیلیان فاطمی بودند . در واقع، اسماعیلیان نزاری ایران که از فارسی به عنوان زبان مذهبی خود نیز استفاده می‏کردند، رفته رفته با آثار دوره فاطمی بیگانه شدند.

به رغم فشارها و حملات ممتد سلجوقیان به قلاع و پایگاههای نزاریان، دعوت نزاریه با موفقیت کم و بیش در شهرها و نواحی کوهستانی ایران اشاعه می‏گردید و دامنه نفوذ آن گاه تا اصفهان، مقر حکومت سلجوقیان گسترش می‏یافت.

حسن صباح که مؤسس دولت و دعوت مستقل نزاریه بود و سیاستها و شیوه‏های کلی مبارزاتی نزاریان را شخصا طراحی می‏کرد، متفکر برجسته‏ای نیز بود و آثار مهمی در زمینه تعالیم این شاخه از اسماعیلیه تألیف کرده بود.

حسن صباح خود رساله‏ای به زبان فارسی به نام فصول اربعه تألیف کرده بود که اکنون نایاب است.

نزاریه پس از سقوط الموت: امامت و کل جماعت اسماعیلیان نزاری در ایران به دست مغولان منهدم نگردید؛ بلکه گروههای پراکنده‏ای از نزاریه همچنان در دیلم و قهستان باقی ماندند و شمار بسیاری از نزاریان خراسانی که از تیغ مغول رهایی یافته بودند، نیز به نواحی مجاور در افغانستان و سند مهاجرت کردند. جماعت نزاریه برای حفظ بقای خود مجبور بوده است تا به شدیدترین وجهی تقیه کند و به تدریج هویت واقعی خود را در پوشش ظاهری تصوف کتمان نماید .

با مرگ شمس الدین محمد، بیست و هشتمین امام نزاری که در حدود 710 ق اتفاق افتاد، اولین انشعاب در جماعت نزاریه پدیدار گشت. مؤمن شاه و قاسم شاه، فرزندان شمس الدین محمد بر سر جانشینی پدر اختلاف پیدا کردند و امامت هر یک از آنها مورد پذیرش گروههایی از نزاریان قرار گرفت و در نتیجه جماعت نزاریه به دو شاخه مؤمن شاهی (یا محمد شاهی) و قاسم شاهی منقسم گردید.

اکنون جماعت چند میلیونی اسماعیلیان نزاریـقاسم شاهی عمدتا در کشورهای آسیایی، مانند هند، پاکستان، بنگلادش، چین (در یارکند و کاشغر) ، افغانستان، ایران، سوریه و تاجیکستان (خاصه بدخشان) ، و در کشورهای افریقایی، خاصه کنیا و تانزانیا، به صورت اقلیتهای کوچک مذهبی پراکنده هستند.

در شبه قاره هند خوجه‏های نزاری عمدتا در نواحی سند، کاچ (1) ، گجرات و بمبئی زندگی می‏کنند و گروههای دیگری از نزاریان قاسم شاهی در نواحی چیترال (2) ، گلگیت (3) و هونزا (4) در شمال جامو و کشمیر، و شمال غرب پاکستان یافت می‏شوند که در منطقه با نام محلی مولایی شهرت دارند. افزون بر آن، از حدود سال 1970 م، شمار بسیاری از خوجه‏های نزاری از هند و پاکستان و نیز افریقا به کشورهای غربی، خاصه آمریکای شمالی و انگلستان مهاجرت کرده‏اند در نتیجه، اسماعیلیان نزاری پیرو آقاخان اکنون متعلق به یک جامعه بین المللی و بسیار پراکنده با نژادها و زبانهای مختلفند که تنها از لحاظ اصول عقاید مذهبی و میراث تاریخی فرقه‏ای صاحب وجوه مشترکی هستند.

پی‏نوشت‏ها:


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مرجان در خواب

اگر در خواب ببينيد انگشتر يا تسبيحي از مرجان داريد خوب است چرا که خواب شما مي گويد صاحب پسر خواهيد شد. و اگر پسران بزرگ داريد يکي از فرزندانتان موجب سرفرازي شما مي شود. اگر ديديد مرجان را از بازار خريديد مالي بدست مي آوريد يا زني خواهيد گرفت. اگر مردي ببيند که انگشتري از مرجان داشته که آن را گم کرده همسرش را طلاق مي دهد اگر ببيند تسبيح مرجان او پاره شده و دانه هايش به زمين ريخته بين او و افراد خانواده اش نفاق مي افتد و متفرق مي شوند.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 23:8 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مرده در خواب

اگر در خواب جسد حيوانات را ببينيم خوب است بدانيم که جسد به کدامين حيوان متعلق است. اگر خواب گنگ و مبهم باشد و ندانيم که اجساد چه حيواناتي را ديده ايم تعبيرش اين است که غمگين مي شويم. رنجي به ما نمي رسد فقط غمي هست که مي رسد و زود هم مي گذرد. اگر در خواب خود جسد حيوان حلال گوشت را ببينيم خوابي است نيکو بخصوص اگر مذبوح باشد. به هر حال ديدن جسد حيوان مذبوح حلال گوشت خوب است. اما اگر جسد حيوانات مکروه و حرام گوشت در خواب ببينيد خوب نيست چون خواب شما از غم و رنج خبر مي دهد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 22:12 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مرغابی در خواب

مرغ آبي در خواب ديدن خبري است غم انگيز که کانون خبر در دوردست قراردارد. اگر ببينيم يک مرغ آبي بر بام خانه نشسته خبري به ما مي رسد که مي تواند از يک مسافر باشد. مرغ آبي سفيد خبري است خوش و مرغ آبي سياه خبري است نامطلوب و بد. اما مرغابي نعمت است و روزي. اگر ببينيم مرغابي در خانه داريم مالي به ما مي رسد. اگر ببينيم مرغابي از خانه ما پرواز کرد و رفت زيان مي کنيم و مالي را از دست مي دهيم. اگر ببينيم مرغابيان در آسمان يا روي زمين صدا مي کنند حادثه اي اتفاق مي افتد براي ساکنان جائي که مرغابيان ديده مي شوند که بهتر است در خانه بيننده خواب نباشد. اگر ديديد با مرغابي حرف مي زنيد از زني ثروتمند سود مي بريد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 22:10 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مروارید در خواب

مرواريد زن خوب است ، مرواريد فرزند برومند است. مرواريد بخصوص علم و خرد و دانش اکتسابي است و هوش غريزي و فطري.چنان چه در خواب ببينيد مرواريدي بدست آورده ايد صاحب پسربرجسته و ممتاز مي شويد يا با زني خوب روي و صاحب شخصيت ازدواج مي کنيد. اگر در خواب ببينيد که مرواريدي را به گوش آويخته ايد صاحب دختر مي شويد و چنان چه ببينيد به سينه و گردن آويخته ايد صاحب پسر خواهيد شد. اگر ديديد مرواريد را مي فروشيد زيان هنگفت مي کنيد. اگر در خواب ببينيد که مرواريد را به سينه و لباس خود دوخته ايد با همسر خود روابط صميمانه و خوب خواهيد داشت.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 14:20 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مژگان در خواب

مژگان عزيزان و نزديکان شما هستند. کساني که به شما خيلي نزديکند و دوستشان داريد و شب و روز و بيداري و خواب را با ايشان مي گذرانيد. اين ها در خواب به صورت مژگان ظاهر مي شوند. اگر در خواب ببنيد که هر دو چشم شما مژه ندارد منزوي و تنها مي شويد و نزديکانتان از اطراف شما پراکنده مي گردند و اگر در خواب ببينيد مژگان پرپشت و انبوهي داريد اطرافتان شلوغ مي شود و خانه و خانواده اي انبوه و پر ازدحام خواهيد داشت. اگر در خواب ببنيد چشم راستتان مژه دارد و چشم چپ شما فاقد مژه است از جانب برادر و خواهر و پدر و مادر بي محبتي خواهيد ديد و اهل خانه يعني همسر و فرزندانتان نسبت به شما صميمي و وفادار مي مانند وچنانچه ببينيد چشم چپ شما مژه دارد ولي چشم راستتان فاقد مژگان مي باشد تعبير بر عکس است


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:8 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مس در خواب

مس اگر در خواب سرخ به نظر آيد خوب است و فرو شکوه و مال و منال تعبير مي شود و چنانچه زرد باشد بيماري و رنجوري و ابتلا و گرفتاري است. اگر در خواب ببينيد مس را با چکش روي سندان مي کوبيد و به آن شکل مي بخشيد کار مشکلي به دست شما آسان مي شود. اين در صورتي است که مس شکل بگيرد ولي اگر شکل نپذيرد کار شما لاينحل باقي مي ماند. اگر در خواب ببينيد ظرفي از مس داريد به رنگي متمايل به سرخي درخشنده و براق ، مالي به دست مي آوريد که هم زياد است و هم ممتاز. اگردر خواب ببينيد ظرفي از مس داريد که زرد رنگ و کثيف است و جلا ندارد بيمار و رنجور مي شويد. ديگ و قابلمه را قبلا نوشته ام.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:7 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مسچد در خواب

مسجد خير و صلاح و تقوي و پرهيزگاري است و تقرب به اهل علم و دانش. چنان چه در خواب ببينيد در مسجد هستيد و نماز مي گذاريد کاري بزرگ و خوب انجام مي دهيد. اگر وامداري يا محبوسي يا بيماري در خواب ببيند که در مسجد نماز مي گذارد و اين مبنا بر مبناي صدق گذاشته مي شود از سختي و بدبختي نجات مي يابد. اگر کسي ببيند در مسجد نماز مي گذارد يا در وضو خانه وضو مي گيرد که بعدا نماز را اقامه کند زن مي گيرد و زن او پارسا و اهل دين خواهد بود. اگر بيننده خواب رو به قبله در خواب نماز مي گذارد کاري بر مبناي درست انجام مي دهد و اين کاري است خوب و خداپسندانه و اگر ببيند در جهتي غير از قبله نماز مي خواند کاري خلاف انجام مي دهد و اين کاري است که او را خسران دنيا و عاقبت نصيب مي کند. اگر ببينيد خانه شما مسجد شده به بزرگي و مجد و عظمت مي رسيد و اگر ببينيد در مسجد خانه گزيده و اقامت کرده ايد از بزرگي حمايت مي طلبيد و او شما را مورد عنايت و حمايت قرار مي دهد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:5 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مسواک در خواب

مسواک هميشه با دندان است و چنان چه در خواب تنها ديده شود باز هم دندان ها را به خاطر مي آورد. اگر در خواب ببينيد دندان ها را مسواک مي کنيد به خويشان و فرزندان و اهل خانه خود محبت، ياري و کمک مي کنيد و در واقع بزرگتري خانه و خانواده را به خوبي انجام مي دهيد. اگر در شرايط سني مقتضي براي بزرگتري خانواده نيستيد از جانب ولي و بزرگتر مورد عنايت قرار مي گيريد چون مسواک زدن دندان رعايت متقابل اهل خانه است. زني اگر ببيند دهان و دندانش را مسواک مي کند و دندان هايش سفيد و براق شده و ظايف خانوادگي را خوب انجام مي دهد و نزد شوهر عزيز و محترم مي شود. اگر در خواب ببينيد که مسواک در جيب داريد يا مسواک خريده ايد نسبت به خانواده خود بي توجه هستيد که ذهن شما اين بي توجهي را با تجسم مسواک متذکر مي شود. اگر ببينيد با مسواک کار ديگري غير از شستن دندان ها انجام مي دهيد نشان آن است که نيازمند يهاي خانواده را رفع نمي کنيد و حتي حق آن ها را در جاي ديگري به مصرف مي رسانيد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:4 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن معلول در خواب

اگر در خواب ببينيد که چلاق شده ايد و قادر به برخاستن نيستيد نشان آن است که رازي داريد، بزرگ و مخاطره آميز که مي ترسيد مردم از آن آگاه شوند و بهتر هم اين است که راز خود را از مردم بپوشانيد و حفظ کنيد. ابن سيرين نيز از جابر مغربي نقل مي کند که در اين صورت خوب است تماس خود را با ديگران کم کنيد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:2 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن پشه در خواب

پشه حشره اي است بي مقدار و ضعيف اما مزاحم وزيان آور که گاه موجب بروز بيماري مي شود. پشه در خواب هاي ما سمبل انسان هايي قرار مي گيرد که بر مبناي جهل و ناداني يااز طريق دوستي و يا از راه دشمني زحمت و رنج فراهم مي آورند و بسا موجب تباهي انسان مي گردند.ما معمولا يک پشه در خواب نمي بينيم مگر در شرايط خاص. گاه مي بينيم که اتاق محل زندگي ما پشه دارد يا پشه ها در فضاي خانه ما وزوز مي کنند. اين نشان دهنده بيم و هراسي است که از بد دهني و کج انديشي مردم کوچه بازار داريم. پشه انبوه تجسمي است از قضاوت سطحي جاهلان و بي خردان که قدرت ندارند اما با سخن ياوه خويش موجبات گرفتاري ما را فراهم مي آورند يا کدورت و ملال مي دهند. اگر ديديم پشه يا پشه ها ما را مي گزند نشان آن است که کسي يا کساني درباره ما بد مي گويند يا بد قضاوت مي کنند چه در گفتار خود صديق باشند و چه بر خلاف واقع بد بگويند. اگر ببينيم پشه اي وارد بيني ما شده از مردي احمق و ضعيف زيان مي بينيم و حرف شخصي غير مسئول موجب دردسر ما مي شود. اگر پشه به گوش ما وارد شد و در خواب حس کرديم که پشه اي دم گوش ما پرواز مي کند يا وارد سوراخ گوش شده نشان آن است که کسي سعايت مي کند و عمل او موجب ناراحتي مي شود. اگر پشه اي را کشتيد دشمني ضعيف را از خود دور کرده ايد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مگس در خواب

اگر در خواب ببينيم مگسي در چاي يا شربت يا غذاي ما افتاده در روزهاي آينده کراهتي در ما پديد مي آيد. کمتر اتفاق مي افتد که يک مگس را تنها در خواب ببينيم غالبا دسته مگس ها در فضاي خانه و اتاق پرواز و وز وز مي کنند. شنيدن صداي مگس در خواب نشان آن است که آدم هاي بي شخصيت و ولنگار درباره شما داوري مي کنند و ياوه مي گويند و سعايت آن ها چنان فاقد ارزش و اعتبار است که گوئي وزوز مگس شنيده مي شود. اگر در خواب ديديد مگسي گرد سر شما پرواز مي کند مزاحمي در زندگي شما پيدا مي شود و اگر آن مگس صدا داشت کسي از ديگري نزد شما بد مي گويد و رغبت مي کند و مي خواهد آبروي شخص ثالث غايبي را خدشه دار کند. اگر دسته اي از مگس ها را ديديد که در اتاق يا در اطراف شما هستند جمعي مردم دون و پليد گرد شما را مي گيرند و ضمن اين که نيت سو استفاده دارند مزاحمت ايجاد مي کنند. اگر ديديد لاشه گوسفندي هست و مگس هاي بسياري بر آن نشسته اند جمعي مفتخور مگس صفت در صدد تصاحب مالي هستند. اگر لاشه و گوشت متعلق به شما باشد مال شما در معرض تجاوز است، روي هم رفته مگس ها در خواب مزاحم و مفتخور و بي ارزش هستند در ضمن لجباز و سمج.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 10:0 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن ملخ در خواب

ملخ يکي از آفات نباتي است. ملخ چون انبوه و فراوان باشد به هر کجا که فرود آيد اثري از حيات رستني ها باقي مي گذارد. لذا در خواب هاي ما نيز آفت مالي شناخته شده چه يکي باشد و چه بسيار که اهميت آن به تعداد و کوچکي و بزرگي ملخ ها بستگي دارد اگر ديديد جائي که نشسته ايد ملخي جست و فرود آمد يا ملخي جست و بر لباس شما نشست مردي طماع و پرخوار و مزاحم و بيکاره مزاحم شما خواهد شد و به مال شما چشم مي دوزد و طمع مي بندد. اگر ديديد دسته اي ملخ پرواز مي کنند در آن منطقه که ملخ ها را ديده ايد مشکل عمومي پيش مي آيد به طوري که همه زيان مي کنند و آسيب مي بينند. اگر در حياط خانه خود بوديد و ديدديد دسته اي ملخ بر بالاي خانه شما پرواز مي کند گرفتاري تنها براي شما پيش مي آيد ولي اگر در آسمان شهر و محله و کوچه پرواز ملخ ها را ديديد گرفتاري و مشکل براي همه اهالي آن حدود است.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 9:59 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن ملخ در خواب

ملخ يکي از آفات نباتي است. ملخ چون انبوه و فراوان باشد به هر کجا که فرود آيد اثري از حيات رستني ها باقي مي گذارد. لذا در خواب هاي ما نيز آفت مالي شناخته شده چه يکي باشد و چه بسيار که اهميت آن به تعداد و کوچکي و بزرگي ملخ ها بستگي دارد اگر ديديد جائي که نشسته ايد ملخي جست و فرود آمد يا ملخي جست و بر لباس شما نشست مردي طماع و پرخوار و مزاحم و بيکاره مزاحم شما خواهد شد و به مال شما چشم مي دوزد و طمع مي بندد. اگر ديديد دسته اي ملخ پرواز مي کنند در آن منطقه که ملخ ها را ديده ايد مشکل عمومي پيش مي آيد به طوري که همه زيان مي کنند و آسيب مي بينند. اگر در حياط خانه خود بوديد و ديدديد دسته اي ملخ بر بالاي خانه شما پرواز مي کند گرفتاري تنها براي شما پيش مي آيد ولي اگر در آسمان شهر و محله و کوچه پرواز ملخ ها را ديديد گرفتاري و مشکل براي همه اهالي آن حدود است.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 9:58 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن مورچه در خواب


مورچه و موريانه نيز از حشرات مزاحم و زيانکار هستند و تعبيري در حدود ملخ دارند. روي هم رفته ديدن آن ها هم در خواب خوب نبست و زيان است و آسيب و گزند و شايد آفت و بلا و مصيبت البته اگر تعدادشان فراوان باشد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:54 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن موش در خواب

همان طور که قبلا نيز نوشتم موش دزد است و يک دزد خانگي است و معبران آن را به زني دزد و خائن و زيانکار و غير قابل اعتماد تشبيه کرده اند. ابن سيرين نوشته موش زني به ظاهر مستوره اما در باطن مفسده. اگر بيننده خواب موشي ببيند با چنين زني سر و کار پيدا مي کند و اگر اين موش در خانه خودش باشد نوشته اند زني با اين پليديها در خانه اش هست يا حضور پيدا خواهد کرد. اگر سوراخ موشي ببينيد مالي از شما برده مي شود که مي دانيد چه کسي برده ولي نمي توانيد ثابت کنيد که او ربوده و سارق مال شما يک زن خائن است. اگر موش در اتاق شما باشد زني دزد اهل خانه شماست که نبايد به او اعتماد داشته باشيد. اگر در خواب موشي از پاچه شلوار شما افتاد و گريخت و رفت زني فاسد و فاجر را از خود مي رانيد و دور مي کنيد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:53 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن موم در خواب

موم از عسل حاصل مي شود و عسل نيز در خواب هاي ما خوب است و پول و مال تعبير شده. موم را به هر رنگ و شکلي در خواب ببينيد خوب است به شرطي که جسمي که مي بينيد از موم خالص ساخته شده باشد. موم زرد غم و اندوه تعبير مي شود ولي در اين که باز هم پول و مال است ترديدي وجود ندارد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:51 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن میمون در خواب

بوزينه در خواب هاي ما نماينده انواع ميمون ها است غير از گوريل و ارانگوتان. بوزينه در خواب دشمني است چابک و هزار رنگ و پر مکر و فريب که دشمني او از روي حسابگري نيست بل که بر مبناي سرشت و طينت بد خود با همه دشمني مي کند بخصوص با بيننده خواب. اگر ديديد بوزينه اي در خانه داريد کسي در محدوده خانه شما يا محلي که کار مي کنيد با شما دشمني و خصومت دارد و عداوت مي ورزد و توطئه و سعايت مي کند. چنان چه ديديد بوزينه اي را با ريسمان يا زنجير بسته ايد و به دنبال خود مي کشيد و مي بريد بر دشمني که داريد پيروز مي شويد. اگر بوزينه از مقابل شما گريخت امنيت خواهيد يافت اما بايد هوشيار باشيد زيرا از گزند مجدد او در امان نخواهيد بود. اگر در خواب ديديد که به دنبال بوزينه اي مي دويد و مي خواهيد او را بگيريد و بوزينه از درخت به ديوار و از ديوار به حياط مي جهد و شما را با خود مي کشاند کسي هست که با فريب و نيرنگ، امري را به شما مشتبه مي کند و مدتي شما را سرگردان و معطل نگه مي دارد. اگر بوزينه اي به دنبال شما مي دويد و شما از مقابلش مي گريختيد به قدر دوري و نزديکي بوزينه مورد تهديد يک بيماري هستيد. چنان چه بوزينه اي در خانه داشتيد که در عالم خواب احساس کرديد به شما هديه داده فريب خواهيد خورد.اگر هديه گرفتيد کسي دشمني خودش را با شما ظاهر مي کند و اگر بوزينه اي هديه داديد شما با کسي که بوزينه را گرفته دشمني مي کنيد. بوزينه ماده زني است مفسده جو و فتنه انگيز که بايد مراقب او باشيد و چنان چه اين بوزينه ماده به آغوش شما جست و دست به گردنتان حلقه نمود زني در صدد اغواي شما بر مي آيد. اگر ديديد بوزينه شما را گاز گرفت بيمار مي شويد يا با همسرتان اختلاف پيدا مي کنيد. با بوزينه هم غذا شدن ارتکاب گناهي است بزرگ در رديف گناهان کبيره.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:49 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن میوه در خواب

ديدن ميوه به طور عام در خواب خير و برکت و نعمت است ولي ميوه ها يک تعبير خاصي دارند که در جاي خود نوشته شده مثل انگور، آلو، سيب، گلابي و غيره اما اگر در خواب سبدي ميوه ديديد بي آن که تشخيص دهيد چه نوع ميوه اي است نعمت و خير و برکت است چه شما به ديگري بدهيد يا از کسي بگيريد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:49 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن نابینایی در خواب

وقتي در خواب ، خويشتن را نابينا مي بينيم و احساس مي کنيم کور شده ايم نشان آن است که چيزهائي را نمي خواهيم ببينيم. کاري مي کنيم يا کاري قبلا انجام داده ايم که از ديدن بازتاب آن شرم داريم يا انتظار واقعه اي را مي کشيم که مشاهده اش ما را مي ترساند. در مورد کوري ديگران نيز اين نکته صادق است. شخصي که در خواب او را نابينا مي بينيم سمبول يا جانشيني است از شخص يا طبقه اي از مردم که فکر مي کنيم مصلحت نيست شاهد کارهاي ما باشند. کسي که خودش را نابينا ببيند دليل است که گمراه است و اگر يک چشم او نابينا بود نيم دين او تباه شده اين هم مي تواند درست باشد و تعريفي است از همان استدلال زيرا کساني که واقعا مومن نيستند و به دين داري تظاهر مي کنند نمي پسندند ديگران ازاين راز آگاه شوند لذا مردم را نابينا مي بينند و چون از رسوائي خودشان شرم دارند خويشتن را کور مشاهده مي کنند. نابينائي يک چشم گوياي خوف و رجا است.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:48 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن نارگیل در خواب

نارگيل برکت و نعمتي است که تحصيل آن به دشواري انجام پذير است و تجسم ـ دست ما کوتاه و خرما بر نخيل ـ مي باشد. نارگيل درسته و با پوست توشه و انبان سفر است و نشان دهنده اين که دارنده اش در خواب به سفري دور مي رود يا آرزوي سفر به مناطق بعيد را دارد. نوشته اند تعداد زياد نارگيل مال التجاره است که فرضا کاميوني از راهي بس دور آورده باشد. اين در صورتي است که بيننده خواب ببيند انبوهي نارگيل درسته دارد. نارگيل پوست کنده نعمت و برکت است به خصوص اگر چربي روغن آن را حس کنيد فراخي و وسعت معيشت است. شير نارگيل نوش است و کامروايي و استغناي مالي. روي هم رفته ديدن نارگيل در خواب خوب است. اگر ببينيد نارگيلي بر درخت است و شما مي خواهيد آن را بکنيد پيشنهاد کار پر سودي به شما عرضه مي شود و اگر کنديد اين سود عايدتان مي شود.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:47 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن نارنج در خواب

در تقسيم بندي خاصي ه معبران دارند گل ها و ميوه هاي پاييزي يا زرد رنگ را خوب نمي دانند مگر در مواردي استثنايي. از دانيال نبي عليه السلام نقل شده که اگر چه نارنج زرد است و نبايد ميوه خوبي باشد اما بوي خوش دارد و از جمله ميوه هاي بهشت است لاجرم ديدن آن به تاويل نيکو بود در خواب نامه هاي غربي نيز انواع مرکبات و نارنج را خوب دانسته و از ميوه هايي قلمداد کرده اند که ارباب انواع از ماوراي دنياي محسوسات ما و از بهشت به زمين آورده و در اختيار انسان خاکي قرار داده اند. از امام صادق عليه السلام نيز روايت مي کنند که نارنج دوست خوب و منفعت است در اين صورت از نظر آن امام که استاد علم تعبير بودند نارنج ميوه خوبي است. ابن سيرين مي گويد تعداد اندک نارنج فرزند است و تعداد زياد و انبوه نارنج مال و نعمت و خود او از ابراهيم نقل مي کند که هر کس در خواب نارنج به خروار داشت مال تمام حاصل کند. مولف نفايس الفنون هم نوشته نارنج نام نيک است. به هر حال ديدن نارنج در خواب خوب است ولي اگر نارنج را بشکافيم و ترشي آن را بچشيم غم و غصه و اندوه است.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:46 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن ناف در خواب

ناف مجراي تغذيه جنين است و جنين تا در شکم مادر است از آن راه به مدد خون مادر غذا مي خورد ليکن چون به دنيا آمد آن مسير بسته مي شود و نوزاد لاجرم از دهان خود براي سير کردن شکم سود مي برد لذا در خواب هاي ما ناف منبع معيشت ماست و چيز يا کاري است که به کمک آن خود و خانواده را معاش مي رسانيم. اگر در خواب ببينيد ناف شما متورم و بزرگ شده معاش شما گسترده و فراخ مي شود و رزق و روزي بيشتري مي يابيد و چنانچه ببينيد لاغر و فرو رفته شده از نظر تامين معاش دچار مضيقه و تنگي مي شويد. معبران غربي ناف را با مسائل جنسي ارتباط داده اند که معقول به نظر نمي رسد زيرا ناف نقشي در روابط احساسي و عاطفي و طبيعي و در تولد نمي تواند داشته باشد. اگر در خواب ببينيد دو ناف داريد منبع درآمد ديگري پيدا مي کنيد و اگر ببينيد شکم شما صاف است و ناف نداريد در کار و حرفه اي که داريد به بن بست مي رسيد. ديدن ناف ديگري تعبيري ندارد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:45 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن ناقوس در خواب

ناقوس در خواب ديدار و برخورد در آينده است با مردي پر سر و صدا و در عين حال پر مهابت. او کسي است که به ظاهر آرام به نظر مي رسد اما چنانچه خشمگين شود و به خروش آيد جنجال مي آفريند. ديدن ناقوس برخورد با چنين آدمي است اما اگر در خواب ديديد که خودتان ناقوس را به صدا در آورده ايد خود شما جنجال و هياهو ايجاد مي کنيد و از زشت يا زيبا عملي مرتکب مي شويد که اثر آن تا دوردست مي رسد و همه از آن مطلع و آگاه مي شوند و نظرهاي به سوي شما که بيننده خواب و به صدا در آوردنده ناقوس هستيد برمي گردد. اگر صداي ناقوس را شنيديد خبري از يک واقعه مهم مي شنويد. واقعه اي که جنبه مخصوصي ندارد و همه را شامل مي شود.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 13:44 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن نامه در خواب

نامه به هر حال حامل پيغام و خبر و سلام است چه در بيداري و چه در خواب ولي در خواب واکنش شما که بيننده خواب هستيد نسبت به دريافت آن و مطالبي که در نامه نوشته شده تعبير را متفاوت مي کند. اگر در خواب نامه اي دريافت داشتيد و از دريافت آن مسرور و خوشحال شديد در روزهاي آينده يک شادي براي شما مي رسد و به موفقيت مي رسيد يا به ديدار دوستي عزيز توفيق مي يابيد يا بالاخره مهماني دوست داشتني و گرامي برايتان مي رسد. چنان چه در خواب ببينيد نامه اي به دوستان مي نويسيد اميدي در شما ايجاد مي شود و حالت انتظار در شما پيدا خواهد شد. اگر ديديد نامه اي اداري مي نويسيد و از نوشتن آن خوشحال هستيد، گره اي از کارهايتان باز مي شود و چنان چه نژند باشيد مشکلي برايتان پيش مي آيد.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 21:24 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


تعبیرخواب دیدن نان در خواب

ديدن نان در خواب خوب است و نعمت و برکت تعبير مي شود. ديدن و خوردن نان تازه فراخي روزي است ولي اگر در خواب ببينيد نان خشک مي خوريد گرفتار تنگي معاش مي شويد. نان گرم و تازه عيش و خوشي و لذت است. اگر کسي نان به شما داد نعمت مي رساند و خدمت مي کند اما نوع و کيفيت نان چگونگي خدمت و محبت او را تعيين مي نمايد. اگر نان تازه است خوب است. نان گندم نيز خوب است به شرطي که تازه باشد و نان جو تنگ نظري و بي رغبتي دهنده نان را بازگو مي کند. اگر ناني را که دوست داريد از جلوي شما بر دارند يا از دستتان قاپ بزنند و بگيرند حق شما را سلب مي نمايند.


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 21:14 موضوع حکمت عدد چهل(40) و تعبیر خواب | لینک ثابت


پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم : حُسن از من است و من از اویم . هر که او را دوست بدارد ، خداون

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم : حُسن از من است

 

و من از اویم . هر که او را دوست بدارد ، خداوند دوستش دارد .

 

 / بحارالانوار جلد 43 صفحه 306 


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 18:50 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


امام جواد علیه السلام : مومن نیازمند سه خصلت است ؛ توفیقی از خداوند ، پندگویی از درون خویش و پذیرشی

امام جواد علیه السلام : مومن نیازمند سه خصلت است ؛

 

 توفیقی از خداوند ، پندگویی از درون خویش و پذیرشی از آن

 

کس که وی را نصیحت کند . / بحارالانوار جلد 78 صفحه 358


 

نوشته شده توسط حسن در ساعت 17:17 موضوع سخنان پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع | لینک ثابت


اسامی شهدای کربلا

امام حسين (ع )
ابراهيم بن جعفر بن ابى طالب (ع )
ابراهيم بن حسين (ع )
ابراهيم بن حصين اسدى
ابراهيم بن عقيل
ابراهيم بن على بن ابى طالب (ع )
ابراهيم و محمّد پسران مسلم بن عقيل
ابوسعيد بن عقيل
ابوالشعثاء كِنْدِى
ابوالفضل العباس (ع )
ابوبكر بن حسن (ع )
ابوبكر بن حسين (ع )
ابوبكر بن على (ع )
ابوحتوف بن حارث انصارى
ابودجانه
ابوعبداللّه بن مسلم بن عقيل
ابوعبيداللّه بن مسلم بن عقيل
ابوعمرو نهشلى
ابوعمره ، زياد بن عريب
احمد بن حسن (ع )
احمد بن عقيل
احمد بن محمّد بن عقيل
احمد بن محمد الهاشمى
احمد بن مسلم بن عقيل
اَدْهَم بن اُميّه
اسحاق بن مالك اشتر
اسد بن ابى دجانه
اسد كلبى
اسلم بن عمرو
اسلم بن كثير
اسماعيل بن عبداللّه بن جعفر
اشعث بن سعد
اشعث بن قيس
اُمِّحسن
اُمِّ وَهَبْ
اُميّة بن سعد طائى
انس بن حارث كاهلى
اَنيس بن معقل اصبحى
بدر بن رقيط
بُرير بن خُضَيْر هَمْدانى
بِشْرِ بنِ حسن (ع )
بشير بن عمر
بكر بن حَىّ تيمى
بكر بن على (ع )
بكير بن حر رياحى
جابر بن حارث سلمانى
جابر بن حجّاج تيمى
جابر بن عُروه غفارى
جَبَلَةِ بن عبداللّه
جَبَلَةِ بْنِ على شيبانى
جُريْرِ بن يزيد رياحى
جعفر بن حسين (ع )
جعفر بن عقيل بن ابى طالب
جعفر بن على بن ابى طالب (ع )
جعفر بن محمّد بن عقيل (ع )
جعفر بن مسلم بن عقيل (ع )
جنادة بن عمرو بن خالد صيداوى
جنادة بن كعب انصارى
جندب بن حُجَيْر
جندب حضرمى
جَوْنِ بْنِ حُوَىِّ
جوين بن مالك
حارث بن امرؤ القيس كندى
حارث بن سريع
حباب بن عامر
حبشى بن قيس نهمى
حبيب بن مظاهر اسدى
حجّاج بن بدر
حجّاج بن بكر
حجّاج بن مسروق جعفى
حجر بن جندب
حجر بن حرّ
حُجَيْر بن جندب
حرب بن ابى الا سود
حرّ بن يزيد رياحى
حرث بن نبهان
حسين بن عبداللّه بن جعفر(ع )
حصين بن مالك
حطيمة بن وهّاد
حلاّ س بن عمرو راسبى
حَمّاد بن اءنس
حمّاد بن حماد خزاعى
حمّاد (غلام امام حسين (ع ))
حمزة بن حسين (ع )
حميده بنت مسلم
حنظلة بن اسعد شِبامى
حنظلة بن عمرو شيبانى
خالد بن عمرو اَزْدى
خزيمه
خلف بن مسلم بن عوسجه
داود بن طِرِمّاح
دُرَّةُ الصَّدف
ذيان بن ضريب صائدى همدانى
رافع بن عبداللّه
ربيعة بن حَوْط
رشيد
رُمَيْث بن عَمْرو
زائدة بن مُهاجِر
زاهِر بن عَمرو كندى
زُهَير بن بِشْر خَثْعَمىّ
زهير بن حسان اسدى
زهير بن سليم اءزدى
زُهَيْر بْنِ سليمان
زهير بن سيّار
زُهَيْر بن قَيْن بَجَلىّ
زيد بن حسين (ع )
زيد [سَعيد] بن كَرْدَم
زيد بن مَعْقِل
سالِم بن عَمرو
سالم مولى بنى مدينه كلبى
سالم مولى عامر بن مسلم
سَعْد بن بِشْر بن عُمَر حَضْرَمىّ
سعد بن حارث انصارى
سعد بن حرث خزاعى
سعد بن حنظله تميمى
سعد بن عبداللّه
سعيد بن عبداللّه حنفى
سعيد بن عقيل
سَلْم بن عمرو
سلمان بن مضارب
سليمان ، (غلام امام حسين (ع ))
سليمان بن ربيعة
سليمان بن سليمان اَزْدى
سليمان بن عوف حَضْرَمى
سليمان بن كثير
سُوَيْد بن عمرو
سيف بن حارث جابرى
سيف بن مالك عبدى
سيف بن مالك نُمَيْرى
شَبيب بن جَراد
شبيب بن حارث
شبيب بن عبداللّه نهشلى
شُريح بن عبداللّه
شُريح بن عبيد
شريف بن حارث
شعبة بن حنظله تميمى
ضباب بن عامر
ضبيعة بن عمرو
ضرْغامة بن مالك تغلبى
عائد بن حرب سلانى
عائذ بن مجّمع مَذْحِجى
عابس بن اءبى شُبيب شاكرى
عامر بن جُلَيْدة
عامر بن حسّان طائى
عامر بن مالك
عامر بن مسلم عبدى
عبّاد بن مهاجر
عبادة بن حرث انصارى
عباس اصغر
عباس بن جَعْده جَدَلى
عبدالا على بن زيد بن شجاع كلبى
عبدالا على بن يزيد كلبى
عبدالرحمن بن عبداللّه اَرْحَبى
عبدالرحمن بن عبداللّه يَزَنى
عبدالرحمن بن عبد ربّ خزرجى
عبدالرحمن بن عرزة
عبدالرحمن بن عروه غفارى
عبدالرحمن بن